انسانی را که من میشناسم
اهدا به پدرم زنده یاد خیرمحمد کارگر
عرفان کارگر
سرِ سخن از انسان ارزشمندی است که با کمال افتخار سمت پدر را به من داشته است، زنده یاد خیر محمد کارگر. وی برای من نه تنها پدر، بلکه یک آموزگار، یک همراه و یک رفیق بوده است. زنده گی دشوار و پرتلاطم پدرم، مکتب ارزشمند و بزرگی برای من محسوب میگردد. مکتبی که هر روز کتاب جدیدش را باز میکنم و درسهای بزرگی از آن می آموزم. از کودکی به من زندگی کردن را آموزش داد. سپس خودم با تمام وجودم از زندگی وتجاربش آموختم. پدرم انسان آهنینی بود و در برابر دشواریها مقاوم و پایدار. این پایداری، زندگی کردن را برایم آموخت، انسان بودن و انسانیت را حُرمت گذاشتن برایم فراهم آورد.
درین نوشتۀ کوتاه، گفتن و نوشتن پیرامون شخصیت گستردۀ شادروان خیرمحمد کارگر نا ممکن است. اما من به عنوان یگانه پسرش، دین خود دانستم تا برخی از ابعاد زندگی پر نشیب و فراز این انسان بزرگ را در رشتۀ قلم در بیاورم.
قاطعیت
شادروان کارگر انسان قاطع و سازندۀ بود. وی از آوان نوباوه گی قاطعیت را آموخت و آنرا در زندگی اش تجربه کرد. زمانی از کارگاه کوچک فلز کاری از سرای شُعبه توانست دستگاه بزرگ تولیدی فلزکاری اتفاق را در سال 1343 ایجاد نماید. تا جاییکه این مؤسسه کارهای بزرگی را در سطح کشور انجام میداد. از نمونه های خوب آن میتوان از کار ساختمان و فلز کاری کابل ننداری که توسط آلمان ها طرح ریزی شده بود، نام گرفت. شادروان خیر محمد کارگر در اسنای کار از قاطعیت ویژۀ برخوردار بود. وی به انسان با دسپلین و با نظم احترام زیاد داشت و از انسان های کاهل دوری میجُست.
صداقت
زنده یاد خیر محمد کارگر انسان بسیار صادقی بود. از آوان نوجوانی، با مرحوم حاجی سخیداد به صفت شاگرد کار کرد و اعتماد فراوان وی را حاصل نمود. به زودی با مرحوم سخیداد شریک گردید و اعتماد زیادی مردم را نیز بدست آورد. همه، مرحوم کارگر را به نام کاریگر فعال، خوب و صادق می شناختند و از همین جاست که بنام «کارگر» شهرت حاصل کرد. تخلص کارگر نیز از همین جا آمده است. وی در سال 1343 زمانی که مؤسسۀ تخنیکی اتفاق را افتتاح نمود، تخلص «کارگر» را برای خود برگزید. وی انسان زحمتکشی بود. از پدر چیزی به میراث نگرفت و همه دستاوردهای زندگی اش محصول پُشت کار و زحمات خودش بوده است. پدرم نه تنها خانوادۀ خود بلکه خانوادۀ پدر با دو خانم و فرزندانش را تمویل می نمود.
عدالت
عدالت و انصاف پدیدۀ مهم دیگر زندگی مرحوم کارگر بود. کارگرانی که در کنار وی کار میکردند از عدالت و انصاف وی خیلی می آموختند. وی هیچگاه در برابر بیعدالتی تسلیم نمیشد و با آن مبارزه میکرد. برای آن بزرگ مرد انسان عادل، مقام بالایی داشت. خود انسان های عادل را بسیار احترام میکرد و ارج می گذاشت و از انسان های فریبکار متنفر بود. کارگران را در پهلوی حمایت اقتصادی، خارج از مزد ایشان، حمایت های خانوادگی نیز می نمود. به طور نمونه در ساختمان خانه از مواد ساختمانی موسسه برایشان کمک میکرد. یا از افراد مریض و معلولِ خانواده هایشان مواظبت می نمود و برای تحصیلات شان زمینه های اقتصادی و اجتماعی را فراهم مینمود. این فرهنگ ارزشمند عادل بودن و صادق بودن مرحوم کارگر سبب نا رضایتی برخی از شُرکایش میگردید. اما مرحوم کارگر به آن ارزش قایل نمیگردید.
عیارپیشه و جوانمرد
مرحوم کارگر در عیار پیشه گی و جوانمردی مشهور بود. هر کسی که مرحوم کارگر را میشناسد، داستانی از جوانمردی ویرا به خاطر دارد. وی به عنوان یک مرد شجاع همیشه به قول خویش استوار بود. با دوست خوب، بهترین دوستی اشرا به نمایش میگذاشت. اگر به کسی قول و قراری میگذاشت، حتما به آن با قاطعیت وفا میکرد. در جاییکه زندگی میکرد همیشه کسانی را که نیاز به همکاری داشت، معاونت می نمود. مرحوم کارگر در خانواده کارگران، کودکان بی سرپرست را تحت مواظبت و سرپرستی میگرفت. به عنوان نمونه میتوان از دوران تحصیلش نام برد. یکی از همصنفانش که از فقر زیاد رنج میُبرد و پدرش میخواست که خواهران او در هرات به فروش برساند به پدرم برای حمایت مراجعه کرده بود. مرحوم کارگر با شنیدن این خبر خود به هرات رفته کودکان این خانواده را با خود به کابل آورد و مانند کودکان خانوادۀ خود به تربیت آنها پرداخت و آن خانودۀ بی سرپرست را نیز سرپرستی نمود و کودکان این خانواده را شامل آموزش و تربیت قرار داد و همصنفش که ازین ماجرا رنج میبرد تا اخیر از حمایت مرحوم کارگر برخوردار گردید.
مرحوم کارگر انسان غریب پرور و انسان دوستی بود. زمانیکه متصدی ریاست عمومی کار و ساختمان شاروالی کابل را به عهده داشت، کارگران این موسسه را بصورت دایمی حمایت اقتصادی و اجتماعی مینمود. به گونۀ نمونه از مواد ساختمانی غیر قابل استفاده این ریاست برای کارگران این موسسه در حصۀ اول شاه شهید، پروژۀ سی فامیلی را ساخت و برای کودکان کارگرانیکه در آن ریاست کار می نمودند و اهالی منطقه، در ساحۀ کارتۀ نو شهر کابل مکتبی را احداث نمود. زنده یاد خیرمحمد کارگر برای اطفال و نوجوانان بی بضاعت زمینه های کار را در ریاست کار و ساختمان شاروالی کابل فراهم میگردانید.
نمونۀ دیگر خصلت غریب پروری مرحوم کارگر را حمایت از مهاجرین میسازد. در روزهای دشوار جنگ های داخلی در سال 1371 عدۀ از خانواده های بی سرپرست و بیجا شده را با مصارف شخصی از کابل به پاکستان فرستاد. در حالیکه هیچ شناختی با این خانواده ها نداشت.
کنجکاو و علاقمند آموزش
زنده یاد خیرمحمد کارگر انسان کنجکاو و پرسشگری بود. وی تلاش میکرد تا انسانهای ماحول خود را به خوبی بشناسد. فلسفۀ شناخت انسان از علاقمندی ایشان به فلسفه شکل میگرفت. زنده یاد کارگر آثار فلاسفه مشهور جهان را باخود داشت و در زمان نیازمندی، به این آثار ارزشمند مراجعه میکرد. کتاب، دوست همیشگی وی بود. این انسان فرهیخته، به دانشمندان و رهبران بزرگ چون گاندی، سیدارتا ، نیوتن، انشتین علاقۀ زیادی داشت وهمیشه از آنها نقل قول میکرد. وی به فلسفۀ دینی اهمیت زیادی قایل بود و مطالعات گستردۀ در زمینۀ ادیان داشت. زنده یاد خیرمحمد کارگر عاشق مطالعه بود و انسانهای کتاب خوان را بسیار دوست میداشت. بهترین تحفه برایش کتاب و قلم به حساب می آمد. این انسان فرهنگ دوست برای بلند بردن معلومات آفاقی خود از سوال کردن لذت میبرد.
صمیمی
زنده یاد خیرمحمد کارگر در صمیمت خویش انسان بینظیری بود. همیشه با لبخند صمیمی محبتش را با انسان شریک میساخت. زنده یاد کارگر دوستان خودرا در سطح اعضای خانواده اش دوست میداشت و ارزش قایل بود. دوستانیکه در کنارش قرار داشتند همیشه ویرا به عنوان انسان صمیمی و دوست داشتنی میشناختند. مرحوم کارگر در صمیمت خویش هیچ نوع تعصب را راه نمیداد. روزیکه در شهر کابل مراسم ختم قرآن شریف را به مناسبت وفات زنده یاد خیر محمد کارگر راه اندازی نمودیم، بیشترین اشک را همان کارگران و همکارانش برای این ضایعۀ بزرگ می ریختند و می گفتند که نزدیک ترین یار و یاور خانوادۀ شانرا از دست داده اند.
هرهرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
وقتی شفاخانه به دیدنش می رفتم، گویی روانم خبر می داد که شاید دیدار آخر در زنده گی باشد، اما هرگز باور نمی کردم خبر مرگ کسی را بشنوم که بیشتر از زندگی ام دوستش داشتم.
وجودش ناتوان گشته بود و نفسش هنگام صحبت کردن تنگ می شد. آهنین مردی را می دیدم که چرخ روزگار چگونه آبش کرده بود. مردی که سختی ها و نابسامانی های زندگی نفسی هم از پا در نیاورده بودش، اینک به مقتضای طبیعت از پا درآمده بود. مردی که هرگز تسلیم ناهمواری های روزگار نگردیده بود، اینک با بی اعتنایی تسلیم مرگ می شد.
دیدنش در بستر ناتوانی قلبم را می شکافت، زیرا هرگز ناتوان ندیده بودمش. خود را در برابر شخصیت استوارش کوچک احساس می کردم. شاید نخستین بار بود که بیچاره گی ِ انسان را در مقابل طبیعت با تمام وجودم لمس می کردم.
یکروز پیش ازینکه راهی ِ ابدیت گردد به من نگریست و گویی غم عظیم قلبم را در چشمانم خواند، با مهربانی گفت: "قند پدر، آن چیزی را که تو در من می جویی و آرزو داری . . ." جمله اش را ناتمام گذاشت، چشمانش پر اشک شده بود، با لبخندی گفت: "برو جان پدر، من بسیار خواب دارم." یا نفس تنگی مجالش نداد یا اینکه تحمل دیدن اشک فرزندش را نداشت. شاید می خواست بگوید: "آن چیزی را که تو در من می جویی و آرزو داری، آنرا در خود جستجو کن و پدر خویش باش اگر مردی." آری، شاید می خواست همین را بگوید، زیرا خودش هرگز پشت نام پدر نگشت و با کوشش و تلاش و صداقت خود را یافت و پدر خویش شد.
از پنجره به سیاهی شب نگاه کردم، در جستجوی چیزی بودم اما نمی یافتمش. شاید در جستجوی روز های بودم که پدر در لحظات تاریک عمرم چون ستاره می درخشید و من از روشنی ِ حضورش خرمن خرمن نور، خرمن خرمن امید دسته می کردم. و اما اینبار هر چه می دیدم جز تاریکی نبود، تو گویی آرزوهایم را در آن تاریکی سرد زمستان گم کرده بودم؛ گویی صدایی در گوشم زمزمه می کرد که این تاریکی سحر ندارد. هنگام خدا حافظی دستش را بوسیدم و گفتم فردا می بینیم، رویم را بوسید و حرفی نگفت. من با کوهی از اندوه در دل از اتاق بیرون شدم و پدرم خوابید.
روز بعد هنگامیکه هنوز تصویر آن پنجره یی لبریز از تاریکی در ذهنم هویدا بود، زنگ تلیفون به صدا در آمد، گوشی را گرفتم، ظاهره بود، صدایش مانند همیشه نبود، هرچند با آرامی برایم گفت که یکبار شفاخانه بیایم، اما فریادی در آن آرامش نهفته بود که تا مغز استخوانم را سوختاند. وقتی شفاخانه رسیدم دیگر آن جمله ُ لبریز از محبت را نشنیدم که: "سلام قند پدر، بخیر آمدی؟" در هر نفسم در جستجوی شنیدن فقط همین یک جمله بودم، اما نمی شنیدمش.
پدرم، خوابیده بود.
در رفتن جان از بدن گویند هر نوع سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود
بلی، پدرم، رفیق زنده گی ام، قبله گاهم به روز دوشنبه، چهارم جنوری سال 2010 حوالی پنج صبح عزم سفر ابدیت کرد و مادرم را که پنجاه سال همسفرش بود تنها گذاشت.
و اما آیا واقعا ً پدرم مرده است. مگر نگفته اند: "مرد چو جاوید شد، مردنش آسان کجاست"، مگر نگفته اند:
"نامی از خویش در جهان بگذار
زندگی از برای مردن نیست"
و بالاخره مگر آن بزرگمرد ادب نگفته است که:
"سعدیا مرد نیکو نام نمیرد هرگز
مرده آن است که نامش به نیکویی نبرند"
انسانی که تمام عمرش را با صداقت سپری کرد و انسان دوستی و کمک به انسان تمام اندیشه اش را تشکیل می داد، انسانی که با متانت در خم و پیچ های زندگی دویدو هیچگاهی سر تسلیم نزد کسی خم نکرد، انسانی که برای بی سر پرستان سرپناه میساخت و محبت می داد و بالاخره انسانی که به معنی واقعی کلمه انسان بود نه فقط به ظاهر، واقعا ً که نیکو نام و نیکو سرشت بود و هرگز نمیمیرد. پدرم پیوسته می گفت که انسان باید در مقابل سختی های روزگار با شهامت و استوار باشد و با خونسردی عمل کند؛ پیوسته تاُکید می کرد که قلب پاک و اخلاق نیکو جوهر انسانیت را در انسان نمایان می کند؛ کمک به بینوایان و محبت با همنوع داشتن، گذشت و بردباری، ارزش دوستان ِ خوب را دانستن و قناعت داشتن انسان را آزاده و سرفراز می سازد.
آری، اعمال و شخصیت نیک انسان به انسان ارزش انسانی میبخشد. بانوی شعر فارسی، فروغ فرخزاد باری گفته بود که:
"پرنده مردنیست
پرواز را به خاطر بسپار."
پدرم نمرده است. او فقط دیگر در بین مانیست. و اما هفتاد و پنج سال زندگی پربارش آیینه ایست که هر لحظه در آن تماشایش می کنیم و از شخصیت پاکش می آموزیم، اگر ما خود توانایی ِ آموختن را داشته باشیم.
ای خاک تیره دلبر ِ ما را عزیز دار
این نور چشم ماست که در بر گرفته ای
نوشـــته از ادريس حنيفى

