ايــن وبـــلاگ اهـــدا شــــده اســـت بـــه شـخصيــت ارزشـــمنـــد ســـياســـى , اجـــتمـــاعى ,و فــــرهنـــــگـــى کشــــور زنــــده يـــاد خيـــــر مـــحمـــــد کــــارگـــــر

قصـــــــه هــــــــاى از کابل قــــــديم

نوشته محترم عزيز حيدرى 

haidari15.pdf
Adobe Acrobat Document [8.9 MB]
Download

بــى بــى مـــهرو کــــى بود

haidari10.pdf
Adobe Acrobat Document [6.7 MB]
Download

تاريخـــچــــه جــــــوى شـــــير

haidari6.pdf
Adobe Acrobat Document [4.5 MB]
Download

حـــکايت بابه عبــــدالله جلالى

haidari4.pdf
Adobe Acrobat Document [8.2 MB]
Download

کرنيــل عبـــدلـــطيف کى بود

haidari7.pdf
Adobe Acrobat Document [2.3 MB]
Download

مــــــرجــــــان کــــى بــــود

haidari12.pdf
Adobe Acrobat Document [3.4 MB]
Download

عليمــــــــردان کــــــى بود

 آثار عتيقه که از موزيم کابل توسط مافيهاى افغانى و پاکستانى سرقت شده بود توسط پوليس اروپا دستگيرشدند   

بـــالا حصــــار ارگ کابـــل شـــــــا ه هـــــــــــــــان قــــــــــــــــديـــــم

 احمــــــد علــــــــى کهــــــــــزاد

بــــالاحصـــــــــار بـــــالا

BalaHisar-BalawaPaheen-KOHZAD.pdf
Adobe Acrobat Document [66.4 KB]
Download

احمــــــــــد عــــــــلـــــى کــــهـــــــزد

کــــابل شـــــاهــــان برهـــمنــــى

 

Kabul_Schahaane_Beramani--KOHZAD.pdf
Adobe Acrobat Document [105.2 KB]
Download

شهر قدیم کابل در موقعیت فعلی آن یعنی دو کناردریای کابل، در دامنه های کوه های شیردروازه و آسمایی، از اعصار قبل از میلاد بدینسو آباد بوده ابتدا بحیث محل مناسبی برای متوطن شدن انسانها ی بدوی و بعد ها یک هستۀ تجارتی در مسیر راه های کاروانرو تجارتی، متوازن با پیشرفت تمدن های بشری منطقه، سیر انکشاف تدریجی خود را پیموده است

تا زمانیکه کاروان های تجارتی از طریق خشکه در رفت و آمد بین مدنیت های شرق و غرب و شمال در حرکت بود کابل بحیث یکی ازمراکز عمدۀ راۀ های تجارتی مذکور از هر جهت با ارزش، مهم، معمور و آباد بود. ولی بعد از کشف راه های بحری و قطع شدن خطوط زمینی کاروانرو در خشکه، روز تا روز بمثابۀ شهر مهم تجارتی و مرکز داد و ستد و تبادلۀ اموال کاروان های تجارتی شرق، غرب و شمال از رونق افتاد

تحقیقات باستانشناسان فرانسوی روی سکه های نقره یی و طلا یی که حین حفر کول ( حفریه یی آب ذخیره ) منطقۀ، جشن چمن حضوری کابل تصادفآ در اوایل دهۀ سوم قرن بیستم، در داخل یک کوزه چۀ ( گل پخته شده ) که در یک دکان زرگری مربوط به قرن سوم قبل ازمیلاد مدفون شده بود، کشف گردید، نشان میدهد که کابل در همین موقعیت فعلی اش در قرون دوم و سوم قبل از میلاد، مرکز مهم تجارتی بوده و سکه های نقره یی و طلا یی امپراتوران و قدرت های بزرگ شرق و غرب در کابل آنوقت مورد چلند و داد و ستد قرار داشت

دفه (مرکز باستانشناسی فرانسه در افغانستان ) که در آنوقت ( حین کشف آثار مذکور) بحیث یگانه موسسۀ تحقیقاتی، تمام امور مطالعات و تحقیقات باستانشناسی افغانستان را بطور انحصاریی بدست داشت : نتایج مطالعات خویش را روی سکه های مذکور در همان وقت در کتابی زیر عنوان « گنجینۀ چمن حضوری کابل » به زبان فرانسوی منتشر ساخت

آخرین و تازه تر ین تحقیقات روی یک اثر سنگی که از ساحۀ حفریات جدید تپۀ مرنجان کابل تصادفآ بدست آمد، تاریخ شهر موجودۀ قدیم کابل را از چهار و یا پنج هزار سالیکه قبلآ تخمین زده می شد به چهل هزار سال قبل و بیشتر از آن به عقب برده است. این اثر نهایت درجه مهم مربوط به عصر کهن سنگی افغانستان در سال 1368 هجری شمسی بطور تصادفی توسط یک نفر باستانشناس روسی ( متخصص عصر سنگ قدیم ) که غرض اشتراک در ششمین کنفرانس بین المللی مطالعات کوشانی به کابل آمده بود، حین باز دید از حفریات جدید ساحۀ باستانی تپۀ مرنجان کابل، کشف گردید. باستانشناس مذکوردر جریان چند روزیکه در کابل اقامت داشت مقالۀ مبسوطی به زبان انگلیسی در مورد اثر مذکور در روز نامۀ کابل تایمز وقت نشر و شواهد مدنیت عصر کهن سنگی را در شهر موجودۀ کابل ثابت کرد

طبق گزارشات مؤرخین عرب، کابل حین ظهور و گسترش دین مبیبن اسلام مرکز سلطنت کابل شاهیان مقتدر بود که بدور قلۀ تسخیر ناپذیراش دیوار های مستحکم تدافعی داشت که تا کنون قسمت های از این دیوار ها و بالا حصار مربوط آن با ترمیمات بعدی باقی مانده و موقعیت کابل قدیم را در دامنه های کوه های شیر دروازه و آسمایی و دو طرف دریای کابل یعنی در موقعیت فعلی شهر کهنۀ کابل به اثبات میرساند

گزارشات مؤرخین عرب حاکی از مدافعۀ دلیرانۀ کابلیان وقت است که مدت تقریبآ دو صد سال در پای همین برج و باره و دیوار های مدافعوی و استحکامات نظامی اش، در مقابل اعراب مسلمان از دین، آزادی و هستی مادی و معنوی شان شجاعانه و کابلی وار، دفاع کردند. این مؤرخین و گزارشگران عرب از دژ مستحکم و بالا حصار کابل آنوقت که تسخیر ناپذیر بود، از رشادت ودلیری کابلیان و رتبیل شاۀ کابلی با الفاظی یاد کرده اند که افسانه وار تا امروز در بین اعراب قصه میشود

اعراب مسلمان در مدت کوتاهی توانستند امپراطوری ساسانی ایران امروز را تسخیر کنند و ببلعند و غلامان و کنیزان بیشماری از این باصطلاح امپراطوری به سرزمین شان بفرستند. یزدگرد سوم پادشاۀ ساسانی به داخل امپراطوری کابل شاهیان افغانستان امروزی فرار نمود و نزد رتبیل شاۀ کابلی پناهنده شد. عساکر اعراب مسلمان به تعقیب یزدگرد سوم - شاۀ فراری ایران – داخل سرزمین ما شدند . پدران ما از همان تکتیک دایمی شان در مقابل اعراب متجاوز نیز کار گرفتند، اعراب را موقع دادند تا به داخل دره های تنگ و در میان کوه های سر به فلک کشیدۀ سرزمین افسانوی ما پیش بیآیند. سپس به تار و مار آنها آغاز نمودند. اعراب چارۀ جزء فرار نداشتند ولی آنهم نا ممکن بود بنآ خواستند تا با پرداخت پول و غرامات جنگ ازافغانستان برآیند و با پول یزدگرد سوم را نیز از رتبیل شاۀ، پادشاۀ کابلستان خریداری نمایند ولی رتبل این جوانمرد کابل زمین درخواست آنها مبنی بر تسلیم دادن یزدگرد سوم را وانمردانه رد کرد و یزدگرد سوم را پناه داد و به دشمن اش تسلیم نکرد. طوریکه گفتیم حملات اعراب مذکور تا مدت دو صد سال به همین ترتیب جنگ و گریز در افغانستان، دوام نمود و اسلام در همین سرزمین افغانستان کنونی و در میان دره های تنگ کابلستان از پیشرفت بطرف شرق متوقف ماند. تا اینکه پدران ما در طول دو قرن تماس با اسلام و در ک حقانیت آن، به رضای خود و داوطلبانه به اسلام گرائیدند و اسلام را به سرزمین های پاکستان و هند امروزی گسترش دادند.(1

بقول مؤلف کتاب ( حدودالعالم ) بعد از آنکه مرکز خلافت اسلامی از دمشق به بغداد انتقال کرد، مرکز خلافت اسلامی معمماران کابلی را برای اعمار مساجد و عمرانات با شکوه و مجلل دیگر، به بغداد طلبید . این خود نشان دهندۀ آنست که کابل نه تنها برج و بارۀ بی مثالی داشته بلکه صنعت معماری آن در آن زمان بحد چنان کمال و ترقی رسیده بود که مرکز خلافت اسلامی، معماران و صنعتگران آنرا به بغداد می طلبد.(2

بعد از سقوط کابل شاهیان و تأسیس دولت و امپراتوری غزنویان، کابل حیثیت یک شهر فرعی را به خود میگیرد و مرکز حکمرانی و سلطنت از کابل به غزنی انتقال میکند . از آن ببعد الی عصر تیموریان، کابل تقریبآ فراموش شده و از نظر مؤرخین میافتد. چنانچه در (تاریخ بیهقی ) که شرح تقریبآ دو صد سال وقایع سلطنت غزنویان است و نیز در کتاب ( طبقات ناصری ) مربوط به عصر سلجوقیان و غوریان و سائر کتب آن دوره، جزء چند جای آنهم ضمنی، از کابل نامی گرفته نمیشود

از تاریخ معلوم است که مردم دلیر پروان، کابل، بامیان و غزنی، عساکر متجاوز چنگیز را چندین مراتبه در ساحات مربوط شان شکست داده و تلفات بیشماری بر آنها وارد نمودند. لیکن بعد از آنکه چنگیز خود با لشکر عظیم به قصد گرفتن این مناطق می آید، مردم این ساحات به اثر مقاومت دلیرانه ایکه در مقابل چنگیزیان نشان دادند و نواسه اش را بقتل رساندند مورد غضب و خشم دیوانه وار چنگیز واقع میگردند که در نتیجه شهر های کابل، پروان، بامیان و غزنی بخاک و خون کشانیده میشود. بعد از چنگیز نوبت تیمور میرسد که بر خرابی های این مناطق میافزاید ولی اولادۀ تیمور که بعد ها در مناطق فعلی افغانستان حکمرانی نمودند، همه تا توانستند این خرابی ها و خسارات را جبران کردند

در این وقت شهر کابل و حومۀ آن یکبار دیگر وارد مرحلۀ نوینی از ساختمانی و شادابی شد و بر بیناد ویرانه های قدیم اش عمرانات جدید و باغهای شاداب و تزئینی احداث گردید و دیگر کابل کم کم رونق اولی اش باز یافت

در عصر سلطان ابوسعید تیموری که مرکز سلطننت اش سمرقند بود، پسر اش بنام ( الغ بیگ میرزا ) در سال 1449 میلادی به امر پدر بحیث حکمران کابلستان که مرکز سیاسی آن همین شهر قدیم کابل و مقر حکمرانی وی همین بالا حصار موجودۀ کابل بود، مقرر گردید که بر مناطق کابل، غزنی و ساحات جنوبی و شرقی افغانستان فعلی و در شمال تا بدخشان که حدود سیاسی کابلستان آنوقت را تشکیل میداد، حکمرانی مینمود

البته این الغ بیک میرزا که کاکای ظهیرالدین محمد بابر میشوداز الغ بیگ میرزا پسر شاهرخ که مقرسلطنت اش سمرقند بود و رصد خانۀ مشهور سمرقند را ساخته است، جدا میباشد که نباید با هم مغالطه گردند

الغ بیگ میرزا حکمران کابل در سال 1468 میلادی بعد از مرگ پدر، خود را در بالاحصار موجودۀ کابل، پادشاۀ مستقل کابلستان اعلان و تا سال 1499 میلادی مدت تقریبآ پنجاه سال از ارگ کابل به کابلستان حکمرانی و سلطنت نمود

ابن دورۀ پنجاه سالۀ الغ بیگ میرزا در کابلستان به امن و آرامی مطلق سپری گردید.در حالیکه در هرات سلطان حسین بایقرا – هم عصر الغ بیگ میرزا – هرات را بعد از شاهرخ میرزا به اوج و کمال فرهنگی و هنری رسانده بود، در کابل، الغ بیگ میرزا در رقابت و همچشمی با سلطان مذکور و سایرشهزادگان و اودرزاده گان تیموری خود، برای ترقی و اعتلای کلتوری و فرهنگی کابلستان بخصوص شهر کابل مرکز سلطنت اش و حومۀ آن سخت میکوشید

شاهان، امیران و شهزادگان تیموری همه زیبا پسند و عشرت منش بوده در ارضای غرورهنری و زیبا پسندی خود و در اثبات برتری در این عرصه ها از رقبای تیموری شان، دست به اعمار باغهای زینتی بی نظیر، قصر های با شکوه و مجلل،کاروانسرای ها، بازار های سرپوشیده، قلعه ها، بالاحصار ها،مساجد، مدارس، مقابر،حمام ها،یخدان ها،تخت های شراب نوشی سنگی و بنا های یادگاری در فراز کوه ها و رشد و انکشاف عرصه های دیگر هنری و کلتوری می زدند. از همه مهمتر باغسازی و باغداری بقسم یک عنعنه در میان شاهان، امیران و شهزادگان تیموری رایج بود که هر کدام در زمان حیات خود چندین باغ زینتی احداث می نمودند که بعضی از آنها یکی از همین باغ های ساختۀ خود را در وقت آخر عمر و مرگ شان برای مدفون کردن جسد شان انتخاب می نمودند

این باغهای زینتی همه به سبک مروجۀ آن عصر – سبک باغ سازی ( کلاسیک اسلامی) ساخته میشد که به قسم متناظر و گرافیک و بر مبنای واقعیت های معین حسابی و اشکال هندسی، ابتدا در یک الگوی مکمل گرافیک هندسی ترسیم شده سپس از روی نقشه و یا پلان مطروحه، در دامنه های کوه ها و یا در نشیبی زمین های هموار میلان دار تطبیق و احداث میگردید. زمین مذکور ابتدا، از بالا تا پایین بقسم مرتبه دار درآورده می شد تا جریان آب را از آبشار ها و حوض هاییکه در مرتبه های مذکورساخته می شد ممکن سازد. این آبشار ها و حوض های زینتی که با حاشیۀ سنگ مرمر اکثرآ مزیین می بود در خط مرکزی باغ از بالا به پایین ساخته می شد. در پیشروی حوض فوقانی، قصر که محل دربار میبود، احداث میگردید. آب از پیشروی قصر در امتداد حوض ها و آبشار ها تا پایین ترین مرتبۀ باغ سرازیر میگردید . باغ با دیوار های خشتی کنگره دار و یا پرچال دار احاطه میشد. راه دخول از طریق دروازه های با شکوه خشتی که در این دیوار های احاطوی کشیده می شد رهنمون میگردید. دروازه های خشتی مذکوراکثرآ با کاشی های رنگین و قبه های مطلا مزیین میبود. این شیوۀ باغ سازی اسلامی تا عصر عمارت امیر عبدالرحمن خان در افغانستان مروج بود. امیر مذکور( باغ جهان نما ) واقع خلم را که تاکنون به عین شکل و دیزاین باقی مانده بر مبنای همین اصول باغسازی کلاسیک اسلامی ساخت. ولی بعد از سفر به اروپا, موصوف به پیروی از باغ های جدید اروپا، باغ های در کابل و نقاط دیگر افغانستان به ( سبک باغ سازی جدید اروپا یی ) ساخت که سبک باغ سازی کلاسیک اسلامی از آن ببعد در افغانستان از رونق افتاد واز میان برداشنه شد. در شیوۀ باغ سازی جدید اروپایی،باغ ها دیگر به شیوۀ رومانتیک بدون احاطه به اشکال و دیزاین های گوناگون طرح و ساخته میشود. قسمت های جداگانۀ باغ بطور علیحده و متمایز از سایر قسمت ها، طرح و دیزاین میگردید یعنی باغ ها دیگر برمبنای یک پلان معین و از روی یک نمونۀ متناظر قبلی، تنظیم و ترتیب نشده بلکه این باغ های جدید اروپایی بر اساس تأثیر آوری بالای چشم از قسمت های مختلف باغ و پسمنظر های جداگانۀ آن بشیوۀ رومانتیک ساخته میشد و میشود

امیر عبدالرحمن خان باغ های بوستان سرای، گلستان سرای و گردان سرای را در ساحۀ ده افغانان کابل به شیوۀ اروپایی ساخت که همه در جریان احداث پارک زرنگار و تخریب منازل قدیمی ده افغانان از میان برداشته شد. از آن همه عمرانات قابل حفاظت و نگهداری امروز، صرف مقبرۀ امیر موصوف که در داخل بوستان سرای جا داشت در یک گوشۀ پارک زرنگار باقی مانده است. باغ های موجود پغمان، استالف، کاریزمیر، چهلستون، دارالامان، پارک های زرنگار و شهر نوی کابل همه بسبک جدید اروپایی دیزاین گردیده است. باغ بابر ( باغ آرامگاۀ بابر) در کابل، یگانه باغ نمونه از آن همه باغ های کلاسیک اسلامی کابل میباشد که درطرح و چوکات اولی اش بقسم متناظر و گرافیک حفظ گردیده و خوشبختانه به اثر ترمیمات آخری که از طرف پروژۀ آغا خان از آن باغ بعمل آمده باغ مذکور تا اندازۀ زیادی شکوه و عظمت اولی اش را باز یافته و خدمت بزرگی در حق آن بعمل آمده است. یگانه کمبودی که در این ترمیمات دیده میشود همانا اعمار دروازۀ خشتی باغ است که طبق گزارش کتاب ( پادشاه نامه )در دیوار احاطۀ ایکه بطرف سرک گذرگاه موقعیت داردساخته شده بود که رواق ها و کاشیکاری های مزیین رویکار دیوارها یکجا با گنبدها وقبه های مطلا بر فراز آن دروازۀ مرتفع و با شکوۀ خشتی از دور دستان میدرخشید و بر ابهت و جلال آن باغ میافزود. الغ بیک میرزا پادشاۀ کابلستان در سال 1499 میلادی وفات یافت که جسد اش را در غزنی مدفون نمودند

دو سال بعد از مرگ الغ بیگ میرزا، برادر زاده اش بنام ظهیرالدین محمد بابر پسر عمر شیخ پادشاۀ اندجان، به کابل رسید. ظهیرالدین محمد بابر بعد از مرگ پدر به سن یازده سلگی به پادشاهی اندجان نایل گرید و بعد از یک سلسله کامیابی ها و ناکامی های نظامی سر انجام مجبور به ترک دیار شد. از رود آمو گذشت به قندوز آمد و بعد از جذب نمودن عساکر خسرو شاۀ تیموری به قصد تسخیر کابل از هندو کش گذشت ودر 1501 میلادی شهر کابل را بدون جنگ از محمد مقیم ارغونی – حکمران قندهار – تسلیم شد و محمد مقیم به قندهار فرار نمود. (3

خوانندۀ گرانقدر ما البته متوجه است که در تاریخ اولادۀ تیمور در هرات و مشهد وقت مرد دیگری نیز از این خاندان بنام (ابو القاسم بابر میرز ا ) گذشته که اکثرآ در کتب تاریخی این عصر به نام ( بابر میرزا ) از وی یاد گردیده است. موصوف در سال 1455 م. در هرات حکومت داشت و در همین سال به مشهد رفت و به اثر افراط در شراب نوشی در همان جا، وفات نمود . این شخص عشرت منش اشعاری به فارسی دارد که یک بیت آنرا ظهیرالدین محمد بابر در دیوار تخت سنگی اش که دامنۀ کوۀ شیردروازه واقع قلعۀ هزاره های چنداول کابل احداث گردیده بود حک نموده است که بیت مذکور به شرح ذیل میباشد

 

:

 

نو روز و نوبهار و می و دلبری خوش است

بابر بعیش کوش که عالم دو باره نیست

این تخت شراب نوشی ظهیرالدین محمد بابر همراه با تخت سنگی دیگری که بعد ها جهانگیر ( کواسۀ وی ) در کنار آن ساخت، تا کنون در حصۀ قلعۀ هزاره

این تخت شراب نوشی ظهیرالدین محمد بابر همراه با تخت سنگی دیگری که بعد ها جهانگیر ( کواسۀ وی ) در کنار آن ساخت، تا کنون در حصۀ قلعۀ هزاره های چناول کابل موجود است که نگارنده عکس های کتیبه و حوضچۀ شراب آنرا با شرحی در مورد آن در سالهای که در کابل بودم در جریدۀ پامیر اورگان نشراتی بلدیۀ وقت کابل به نشر رسانیده بودم که بعد ها مضمونی در این ارتباط در شمارۀ های مسلسل 32 و 33 ( می و جون ) سال 2006 میلادی ماهنامۀ وزین اندیشۀ نو منتشرۀ تورنتو به نشر رساندم که بنوبت در این سایت ( کابل ناته ) نیز به نشر سپرده خواهد شد

صخرۀ بزرگی که این تخت ها در آن حک گردیده است سالها قبل از فراز کوۀ (شیر دروازه ) واقع قلعۀ هزاره های چنداول فرو غلطیده و فعلآ در داخل احاطۀ ( شفاخانۀ ابن سینا ) قرار گرفته است.امید که لوحۀ سجل باستانشناسی بر آن نصب گردد تا به بحیث یک اثر نهایت مهم تاریخی و فرهنگی از هرگونه صدمات و خسارات درآمان مانده بتواند

بهر حال از موضوع دور نروییم. ظهیرالدین محمد بابر حینیکه بر اریکۀ سلطنت کابلستان تکیه زد بنوشتن خاطرات، چشم دید ها و ثبت حوادث روزمرۀ زندگی اش پرداخت که مجموعۀ این یادداشت ها بنام ( تزک بابری) یا ( بابر نامه ) یاد میگردد که بقلم شخص بابر به زبان ( ترکی چغتایی ) نوشته شده و درعصر شاه جهان بوسیلۀ (عبدالرحیم خان خانان ) به فارسی کابلی ترجمه گردیده است. ترجمۀ انگلیسی این اثر با ارزش در مورد تاریخ و کلتور کابل زمین و افغانستان نیزدر هند صورت گرفته و به نشر رسیده است.(4) کتاب ( بابر نامه ) ترجمۀ فارسی کابلی، که در سال 1308 ق. در بمبی بنشر رسیده کمیاب گردیده بود که خوشبختانه چاپ مجدد آن بکوشش محترمه معاون سرمحقق شفیقه یارقین در سال 1386 ش. از طرف اکادمی علوم افغانستان در کابل صورت پذیرفته است

بابر در این اثر معتبر خود تصویر روشنی از اوضاع اجتماعی، اقتصادی، سیاسی، مردم شناسی، شرایط ایکولوژیک، جیوگرافیک، جیوپولتیک، آب ها ودریا ها، حیوانات، نباتات، درختان، انواع گلهای رنگارنگ، باغ های کابل و بساجهات دیگر آن ارایه میدارد. زمانیکه بابر بکابل میرسد، کابل را یک شهر معمور و خرمی مییآبد. باغ های را که الغ بیک میرزرا و دیگران ساخته بودند تا این زمان همه به حد کمال و پختگی و شادابی رسیده بود که بابر از آنها بمناسبت های مختلفی یاد می نماید و مینویسد که باغ های قدیم ساختۀ الغ بیگ میرزا را در کابل، پغمان، استالف و غیره نقاط دور و نزدیک کابل ترمیم میکند و می افزاید که در عصر الغ بیگ میرزا شخصی بنام ( میرزا ویس اتکه ) جوی را از دریای کابل در ارتفاعات بلند دامنۀ کوه به بالاحصار کابل آورده است که این جوی تا کنون قسمآ آباد مانده و بنام ( بالاجوی ) مسمی میباشد و تا تقریبآچهل سال قبل آب آن تا نواحی منطقۀ ( چهلستون ) کابل میرسید که در همین قسمت بخصوص در حصۀ ( چشمۀ علی ملنگ ) بالای مسیر آن، منازل خود سرانه در آنوقت اعمار گردید و جریان آب را به باغ بابر و بالاحصار کابل قطع کرد. بابر مینویسد که در دامنۀ زیرین این جوی آز حصۀ (تنگی کذرگاه ) تا بالاحصار کابل در دامنۀ کوه ( کوۀ شیر دروازه )، باغ های متعددی احداث و مشجر گردیده که ساحۀ مذکور بقول بابر در آن وقت بنام ( کوچه باغ ) یاد میگردید. میرزا جسد ویس اتکه همراه با دو جسد از دختران الغ بیگ میرزا در زیر گنبد خشتی در دامنۀ شهدای صالحین کابل مدفون است که بنام ( زیارت سه اغر ) که اصلآ ( زیارت سه مغل ) بوده است، یاد میگردد. دربیرون مدخل شرقی مقبرۀ مذکور دریک پارچه سنگ بزرگ مرمر سه حفرۀ اغر مانند کنده شده است که آنرا با آب و دانۀ پرندگان پر مینمودند و غالبأ روی موجودیت همین اغر ها میباشد که مقبرۀ مذکوربنام ( سه اغر) مسمی شده است

میرزا ویس اتکه در عمرانات آنوقت کابل خدمات فراوانی نموده و طبق متن کتیبۀ سنگی ایکه از ( ویسل آباد ) کنونی کابل بدست آمده و در موزیم ملی افغانستان گذاشته شده بود، میرزا ویس اتکه در ناحیۀ ( ویسل آباد ) کنونی مسجد، حوض و عمرانات دیگر نیز آباد کرده بود که منطقۀ مذکور تا کنون بنام آن مرد بزرگوار ( میرزا ویس اتکه ) مسمی میباشد

علاوه از بالا جوی، جوی ها و کاریز های متعدد دیگری نیز به شهر کابل آورده شده بود که همه آب دریای کابل و لوگر را بداخل شهر کابل میرسانید. یکی از این جوی ها که در امتداد خط زیرین بالاجوی در سطح هموار زمین کشیده شده بود و از حصۀ ( چنداول ) امروزی و (باغ شهرار) ی وقت میگذشت بنام (پایین جوی) مسمی بود که از غرب بطرف شرق به امتداد خط زیرین بالا جوی جاری و در برابر اسم ( بالا جوی ) به ( پایین جوی ) شهرت یافته بود . سه جوی دیگر بنام های (نهر درسن )، ( جوی شیر) و( جوی هندو ) از قدیم از حصۀ ( دهمزنگ ) از بند آبگردانی که در دریای کابل انداخته شده بود، جدا میشد که جوی هندو از حصۀ نوآباد دهمزنگ، ساحۀ شرقی نخاص ده افغانان، سر آسیاب و بالاکوۀ ده افغانان در دامنۀ کوۀ آسمایی بطرف شهرارای امروزی میگذشت. جوی شیر در خط زیرین جوی هندواز حصۀ نخاص ده افغانان و سر آسیاب ده افغانان میگذشت که در حصۀ (سرآسیاب ده افغانان ) بداخل یک حوض بزرگی که بنام ( حوض مرغآبی ها) مسمی بود ذخیره میشد وآب از آن جا به چند شاخه جدا میشد که شاخه های آن شهرارای فعلی، قلعۀ موسی، چهار قلعۀ وزیر آباد، بی بی مهرو، یکه توت و ده یحیی را آبیاری می نمود.حوض مرغابی ها اکنون درساحۀ ایکه عمارات ( پارک هوتل ) و (هوتل پلازا ) ساخته شده در زیر سرک عمومی در آورده شده است

درسال 2007 م. نگارنده از این نواحی کابل دیدن بعمل آوردم .جوی شیر بحال اولی فعال و جاری میباشد. اما جوی هندو متأسفانه کاملآ با کثافات و خاک و

گل پر گردیده از بین رفته است. دو جوی دیگر از دریای ( لوگر ) از حصۀ (سنگ نوشتۀ ) لوگر بسته شده از جنوب بطرف شمال، آب دریای لوگر را به داخل شهر کابل میرساند که یکی آنرا بنام ( جوی پادشاهی ) یاد میکنند که تا کنون مناطق ( ولایتی، بنی حصار، قلعچه و کول چمن حضوری ) را آب داده در حصۀ ( پل محمود خان) بدریای کابل میریزد که در قسمت های چمن حضوری و مقابل بالاحصار، امتداد این جو ی رابنام ( جوی پل مستان ) یاد می نمودند. جوی دومی جدا شده از دریای لوگر، بطرف ( سحاک، شیوکی و بت خاک ) امتداد یافته که همه تا کنون آباد و فعال است. البته قدامت این دو جوی نیز به ادوار قبل از اسلام میرسد و شیوکی یک از ساحات مهم مذهبی هندویی و بودایی کابل بود. علاوه بر این جوی ها، کاریز های متعددی در شهر و حومۀ کابل در زیر زمین کشیده شده بود که آب آن راتوسط ( ارهد ) هاییکه بوسیلۀ اسب ها و نرگاو ها چرخانیده میشد بیرون آورده در آبیآری اراضی زراعتی، باغی و غیره اهداف از آن استفاده بعمل می آوردند.(5

یکی از برنامه سازان تلویزیون های افغانی در همین نزدیکی ها در برنامه اش در مورد جوی شیر میگفت : بعلت پاک و صاف بودن آب، (جوی شیر) کابل به شیر ( نوشیدنی ) منسوب گردیده است. در حالیکه چنین نیست و آب پاک به شیر تشبه شده نمیتواند. سابقۀ جوی شیر به دوران قبل از اسلام کابل میرسد. در دامنۀ کوۀ آسمایی جایکه مسیر جوی شیر از آن ساحات میگذرد معاید هندویی آباد بود. یعنی جوی شیر از میان معابد هندویی دامنۀ کوۀ آسمایی کابل میگذشت. هندو ها طبق مراسم مذهبی شان هر صبح وقت با گیلاسی از شیربه لب آب میآیند و به نیایش خدایان خویش میپردازند و در ختم دعا شیر مذکور را به آب روان (جوی ) میریزند. چون آب روان جوی شیر کابل با مقدار زیاد شیر مخلوط میگردید و بوی شیر از آن بمشام میرسید از این سبب جوی مذکور به ( جوی شیر ) مسمی گردیده است. چنانچه میدانیم یک معید هندویی از قدیم تا کنون در این ناحیه آباد می باشد و جوی هندو که در فاصلۀ کمی موازی به جوی شیر موقعیت دارد از نامش معلوم است که به هندو های قبل از اسلام کابل متعلق بوده است

بابرموقعیت و ساختمان جغرافیایی شهر کابل، حدود و اندازۀ آنرا مفصل شرح میدهد.از دژ مستحکم و بالاحصار کابل سخن ها میگوید. وی در یک قسمت می افزاید که کابل یک شهر تجارتی عمده است که کاروان های تجارتی از سند، هند، چین، روس، ایران و غیره کشور های آسیای صغیرو سواحل مدیترانه بکابل میآید و اموال آنها در دکانهای کابل فراوان موجود است و در همین کابل تبادلۀ اموال بین این کاروان ها صورت میگیرد. بقول بابر در آنوقت در شهر کابل به سیزده زیان متفاوت و سی و هفت لهجۀگوناگون گپ زده میشد. به نظر بابر کابل بهشت روی زمین بود. از شهر کابل به گفتۀ وی در ظرف چند ساعت بطرف غرب

غرب بجای میرسید که برای همیشه کوه های آن از برف های دایمی پوشیده است و برعکس در ظرف چند ساعت بطرف شرق بجای میرسید که در آنجا هیچ وقت برف نمی بارد. این نزدیکی اقلیم های متفاوت، بکابل ارزش خاصی بخشیده بود که میوه ها و سبزیجات تازه از اقلیم های گوناگون بموقع بکابل میرسید. بابر از گل های رنگارنگ و سی و سه نوع لالۀ وحشی کابل، از ارغوان زار ها و چشمه ساران کوه های کابل، از پغمان،استالف،استرغچ،خواجه سیاران،بهزادی، خواجه خان سعید،، از دند سرسبز و شاداب چهاردهی کابل و کول آب دامنۀ شهدای صالحین فعلی که با کشتی از آن میگذشت و به ارگ یعنی همین بالاحصار موجودۀ کابل می برآمد، ذکر ها دارد که همه خیال انگیز و رویایی می نماید

طراوت، شادابی و صفایی باغهای کابل را در آن عصر، زمانی میتوانیم حدس زد که می بینیم جهانگیر در سفر اولش بکابل – حینیکه در سال 1016 ق. بمثابۀ شهنشاه بزرگ هند بکابل میآید - با پای برهنه به باغ شهرارای کابل به سیر و گردش می پردازد و خود مینویسد که با کفش پا نهادن بر این باغ از طبع راست و سلیقۀ درست بدور است. وی در این سفر پسر اش ( خسرو ملقب به شاه جهان ) را نیز با خود بکابل آورده بود و موصوف را بقسم محبوس و زنجیر به پا در کابل نگه میداشت. حینیکه در باغ شهرارای کابل میزییست امر داد تا شاه جهان را به تماشای باغ شهرارا بیآورند. خود در مورد چنین مینویسد: « ... خسرو را طلبیده فرمودم که زنجیر از پای او برای سیر باغ شهرارا بردارند. مهر پدری نگذاشت که او را سیر باغ مذکور نفرمایم. ».(6) نا گفته نماند که باغ شهرارا که بوسیلۀ شهربانو بیگم عمۀ بابر در زمان الغ بیگ میرزا – کاکای بابر - احداث گردیده بود در ساحۀ چنداول و سینمای پامیر در حصه ایکه اکنون تعمیر چهارده منزله و شفاخانۀ مرکزی جدیدآ احداث گردیده است موقعیت داشت و برج شهرای موجودۀ کابل که بوسیلۀ امیر عبدالرحمن خان احداث گردیده است هیج ارتباطی به آن باغ ندارد. ( غرض معلومات مزیدرجوع شود به:نگاهی گذرا به گذشتۀ باغ های قدیم کابل، از نگارنده، مجلۀ باستانشناسی افغانستان،شمارۀ اول و دوم سال 1368م

جهانگیر شهنشاۀ بزرگ هند در این سفر اولش بکابل آنقدر تحت تأثر زیبایی های گوناگون کابل و کلتور آن آمد که تمام باجدهی کابل را معاف نمود. موصوف در مورد خود چنین می نویسد: « ...و حکم فرمودم در میان دو چناریکه به کنار جوی ( پایین جوی – نگارنده ) وسط باغ واقع است که یکی را فرح بخش و دیگری را سایه بخش نام کرده ام، بر پارچه سنگ سفیدی که طول آن یک گزو عرض آن سه ربع گز بوده باشد، نصب کردند و نام مرا با صاحب قرانی ترتیب یافته، در آنجا نقش کردند. به طرف دیگر ( آن سنگ ) نگاشته شد که ذکات و اخراجات کابل را بالتمام بخشیدم. هرکس از اولاده واعقاب ما به خلاف این عمل نماید به غضب و سخت الهی گرفتار آید....». ( 7 ) طبق گفته های موسپیدان کابل این دو درخت کهن سال چنار باغ شهراری کابل تاسالهای که سفارت اتحاد شوروی در آن محل دایر بود بحال زنده باقیمانده بود که حین انتقال سفارت مذکور به عمارت موجودۀ آن در نزدیک دارالامان، قطع گردید و از بین رفت

ولی باید افزود که از وقت بابر تا کنون در اقلیم کابل تغییرات زیاد و فاحشی رونما گردیده و به بدترین شکل آن رو به خشکیدن رفته و از مقدار بارندگی های آنوقت تاکنون به شدت کاسته شده و سطح آب های زیر زمینی آن پایین و پایینتر رفته است. از بین رفتن و کم شدن جنگلات، درختان، بته ها و علف های دور و نزدیک کابل و عوامل جهان شمول دیگر از قبیل بلند رفتن درجۀ حرارت زمین و زیاد شدن مقدار کاربن دای اکساید در اتمسفر زمین همه و همه در کم شدن مقدار بارندگی و در پایین رفتن سطح آب های زیر زمینی کابل تأثیر مهمی داشته که بالاثر آن حد اوسط مقدار بارندگی ها سال به سال کم و کمتر شده، سطح آب های زیر زمینی پایین و پایین تر رفته و یک اقلیم خشک بوجود آمده است که به علت آن روز تا روز علف ها، بته ها و درختان قدیمی کابل خشک شده، مرده و از بین رفته است. در این میان درختان بلند سرو و چنار های قطور و جسیم قدیمی و ارغوان زار کوه های کابل از همه بیشتر صدمه دیده است. سیاحینکه در قرن هژدهم میلادی از کابل دیدن کرده اند همه از قطار های بلند و باریک سرو و تعداد بیشمار درختان چنار قطور و کهن سال کابل یاد نموده اند که همه خیال انگیز و دلفریب می نمایدکه متأسفانه بمرور زمان همه از میان رفته است.(8 ) از آن درختان قطور و جسیم چنار کهن سال صرف دو یا سه درخت در باغ بابر در کابل تا کنون زنده مانده است

خشک سالی های اخیر در افغانستان که ما شاهد آن بودیم و هستیم ناشی از عوامل متذکره بوده عجالتآ امیدی برای بهبود و زیاد شدن مقدار وسطی بارندگی های سالانۀ افغانستان که به اثر جنگ های خانمان سوز تقریبآهمه جنگلات، تاکستان ها و اراضی زراعتی و باغی آن به میدان های خشک سوخته و متروکی مبدل گشته است دیده نمیشود

ولی کابل، کابلی که بابر برای اولین بار بر آن نظاره کرد و قدم گذاشت، در آن زمان همچو گهر نایابی بر انگشتر عروس زیبای منطقه جا زده بود. کوه های پوشیده از برف های دایمی پغمان، ارغوان زار کوه های کابل،باغ های شاداب و دراماتیک آن، آبهای زلال چشمه ساران و جوی های آن، میوه های لذیذ و خوراکه های شاهانۀ پر کیف از پلو و چلو و قابلی و کباب کابل گرفته تا شراب آن همه و همه، بابر را مجذوب و مسحور خود ساخت و وی را سخت زیر تأثیر آورد. وی کابل را بهشت روی زمین و فردوس برین می نامید و بکابل دل داد، عاشق و شیدای کابل و کابل زمین شد.بابر هر زمانیکه از گیر و دار حوادث نابهنجار و جنگ ها خسته میشد، بر دامن ارغوان زار و چشمه ساران کوه ها و باغ های کابل و شمالی ( پروان ) می برآمد و با یاران هم پیاله اش در حالیکه، نور اللۀ کابلی ( تنبور نواز دربار وی ) همیشه در کنار اش میبود، بساط بزم و شراب نوشی می گسترانید و در ورای صدای نوازشگر تار های تنبور و دود و بوی کباب و شراب کابل که برتار و پود وجود اش چنگ میزد، مستی ها کرده از خود بی خود میشد. نوراللۀ تنبورچی هیچوقت از کنار بابر دور نبود. بابر مینویسد که کاکایش ( الغ بیگ میرزا ) عقیده داشت که مثل استالف در روی زمین وجود ندارد. وی استالف و استرغچ را بترتیب خراسان و سمرقند لقب داده بود. بابر میگوید که در دهات کابل شراب سازی رایج است که از همه بهتر شراب ( بهزادی ) و ( خواجه خان سعید ) که بقول مرحوم کهزاد اولی در استالف و دومی بعد از دشت شیخان خیل گلبهار موقعیت داشت، میباشد

بابر با رشته های علایق متعددی با کابل پیوند و گره خورد. حادثۀ که در روز های اول آمدن اش به کابل، بابر را از لحاظ عاطفی با کابل و مردم آن پیوند و گره زد همانا وقوع یک زلزلۀ نهایت شدید و دوامداری بود که بقول بابر تمام آبادی های شهر کابل و حومۀ آن و حتی دیوار های قلعۀ کابل و بالاحصار آن، بر فراز کوه ها فرو ریخت و در قسمت های ( بی توت ) کابل که شاید میان پغمان و ارغنده موقعیت داشته، در زمین گودال ها، مغاک ها و درز های عمیق، طویل و عریضی بمیان آمد. خانه ها و عمرانات دیگر کابل که تقریبآ همه از پارچه سنگ ها به قسم گنبد پوش آباد گردیده بود ویران شد و مردم زیادی در زیر ویرانه ها ماندند و مردند. بقول بابر مدت تقریبآ یک ماه شهر کابل و نواحی اطراف آن به وقفه ها مانند گهواره می جنبید

بابر دیوار های بالاحصار و عمرانات داخل آن با دیوار های تدافعی قلعۀ کابل را دوباره از گج و آهک بقسم پخته کاری، ترمیم و آباد نمود و در اعمار مجدد شهر کابل بذل مساعی و مردم کابل را کمک و دلداری نمود. (9

بر طبق تحقیقاتی که نگارنده قبلآ در کابل بعمل آورده است : سبک معماری کابل زمین که یک ساحۀ زلزله خیز تثبیت گردیده است بعد از وقوع همین زلزلۀ شدید، تغییر کلی یافت. بجای اینکه عمارات، بخصوص منازل رهایشی از پارچه سنگ ساخته شود و با گنبد های وزمین سنگی و خشتی پوشش گردد، سیستم معماری سنج کاری یا سنج بندی و پوشش های دستک اندازی هموار، بمیان آمد. دیگر، خانه های سنجی کم وزن که به جای سنگ در ساختمان آنها از خشت های خام به سایز های کوچک نزدیک به ( 25 در 15 در 7 سانتی متر ) کار گرفته میشد بقسم کم وزن و بافت خورده با سنج ها، که در مقابل تکان های شدید زلزله مقاومت کرده میتواند، تمامآ جای خانه های قدیم گنبد پوش سنگی کابل را گرفت. این سبک معماری سنج بندی و پوشش هموار ( دستک اندازی ) و تخته پوش که در کابل و نواحی اطراف آن رایج بود در این اواخر به اثر تجارت آزاد و رخنه نمودن فرهنگ ایرانی بعضی تغییراتی دیده است. از جمله میتوان گفت که در پوشش منازل بعوض( دستک چوبی ) از بیم های آهنی و بعوض تخته اندازی ازآهن چهادر های دیزاین دارکه از کشور ایران وارد افغانستان میگردد کار گرفته میشود. بام این نوع خانه ها بعوض (کاهگل کاری) با سمنت و ریگ کانکریت میگردد. احتمال زیاد موجود است که کانکریت مذکور به اثر تکان های شدید زلزله بشکند واز درز های آن آب بداخل منازل سرایت نماید. ورود این نوع امتعۀ تجارتی ایران از یک طرف اقتصاد کشور ما را متلاشی می نماید، تولید و فروش چوب دستک و تخته که از طریق آن به دها هزار افغان امرار معیشت می نمود و جنگلات آن که باعث شادابی و سر سبزی کشور میشد از بین میرود. از جانب دیگر بر هنر معماری و ساختمانی سنتی کشور محبوب ما اثر منفی گذاشته انرا ازمیان می بردارد.باین ترتیب دیده میشود که افغانستان نه تنها عرصۀ نفوذ فرهنگی ایران بلکه بازار و میدان فروش و نفوذ اقتصادی آن کشور واقع گردیده است که باید جلو نفوذ آن هر چه زود تر گرفته شود

در سبک معماری سنج بندی، خانه ها و منازل مسکونی با ارسی های پته دار، دروازه ها، مسطح کاری ها، کتاره هاو ستون پایه های کنده کاری شدۀ چوبی و گچ بری های عالی مزین میبود که بعضآ قسمت های معینی از داخل خانه ها و دهلیز ها آئینه کاری میشد. بر علاوه، طاق ها و رواق ها در دورادور خانه و در قسمت های بالایی دیوار های داخل خانه رفک ها کشیده میشدکه ظروف چینی و شیشه یی قرمز، جانان،کیمغ، گردنر و غیره به زیب و زینت و زرق و برق این طاق ها و رفک ها و دیوار ها ی این منازل میافزود. چت خانه های کابل معمولأبا مسطح کاری های چوب کاری و گچ مالی عالی با دیزاین و اشکال گوناگون تزیینات هندسی و گل و برگ نباتی مزیین میبود. کوچ و چوکی و باصطلاح انگلیسی فرنیچر در کابل وقت رواج نداشت. اطاق ها با قالین ها، گلیم ها و شطرنجی های رنگین محصول وطن، فرش میشد و بروی آن دوشک ها و بالشت های پخته یی که با تکه های نوع بخمل، گامسکوت و غیره پوش میگردید، گذاشته میشد. ثروتمندان دوشک ها و بالشت های موری و سایر انواع قالین بافت های افغانی را میداشتند. در همین وقت بود که اراضی بیشتری درنقاط مختلف دور و نزدیک کابل به تکثیر و ترویج درخت چنار که از آن در دستک و سنج استفاده بعمل میآمد، تخصیص داه شد. بعد ها محتملآ در عصر سلطنت امیر امان الله خان که فابریکۀ گوگرد سازی بکابل آورده شد، از چوب درخت ( نیله ) در ساختن گوگرد کار گرفته میشد، ( نیله باغ ) ها در نواحی غرب کابل مشجرگردید. در ساختن ارسی، کلکین، دروازه، مسطح کاری،ستون پایه و غیره چوب کاری های ساختمانی و تزیینی از چوب ( ارچه ) وغیره که بقسم چهار تراش های بزرگ جسیم، از جنگلات جنوب کشور بواسطۀ قاطران، شتران و غیره حیوانات بکابل قدیم انتقال داده میشد، استفاده بعمل می آمد. نمونۀ کامل و عالی معماری این مکتب هنری بازار کهنه فروشی و یا چهار چتۀ قدیم کابل بود که بوسیلۀ علی مردان خان صوبه دار کابلستان که بوسیلۀ شاه جهان مقرر گردیده احداث شده بود که آنهم در سال های اخیر به اثر جنگ های تنظیمی و یا حملات طالبان یکجا با منازل و سرای های مربوط اطراف آن بکلی از میان برداشته شده و به استثنای یک دکان اصلی که در میان دکان ها و ساختمانهای کاملأ جدید حفظ گردیده دیگر هیچ اثری از آن بازار پر عنعنوی پر ارزش تاریخی و فرهنگی بجا نمانده است.(10 ) باز سازی و اعمار مجدد این بازارعنعنوی و قدیم کابل به کمک یونسیکو در نظر است که امید در موقع مناسب به ان اقدام گردد. مقامات مسؤؤل حفظ آبدات تاریخی و بلدیۀ کابل به اساس احکام قانون ( حفظ میراث ها تاریخی و فرهنگی افغانستان ) مکلفیت دارند تا از اعمار دکاکین وعمارات بلند منزل در ساحۀ مربوط به آن بازار تا زمان اعمار مجدد آن، جدآ جلو گیری بعمل آورند

وقوع زلزلۀ متذکره، خرابی های ناشی از آن، حس دلسوزی و ترحم شخص بابر را بحال مردم کابل که خانه و کاشانۀ و عزیزان خود را از دست داده بودند، برانگیخت.بابر خود را در برابر مردم کابل مکلف به انجام وظایف فراوانی یافت و برای دلداری مردم آن از دل و جان کوشید و مدتی بیست و یک سال بحیث پادشاۀ کابلستان در کابل ماند تا به هند رفت

بابر در رسیدن بسعادت، کامگاری، جاه و جلال پادشاهی و شهنشاهی هند، خود را مدیون کابل میدانست و آمدن اش به کابل را شگون نیک و فال خوب گرفت. در سال سوم ورود اش بکابل، لقب ( میرزا ) را از نام خود حذف کرد و بجای ( بابر میرزا ) خود را ( بابر پادشاه ) خواند. در همین سال بود که در ارگ کابل، فرزند اولی اش تولد شد. که نامش را ( همایون ) گذاشت و بمناسبت تولدی همایون جشن بزرگی را مدت شش شبانه روز در ( چهار باغ ) کابل برگزار کرد. در این مورد خود مینویسد : « تا این تاریخ اولادۀ تیمور رابا وجود سلطنت، میرزا، میگفتند و در همین تاریخ فرمودم که مرا پادشاه بگویید . در آخر همین سال همایون در ارگ کابل تولد شد. پنج شش روز به چهار باغ آمده طوی ولادت همایون شد. امرا و غیر از امراء خرد و کلان ساجق ( سیالی ) آوردند. تنگۀ سفید بسیار توده شد از آن بیشتر، این مقدار زر سفید در یک جای دیده نشده .(11) میناتوری های رنگین از صحنه های این جشن بزرگ تا به امروز باقی مانده که تصویر چهار باغ قدیم کابل را به تماشا میگذارد. چهار باغ کابل در حصۀ ( پل باغ عمومی ) فعلی و اطراف مقبرۀ تیمور شاۀ درانی موقعیت داشت که در عصر الغ بیگ میرزا و یا قبل از آن احداث شده و یکی از کلانترین و مهمترین باغ های عصر الغ بیگ میرزا و بابر بحساب میرفت. بعد ها جسد تیمور شاۀ درانی را نظر به علاقه ایکه در زمان حیات اش به این باغ داشت، پسر وی ( شاه زمان ) در همین باغ مدفون نمو د که تا به امروز مقبرۀ با شکوۀ آن زینت افزای شهر کابل بوده است و موقعیت ( چهار باغ ) قدیم کابل را نشان میدهد. تیمور شاۀ درانی بعلل و عوامل مختلف بخصوص کنترول صفحات شرقی و شمالی کشور، مرکز سلطنت اش را از قندهار به کابل انتقال داد و مانند الغ بیگ میرزا و بابر بر تخت کابل این ( بهشت روی زمین ) تکیه زد و با دختری از خاندان بابر ازدواج نمود که نام اش ( گوهر نسأ بیگم ) بود. قبر موصوفه در جوار مرقد بابر واقع در ( باغ بابر – باغ آرامگاۀ بابر) در ( ساحۀ گذرگاۀ ) کابل قرار دارد که ضریح سنگی کنده کاری با کتیبه های عالی روی مرقد اش گذاشته شده است. مقبرۀ تیمور شاه درانی با باغچۀ مقابل آن نیز اخیرآ از طرف ( پروژۀ آغاخان ) مرمت و احیا گردیده است که متأسفانه مقبره و باغچۀ آن در داخل محوطۀ مرتفع واسطبرخشت پخته به سبک ایرانی در آورده شده که دیوار های بلند احاطۀ مذکور نمای مقبره را بسیارمحدود ساخته واز زیبای ساحه کاسته است. لازم است تا مطابق به احکام قانون (حفظ میراث های تاریخی و فرهنگی افغانستان ) در مو قع مناسب تمام ساحۀ گرداگرد مقبر از وجود عمارات بلند منزل و آبادی های گوناگون دیگر، پاک گردد تا از یکطرف نمای بیرونی مقبره، ساحۀ فراخ و بازی پیداکند و از جانب دیگر حدود چهار باغ قدیم کابل در اطراف آن مقبره دوباره تثبیت و احیا گردد و نام ( پل باغ عمومی ) درصورت موجودیت آن باغ یک نام با مسمی شده بتواند

بابر در علم زراعت و فن باغ سازی عصر خود درسترسی و مهارت کامل داشت . او خود مینویسد که نهال آلوبالو و آلوبخارا را از شمال کشور به کابل و ساحات جنوب کشور آورد و تعمیم بخشید. کیله و نیشکر را در ( باغ وفا ) که آنر در مسیر راۀ قدیم کابل – جلال آباد ساخته بود کاشت. همچنان تاک انگور و تخم خربوزه را یکجا با یک نفر فالیزبان و یک نفر دیگر یکه در فن تاک داری مهارت داشت با خود از افغانستان به هند برد. زرع و کشت انگور و خربوزه را در آن سرزمین عمومیت بخشید. موصوف باغ های بنام : باغ جلوه خانه، باغ صورت خانه، باغ مهتاب، اورته باغ، باغ آهو خانه و غیره در شهر کابل احداث نمود و دیوار های گرد این باغ ها کشید. وقتی به دهلی رفت به پیروی از باغ های کابل، باغ های در دهلی، آگره و نقاط دیگر بنا نهاد که از آنها بمناسبت های مختلفی در( بابر نامه ) یاد میکند

بگفتۀ بابر، هندوستانی ها قبل از بابر در بارۀ ساختمان و احداث باغ های تزیینی منظم با پلان صحیح و اصول گرافیک و متناظر هندسی ( اصول باغ سازی اسلامی )، مهارت و معلومات نداشتند. بگفتۀ بابر، باغ های هندوستان در آنوقت همه بدون ارزش های صنعتی بوده شباهت زیادی بیک بیشه و جنگل داشت .وی می نویسد: « من باغ نیکو را با غرس درختان بقطار های معین و طرح خیابان ها و عمارات لازمه در آگره ترتیب دادم . مردم هند از جهت اینکه با این طرح ها و اندام ها جاها، هرگز ندیده بودند، آنطرف ( جون ) را که این باغ ها و عمارات از آنطرف شده بود ( کابل ) نام نهادند.».(12

بابر سکه های طلایی اش را در کابل بضرب میرساند. از پول هاییکه در جریان لشکر کشی هایش از مناطق مفتوحه بدست می آورد به فرد فرد از نفوس کابل بخشش میداد. حینیکه آگره را فتح کرد و خزینۀ سرشار دولت لودی هند را تصاحب نمود، از آن خزاین به تمام نفوس کابل پولهای فراوانی بخشید و مدت چهار سالیکه در هند زنده ماند، کابل را فراموش نکرد و انرا بنام ( خالصۀ ) خود نگهداشت و به هیچ یک از پسران خود نبخشید. خود در این مورد مینویسد: « دیگر اینکه از ولایات، کابل را خالصه کردم تا از پسران هیچ کس طمع نکند. ».(13

بابر اهمیت استراتیژیکی کابل را بمثابۀ ( دروازۀ هندوستان ) و اینکه، هر کس کابل را داشته باشد، هندوستان را بدست خواهد داشت، بخوبی درک کرده بود و از همین سبب، مدت زمانیکه در هند زنده ماند، کابل را بحیث پایتخت تابستانی خود حفظ کرد و از ثروت سرشار هند در عمرانات جدید کابل بمصرف رساند. بابر راۀ کابل – دهلی را مرمت و پخته کاری نمود و در امتداد آن به اعمار کاروان سرای ها، قشله ها و بارک های نظامی پرداخت وبه این ترتیب خواست تا امنیت راه مهم تجارتی و سوق الجیشی کابل – دهلی را تأمین نماید، قدرت، شکوه وعظمت دربار و شهنشاهی پر تجمل آگرۀ هند را در آن باز تابد

اولادۀ بابر بخصوص جلال الدین اکبر، جهانگیر و شاه جهان نیز پول ها و مبالغ فراوان و هنگفتی را بمردم کابل بخشیدند و در عمرانات کابل بمصرف رسانیدند. این شاهان هر زمانیکه بکابل می آمدند و سوار بر فیل از میان صفوف پذیرایی کنندگان کابلی میگذشتند، مشت مشت سکه های طلایی بر مردم کابل می پاشاندند. کابل در ادوار شاهان مذکور نیز مضرب سکه های طلایی آن سلسله باقی مانده بود. در جملۀ 22 صوبه داری عصر شاه جهان در چهار صوبه داری آن ضرب سکه صورت میگرفت که کابل یکی از آن چهار صوبه داری ها بود. علی مردان خان صوبه دار وقت کابلستان به اثر بخشش های زیادی که از شاه جهان میگرفت آنقدر پولدار شد که ثروت اش شهرت افسانوی پیدا کرد. افسانۀ (سنگ فارس ) علی مردان خان که آنرا به فلزات میزد و آن فلزات به اثر تماس به آن سنگ به طلا مبدل میشد هنوز در میان مردم کابل بر سر زبانهاست. شهنشاهان مغولی هند به احترام به نیای بزرگ شان: ( ظهیرالدین محمد بابر ) کوشش کردند تا بکابل چهره و سیمای مناسب با شأن و شوکت و مقام بزرگ بابر و نیز دربار پر تجمل خویش ببخشند

بابر بعد ازفتح دهلی وآگره تاب و تحمل دوری کابل، گرمی تفسان وپشه های گزندۀ هند را آورده نتوانست، زود بعد از چهار سال در سال 1529 میلادی در آگره در بستر بیماری افتاد. وی در حالیکه در بستر مرگ افتاده بود و روز های آخر عمر اش را سپری میکرد به یقین که گفته های عساکر کابلی اش را که بعداز فتح دهلی و آگره منتظر هر چه زودتر بازگشت بکابل بودند، بیاد می آورد که گفته بودند: « تمام هندوستان و ثروت آنرا بیک شب خواب آرام خود در کابل برابر نمیکنیم.» . عساکر کابلی بابر از شدت گرما و اذیت و آزار پشه های خطر ناک آنوقت دهلی به عذاب شده ابیاتی را به زبان فارسی کابلی در دیوار های

 

 

.

احمد علی کهزاد خـــــــرابــــات

 

پيش از نيم قرن به عقب بر ميگرديم و وارد يکی از کوچه های قديم کابل ميشويم اگر از فراز کوه های شيردروازه و آسمائی به شهر نظر می انداختيد، کابل قديم بسان اژدهای در سينه اين دوکوه خوابيده بود و خاطرات ديرينه او با دريائی که يکی از شرائين خشک و تشنه لب اين اژدها بود، راز و نياز های داشت. خانه ها با بام های گلی و ارسی های شبکه دار با رنگهای مختلف و کهنه، آنقدر در هم فشرده و چسپيده بودند که گوئی هيچ قدرتی آنها را از هم جدا ساخته نميتواند کوچه های پر پيچ و خم از ميان ديوار های نيمه افتاده و متمايل به سقوط، بزيرزمينی های شبيه بود که تنها ارواح نا شناخته در آن رفت و آمد ميکنند هر چند کوچه های اين شهر که بنامهای شوربازار، مرادخانی، چنداول، باغ عليمردان، باغبان کوچه و ده افغانان معروف بودند در حقيقت سنگری هم برای دفاع خود در برابر هر گونه تجاوزات محسوب ميشد. تازه واردی که برای اولين بار داخل اين شهر ميشد با صدها مشکلات در پيدا کردن خويشاوندان و دوستان خود مواجه بود گرچه پيکر اين شهر در همه دوره های تاريخ جراحت های داشته ولی غرور ملی خود را پيوسته حفظ کرده بود.

کوچه شوربازار يکی از ناحيه های بزرگ و عمده اين شهر قديم بود و بحيث شلوغ ترين مرکز خريد و فروش اجناس و لوازم زنده گی برای باشندگان در آمده بود. عياران، کاکه ها، شعرا و اهل کسبه در پيچ و خم های اين کوچه سکونت داشتند و با باشنده های ديگر نواحی هم در تماس بودند. اگر کسی برای کنجکاوی و کاوش های فرهنگی جرأت ميکرد که داخل يکی از اين کوچه ها شود ناگزير بود که عنعنات و رسم و رواج های همان کوچه را تا حد لازم مراعات نمايد.

ما اکنون در پرتو همين غريزه کنجکاوی در کوچه شوربازار که هدف اصلی ما دران نهفته است، واردميشويم.

همينکه در دهانه آن ايستاده شويم در نگاه اول توجه ما را دکان نصوار فروشی جلب ميکند که مرد لاغراندام با ريش و بروت های سياه ولی متفکر در کنار تغاره های نصوار خود نشسته مشغول تماشای عابرينی است که ازپيش او رد ميشوند. در ديوار های رنگ رفته دکان، نوشته ها با خطوط کج و موجی ديده ميشود که برای يک باسواد به مشکل قابل درک است که احساس کنج کاوی تازه وارد را بيشتر بطرف خود جلب می نمايد. اين مرد ضعيف البنيه و نسبتاً رنگ پريــده ( صوفی عشقری ) شاعر ظريف و شوخ طبعی بود که درعين بيسوادی با شعرای معروفی چون استادبيتاب، شايق جمال و استاد هاشم شايق رابطه های داشت و پيوسته آن شخصيت های بزرگوار از اين دوست هم مسلک خود خبر می گرفتند و چند ساعتی به سکوی دکانش می نشستند. اين تماس ها و بازديد ها وسيله ثمر بخشی برای صوفی عشقری در ساحه شعر گوئی هايش بود که هميشه از آن بقدردانی يادآور شده است. اين شاعر از عميق ترين قصر اجتماع، سر بلند کرده و آن پوشيده ترين خصوصيات و زنده گی مردم، بزبان شعر، سخن ميگفت اين مرد سمبول زنده ای از کوچه شوربازار بوده و مورد احترام همه مردم قرار داشت. گرچه مقدرات او را بگوشه تاريک اين دکان زندانی ساخته بود ولی انديشه هايش گاه گاهی تار های اين قفــــــس را می شکست و به فضای وســـــيعتری، يعنــی خارج از قيل و قال شوربازار اوج ميگرفت اگر آدمی با ذوقی امروز هم از آن کوچه بگذرد هنوز مطلع شعر معروف او که :

 باين تمکين که ساقی باده در پيمانه ميريزد

رسد تا دور ما ديوار اين ميخانه می ريزد

بگوش ها طنين انداز است و تصور ميشود که هنوز صوفی عشقری در گوشه دکان خود نشسته شعری را به توصيف نصوار در زير لب زمزمه ميکند الماسی اگر در سينه خاک افتاده باشد. آن الماس، صوفی عشقری خواهد بود که در آغوش شوربازار تا آخرين لحظات عمر زندگی کرد. دکان او آغازی از پديده های تماشائی اين کوچه تاريخی بود چند قدمی اگر فراتر بگذاريم به کوچه ای باريکی که های آن فرو ميرويم. اين کوچه پر از گل و هميشه
پر آب از برکت ناودان های منازل يک روزی نقط اميد و شادی آفرين محافل عروسی باشندگان کابل قديم بود. اين کوچه محل بود و باش خراباتيان و از معروف ترين قسمت اين ناحيه بود از هر پنجره از هر ارسی و از هر کلکين صدا های موسيقی بلند بود و آهنگ های از آواز خوانانی مثل استادقاسم، استادنبی گل، استادنتو، استادغلام حسين و نوازندگانی مثل استادچاچه محمود، استادقربانعلی ربانی، استادنوروز و استادمحمد عمر فضای کوچه را پر کرده بود و چنين به نظر ميرسيد که رنج ها و آلام زنده گی درين کوچه راهی نداشته و از همه مصيبت های بشری درامان است. اين شخصيت های هنری موسيقی را که به کمال پختگی و اوجش رسانيده و شاگردانی را هم تحت تربيه گرفته بودند تا بعد از مرگ شان دروازه خرابات بروی اهل ذوق بسته نشده و موسيقی کلاسيک از زادگاه خود مأيوسانه فرار نکند.

اين ها قلب های بزرگ و حوصله های فراخی داشتند و با عشقی هرچه قويتر و شديدتر در احيای موسيقی اصيل افغانی ميکوشيدند.

در هر پيچ و خم خرابات يک جهان اميد و شادی جوانه ميزد عابرينی که از کوچه ميگذشتند لحظات درازی برای شنيدن اين زمزمه ها در گوشه ای می نشستند و از کشمکش های زنده گی دقايقی چند خود را بيگانه می ساختند.

خرابات شب وروز در قلب اين شهر باستانی می، نوعروسان و نودامادان را با اين تپش های خود دلگرم نگهداشته بود.

هرچه در اين کوچه ميديد زمين و دروازه های کهنه بود، آسمان شبيه رشته نازکی از تقاطع ديوار های چند منزله، به چشم می خورد و گمان ميرفت آنهم آهنگی است که از زير تار های يک نوازنده فرار کرده و در فضای اين کوچه بپرواز در آمده است چند قدمی اگر بسير خود ادامه بدهيم با منزلی بر می خوريم که ديوار های آن، از خشت خام ترکيب شده و اين خانه ای سه طبقه را بشانه خود برداشته است. درين خانه که ما اکنون داخل ميشويم پنجره ای نسبتاً مدرن تری برنگ سبز درمنزل سوم دارد که متعلق به آواز خوان توانا و چيره دست کشور استادقاسم، است. اين هنرمند از سرشناس ترين باشندگان اين کوچه بوده و بحيث پير خرابات، معروف بوده موجوديت او در قبال هنر نمائی هايش درين کوچه، آوازه شوربازار را در سراسر کشور، دوچندان ساخت که استاد با پسران و شاگردان با استعدادش که هر کدام از تربيه و پرورش خوب هنری برخوردار بودند با آهنگهای خود اين خانه را به خرابات کوچکتر در سينه خرابات بزرگ تبديل کرده بودند و از در و ديوار های آن غزل های از ابوالمعانی حضرت بيدل شنيده ميشد که عرفان و هنر دست به هم داده هنرمندی را بنام ( قاسم ) تشکيل داده بودند ديری نگذشت که اين خانه راه خود را بدربار پادشاهی چون اميرامان اله خان باز نمود و اين رشته در پرتو استعداد سرشار استادقاسم با هم وصل شد. موسيقی بدينوسيله اعتباری به خود گرفت و خرابات سر چشمه اميد های همه باشندگان کابل قديم گرديد، آهنگهای تازه و اصيل افغانی دربين خرابات و ارگ شاهی طنين انداز شد و شهر تاريک را شبانه با مشعل های موسيقی غرق در چراغان نور کرد. با آنکه خرابات اين افتخار را دريافته بود، مغرور بلند پروازی های خود نشد بلکه بيشتر و فشرده تر روابط دوستانه خود را حتی با فقير ترين باشنده شهر مستحکم تر ساخت و دستی که بسوی شان دراز ميشد خالی باز نمی گشت. استادغلام حسين با مکتب خاص خود در گوشه ديگر اين کوچه مسير ديگری برای موسيقی انتخاب کرد و مشغول تدريس يکدسته از آواز خوانان تازه کار بود استادچاچه محمود،
استادقربانعلی و استادمحمدعمر پيوسته اين دو استاد آواز خوانرا در محافل همراهی ميکردند و با مشتی از سکه های طلا بخانه بازميگشتند.

بازار دست فروشان و دکاکين با اين رفت و آمد ها گرم شده ميرفت و هر روز مشتری های تازه را بطرف خود ميکشانيدند شب هائيکه شهر در ظلمت های خود فرو ميرفت اين کوچه با الکين ها و چراغ های گيس، مانند خورشيد در آغوش سکوت و خاموشی ميدرخشيد و آهنگ های را که نشانه ای از داغترين احساسات وفداکاری های افغانهابود تا طلوع آفتــــــاب، گوش ها را نوازش ميداد وبرای خواب رفته گان بمنزله داروی مسکن و آرامش دهنده ای در آمده بود که هر چه بيشتر به شنيدن آنها علاقه داشتند.

موسيقی بر علاوه که با ارزش های خاص خود، در خرابات آنزمان تجلی کرد ولی بشکل هنر ارزنده، مورد پذيرش مردم قرار نگرفت هنوز تعصبات مذهبی در ذهن مردم ريشه داشت که دسته های خراباتيان را مربوط به طبقه پائين می شمردند و از وصلت های زناشوئی با ايشان اجتناب ميکردند سرانجام دوره طلائی جلوه های موسيقی با سريعترين قدم های زمان سپری شد و موسيقی امروز، هماهنگ با سير تکاملی مسايل اجتماعی با نقاب های مختلفی بحيث هنر ارزنده، به ميدان ذوق ها و احساس ها ظاهر گرديد اما بايد يادآور شويم که موسيقی ديروز با موسيقی امروز با وجود اختلافات ظاهری، از يک اصل واحد استند و از يک فرهنگ ريشه گرفته اندکه هرگز جداشدنی نخواهند بود موسيقی کلاسيک هنوز هم با قوت خود با ذوق های حساس زنده گی ميکند و جائی در کانون قلب ها دارد اما چشمان دير بين مردم به خورشيد حقيقت موسيقی که در آهنگهای خراباتيان ديروز تابيدن گرفته بود، کانون ذوق ها را از روشنائی خود لبالب ميساخت، امروز باز شد و اين پديده يکه تاز ميدان هنر گرديد. گرچه موسيقی سنتی دچار بحران های وخيمی شده، چون نتوانسته است در مقابل رقابت موسيقی غربی که بطريقه های مختلف (راديو، تلويزيون و کاست ) کشور های شرقی را عرصه تاخت و تاز قـــرار داده مقاومت کند، در حقيــــقت اين تهاجم بی شباهت به حمله بيماری، ببدن انسان نيست که بائيست بفکر چاره بوده و نگذاريم که موسيقی سنتی فقط بصورت مرده يعنی در موزه ها و گاليری ها ضبط و نگاهداری گردد، بلکه کاری کرد که اين مظهر هنر بصورت يک نيروی زنده و پر تحرک در آيد و هرچه زودتر، بقالب های سنتی موسيقی بايد امکان تکامل داد و راه عناصر مخرب را بست خدا نکند که تاريخ با ما رابطه خود را قطع کند و دريچه سينه خود را که مملو از خاطرات بسيار شيرين و بسيار تلخ زنده گی گذشته ماست، بروی ما ببندد و افکار ما را بدست دقايق امروز و فردا بسپارد ما احتياج حياتی بخاطرات گذشته خود داريم به هيچ کس حق نميدهيم اين سلسله را که آينه گويا از صفحه های زيبا و عمل های زشت ماست، از هم پاره کند، ما با هر کدام از اين پديده ها رابطه های نا گسستنی داريم و بوسيله آن خود را از خود با خبر ميسازيم. زمانی بوده است که ملت ما شبيه ملت های ديگر گرسنه بوده دريده شده و مورد تجاوز قرار گرفته است ولی با فضيلت های غرور ملی خود را نجات داده و در بين توده های بشر دوباره سر بلند کرده و با شهامت زنده گی شرافتمندتری را از سر آغاز نموده است.



خوشست خلوت اگر يار يار من باشد

نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد

من آن نگين سليمان بهيچ نستانم

که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد

روا مدار خدايا که در حريم وصال

رقيب محرم و حرمان نصيب من باشد

همای گو مفکن سايه شرف هرگز

بر آن ديار که طوطی کم از زغن باشد

بيان شوق چه حاجت که سوز آتش دل

توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد

هوای کوی تو از سر نمی رود آری

غريب را دل سرگشته با وطن باشد

بسان سوسن اگر ده زبان شود حافظ

چو غنچه پيش تو اش مهر بر دهن باشد












 

احمدعلی کهزاد

بنای قصر چهل ستون به سمت شرقی بالاحصار کابل

زمانشاه در دورهء کوتاه ٩ ساله سلطنت خود با اينکه گرفتاری های زياد در داخل خاک افغانستان و در خاک های مفتوحه قلمرو درانی و در سرحدات شرقی و غربی و شمالی کمتر به وی فرصت ميداد که در کابل بماند بازهم هر وقت مجالی يافته به آبادی و احداث باغ ها و طرح و بنای برخی عمارت ها در بالا حصار و شهر کابل پرداخته است.
در قطار اين آبادی ها اول تر از همه بايد طرح بنای قصر چهل ستون را حساب کرد که در حصص شرقی بالاحصارکابل بنا نهاد(*) تنها ماخذ معاصر زمانشاه که در اين باب معلومات کافی ميدهد منظوهه ايست از ميرزا لعل محمد عاجز افغان شاعر و طبيب معروف کابلی که در عصر تيمور شاه و زمانشاه می زيست و در دربار حيثيت طبيب و شاعر را داشت و قبل برين در ذيل واقعات عصر تيمور شاهی از او نام برديم. اين شاعر نامور در دورهء سلطنت زمانشاه هم درکابل حيات داشت و قصيده ها و پارچه هايی در مدح شاه مذکور و در توصيف برخی از آبادی های زمان وی دارد که از نظر تاريخ بسيار مغتنم است. چون يگانه ماخذ مهم در باب تعمير قصر چهل ستون که در حصص شرقی بالاحصارکابل به امر زمانشاه و به توجه جان نثار خان آباد شد همين منظومه است اينک اول به نقل آن از ديوان غزليات شاعر مرحوم می پردازيم:

به عهد دولت خورشيد و سايهء يزدان
مه سپهر کرم شاه ملک خسرو دوران
يگانه گوهر اکليل ياری شاهی
خراج و باج گرفته ز ملک قيصر و خاقان
اگر ز موج گهرپاشی کفش بنگارم
بروی بحر زند پشت دست پنجهء مرجان
سپهر مرتبه شاه زمان کزو بزمان شد
بسيط روی زمين از بساط عدل درخشان
دميکه دست عطايش رواج جود به بخشد
به نيم حبه نيرزد متاع قلزم امکان
بقهر وخشم عتابش زدست رفته عدو را
دل و طرب جگر و تاب و جرئت و سامان
زجود و بخشش او کرده است پرسائل
بنقد درو زر و لعل، جيب وکيسه و دامان
بخلق و مشرب و تدبير او زمانه نديد
کسی به کشور هند و بلاد روم و خراسان
بامرشاه همان خانه زاد خاص قديمی
که جان نثار خطابش بود بسلک غلامان
بسمت شرقی بالاحصار قلمهء کابل
بنا نمود بنائی که سرکشيده به کيوان
عمارتی چه عمارت چهل ستون رفيعی
که بيستون بود آنجا زجمع سأيه نشينان
چهل ستون که بود هر ستون او به لطافت
چوسرو دلکش جانبخش همچو قامت خوبان
چهل ستون که به تعظيم پايتخت شهنشه
زچهارسمت ستونها کشيده صف جو غلامان
سريرشاه بود اندر وجود ديدهء روشن
بدور ديده ستون ها کشيده حلقه جو مژگان
از آن به منزل چارم يقين منزل شه شد
که آفتاب ز چرخ چهار مست نمايان
بزخم چشم عدو بر سرش نهاده زمانه
يکی کلاه فرنگی جو خود رستم دستان
چه طرح ريخته دلکش چه نقش راست فتاه
بسمت مشرق از ين قصر عکس رنگ خيابان
تمام حسن و همه نور چون رياض متجلی
مگر زمين خيابان بگو جبين نکويان
زمين صاف، نهالان سبز هر طرف آن
دوانده ريشه به دورش چوخط عارض خوبان
نهالها همه سر سبزگشته اندر آبش
سز است گر بد هم نسبتش به بخت جوانان
هر آنکه ديده در آن روز اين عجيبه تماشا
زخويش رفت وليکن نبات شاه ثنا خوان
توهم به ختم سخن کوش(عاجز) ازره خواهش
برار دست و بخواه اين دعا ز حضرت يزدان
که يارب از اثر چشم بد دهی تو امانش
به ظل رحمت خويشش بدار خرم و شادان
زمانه تا بود او را بقا بده به زمانه
به جام دار می عشرتش هميشه به دوران
کسيکه روی بگرداند از اطاعت امرش
بروی شاهد عيشش دوديده باز مگردان
بسی ز فکرت تاريخ بود دل متردد
سروش هاتف عيبم به غيب گفت که بر خوان
به جيب شرم کشيدند آسمان و زمين سر
بود جو سال ظهورش (چهل ستون خيابان)


چهل ستون رفيع جان نثار خان، سمت شرقی بالاحصار قلعهء کابل،
سريرشاه در منزل چهارم  به شکل کلاه فرنگی
خود رستم دستان خيابان، نهال های سبز ماده تاريخ چهل ستون خيابان ١٢١٠


حالا که اين منظومه شيوای عاجز کابلی را راجع به قصر چهل ستون که يکی از قصر های مجلل عصر زمانشاهی بود خوانديم، بايد در خلال کلمات آن بيشتر دقت کنيم تا کمی موقعيت نمای خارجی عمارت و برخی از خصوصيات داخلی آن روشن تر شود.
عاجز کابلی درين منظومه خود اين قصر را به نام (چهل ستون) يا (چهل ستون خيابان) و به صفت (چهل ستون رفيع) ياد کرده راجع به موقعيت آن يکی مصرع واضح ميگويد: به سمت شرقی بالا حصار قلعهء کابل (سمت مشرق) در يک مصرع ديگر هم تکرار شده ولی آنجا چنين آمده: در مقطع قصيده که شاعر مادهء تاريخ سال ظهور قصر را از « بسمت مشرق از اين قصر عکس رنگ خيابان » چهل (ستون خيابان) استخراج ميکند، اين سوال بيشتر بخاطر می آيد که (خيابان) بدينجا چه معنی دارد. همان که در کا بل از زمانه های مغل ها منطقه يی بنام (خيابان) ياد ميشد.
تذکر دادم که روز پنجشنبه سوم صفر 1016 به امر در جلد اول بالاحصارکابل و پيش آمدهای تاريخ (صفحه 242)  جهانگير اسپ دوانی در (خيابان) بعمل آمد. خيابانی که امروز در لب رودخانه کابل داريم گوشهء از آن خيابان وسيع آن وقت را نشان ميدهد. آيا از جمله (سمت مشرق بالا حصار قلعه کابل) چه مفکوره صحيح گرفته ميتوانيم. قصر چهل ستون زمانشاه در حصص شرقی داخل بالا حصار بنا شده بود يا به سمت مشرقی بالا حصار در خارج حدود قلعه چه حصه ئی که امروز به خيابان مشهور است نه به سمت مشرق بالا حصار بلکه به طرف شمال شرق آن افتاده خيابان بدين وسعتی که در زمان جهانگير اسپ دوانی در آن بعمل می آمد طبعا وسعت زياد داشت. بدين مفهوم دامنه آن تا مشرق بالا حصار هم امتداد يافته ميتواند بهرحال قصر چهل ستون يا در سمت شرقی داخل بالا حصار يا در سمت شرقی خارج قلعه از بالا حصار بسيار دور نبوده قراريکه ميرزا لعل محمد خان عاجز تعريف ميکند چهل ستون زمانشاهی عمارتی بود بلند و رفيع و مشتعل بر چهار منزل و در يکی از اطاق های منزل چهارم سرير پادشاهی گذاشته شده بود، پوشش قصر بشکل گنبد بزرگ صورت گرفته بود چنانچه آنرا (کلاه فرنگی) ميخواند و به (خود رستم دستان) تشبيه ميکند.
زمين های اطراف قصر صاف و خيابان ها همه مشجر بود و ديدن قصر و جدول های آب و صفوف درخشان آن مجموعهء زيبا و ديدنی تشکيل داده بود . اين قصر به امر زمانشاه و به سعی جان نثار خان در سال ١٣١٠ به پايهء اتمام رسيد.
تاريخ اتمام اين قصر به نظر شاغلی ابراهيم خليل از جمله (چهل ستون خيابان) بدست می آيد به اين ترتيب که عدد خود اين جمله ( 1218) ميباشد و (سر) زمين و آسمان که عبارت از حروف (الف) و (زا) باشد به حساب ابجد مجموع آن ( ٨) ميشود که بايد از رقم بالا کم شود و بدين ترتيب سال ١٢١٠ هجری قمری بدست می آيد.

***
*- صفحهء 351 و 352 درة الزمان مولف محترم عزيزالدين وکيلی پوپلزايی ملاحظه شود.
**- نقل از از صفحه 296 تا 298 ديوان غزليات و مخمسات و رباعيات ميرزا لال محمد عاجز شاعر و طبيب کابلی که از طرف ورثهء آن مرحوم ذريعهء محترم محمد ابراهيم خليل بدسترس اينجانب گذاشته شده است.

«کابلستانٍ» بچه سقاء (جنوری- اکتبر سال 1929

مشی سیاست داخلی و خارجی

 

 بحران اقتصادی و ناخشنودی روزافزون توده های گسترده باشندگان که روحانیت واپسگرا و دیگر نیروهای مخالف با توانمندی [به آتش آن-گ.] هیمه می افگندند، در پاییز سال 1928- تابستان سال1929  در عمل عهد امان الله را به پایان خود نزدیک می ساخت.

در این دوره، در سپهر سیاسی افغانستان، مهره های نو و دیگر نامداری پدیدار شدند،که مدعی رهبری و گرهگشایی از مسایل مبرم کشور بودند. کارروایی های این بازیگران در بحران اواخر دهه بیست سده بیستم و همچنان رفتارهای اشخاص و گروه ها/ جنبش ها/ - لایه هایی که مدعی قدرت بودند، اجازه می دهد در باره یکی از نخستین کوشش های جدی اپوزیسیون مبنی بر مطرح ساختن الترناتیف خود در زمینه توسعه اجتماعی افغانستان در سده بیست سخن گفت.

یکی از این مهره ها، حبیب الله- بچهء سقاء و نیروهایی بودندکه از [توان] او برای ایجاد دولت نو«کابلستان» بر ویرانه های رژیم امان الله، پشتیبانی( در واقع بهره برداری) می کردند.  

 

و. م. گیلنسن- پژوهنده سرشناس تاریخ شوروی و روابط نظام بین المللی در دوره بین دو جنگ جهانی، در پاسخ به این پرسش که سرشت اجتماعی- سیاسی این نیروها که توانستند حاکمیت خویش را در سرزمین نسبتا وسیع افغانستان پهن کنند، چگونه بود، چنین نتیجه گیری می کند: « در واقع، امان الله را- اسلامگرایان رادیکال- نیاکان جنبش کنونی «طالبان»[1] واژگون کردند». تجزیه و تحلیل اسناد دست داشته و مجموع کار افغانستان شناسان میهنی و جهانی در خصوص این مساله و مسایل توسعه معاصر افغانستان، نشان می دهد که نتیجه گیری و. م. گیلنسن و تشبیه یی که از سوی وی انجام شده، به حد اقل تدقیق نیاز دارد و بدون سیر اساسی در تاریخ کوتاه جنگ میهنی اواخر سال های دهه 1920 - اوایل سال های دهه 1930 کشور، دقیق تر در تاریخ تجربه اجتماعی- سیاسی، دولت نام نهاد «کابلستان» ممکن نیست.

تبارز بچهءسقاء- نماینده اقلیت تباری (تاجیک ها) با خاستگاه اجتماعی پایین، پیامد فروریزی رژیم امانی، ریختیابی چندین مرکز سیاسی و اجتماعی اپوزیسیونی در متن شهری شدن روز افزون باشندگان و شیوع رهزنی در کشور در کل و در روستاهای شمالی استان کابل، به ویژه بود.

برخی از منابع شوروی، آغاز حرکت سیاسی بچه سقاء را در میانه های ماه نوامبر سال 1928 می پندارند. گویا همان هنگام، پس از شورش عشایر شینواری در ولایت مشرقی، او برای نخستین بار، خواستار لغو همه اصلاحات امان الله گردید[2]. مگر نشانه های تاکتیک نو سپاهی پیشین قطعه نمونه کابل که او را از دیگر سرکرده های واحدهای نیمه باندیستی کوچک برجسته می ساخت، در بهار سال 1928  هویدا گردیده بود. بچهء سقاء تنها به تاراج تاجران و کارمندان دولتی بسنده می کرد و بخشی از آن چه را که به دست می آورد، به بینوایان می داد. این کار، شهرت معینی را برای وی فراهم آورد و حتا امکان داد تا امان الله را وادار به یک رشته عقب نشینی ها نماید. پادشاه که از سوی شورشیان در خاورکشور، رانده شده بود، حاضر گردید تا شماری از هواداران بچهء سقاء را رها سازد و خود او را با دادن پول و اسلحه،گویا برای دفاع  از نظم موجود به عنوان سرهنگ (غند مشر) تعیین کند.[3]

فرمانروای آینده، برخاسته از میان توده ها و تاجیک تبار، فرزند امین الله کوهستانی که به نام سقای کابلی معروف بود؛ یگانه کس از برادران  بود که خدمات رایگان ارایه می کرد. مادرش از بینوایان کلکان (کوهدامن) بود که چند سال پس از به دنیا آمدن پسرش، درگذشت و پدرش دومین بار، با زنی از میدان، عروسی کرد. پس از چندی، حبیب الله که لقب «بچه سقاء» گرفته بود، نابرادری (برادر اندر) ی پیدا کرد به نام حمید الله که در آینده یکی از همکاران نزدیک او شد.

بچهءسقاء- حبیب الله، آدم بسیار مومنی بود: او مرید بزرگ جان مجددی در سرای خواجه و شمس الحق مجددی کوهستانی- در روستایی نزدیک گلبهار بود.  به گفته خلیل الله خلیلی، یکی از پویاترین بازیگران رویدادهای  اواخر سال های دهه 1920-  اوایل سال های دهه 1930 ، پیشوای آینده قیام در سال 1921  در کابل، با امیر بخارا که در آن هنگام مهاجر و مهمان دولت افغانی بود، آشنا شد و به وی قول داد که به جهاد بخارا- هرگاه چنین نیازی پیدا شود، بپیوندد. به تایید خلیلی، کلکانی به عهد خود وفا کرد و در ماجراجویی بخارایی انور پاشا شرکت کرد و گویا از سوی وی تقدیر شد.[4]

 خدمت سربازی و درجه داری (خورد ظابطی) موفقانه، حبیب الله را از درگیری با آمران رها نکرد- او ناگزیر به گریختن به پاره چنار  گردید و سپس چندی را در پیشاور گذارند و به چای فروشی دست یازید. حبیب الله، با بازگشت به میهن، در راه بین شمالی و پایتخت، خیلی زود به شهرت دست یافت و مورد توجه روحانیت و رسوخمندان شمالی قرار گرفت. با برجسته شدن او در محافل شورشی شمالی، مقامات در پی شکار وی شدند. بچه سقاء تلاش ورزید با مخالفان بانفوذ در گرد و بر امان الله، تماس بگیرد. حیات الله- برادر پادشاه و برخی از بلند پایگان دولتی، توافق نمودند به او کمک نمایند. حتا تاریخ سوء قصد به جان شاه، تعیین شده بود. دسیسه که خصلت توطیه داشت، نافرجام ماند.آن گاه، بچهء سقاء برای گرفتن بخشایش رسمی از مقامات، برای آخرین بار کوشش کرد: او با این خواهش، به محمد ولی خان دروازی- همکار نزدیک پادشاه که بیشتر در روستای قلعه مراد بیک برای «هواخوری» می آمد، رو آورد. شورشی، شاید، به همبستگی تباری با ولی خان تاجیک تبار امیدوار بود. سر انجام، با شرط دست برداشتن از رهگیری، رستگاری یافت و تا هنگامی که ولی خان هنگام سفر پادشاه به خارج، در نیابت سلطنت بود، بچه سقاء به پیمان خود پابند بود.

در آینده، پس از بازگشت امان الله از خارج، اعتماد حکومت به بچهء سقاء از این هم بیشتر شد تا جایی که به او، حتا یونوفرمی مانند آن چه که برای سپاهیان پادگان ولایت مشرقی، که در آن جا عشایر شینواری شورش کرده بودند، داده شد. مگر بچهء سقاء با پیشوایان شینواری که از سوی روحانیت واپسگرا پشتیبانی می شدند، از سر سازش پیش آمد و در ماه  دسامبر سال 1928  آغاز به لشکرکشی به سوی کابل کرد.

 به تاریخ 11 دسامبرسال 1928 او به عنوان پادشاه اعلام شد- به این رویداد، آخوند زاده صاحب تگاب- ملا حمیدالله خان و دیگر رهبران دینی کمک زیادی کردند. پس از چندین روز، دسته های بچه سقاء به بهانهء کمک به دولت، به کابل نزدیک شدند و چیزی نمانده بود که آن را بگیرند. در این هنگام، مقامات توانستند در برابر سه هزار شورشی- صد نفر را  که بیشتر آنان افسران و دانشجویان آموزشگاه نظامی بودند، رو در رو آرایش دهند. با این هم، تلاش های نومیدانه شاه در بسیج مردم، برای پاسداری از پایتخت، دستاوردی نداشت. تنها مقادیر زیاد سلاح در شهر پخش گردید که به بی نظمی و هرج و مرج دامن زد. امان الله که به دلیل اصلاحات توده یی خود، آماج خدنگ های مخالفان  قرار گرفته و سخت ترسیده بود، با سراسیمگی و ناتوانی، عفب نشینی کرد.

او، با پایان رسیدن هفته نخست جنوری سال 1929، فرمانی صادر کرد که بخش بزرگ نوآوری های وی را لغو  می کرد و خودٍ ساختار قدرت در افغانستان را به گونه بنیادی تغییر می داد (ایجاد سنا با حق تصویب همه تصامیم دولت، ایجاد شورای ملی بازنگری قوانین موجود، برقراری سراسری نهاد محتسبان برای کنترل اخلاق جامعه و مانند آن).  مگر، به زودی، برای جلوگیری از خونریزی، به سود برادرش- عنایت الله که در تاریخ افغانستان به عنوان پادشاه «سه روزی» وارد شده است، از تاج و تخت کناره گیری کرد (چون او به تاریخ هفدهم جنوری با توافق سقاوی ها و انگلیسی ها، پایتخت را برای پیوستن به امان الله که به قندهار گریخته بود، ترک گفت).

با آن که اصلاحگر نگون بخت و بدشانس- امان الله، پس از  این گونه تحول رویدادها، به سرعت کناره گیری خود را نادیده گرفت و ایجاد دولت «ملی» را اعلام کرد، کشور دیگر عملا به چند مرکز خودمختار و نیمه خودمختار قدرت فروپاشیده بود: افزون بر دولت ملی قندهار امان الله، ناپایدارترین ساختاری که ایجاد گردید و به گونه فرمالیته مهم ترین مرکز قدرت وقت گردید- دولت »کابلستانٍ» بچه سقاء، «جمهوری هراتٍ» عبدالرحیم خان نایب سالار، ائتلاف اقلیت های تباری افغانستان شمالی و مهاجران آسیای میانه و ...

روی هم رفته، پرهنگامه ترین تلاش سیاسی برای جلوکشیدن خود- اقدامات علی احمد خان- خویشاوند امان الله، که برای چندی شورای دولت را رهبری می کرد، به شمار می آید.علی احمد خان بارکزایی، در آغاز، برای گرفتن دوباره حکومت امان الله در ولایت مشرقی تلاش کرد، مگر با درک بیهودگی این گونه مساعی، خودش را به عنوان امیر اعلام کرد. دادگرانه است این نکته را یادآور شویم که او در میان عشایر بومی نفوذ داشت و همچنان تجربه معین دیپلماتیک (از جمله تجربه بین المللی، اما نه بی شایبه) هم داشت و به زبان های انگلیسی و اردو به روانی سخن می گفت.

علی احمد، در سایه دسیسه ها و پویایی های تفرقه  افگنانه، توانست عشایر شینواری را  منزوی گرداند. مگر نتوانست نیروهای زیر پرچم خود را کنترل نماید- آن ها بر جلال آباد یورش برده و آن را تاراج کردند و سپس  امیر «خود بر افراشته و خود گماشته» را رها کردند. علی  احمد، ناگزیر به گریختن به پیشاور بود، تا برای یافتن زبان مشترک با مصاحبان (نادر خان و برادران وی) که برای حمله به افغانستان آماده می شدند، تلاش ورزد. مگر چنین ائتلافی شکل نگرفت. ورود علی احمد به خاک هند بریتانیایی، انگلیسی ها را نیز نگران ساخته بود. در اواخر مارچ، علی احمد به امید آشتی با امان الله، به قندهار رفت. پس از رفتن امان الله از کشور، علی احمد بار دیگر برای دستیابی به تاج و تخت ریسک کرد، اما باز هم شکست خورد و در ماه جون از سوی نیروهای بچهء سقاء دستگیر و به کابل برده و اعدام شد. ل. آدمک، در زمینه چنین نتیجه گیری می کند: «بازی سیاسی او، سرگرمی یی بیش نبود. آن هم یک سرگرمی ناکام»[5].

در فهرست مدعیان تاج وتخت، چندی هم، پیشوای عشایر  احمد زی  از ولایت جنوبی-  غوث الدین نیز خودنمایی کرد. در این حال، او با بلندپروازی های خود، دو بار عرض اندام کرد : در سال 1929 و در اواخر جنگ داخلی، در  اوایل سال 1931. در مورد اخیر نه بدون اجازه انگلیسی ها، چون او در آن برهه، در شهر دیره دون هند بریتانیایی بسر می برد.

امیر خود گماشته- بچهء سقاء که دیگر به نام «حبیب الله غازی» خوانده می شد؛ مدعی بازی کردن نقش فرمانروای ملی بود. هر چند، بیشتر پیرامونیانش- گروه رنگارنگ زمینداران و خان های بزرگ کوهدامن و کوهستان، یعنی بخشی از جامعه تاجیک/ تاجیکی شده و بخشی از روحانیون برجسته- شرکت کنندگان کارزار مخالفت با امان الله و نیز ملاهای ارتجاعی، چنین بلندپروازی هایی داشتند تا خود او.

با همه التقاط(اکلکتیزم) ایدئولوژی و سیاست رژیم نو، مشی آشکار آن، تلاش به تعادل در آوردن/کاهش تسلط پشتون ها، به ویژه در عرصه مناسبات قدرت بود. شاید، با همین هدف، نام توپونومی تباری- سیاسی «افغانستان» (کشور افغان ها- پشتون ها) به نام گیتاشناختی (جغرافیایی) «کابلستان» عوض شده بود، که به گونه استهزا آمیزی مرزهای سرزمینی را که از سوی رژیم نو (پایتخت، مناطق شمالی استان کابل و اسما ترکستان افغانی، شمال- غرب و دیگر جاها) کنترل می گردید؛ بازتاب می داد[6]. مگر سیاست ملی و مذهبی «کابلستان» هرگز با موازانه برجسته نبود- سرکوب یهودیان (در بلخ و دیگر جاها) به کار عادی مبدل گردید که باپشتیبانی بی چون چرای حکومت جدید و روحانیت انجام می شد.[7]

 اسناد آرشیوی دست داشته و برخی مدارک دیگر، امکان می دهد گمان زد که عملا الهام دهنده باوری خیزش شمالی ها در برابر امان الله و پسان ها د- فاکتو گرداننده اداره »سقاوی»، شیر جان صاحب زاده- وزیر دربار بود، که در آستانه رویدادهای پرداز شده، در کرسی حاکم سرای خواجه و کوهدامن نشسته بود. شیر جان، پسر صاحب زاده میر خواجه خان- روحانی پر آوازه قلعه بلند بود که در عهد امیر عبدالرحمان خان به هند تبعید شده بود. میر خواجه، با بازگشت به میهن، هوادار شهزاده نصرالله خان- برادر امیر گردید و در این زمینه در مخالفت با امان الله، فرزندان فزونشمار او هم پیوستند. شیرجان همچنین با داشتن روابط با بریتانیایی ها مشهور بود که آن را در طی چندین سال پنهان نکرد. او، در پاییز سال 1928 حتا زندانی هم  شد. مگر بعدها به کمک بچه سقاء رها شد.

برادر بزرگ او- عطاء الحق خان که به شهزاده عنایت الله خیلی نزدیک بود، در سال 1925 در راس گروه جوانان افغانی به مسکو برای آموزش هوانوردی گسیل گردیده بود. پس از باز گشت، او به فرماندهی یک هنگ گماشته شد و در آستانه تحولات سال 1929 در سفارت افغانستان در مسکو به عنوان مسوول دانشجویان افغانی در شوروی کار کرد. حبیب الله، پس از تاجگذاری (تاجپوشی)، در آغاز، به وی کرسی فرماندهی نیروی هوایی را داد، مگر بعدها اداره سیاست خارجی «کابلستان» را به او سپرد- شاید در این کار،  افزون بر همه، این نکته که  او زبان های عربی، اردو، روسی، انگلیسی را  می دانست، موثر بوده باشد.

به دو پسر دیگر میر خواجه خان- محمد صدیق خان و محمد کریم خان، همچنین کرسی های فرماندهی ارتش (نایب سلاری) و رییس پلیس مخفی داده شده بود.[8] خاستگاه این خاندان، روستایی نزدیک چاریکار بود. عطاء الحق خان، هیچ گاهی میانه خوبی با شجاع الدوله که خاستگاه وی از غوربند در همسایگی چاریکار بود، نداشت. این وضع، به انگلیسی ها امکان داد بپندارند که دیپلمات کلیدی بچه سقاء، بازی دوگانه یی را پیش می برد.[9]  

در شمار دیگر خانوادهای کلیدی و گردانندگان «کابلستان»،  بایسته است چند خاندان دیگر را نیز افزود:

- عبدالقادر خان و عبدالقدوس خان که خواهرشان را به زنی بچه سقاء داده بودند (هر دو، به نوبت کرسی وزارت تجارت داشتند).

- خواجه بابو خان که زمانی بچه سقاء را پنهان کرده و پناه داده بود، وزارت امور داخله را رهبری می کرد. برادر او- خواجه میر عالم، عضو لویه جرگه سال 1928 - معاون وزیر حربیه بود. در رهبری سقاوی، پسران آن ها هم بودند، پسرخواجه بابوخان- ابوخان، از فارغان آموزشگاه هوایی شوروی، نیروی هوای رژیم را  فرماندهی می کرد.

- عبدالغفور خان، زمیندار بزرگ از تگاب (خویشاوند همسر عنایت الله خان) وزیر داخلهء بچه سقاء بود.

- امور نظامی به دست سید حسین (زمینداری از کوهدامن، که با بچه سقاء در تاراج های سال 1928 نزدیک شده بود و معاون او و نایب السلطنه  شمرده می شد)؛ سپرده شده بود.

- امور مالی کابلستان را میرزا عبدالقیوم- زمیندار بومی یی از کوهدامن- کارمند پیشین دولت، انجام می داد.

- رییس صکوک دربار- سید احمد بود.

- غلام حضرت- خزانه دار بود (هر چند، امیر خزانه دار خود را داشت- میرزا محمد ایوب خان).

ملک محسن- یار دیرین امیر، از هنگام آوارگی، فرمانده کابل شد. برادرش میرزا محمد اکبر- امور خزانه دولت، و برادر زاده اش- عبدالغنی خان، دژبان ارگ، شدند.

- زین العابدین،  گمرک «کابلستان»  را ریاست می کرد.

برخی از کرسی های مسوول را کارمندان بلندپایه پیشین امان الله در دست داشتند:

  • - عزیز الله خان- رییس پیشین نیروگاه برق در جبل السراج، ورکشاپ ها و تولیدات را ریاست می کرد.
  • - میرهاشم- رییس اداره مالی، به وظایف خود ادامه داد. هرچند هم، در آغاز، بچه سقاء می خواست غلام حیدر مجددی را به جای وی بگمارد. او به مامور مالیه پیشین امان الله به اختلاس هنگفت مالی بدگمان بود و تا روشن شدن موضوع، فرمان داد تا او را زندانی کنند. راستش، میر هاشم به تقاضای محمد صادق مجددی و عمویش- سردار محمد عثمان خان، پس از چندی رها شد، اما میرزا مجتبی- مستوفی پیشین کوهدامن که به پاکدامنی بنام بود، برای تفتیش و بازرسی اداره او (به اعتراف ملک محسن، میرزا مجتبی حتا یک بار او را به خاطر تلاش برای رشوه ستانی، کتک زده بود)، گماشته شد. میرزا که در نهان بدخواه «سقاوی ها» بود (او از آن ها حتا مبلغ وام حقیقی یی را که برای تاجران و بازرگانان از سوی رژیم پیشین سپرده شده بود، پنهان کرده بود)؛ روشن است که در کار میر هاشم، هیچ گناهی پیدا نکرد و او هم کرسی خود را حفظ کرد.
  • - بازوی راست بچه سقاء و در واقع آهنین وی- برادر ناتنی (اندر) کوچکش- حمیدالله بود،که به سمت جانشینی پادشاه- معین السلطنه در درجه سرداری اعلی گماشته شده بود.

حبیب  الله بچه سقاء، به ویژه بر کسانی که کدام زمانی از امان الله رنجیده یا از او بنا به دلایل اصولی جدا شده بودند، تکیه می کرد. از جمله، خاندان سرداران افغانی- بازماندگان امیر دوست محمد خان از طرف دختر- (یحیاخیل)، که  نامدارترین مهره آن ها- محمد نادر خان- وزیر حربیه پیشین امان الله و به حق یکی ازآماده ترین فرماندهان ارتش بود. او تجربه زیاد جنگی و حتا دیپلماتیک داشت، اما با پادشاه در مسایل تاکتیکی (سرعت اصلاحات و اقدامات دولت در قبال شورش خوست در سال 1924 ) جدا شد و ناگزیر به کناره گیری گردید. در اواخر سال 1929 ، نادر در سیمای یک فرد عادی در نیس، در حومه پاریس زندگی کرد. هنگامی که در افغانستان درگیری بالا گرفت، بازیگران اصلی «داستان»، هر کسی بنا به دلایل خود، عامل نادر را به سنجش داشتند.

 

امان الله، امیدوار بود که وزیر کناررفته و سفیر، اردوگاه او را تقویت کند. «سقاوی ها»، به نوبه خود، هم  کارگیری از او را دست کم برای چندی، به عنوان سپهسالار و یا حتا رییس حکومت انتظار داشتند. برای جلب مخالف بانفوذ، آن ها هیاتی را متشکل از خویشاوندان نزدیک او: سرداران احمد شاه خان و عبدالعزیز خان، برای سفر به پاریس و نیس و گفتگو با نادر و برادرانش، با پول کافی گسیل داشتند[10]. اما میانجی ها دیر کردند و عملا با آن ها در بمبی برخوردند.

وزیر پیشین حربیه، با آغاز آشوب نو، به سوی میهنش شتافت. همزمان، بچه سقاء فیصله کرد از شاه محمود- برادر کوچک نادر، برای تبلیغات در میان عشایرخوست که سرکوبی های سال 1924- 1925  فراموش کرده بودند، بهره گیرد. شاه محمود با تنی چند از نزدیکانش، از این ماموریت به عنوان راه گریزی در واقع از اسارت، بهره جستند. در راه، او به سرشناسان بومی بازگفت که در کابل در واقع چه می گذرد و در پاره چنار به برادرانش که برنامه مقدماتی عمل را که سر انجام، آنان را به قدرت رسانید؛ می ریختند، پیوست. سرشت این برنامه، متحد ساختن عشایر افغانی از راه برگزاری جرگه سراسری و اقدامات مشترک بعدی در برابر «کابلستانٍ» بچه سقاء شد.

نادرخان، نه تنها پیشنهاد پادشاه خود گماشته برخاسته از لایه های پایینی را نادیده گرفت، بل از حبیب الله خواست تا اسلحه، پول و دیگر اشیای گرانبهای به دست آورده را تسلیم نموده و پایتخت را ترک گوید. سقاوی های خشمگین،  نادر را از فهرست متحدان باالقوه خط زدند و خانه او را تاراج کردند. او و برادرش را غیابی محکوم به اعدام و برای سرهای آن ها، وعده پاداش دادند.

مگر، حتا پس از این هم، بچه سقاء برای جلب نادرخان به سوی خود، کوشید. او، مهاجر هندی- عبداللطیف و در پی او، سردار علی شاه- برادر زاده نادر را نزد وی فرستاد.[11]  مگر، ماموریت سردار جوان که می بایستی به پیش بینی استراتیژیست های او، نادر را متقاعد به همکاری می ساخت؛ در عمل تاثیر وارونه داشت. علی شاه همه چیز را در بدترین چشم انداز پرداز کرد و خود مردانه به پایتخت باز گشت تا به سرنوشت خانواده خود که گرفتار و گروگان بچه سقاء شده بود، بپیوند. مگر، بخشی از اشراف افغانی، از جمله شماری از اعضای خاندان شاهی (شاهزاده حیات الله خان، شهزاده محمد کبیرجان، عزیز الله، امین الله خان و...- بازماندگان امیر عبدالرحمان خان و حبیب الله خان) و شماری از سرشناسان افغانی، برای نمایش حسن نیت خود به پادشاه نو، هر چند هم خود گماشته، شتاب داشتند.

رژیم نو کابل، از پشتیبانی بخش بزرگ روحانیت برخوردار بود. حضرت بزرگ جان (مجددی) - مرشد (پیر) روحانی بچه سقاء و رایزن نزدیک او از کوهستان بود. همچنان مخالفت در برابر امان الله را ملا آخوند زاده صاحب تگاب رهنمون شد،که برای کمک به شورشیان نزدیک به دوهزار نفر فرستاد. به محافل نزدیک «سقاوی» همچنان مولوی محمد رفیق- یکی از طراحان توافق با انگلیسی ها که به روی کاغذ ماند، و مولوی عبدالحی- از فارغان دیوبند و یکی از الهام بخشان عمده شورش سال 1924 خوست پیوسته بودند.[12]

در مراحل آغازین شورش ضد امان الله، خاندان با نفوذ و زمیندار-  حضرت ها (مجددی ها) از «سقاوی ها»، حمایت می کردند. شیر آقا- بزرگ خاندان، رهبر روحانی بسیاری از پشتون های غلزایی از عشایر سلیمانخیل ولایت جنوبی بود. برادر او- محمد صادق با ملای کوهستان و با بچه سقاء تماس داشت که او را به اشغال کابل و واگذاری فرماندهی به محمد عثمان خان- عموی حضرت های یاد شده که شورای دولتی افغانستان را تا آخرین سری اصلاحات امان الله ریاست کرد، بر می انگیخت. همانا او، بنا به باور خاندان، بایستی تاج و تخت افغانی را اشغال می کرد،که خود عثمان خان بچه سقاء را نومیدانه منقاد می کرد، پیشنهاد کرسی فرماندهی کل ارتش یا وزیر حربیه یا کدام کرسی دیگر را  پس از اشغال کابل بپذیرد).

با آن که خدمات بلندپروازانه خانواده مجددی رد شد، نخستین تصامیم در خصوص تشکیل قدرت دولتی از سوی«سقاویی ها» همراه با حضرت شوربازار تدوین شده بود. همانا، مجددی ها به بچه سقاء مشورت دادند تا از خدمات کارمندان دولت پیشین، که بخشی از آنان برای نمایش دادن حسن نیت خود رژیم نو، بی درنگ پس از واژگونی کابل در میانه های جنوری سال 1929 شتاب کردند، بگذرد.

یکی از تصمیم های سیاسی- اداری نخستین رژیم، پی ریزی شورای اداری اسلامی- مجلس تنظیمیه اسلامیه[13]، یا  به گونه یی که در منابع و تاریخ نویسی انگلیسی زبان نامیده شده- شورای دولتی بود که رییس آن که ملا محمد اعظم خان اندری- زمینداری از کوهدامن گردید (دارایی او  نزدیک به 600000 روپیه  ارزش داده  می شد).

سیمای کاری رژیم «سقاوی» را شماری از کارگزاران: والیان و فرمانداران، کارمندان با ماموریت خاص، همچنین چند مهره مشکوک و مرموز، چون محفوظ خان - دستیار حمید الله - برادر بچه سقاء- تبعه هند بریتانیایی تکمیل می نماید.

جایگاه های ویژه یی را در میان سران منطقه یی «سقاوی» (وحتا پس از «سقاوی»)، عبدالرحیم خان- والی هرات و ایجادگر «جمهوری نامنهاد هرات» و نیز گروهی از رهبران شمال افغانستان در این دوره-  میرزا قاسم خان تاجر و خلیل الله خلیلی- پسر مستوفی الممالک محمد حسین خان که از سوی امان الله در سال 1919 اعدام شد- والیان ترکستان، داشتند.

 میرزا قاسم خان- کاتب پیشین شیر آباد، پیش از آن که کرسی یکی از کارگزاران برجسته منطقه یی رژیم بچه سقاء را بگیرد، فراز و نشیب های فراوانی را درنوردیده و گرم و سرد روزگار را چشیده بود[14]. پدر او- کارمند خزانه داری مزار، پول های خزانه را برای بازارگانان کوچک وام می داد. رباخواری زمینه زراندوزی، به شمول خرید جایداد را برای او فراهم می کرد. از پی او، پسرش- میرزا قاسم خان نیز به راه پدر رفت. مگر او، افزون بر رباخواری، به تشبث (خانه سازی،کاروان سرای سازی ) نیز پرداخت. در اواخر سده 19  و در اوایل سده 20  او همه گمرک های منطقه قطغن- بدخشان و مزار را به اجاره گرفته بود. در زمان امان الله، پیمانکاری رسانایی خواربار و علیق ارتش [در شمال-گ.] را نیز به دست آورد. او، در این میان، گستره زمین های خود را افزایش داد، که به 60 پیکار (نزدیک به 12 هزار هکتار رسید).[15] در سال 1927 میرزا قاسم متهم به اختلاس مالی شد و دارایی های او مصادره و به خزانه واریز گردید. میرزا، تا رویدادهای جنوری سال1929 در کابل زیرنظر بود. مگر، کمی پیش از تحولات، از سوی امان الله بخشوده شد و همه دارایی هایش واپس برایش داده شد. بچه سقاء، با اشغال پایتخت، بی درنگ میرزا را به اردوگاه خود جلب کرد و او را به عنوان وکیل خود در شمال گماشت.

 میرزا قاسم، عملا اداره مزار را تا  اشغال شهر از سوی نیروهای غلام نبی خان چرخی رهبری کرد. با آن که در ماه مارچ، خواجه عطاء محمد- والی که رسما از سوی کابل به کرسی ولایت گماشته شده بود، با 600 نفر آمد،که تنها پیچیدگی ها و سر درگمی هایی را در اداره به بار آورد. از اواخر اپریل، میرزا قاسم با ایشان خلیفه- رهبر ترکمن ها در ریگزارهای نزدیک اندخوی پنهان شد و پس از رفتن گروه های غلام نبی خان، به مزار شریف، بازگشت و به دولت اتئلافی شمال پیوست. مگر، دیگر تا سرکوب سقاوی ها، میرزا قاسم خان که در نزد بخش معین جامعه تاجیکی و ازبیکی ترکستان افغانستان اعتبار داشت، ناگزیر گردید سیاست را کنار گذارد و به وضع یک فرد عادی، برگردد. نه او، و نه دیگر مهره های بانفوذ شمال، نمی توانستند جلو خونریزی در منطقه را  بگیرند.

 سر انجام، در کشاکش های درونی افغانی در اواخر سال های دهه 1920 و در اوایل سال های دهه 1930، گریزیان آسیای میانه نیز نقش چشمگیری داشتتند. آنان در سیمای ذخایر نیروی انسانی و سازواره های اداری- نظامی رژیم سقاوی «برآمد» می کردند؛ با آن که پیوسته برای پاسداری از منافع خود، کوشا بودند. برای نمونه، میانه بخش مهاجران ترکمن و پیشوای آنان- ایشان خلیفه با وزیر نظامی بچه سقاء- سید حسین، به ویژه پس از خود داری ترکمن ها از به زمین گذاشتن جنگ افزارها و گذاردن دسته های خود در اختیار او، برای پیکار با هزاره ها، تیره شد. میان حکومت «کابلستان» و مهاجران بخاری- به ویژه گروه هایی که زیر فرمان ابراهیم بیک لقی بودند، نیز همیشه تفاهم وجود نداشت. قرباشی خودکامه برای اجرای فرمان های رنگارنگ از کابل شتاب نمی کرد: در یک مورد- پیکار با هزاره ها، در مورد دیگر- تک های ناگهانی به سوی مرز شوروی و...[16].

با این همه، لایه های رهبری مهاجران آسیای میانه، حضور سخت افزاری- سیاسی کابلستان را  در گستره چشمگیری در شمال کشور تامین می کردند. پیشوایان پیشین جنبش باسماچی ها در کرسی های حاکم های محلی گماشته شده و سٍمٍت های دیگری را گرفتند: در ماه مارچ سال 1929 اوتان بیک، نیروهای مرزبانی را  فرماندهی  می کرد. دولت سردار، دسته هایی از ترکمن ها را زیر فرمان داشت. ابراهیم بیک که در دسته های او 4000  نفر بودند، بر سپاهیان خان آباد فرمان می راند. برای جنگجویان او حقوق پرداخته می شد. او در زرادخانه خود تفنگ های یازده تیر داشت[17]. مدارک دست داشته امکان می دهد با دیدگاه نماینده کمیساریای خلق در امور خارجه در ازبیکستان موافق شد: «رویدادهای دو سال اخیر(سال های 1929-1930) در ولایات مزار و قطغن-بدخشان، نشان داد که مهاجران[ آسیای میانه-گ.]، نیروی اساسی کوهستانی ها و تحولات سقاوی در این دو ولایت بودند».[18]

حتا برشمردن ساده برخی از کرسی های اداری بالایی کابلستان، گواه بر وجود یک ساختار قدرت اجرایی در تراز مرکز و  اطراف و اکناف دارد. این ساختار حکومتی، بارها ساده تر و محافظه کارتر از دوره امانی بود که در پاره یی از موارد آن را تداعی می کرد.[19] همچنان به زودی پس از روی کارآمدن بچه سقاء، شاخه های قانونگذاری دولت وی نیز مانند دوره امانی نمو کردند. در آغاز، این کمیته اسلامی بود، که پسان ها اداره مرکزی ملی- اسلامی،  سازمانی مرکزی نامیده شد. این ارگان متشکل از 28 نفر بود- چهار نفر از هر ولایت- دو نفر از هر فرمانداری (ولسوالی) که از راه انتحابات دو مرحله یی گزیده می شدند: در آغاز، دهکده ها و مرکزهای اداری یک انتخاب کننده را پیشنهاد می کردند که آنان، به نوبه خود، اعضای اداره را خودشان را بر می گزیدند. نیم آن ها در کابل می ماندند و دیگران به اطراف به  عنوان کارمند این ساختار قانونگذاری نما  می رفتند[20].

یکی از مهم ترین اسناد رژیم نو، فرمان تاریخی 18 فبروری سال 1929 بچه سقاء بود، که فهرست درازی از دستورهای امیر در زمینه های اجتماعی- معیشتی و اقتصادی را در بر داشت. این گونه، فرمان او، احیای درود سنتی- «سلام»، به جای برداشتن کلاه که به دستور امان الله مقرر شده بود)، پوشیدن جامه های اسلامی سنتی و بستن لنگی (عمامه) و ریش گذاشتن برای مردان و پوشیدن حجاب برای زنان و ظاهر شدن آنان در ملای عام تنها با همراهی شوهران یا خویشاوندان شان و.... را  الزامی  می کرد.

با این فرمان، دبستان های خارجی بسته شده و دخترانی که در خارجه درس می خواندند، به میهن فراخوانده شدند. به جای گاهنامه خورشیدی، تقویم قمری برقرار شد. رخصتی(تعطیلی) روز جمعه به جای روز یک شنبه، از سر گرفته شد. دولت هزینه روحانیت را به دوش گرفت. با آن که سیاست  مذهبی رژیم نو کابل  با نرمش متمایز نبود. به جریان سنی (حنفی) در اسلام ترجیح داده می شد. این در حالی بود که اقلیت های مذهبی مورد پیگرد قرار گرفته و آزار و اذیت می شدند. س. ا. گریگوریف- یکی از نمایندگان دبستان افغانستان شناسی (افگانیستیکای) سان پیتربورگ در زمینه چنین نتیجه گیری می کند: «با داوری از روی یک رشته مدارک غیر مستقیم، همو همان هنگام (یعنی دوره فرمانروایی بچه سقاء) یکی از سنگین ترین  دوره ها در تاریخ نوین اسلامیزاسیون در افغانستان بود».[21] سختگیری در قبال یهودیان، به ویژه در ولایت های شمال جای داشت.

در زمینه اقتصادی؛ دولت، در سیمای حکومت کابلستان، لغو باقیات (مالیات پرداخت ناشده تنها تا 21 مارچ سال 1929 و پرداخت برخی از مالیات را که چندان زیاد هم نبودند و به منظور پرکردن خزانه به ته کشیده به علت اصلاحات شتابزده امان الله، کشور ویران شده در اثر جنگ میهنی، وضع شده بودند)، را اعلام کرد.

 ایده کلیدی مشی نظامی، پیوستن داوطلبانه به خدمت زیر درفش اعلام گردید. داوطلبان را بایستی «سبدٍ» کاملٍ پرداخت ها، شیفته می ساخت: برای پیاده نظام- پرداخت 20 روپیه و 4 سیر غله در ماه، دو دست لباس و یک جفت موزه؛ برای سواره نظام(با اسپ های شان)- 50 روپیه در ماه[22]. به این فراخوان، در میان مهاجرن آسیای میانه، جاندار ترین پاسخ داده شد. به ویژه در میان شهرنشین ترین بخش بخارایی آن، که فرصتی برای کاریابی شده بود.  اما لغو خدمت نظامی عمومی، هرگز مشکل جلب و جذب به خدمت نظامی را لغو نکرد: همه حیاطه های دهقانی مشمول مالیات می شد (300 روپیه برای سرباز جدید، که نیمش به حکومت کابل می رفت).

سقاوی ها، عملا، در همه جهات فعالیت های خود، سخت دچار سرگردانی بودند: به گونه یی که ا. ریکس- کارمند ارشد سفارت شوروی در کابل (که در گرماگرم جنگ میهنی، وظایف نماینده مختار را اجرا  می کرد) یاد آور شد: «دولت کوهستانی هیچ کار قانون گذاری را انجام نداد و به دشوار قادر به انجام کدامین کار سازنده در آینده بود».[23]

نکته شایان یادآوری این که تقریبا همه قوانین دوره امان الله به قوت خود مانده بودند. برای مثال، اداره تنظیمیه، با بررسی قانون جزایی، آن را کاملا همنوا با شریعت یافت و در نظر داشت پس از آرام شدن کشور،آن را در زندگی برقرار نماید.

اعلامیه در باره تغییر سیاست مالی نیز بیهوده از کار برآمد: بازگشت به اشکال طبیعی مالیات دیگر امکان ناپذیر نبود. هر چه بود، بحران مالی شدت می گرفت: دیگر، مقارن با تابستان سال 1929 ذخایر بازمانده از امان الله(30 میلیون روپیه) تقریبا به ته کشیده بود. وام هایی که در رژیم پیشین برای رشد بازرگانی و صنعتی داده بود، مصادره شد. ولی به جای لغو مالیات، در استان های بیشتر دارای حسن نظر به دولت، اخذ آن برای 2 - 3- 4 سال جلوتر آغاز شد. جمع آوری مالیات بار دیگر حق ویژه اشخاص بانفوذ (ملک ها و دیگران) شد که از آنان حتا اسناد گزارشی مالی خواسته نمی شد.

هر چه بود، دشواری هایی  برشمرده شده، افزون بر انزوای بین المللی عملی، به کابلستان مزاحمت نمی کرد تلاش ورزد پول خود را چاپ کند. پول های «امانی» نیز از چلند افتاد و پول های موقت عبارت بودند از- سکه های نقره یی ریخته شده با تمثال امیرحبیب الله خان(1919-1901 begin_of_the_skype_highlighting              1919-1901      end_of_the_skype_highlighting)  با تاریخ نو ضرب. در اوضاع بحران اقتصادی، مقارن با تابستان سال 1929 که رژیم بچه سقاء در آستانه فاجعه قرار گرفت، حکومت کابل برای «دومین بار اسکناس هایی با ارزش یک میلیون روپیه یی» را انتشار داد. اما، به خاطر مقاومت بازرگانان و پیچیدگی های دیگر دوره مد نظر، پول های نو عملا به بازار عمومی افغانی نیفتاد.[24]

بر پایه گزارش روزنامه «اتفاق اسلام» هرات، تاریخی4 دسامبر سال 1929 ، در «کابلستان» سکه های طلا نیز ضرب زده شده بود با بهای 30 روپیه کابلی -1 سکه طلا. با واژگونی کابلستان، سکه های فلزی نیز از چلند باز مانده و در معرض فروش برای آهنپاره های کهنه گذارده شدند.

منابع دست داشته، هنوز مبنایی برای پرداز یک رشته کلی جهات و تدبیرهای جداگانه رژیم بچه سقاء،  نمی دهد. اما  گرایش«کوهستانی سازی» (واژه یی که بیشتر در مکاتبات دیپلماتیک شوروی وقت به کار می رفت و در قرینه مورد نظر به معنای چیرگی اصل تباری- سرزمینی در سیاست کادری رژیم می باشد) همه کرسی های اداری و  واگذاری زمین ها به فرزندان منطقه شمالی استان کابل از حساب دیگر جماعات ملی- ارضی)، به پیمانه بسنده روشن و آشکار است. در تاریخ نگاری موجود مساله، ارزیابی های منفی چیرگی دارد و در پرداز رژیم بچه سقاء و سیاست او بیشترینه پژوهشگران و اصولا  کسانی که در زمینه کار می کنند، در این موضوع تنها با ملاحظات عمومی بسنده می کند.

یکی از این نکات مشترک- تاکید بر برجسته ساختن دو مشی در رهبری سقاوی- مترقی و ارتجاعی [(ترقیخواهانه و واپسگرایانه)-گ.] است. منابع دیپلماتیک شوروی، مشی ترقیخواهانه را مربوط به وزیر دربار و امور خارجه- یعنی برادران صاحب زاده- شیرجان و عطاء الحق می دانند و بر آن اند که بچه سقاء خود به خاطر نزدیکی به شیر جان، زیر نفوذ گروه «ترقیخواهان» بود. اما به دلیل این که محکوم به رویارویی های جنگ میهنی سنگین بود، نمی خواست و نمی توانست با اندیشه های ترقیخواهان همسو گردد.[25] شاید، همو به همین دلیل، می پنداشتندکه او از اندیشه های عبدالرحیم خان نایب سالار- والی هرات- همپیمان بیشتر خود مختار خود، مبنی بر تاسیس پارلمان افغانی(مجلس) تا پایان جنگ و برپایی حکومت جمهوری، پشتیبانی نکرد. هرچند هم این منابع، در باره موافقت اصولی حکومت کابل در این زمینه و در زمینه سایر مسایل استراتیژیک، آوندهای روشنی در دست ندارند.

خلیل الله وداد [بارش-گ.] - پژوهشگر افغانی، بافت اندک متفاوتی را در ساختار نه چندان پیچیده رده های سیاسی بالایی کابلستان ارزیابی می نماید. به باور او، «در دولت نو، دو گروهبندی آشکارا رویاروی هم آرایش یافته بود که از هم دیگر با دیدگاه ها، جهان بینی ها و شیوه های کار خود، تفاوت داشتند»[26]. یکی از گروه ها مشتمل بود بر: سید حسین، ملک محسن، حمید الله و خودمختارها- «جرنیل ها (جنرال ها) و کرنیل ها (کلنل) های خودمختار» و سردسته های واحدها و گروه های شورشی که تابع  هیچ کسی نبودند.

به گفته خ. وداد؛گروه دیگر، «با باسواد بودن، داشتن تجربه و پویایی» از گروه یاد شده در بالا، متمایز بودند که از کارمندان پیشین دولت امان الله به شمار می رفتند (پسران خواجه صاحب زاده- در کابل، خلیل الله خلیلی- در مزار، عبدالرحیم صافی- در هرات، عبدالقادر- در قندهار). مگر او، روی هم رفته، به سود طرح خود دلایل مشروحی  ارایه نمی کند (برای مثال؛ در باره «رویارویی آشکار دو گروه» و مانند آن).

خودنمایی جریان های رنگارنگ در رهبری سقاوی را داکتر عبدالغنی (مسلمان هندی- یکی از نخستین و سختگیر ترین منتقدان- پزشک شخصی پیشین امیر عبدالرحمان خان و بنیادگذار لیسه حبیبیه) نیز تایید می نماید. هر چند هم، در شالوده این جریان ها، او تنها تفاوت شیوه ها را می بیند، نه منافع را؛ زیر قلم سختگیر او، تاراجگرانی چون ملک محسن و سید حسین که به قدرت بالا رخنه نموده بودند، آشکارا از دیدگاه کیفیت در برابر گروه وزیر دربار- شیر جان- «خردمندترین سیاستمرد در احاطه  حبیب الله- بچه سقا «یگانه کسی که با جامعه متمدن ارتباط داشت»، متمایز بودند.

«شیرجان ضعف همکار پیشین و بعدها حامی خود را خوب می دانست. او در امور دولتی برای کمرنگ ساختن اثر کوهستانی های بی سواد، با جذب کارمندان پیشین دولت امانی تلاش می کرد. همانا به شیر جان خدمت شایسته رو به راه کردن بیشترین یا کمترین کارهای سازمان یافته دستگاه دولت، ربط می گیرد. به ابتکار او، چاپ روزنامه «حبیب الاسلام»- یگانه نامه رسمی و نشریه موقوته رژیم سازماندهی شد[27]. به گونه یی که داکتر عبدالغنی نوشت «هیچ کسی دیگری مانند شیرجان از سرکوب جمعی هواداران امان الله در آغاز حکومت بچه سقاء، جلوگیری نکرد. فهرست مظنونان دارای تمایلات مترقی (سقاوی ها آنان را لالاها می خواندند) در آن هنگام، سر به دوهزار نفر  می زد و در شورای دولتی برای آن ها حکم اعدام آماده کرده بودند، که وزیر دربار با نفوذ، مخالف آن برآمد نمود و عادلانه بر آن بود که چنین اقدام موجب خشمگین شدن  مردم شده، سر انجام، منجر به واژگونی رژیم نو خواهد گردید.

مقارن با میانه های تابستان سال 1929 ولایات هرات، میمنه، قطغن- بدخشان و قندهار بخش جنوبی خوست ( منطقه بود و باش عشایر سلیمان خیل) اسما از بچه سقاء فرمان می بردند. در ترکستان افغانی، در آغاز  فبروری، دسته های سید حسین حکومت بچه سقاء را برقرار کردند، اما بعد از ناکامی  لشکرکشی شوروی- افغانی و پریماکف و  غلام نبی خان چرخی (میانه های اپریل- می  سال 1929) حکومت نیمه خودمختار ائتلافی اقلیت های تباری باشنده این جا و مهاجران آسیای میانه برقرار گردید. هرچند هم، رهبران ساختارهای اداری- سرزمینی یاد شده، سیاست های جداگانه یی را با فاصله گرفتن هر چه بیشتر از بچه سقاء در جریان زمستان پیش می بردند. برای مثال، میرزا قاسم خان پس از پیچاپیچی و تلاطم ها در مقام سیاسی شخصی و زندگی ترکستان افغانی،که در طی زمستان- تابستان سال 1929 اتفاق افتاد، اصولا به وضع فرد عادی رو آورد. هرچند هم، باشندگان و بازرگانان،که خودش وقتی به آن ها تعلق داشت، مایل به دیدن او در ریاست ولایت بودند. اما باشندگان شمال کاملا به عبدالقیوم خان نیز راضی بودند. همانا او در مرحله پایانی موجودیت رژیم «کوهستانی»، کرسی ولایت داشت.

کابلستان، طی نه ماه موجودیت خود، شناسایی بین الملی نیافت. هر چند هم در همه این وقت در پایتخت افغانستان، سفارت های سه دولت: شوروی، ترکیه و ایران باز بود. آن ها با سقاوی ها د- فاکتو روابط کاری خود را حفظ نموده بودند و تا جای امکان سیاست جدی بیطرفی و عدم مداخله در امور داخلی افغانستان را پیش می بردند. در این حال، هر عضو «این مثلث» تاکتیک خود را تدوین می کرد: ترک ها، برای مثال، همتای شوروی خود را برای اشغال شمال افغانستان بر می انگیختند. مگر دیپلماسی شوروی، خود در افغانستان بازی خیلی سنگین و پیچیده یی را پیش می برد: تا بهار سال 1929  به امان الله تکیه اساسی داشت و بعد هواداران او را از نظر نینداخت و نیز بنیه نادر خان و بچه سقاء را  مطالعه می کرد.

سیمای پذیراتر توسعه رخدادها، در بیان گ. آقابکف- رییس وقت بخش خارجی گ. پ. او (اداره کل سیاسی) این گونه بود: «اگر ما می توانستیم به موقع رایزن های خود را نزد او بفرستیم، آن گاه ممکن بود دست او را بگیریم و او را برای برداشتن گام های بعدی به سوی هند سوق بدهیم. برای این کار، بهترین شیوه آن بود تا او را به عنوان فرمانروای افغانستان پیشتر از کشورهای دیگر می شناختیم. از این راه، ما دوست نخستین او شده، همزمان، امکان کار بدون بلامانع را به دست می آوردیم».[28] آقابکف کوشید رهبری کمیساریای خلق در امور خارجی را متقاعد به این کار گرداند، اما موفق نشد. در اداره دیپلماتیک بر آن بودند که بستگی تباری بچه سقاء به یک اقلیت و خاستگاه پایین او، مجالی برای تحکیم وی در افغانستان به عنوان رییس دولت، نمی دهد. حتا اسما هم. با این هم، همو دیپلمات ها- کارمندان نمایندگی های مختار در کابل- ناگزیر از سر و کار داشتن با «سقاوی ها» در  نه ماه آزگار از جنوری تا اکتبر 1929، بودند.

بحران ماه اپریل- می، «کابلستان» و شوروی را در مرز جنگ قرار داد. اما نابرابری آشکارای قوا، مجالی برای اجتناب از درگیری می داد. در آتیه، پیرامونیان بچه سقاء بارها مساله شناسایی یا حد اقل گسیل نماینده غیر رسمی تجاری به مسکو را با حق مکاتبه رمزی در برابر جانب شوروی مطرح کردند (برای این ماموریت، یکی از خویشاوندان بچهء سقاء- میر افغان، بازرگان، پیشنهاد شده بود). مگر، این کار، بنابر پافشاری پیگیرانه جانب شوروی تا پایان جنگ میهنی در افغانستان کنار گذشته شد. با آن که رهبری شوروی با شرایط معینی (در صورت تحکیم و گسترش قدرت آن) شناسایی رژیم کابل را  رد نمی کرد. برای برداشتن این چنین گام مهم (که به ویژه استخبارات شوروی از آن پشتیبانی می کرد،که حتا کنترل بچه سقاء را ممکن می شمرد) به تقویت اعظمی پایه اطلاعاتی سیاست افغانی شوروی نیاز بود که برای آن، اعزام دو پیک دیپلماتیک در نظر گرفته شده بود: گ. آقابکف - آمر بخش خاور استخبارات و ای. ریسنر- خاورشناس و دیپلمات که قبلا به این کشور آمده بود.[29]

واقعیت این بودکه رژیم بچه سقاء از همان آغاز، به جلب حمایت انگلستان گرویده بود. البته، در آن حدود که ائتلاف «کابلی های» نو و خود انگلستان، مجاز بود. طرح توافق دو جانبه، در شرایط همانند آن چه که در زمان امیر  عبدالرحمان و حبیب الله  وجود داشت، برای امضاء در روز  ورود بچه سقاء به کابل، آماده شده بود- شیرجان و مولوی محمد رفیق همراه با محبوب علی- دبیر میسیون بریتانی، در زمینه تلاش کردند. اما، سند به خاطر مخالفت  فضل ربی- مولوی سرشناس دینی بانفوذ در میان مومندها امضاء نشد.

روی هم رفته، انگلستان از بچه سقاء حمایت غیر رسمی کرد «با این سنجش که دولت کوهستانی ها از سیاست فعالانه در محور هند بنا به سرشت «تاجیکی» حکومت خود، خود داری کند و در قبال شوروی با تکیه به مهاجران تاجیکی- ازبیکی- ترکمنی، سیاست تجاوز کاری را پیش گیرد.[30]

با به پایان رسیدن تابستان سال 1929 ، حکومت کابل، شاید تلاش پیگیرانه آخر را برای شناسایی بین الملی به عمل آورد، مگر در این بار نیز، نتیجه یی به دست نیاورد: انگلستان موافقت کرد تنها برای سفر هیات افغانی ویزای شخصی بدهد. ولی شوروی در آن هنگام به پیشگیری مشی دفع الوقت «حفظ روابط کاری با حبیب الله و گسترش هرچه بیشتر سریع روابط اقتصادی با ولایات شمال» پرداخت. در افغانستان، کماکان نمایندگی سیاسی و سه نمایندگی قونسولی و نیز نمایندگی تجاری شوروی کار می کرد. حتا ارتباط هوایی با کابل و مزار شریف از سر گرفته شده بود.آن هم بنا به تقاضای خود «سقاوی ها. اما، به نظر می رسد که انگیزه اساسی جانب افغانی، اقتصادی بود: گسیل کالا به پیشاور، به دست آوردن درآمد 60 درصدی را نوید می داد. آن هم، تنها تقریبا پس از 8 ماه (چون کاروان ها دیگر از مسیرهای شغنان و واخان راه می پیمودند) در حالی که بازرگانانی که در محور ترمز کار می کردند، با درآمد اندکٍ معاملات یک بار، می توانستند به گردش ده برابری سرمایه حساب کنند.

مگر، همان گونه که یادآور شدیم، بچه سقاء و وابستگان او، خواست های بیشتری داشتند- امیدوار بودند تا از سوی شوروی، شناسایی دیپلماتیک به دست بیاورند و به خاطر این کار، حتا ابراز آمادگی در  تراز گسترش روابط موجود در زمان امان الله، کردند، شاید با الگوبرداری از امان الله، مبنی بر تقاضای کمک نظامی (فروختن سلاح با اقساط و فرستادن پرسنل هوایی). طرفه این،که در ماه فبروری سال 1929 - در سرآغاز حکومت امیر نو، هنگامی که شورای اسلامی بچه سقاء، در باره کنارزدن کارشناسان خارجی تصمیم گرفت؛ خلبانان روسی، توپچی های ایتالیایی و یک ترک را استثناء قرار دادند.[31]

رژیم کابل همچنین تلاش های نومیدانه یی برای به دست آوردن حمایت ترکیه به عمل آورد، از جمله به بهای پذیرفتن بی قید و شرط همه توافقنامه هایی که بین کمالیست ها و امان الله بسته شده بود. اما همه بیهوده بود. نه دیپلماسی ترکی و نه دیپلماسی شوروی، در این لحظات سرنوشت ساز، مشی سیاست افغانی را عوض نکردند. هرچند هم، دیپلماسی شوروی، ناگزیر گردید چیرگی بلهوسی اداره استخبارات و نهادهای بانفوذ ایدئولوژیک، چون انستیتوت کشاورزی بین المللی- یکی از ساختار تحلیلی پیشرو و پیشتاز کمینترن (انترناسیونال کمونیستی)، را بزداید. بخش خاور (انستیتوت کشاورزی بین المللی که در آن سال ها آن را ای .م. ریسنر می ریاست کرد و معاون او ر. ا. اولیانفسکی  بود)،[32] در  اوایل سپتامبر سال 1929  گزارش کتبی یی «در باره جنگ میهنی در افغانستان آماده کرد. رییس انستیتوی کشاورزی بین المللی، این سند را به دفتر سیاسی کمیته مرکزی حزب سرتاسری کمونیستی روسیه (مشخصا به استالین، و. مولوتف، ک. واراشیلف) گسیل داشت که از آنجا آن را برای نتیجه گیری به کاراخان- در کمیساریای خلق در امور خارجه فرستادند. 

فرازهای برازنده «یادداشت»، به رسمیت شناختن دولت بچه سقاء به منظور «مبازه پیرورمند در برابر نادرخان و در کل ارتجاع فئودالی با گسترش همروند «کارهای سیاسی و تبلیغی دیگر در افغانستان» را بازتاب می دهد. نتیجه نهایی، این گونه کارها، بایستی «نابودن کردن انقلابی اسارت فئودالی با شیوه قدیم مصادره همه املاک و دیگر زمین ها، و از بین بردن همه اشکال وابستگی کشاورزی از زمینداران و روحانیون (انجام همه این ها، از پایین با ایجاد کمیته های دهقانی)، حل  مساله ملی بر اساس خود گردانی همه اقلیت های تباری)، آزادی مستمندان شهری از اسارت سرمایه رباخواری و بازرگانی، ایجاد جمهوری خلق  با دولت انقلابی در راس،که تنها توانایی برآورده ساختن همه مطالبات بالا را دارا باشد»؛ می گردید.[33]

رفتار کمیساریای خلق در امور خارجه (بخش خاورمیانه)، از طرح های کمینترن به گونه چشمگیری تفاوت داشت. برای مثال، ضمن همنوایی با مؤلف یادداشت، مبنی بر این که «دوره حکومت امان الله در تاریخ افغانستان مرحله بگذشته می باشد»، دیپلمات ها قصد برهم زدن روابط با امانیست ها (همچون نیروی هنوز هم حقیقی هوادار شوروی و وزنه و نیروی متقابل محتمل در برابر نیروهای تندرو سیاسی افغانی) را، نداشتند. ارزیابی دیپلمات ها از نادر خان هم، کمتر قطعی نسبت به ارزیابی کمینترن، بود: پیوند آشکار وی با انگلیسی ها، همکاری با وی را در آینده منتفی نمی ساخت. همانا، نادر، در کنار امانیست ها، به عنوان «نیروی متحد کننده افغانستان» ارزیابی می شد، در حالی که بچه سقا، جدا از تمایلات ذهنی اش، به گونه عینی، نیروی فروپاشنده افغانستان را نمایش می داد.[34]

وضع کوهستانی ها (کوهدامنی ها)، بس نا استوار بود. اما، حتا پیش بینی های خیلی موافق برای آن ها، سودمندی یی را برای جانب شوروی، نوید نمی داد. کمبودهای عمده استراتیژیک عبارت بودند از دگرگونسازی تباری- سیاسی آغاز شده افغانستان و افزایش ناگزیر درگیری ها در این چهار راه بین دولتی آسیای میانه، که دیگر مشخص شده بود. از کمک نظامی به رژیم بچه سقاء خود داری شد و به گونه یی که در کمیساریای خلق شوروی نتیجه گیری کردند:  «شناسایی آن در این لحظه،که به معنای حمایت غیر مستقیم از وی (حبیب الله) می شود را، همچنین باید رد کرد. شناسایی وی، در این لحظه، ممکن است او را برای چندی تقویت کند و در روابط  ما با نادر خان و با امانیست ها در صورت روی کار آمدن آنان، نقش منفی بازی نماید».[35]

 اما، همان گونه که از تزس ها در باره افغانستان(که همچنین شاید، در پستوهای ساختارهای کمینترنی در اوایل اکتبر سال 1929 تدوین شده بودند) بر می آید(هنگامی که رژیم بچه سقاء دیگر در آستانه واژگونی بود)، در این کشور دیگر «زمینه های انقلاب کشاورزی آینده»: مساله کشاورزی و جنبش [دهقانی-گ.] حبیب الله بچه سقاء- ابراز آن، فراهم آمده بود. مؤلفان این سند، نتیجه گیری کردند که رشد مستقل سرمایه داری افغانستان-که این کشور می تواند چونان مستعمره (یا  نیمه مستعمره)  سرمایه انگلیس، یا در چهار چوب شوروی، توسعه یابد توهم زیانباری بیش نیست.[36] » مگر چنین طرح هایی از  سوی رهبران وقت شوروی حمایت نشد و ترجیح دادند به سود رژیم معتدل- لیبرالی (ناسیونالیستی- از لحاظ سرشت و محتوا) نادرخان- که از میانه های اکتبر سال 1929 داعیه پادشاهی داشت، فیصله نمایند.

منابع دست داشته اریجینال، مجالی برای عنوان کردن رژیم بچه سقاء به عنوان قدرت دولتی نمی دهد، اما برخی از نتیجه گیری های مقدماتی را به هر رو می توان انجام داد. نخست، آنچه مربوط به خود بچه سقا  می گردد- پرسنل دیپلماتیک بی اندازه محتاط شوروی که خود بارها با تهدید از دست دادن زندگی شان در کابل روبرو شده بودند،  او را به عنوان سپهدار (آن هم خیلی خوبی) یاد می کنند، اما با دادن نقش تزیینی برای رجال دولتی، روحانیون و خان های کوهدامن و کوهستان؛ سیمای آنان را در پس پرده می مانند.

بافت کادری ساختارهای رهبری و اصولا شخصیت های بانفوذ کابلستان، نشان می دهد که قدرت در پایتخت افغانستان و در برخی از دیگر مناطق و ولایات کشور در واقع به دست گروه های زیان دیده در اثر اصلاحات امان الله خان انتقال یافته بود که از دیدگاه تباری در میان آن ها، خان ها و زمینداران تاجیک تبار با وزن های مختلف، گروه های پشتونی کم نفوذ تاجیکی شده (صافی ها و دیگران)، برخی از عشایر و طایفه های پشتون- غلزایی (داوود زی و عمرخان که در کوهدامن زندگی می کردند)، بخشی از سلیمان خیل ها و مانند آن؛ دیده می شدند.

گروه چشمگیری را در صفوف سقاوی ها، کارمندان پیشین دولت امان الله، از جمله کارمندان بس برجسته آن، تشکیل می دادند- آنانی که از اصلاحات او ناخشنود بودند و نومید شده بودند و یا متهم به نقص قانون شده و از کرسی های شان برکنار شده بودند.

سرانجام، یک گروه دیگر جدی از مخالفان سازمان یافته امان الله، که بعدها همچنان ساختار الترناتیف دولتی- سیاسی کابلستان را ارایه نمودند، نمایندگان محافظه کارترین بخش روحانیت با اصل و نسب اجتماعی و دیگر نشانه های خیلی اساسی برای زندگی افغانستان عصر بچه سقاء- دست نشانده آنان،که او را به عنوان امیر نو و پاسدار دین اسلام برافراشتند، بودند.

این گونه، مدارک بررسی شده، مجالی برای یک رشته تدقیق ها در خصوص بازنمایی چهره سیاسی و تباری- ملی رژیم بچه سقاء را به دست می دهد: این رژیم، بیشتر ائتلاف تاجیکتباران- زمینداران مناطق شمالی (حومه کابل و ترکستان) و روحانیونی که کشاورزان ورشکسته سنتی اندیش را برای راه اندازی انقلاب کشاوری برانگیخته بودند، نه؛ بل ائتلاف گسترده تر نخبگان بومی چندملیتی، بخش هایی از بروکرات های دونپایه، میانپایه و بلندپایه رژیم پیشین و روحانیت از قدرت افتاده و مخالف با بسیاری از جوانب  ایدئولوژیک و پراکتیک رژیم «امانیزیم» بود.

با این حال، تاریخ نه ماهه دولت «کابلستان» و تلاش های متعدد- هرچندهم عمدتا کمتر موفق حکومت او مبنی بر بالادست شدن در مبارزه نظامی-سیاسی میان نیروهای سنتی و لیبرال- اصلاح طلب و حتا ارایه طرح های خودی ساختار اجتماعی- دولتی؛ امکان  می دهد در باره تبارز طرح های توسعه اجتماعی در اواخر ثلث نخست سده بیستم در افغانستان، که مدعی بازی نمودن نقش الترناتیف طرح های موجود تا کنون و یا ارایه شده از سوی ائتلاف های سیاسی- اجتماعی، در لحظه تاریخی کنونیبودند؛ سخن گفت.

مدل کابلستان، حد اقل بافتیابی چشمگیر تباری- سرزمینی نخبگان را اجازه داد و واکنشی بود بر سهل انگاری تاکتیکی و تراز پایین مدیریت اصلاحات بی تردید مترقی امان الله و ضعف پایه های اجتماعی- سیاسی و افت کارازمای او.

 

پي‌نوشتها


[1]  . گیلینسین و.ام.، «باندهای زیر درفش سبز»- جنبش باسماچی ها در تاجیکستان در سال های دهه 1920- اوایل سال های دهه 1930 و مناسبات افغانستان و شوروی- مجله نظامی- تاریخی، 1999، شماره 5، ص30. دردمندانه این مقاله سرشار از نارسایی ها است و لغزش های بسیاری دارد.

[2] . نگاه شود به: برگه اطلاعاتی (نگاهی به گذشته، در باره قیام بچه سقاء که از سوی یکی از کارمندان بخش خاور میانه وزارت امور خارجه شوروی- پ. زودین تدوین گردیده بود. بایگانی سیاست خارجی فدراسیون روسیه، فوند رفرنتوری در باره افغانستان، کارتن 33ب، پرونده 1، پرونده 226 آ، برگ 3.  

[3] . مرکز نگهداری و بررسی اسناد تاریخ نوین روسیه، فوند 62، کارتن 2، پرونده 1806، برگ 180.

[4] . خلیل الله خلیلی، عیاری از خراسان، ص94، پژوهشگر تاجیکستانی ک. عبدالله یف، یکی از آگاهان تاریخ نوین آسیای میانه، یادآوری می نماید که شاید این تنها گمانه زنی خلیلی باشد که امیر آینده افغانستان در جنبش اسلامی آسیای میانه اشتراک ورزیده باشد. مگر این گونه گمانه زنی ها کاملا با اوضاع آن برهه افغانستان و آسیای میانه همخوانی دارد.  نگاه شود به :

Abdoullaev k. Central Asian emigres Afghanistan: first wave 1920- 1931,- central asia monitor, 1994, No- 5, p.21.

 

پسان ها، عبدالله یف در کارهای بعدی خود، در این زمینه به باور معینی می رسد و آشکارا بر سمپاتی حبیب الله کلکانی به جنبش ملی- شورشی آسیای میانه تاکید می وزرد. نش به : عبدالله یف. ک.، تاریخ در سیماها، بچه سقاء- عیاری از خراسان( بخش یکم) برگرفته از:

http://www.ferghana/. Ru/ articale.

[5] . Adamac L., Afghanistan in foreign Relation ..., p. 147.

[6] . سوکلف- استراخف، جنگ داخلی در افغانستان، سال های 1928-1929، مسکو، 1931، ص 51.

[7] . روزنامه پراودای خاور، شماره 15 می 1929.

[8] .  یکی از روشنترین توضیحات در باره تیم بچه سقاء در مقاله کلاوس جاکل- پژوهشگر آلمانی افغانستان شناس آمده است:

Jakel Klaus, Reform und Reaktion in Afghanistan: Notizen zu Aufstieg und Fall Amanullahs// Mardom Name, N3, 1977, S. 40-43.

از کوارتت (گروه چهارنفری) میر خواجه خان که تیر پشت اداره کابلستان را می ساختند، دو تن از آنان- شیرجان و محمد صدیق- یکجا با بچه سقاء اعدام شدند. محمد کریم به پیشاور گریخت و در آن جا زیر نام مستعار ملک عبدالله خان نورستانی در برابر خاندان مصاحبان آغاز به مخالفت کرد.  او پس از جنگ جهانی دوم به میهن بازگشت و تنها خویشاوندی با خاندان اعتمادی زندگی او را  نجات داد. بزرگترین برادر این خاندان- عطاء الحق که با هاشم خان رشته دوستی داشت، بیش از دیگران عمر کرد. هنگامی که هاشم خان صدر اعظم شد، او نه تنها زنده ماند، بل تا 87 سالگی زیست و در سال 1972 درگذشت. مگر، نه مقاله جاکل و نه آن چه را که دیگر افغانستان شناسان در زمینه چاپ کرده اند، نمی توان با کار ماندگار و بس وزنین عبدالغنی « تاریخ مختصر افغانستان»، مقایسه کرد. با آن که او بدبینی خود را از سقوی ها پنهان نمی کند. وی با تکیه بر فاکت های بی نظیر در باره ساختار کابینه بچه سقاء و موقف او در قبال برخی از مسایل سیاست داخلی، قلم فرسایی می کند. راستش، بنا به گزارش یکی از وزیران مورد اعتماد وی. عبدالغنی حتا تردید داشت که آن ها دلچسپی کسی را برانگیزند. نش به:

Abdul Ghani, A Brief Political History of Afghanistan (Lahore, 1989), pp. 756-757.

[9].  Afghanistan strategic intelligence: British records, 1919-1970. Ed. By Anita L. P. Burdett. Slough: Archive Editions, 2002, v. 2, p. 17.

[10]. Abdul Ghani, A Brief Political History..., p. 817.

[11] .  همان جا، ص 853-854.

[12]  . بایگانی سیاست خارجی فدراسیون روسیه، فوند رفنتوری افغانستان، پرونده ویژه13، کارتن 41، پرونده های 161 و 98-107.

[13]. Abdul Ghani, A Brief Poblication History..., P. 755-756.

 [14]. بایگانی سیاست خارجی فدراسیون روسیه، فوند رفرنتوری در مسایل افغانستان، پرونده ویژه 12، پرونده 16 آ، پوشه های 13، برگ های 27-28.  

[15]. الکسیینکف پ. مساله کشاورزی در ترکستان افغانی، مسکو، 1933، ص 35 .

[16] . نیروهای مهاجران آسیای میانه، هنگامی که رژیم بچه سقاء امیدوار بود به شناسایی رسمی از سوی شوروی دست یابد، یا بنا به ملاحظات دیگر پراگماتیکی، برای چندی از انجام اقدامات ویرانگرانه در برابر شوروری، دست برداشتند.   

[17]. مرکز نگهداری و بررسی اسناد تاریخ نوین روسیه، فوند 62، پرونده 2، پوشه 1803، صص73 و82.  

[18]. بایگانی سیاست خارجی فدراسیون روسیه، فوند رفنتوری در باره افغانستان، کارتن 12، پرونده 70، پوشه 156. برگ 210.  

[19] .  تدوین کنندگان گزارش از انستیتوت بین المللی کشاورزی «پیرامون ارزیابی جنگ میهنی در افغانستان» به عنوان جنبه ارتجاعی جنبش بچه سقاء خاطر نشان ساخته بودند که «... دستگاه حاکمیت دولتی عمدتا حفظ گردیده بود»- بایگانی سیاست خارجی فدراسیون روسیه، فوند رفنتوری در باره افغانستان، پرونده ویژه 11، کارتن 67، پوشه 151، برگ 189.

[20]. بایگانی سیاست خارجی فدراسیون روسیه، فوند رفرنتوری در باره افغانستان، پرونده ویژه 11، کارتن 67، پوشه 151، برگ 233. خلیل الله وداد، سیمای دیگری از این ارگان را پرداز می کند (که به آن نام دیگری هم می دهد- مجلس ملی انتظامیه اسلامیه مرکزی)، که از جمله 30 نفر اعضای آن، چهار تن آن باید نماینده کابل، چهار نفر نماینده قندهار، چهار نفر نماینده مزار، 4 نفر نماینده هرات، و از ولایات مشرقی و جنوبی از هر ولایت دو نفر، و نیز از ولایات فراه، میمنه، هزاره جات، قطغن- بدخشان، غزنی، و وردک از هر کدام دو نفر.

فرمان برای برگزاری انتخابات برای مجلس ملی، به تاریخ 2 سپتامبر 1929 صادر شد. هنگامی که رژیم بچه سقاء دشواری های جدیی را متحمل می گردید.

وداد، خلیل الله، حکومت امیر حبیب الله خان بچه سقاء ( جنوری- اکتبر 1929) ، مسکو، ص95 ، رساله دکتری.  

[21] .  گریگوریف س.ای. اسلامیست های افغانی: ملاحظات و مشاهدات// پیک انستیتوی خاورشناسی سان پتربورگ، 1996، جلد2، شماره 1(3)، ص 248. این پژوهشگر،  بخشی از هزاره ها را در صفوف مخالفان مذهبی رژیم و مشی بچه سقاء (شیعیان از جمله هزاره ها از جمله در سیمای اسلامیزم) بر می شمارد. این گونه نتیجه گیری را نمی توان  مقرون به حقیقت شمرد. چون هزاره ها متمایل به پشتون ها (یا امانیه در برهه تاریخی مورد نظر) بودند. بیشتر بنا به دلایل اجتماعی- سیاسی با تلاش به پیوستن به اردوگاه نیرومندترینان و یا نیروهایی که نیرومندتر از دیگران پنداشته می شدند.

[22] . همان جا، برگ های 115-117

[23]. بایگانی سیاست خارجی فدراسیون روسیه، فوند دبیرخانه کاراخان (قره خان)، پرونده ویژه 12، کارتن 71، پوشه 75، برگ50.

[24] . داکتر رسول رهین- پژوهشگر افغانی در مقاله خود در باره دوره حبیب الله کلکانی که در مجله خاوران( در سویدن) به چاپ رسیده است، مواد و مدارک حقیقی و مصور را آورده است( نمونه های اسکناس ها 1، 5 و پنجاه افغانیگی را ) در باره مشی سیاسی رژیم وقت کابل

Rahin, Rasoul. Sime Notes on the Amir Habibullah Kalakani,s era( 1/1929-10/1929). - http:// khawaran.com/KalakanisEra.htm.  

[25] . بایگانی سیاست خارجی فدراسیون روسیه، فوند سکرتریت کاراخان، پرونده ویژه 12، کارتن 71، پوشه 75، برگ50 .

[26] . وداد خلیل الله، حکومت امیر حبیب الله خان بچه سقاء ( جنوری- اکتبر 1929) ، مسکو، ص78 ، رساله دکتری.

 

 [27]  . عبدالغنی تایید می کند که شیرجان حتا موفق شد بچه سقاء را متقاعد به پوشیدن جامه های اروپایی گرداند و یکی از همسران امیر توده یی چنین جامه هایی می پوشید. چنین بدعتی در گذشته چونانٍ یکی از اتهامات اصلی در برابر امان الله- شاه اصلاحگر که بهای تاج و تخت وی انجامید، عنوان می شد

 

[28]  . آقابکف، گ. آ.،  «چ.ک. (مخفف کمیته فوق العاده- نام وقت سازمان استخبارات و امنیت ملی شوروی) در راه انجام ماموریت»، مسکو، 1992، ص 189.

[29] . بایگانی سیاست خارجی فدراسیون روسیه، سکرتریت کاراخان، پرونده ویژه 12، کارتن 71، پوشه 75، برگ های 51-52،66 .

[30] .  همان جا

[31] . بایگانی سیاست خارجی فدراسیون روسیه، فوند رفرنتوری در باره افغانستان، 1940، پرونده ویژه 22، کارتن 4، پوشه 192، برگ 79.

[32] . اولیانوفسکی،ر. ی. سال های برباد رفته، انتشارات خاور، مسکو، 1993، ص133.

[33] . نش به: «پیرامون ارزیابی جنگ داخلی در افغانستان»، یادداشت گزارشی انستیتوت بین المللی کشاورزی( 1929). با اهتمام بویکو- سومین نشست خاورشناسی، بزرگداری و یادبود از س.ل. لفشیتس، برناول، 2000، ص 184-191.   

[34] . بایگانی سیاست خارجی فدراسیون روسیه، فوند رفرنتوری در باره افغانستان، پرونده ویژه 11، پوشه 151، کارتن 67، 67، برگ 263.

[35]  . همان جا، برگ