در امتداد دو دیدار
به مناسبت دومین سال وفات زنده یاد خیرمحمد کارگر
چهارم جنوری سال 2012 دنمارک
ملک ستیز
هوای سرد زمستان، دامنه اش را بر خانه های آسمایی پهن کرده بود. شاخه های درختان ناجو در جادۀ دارلامان، از ریزش برف سنگین خم شده بودند. کابل به عروسی می ماند که گویا لباس مرمرین سفید رنگ به تن کرده باشد. انگار خداوند کابل را با پنبۀ سپید گلاویز کرده است. بادی سردی از دامنه های پغمان می آمد و خودش را بر فضای کابل رها میکرد و ندای عجیبی به گوشهای ما مینواخت. ما هنوز خیلی جوان بودیم. تازه پشت لبهای ما رنگ گرفته بود. رنگ موهای پشت لب من زردگونه بود و به چشم نمیخورد و ازین بابت خیلی رنج میبردم. فکر میکردم من نسبت به دیگر همقطارانم کوچک تر هستم. ما تازه پانزده زمستان سپید کابل را در فضای تحولات شگرف سیاسی و اجتماعی دهۀ پنجاه تجربه میکردیم. ما در آوان نوباوگی به جنبش جوانان دموکرات پیوسته بودیم که منسوب به حزب دموکراتیک خلق آفغانستان بود. همه بچه ها، سرگرم و دلگرم بودیم. دل ما، هوا و فضای دیگری به جز از آرمانهایما نمیشناخت. مثل عقابها پرواز میکردیم و بر فضای کابل سپید بال میگشودیم و بزرگ میشدیم. ما بچه های حبیبیه بودیم . از اینکه کسی لیسۀ حبیبیه را لیسۀ عالی حبیبیه نمیگفت، بد ما میامد. لیسه عالی حبیبیه، به ارزش مهمی برای ما مبدل گردیده بود. ما بچه های سازمان جوانان، مسوولیت حفاظت این مکتب تأریخی را عهده مند بودیم. در میان بچه های با شور و شأن، جوانی بود با ابروان گشاده و پشت لبهای درشت. ریش و بروت درشت تر، وی را از ما متفاوت تر نشان میداد و این، خود یک امتیاز کلانی در میان نوجوانان حبیبیه به حساب می آمد. جوانان لیسه حبیبه مکلف بودند تا شب و روز ازین نهاد آموزشی، نگهبانی کنند. گفته میشد دشمن در سدد صدمه رساندن به لیسه حبیبیه است و باید از آن حراست کرد. ما به دسته های نگهبان تقسیم بندی شده بودیم. هر گروۀ نگهبان متشکل از ده تا پانزده جوان دانش آموز بود که شبها برای لیسه حبیبیه نوبتوار زنده داری میکردیم. جوانی که پشت لبهای درشتی داشت، در گروه ما قرار گرفت. ما، هفتۀ یکبار و در برخی حالات هفتۀ دوبار و در شرایط استثنایی هفته پر ایفای وظیفه میکردیم و شبها را برای لیسه عالی حبیبیه جانسپاری میکردیم. ما، به نوبت با ماشیندارهای په په شه که از قد ما بلندتر و از وزن ما سنگین تر بود به در لیسۀ حبیبیه می نشستیم و پهره داری میکردیم. در میان ما جوانیکه پشت لبهای مشکی داشت، از قامت بلند تری نیز بهره مند بود. وی په په شه را به خوبی و سادگی حمل میکرد. وی نگاه صمیمانه و تبسم زیبای داشت. پس از شبها پهره داری مشترک، ما با هم دوست شدیم. با مرور شبهای پهره داری، این دوستی چنان محکم شد که به آسانی خیلی دوامدار گردید. اسم این جوان عرفان بود، عرفان کارگر. ما با هم دوست شده بودیم. دوستان باورها و ارزشها. ما از بودن در کنار همدیگر احساس آرامش و مصئونیت میکردیم. ما روزها را حساب میگرفتیم تا نوبت پهره داری ما برسد و باهم در لیسه عالی حبیبیه بمانیم و پهره داری این نهاد ارزشمند کشورا عهده مند گردیم. به مرور زمان ما قد میکشیدیم و آرمانهای ما نیز بزرگتر میشدند. ساحۀ کار ما نیز گسترده تر میگردید. ما از لیسۀ حبیبیه با دریافت نام شب به ساحات برون از لیسۀ حبیبیه میرفتیم و در تأمین امنیت، برابر به گامهای کوچک خویش سهم میگرفتیم. هرباری که از کوچه های کارتۀ سه، کارتۀ چهارو یا گذرگاه که مربوط ناحیۀ ما بود، در نیمه شبها می گذشتیم، فکر میکردیم خوابی راحتی به باشندگان این محلات هدیه کرده ایم و این کار خیلی لذت بخش به نظر میرسید.
یکی از شبها، چهاردهم جدی سال 1359 مصادف به چهارم جنوری سال 1980 را هیچگاهی فراموش کرده نمیتوانم. آن شب هوا خیلی سردتر از شبهای دیگر بود. من و عرفان کارگر هردو پهره دار بودیم و برون از لیسۀ حبیبیه گام میزدیم. بروی جادۀ دارلامان برف سپیدی چیره شده بود. موترها، پس از قیود شبگردی، زمین گیر شده بودند و جای تایرهایشان روی جادۀ دارلامان را مثل شیشۀ سپیدِ جلادار لشم کرده بود و ما بروری جادۀ سپید به آهستگی گام بر میداشتیم و زیبایی آنشب سپید را نفس میکشیدیم. عرفان برایم گفت، برویم آغاز جاده دارلامان، نزدیکی دهمزنگ، آنجا ترا با کسی آشنا میسازم. گفتم خوب است میرویم. هردو بر روی جادۀ دارلامان لخشیده و خندیده به حرکت افتادیم و به نقطۀ آغازین جاده رسیدیم. در سمت چپ جاده ساختمانی زیر کار بود. عرفان، درِ کانتینری را که در نزدیکی جاده و مقابل ساختمان قرار داشت، باز کرد. مردی که پشت میز کارش نشسته بود و بالای نقشه یی کار میکرد به سوی ما نگاهی با محبتی انداخت و از جایش بلند شد سپس با تعجب به عرفان گفت بچیم درین وقت شب؟ عرفان گفت نوکری هستیم. آمدیم خبری از شما بگیریم. عرفان من را به وی معرفی کرد و سپس به من گفت پدرم است خیر محمد کارگر. آنشب نخستین ملاقاتم را با این مرد بزرگ تجربه کردم. نگاه صمیمانه اش خیلی عجیب بود. انسانیکه بعدها جایگاه ویژۀ در زندگی من پیدا کرد. انسانیکه 30 سال دیگر را برای ما چتری گشت ارزشمند و ارجمند. انسانیکه مردانگی و عیار پیشگی را گام به گام تجربه میکرد. بعد ها دانستم که این ساختمان خانۀ علم و فرهنگ اتحاد شوروی نام دارد. من شیفتۀ برخورد این مرد بزرگوار و صمیمی گشتم. پشت کار، تعهد و مهربانی، ارزشهایی بودند که سه کنارۀ زندگی خصوصی و اجتماعی این مرد گرانقدر را میساختند. خوشبختانه 25 سال را مانند فرزند وی در کنارش سپری کردم. 25 سال پربار و ارزشمند.
امروز درست دوسال پیش صدای این مرد بزرگ خاموش گردید. من، کمبود و نبودش را در زندگی ام خیلی احساس میکنم. کسیکه هر درد و هر خوشی را میتوانستی به آسانی همراش شریک سازی دیگر در میان مانیست. وی پاداش زحماتت را در هر زمینۀ که بود بر میشمرد و مثل بهانۀ میشد برای خوشیهایت. وی دردت را چنان میگریست که گویی درد اوست و تو در حاشیۀ آن درد رنج میکشی و در خوشی ات چنان خرسند میگشت که گویی خوشی ات را از تو دزدیده است. هر وقتی افتخاری می آفریدی، دلت میشد اولین کسی که باید شریکت شود او باشد. آنقدر سر افراز میگردید که اشکش می آمد و از افتخار زیاد گریه میکرد. هرباری فکر میکنم او در کنار ما نیست، تهی میگردم و آرزوهایم منقرض میگردند.
دو سال و دو روز پیش از امروز وقتی از کابل برگشتم، در بستر مرگ قرار داشت. کی میتوانست تصور کند که او میمیرد. چنین تصور در ذهنیتهای ما مردود گشته بود. اما واقعیت چیزی دیگری از این بود. از راه فرودگاه رفتم به بالینش. صدایش آرامتر و آهنگینتر به نظر میرسید. ولی نگاه و تصورات مهربانانه اش هیچ تغییری نکرده بودند، مثل نگاه نخستینش در آخر جادۀ دارلامان، درست 30 سال قبل از آن شب. چهارم جنوری سال 1980. از کابل و و ضعیت سیاسی افغانستان برایش قصه کردم. آرام، به حرفهایم گوش میداد، دلش میخواست چیزی بگوید اما نگفت. آن شب آخرین ملاقاتم را با این مرد بزرگ تجربه کردم. در فاصله میان ملاقات نخست و آخرینم با این شخصیت ویژه چیزهای زیادی از وی آموختم. پشت کار، تعهد، فرزانگی، تواضع و دها ارزش دیگر...اما یک چیزیکه بیشتر از همه چیز از وی آموختنی بود، صداقت و صمیمت بود. امروز جایگاه وی در خانه هایما خیلی خالی است. روان خانواده هایما از نبود وی رنج فراوانی میکشد. در خانه اش فقط تصویری از وی باقیست و یادهایش...یادهای ماندگار و خاطره انگیز. چنین تصوری که نبود جایگاه خالی اش سنگینی زیاد بر شادنه های این خانواده دارد، به دور از ذهنیتها نبود اما امیدوارم آرمان وی در میان ما همیشگی گردد. روحش پاک و بهشت برین جایش باد.
پـــيام سپـــاس و امتنـــــنان
از طــــرف فاميلـــهاى کــارگــر و فضلى
چــــهارم جنـــورى سال ٢٠١١ يکســـال تمـــام از روز سپــــرى گــــــــرديـــــد که شمـــــع زنـــده گــــانـــى , زنـــــــده يـــــاد خـيرمــــحمد کــــارگر خامــــوش گــــرديــــد و وفــات المنـــــاک شــــان به داغ محـــفل فاميــــلها ما , اقـــــــارب ,دوســـــتان و همــــوطــنان عــــزيــــز و قــــدرشــــناس مــــبدل گرديـــد.از هـــمان نـــخستين ســــــاعـــات وفـــــــات مـــــرحــــــومــــى در شــــفاخـــانه , تا روز هاى دشـــــوار ســــوگــــوارى و مــــاتــــم , مراســــــم تــــــــشيع جنـــــــازه و بــر گـــذارى مـــــراســـم فــاتـــــحه در دنــمارک و چــــــند کــــشور ديــــــگر و همــچننان داخـــــل افغــانــــستان , ما با ايـــــن حــقيقــــت مـــوجـــــــه گـــرديـــديــم کـه :دريـــــــن غم بـــــــزرگ هــــــــمراه بـــــا مــــــا , فامــيلـــها و خـــــانــــــواده هـــــــاى زيـــــــاد , منــجمله : ســـــــــادات,روکــــــــــى ,معـــــــــسود, مــــشــاهد,ستــــــيزوخوشــــــيوال, زمـــان, و مـــــايار ســـوگوار و غمــــشريـک بوده ومـــرحـــــوم خـــــيرمحـــمد کـــارگــــر بــه جمــــع بزرگ دوســـــتان عـــزيـــز , يـــاران قـــديم و کريــــم , خـــــانواده بـــزرگ مـــنــــوران افغـــان و وطـــــنداران و هــــم مهــــيــنـــنان عـــــزيـــز مـــــهربــان, حـــــــــق شــــــــــناس و قــــــــــدر دان تــعــلق دارد .محبــــــــت ها , تســــــــليت هــــا وغــــمـــشريـــکى آنــــــــان چــــــــــه با تـــــــقـــبل زحمــــــــات زيـــــــــاد بـــــه
شــــکل حضــــورى و يا تيـــلفونى ,ايـــميل و بــا ارســـــال پيــــــام هــــا ,همـــــه و همــــه مـــايـــه تســـليــت و آرامــــش ما گـــــــرديــــد هو غـــــم و انـــــدو را تســــکين داده اســـــــت .قــــــــدر شــــناسى و ابــــــراز مــــــحبــت نــــسبت بـــه يـــــکى از خـــادمــــان ســــابــــقه دار وطـــن و کــــــس کـــه ســــــــــراســـــر زنــــــــدگى شــــــرفتـــمنــدانـــــه شــــــان اســــطوره از کــــــار ,زحمـــــــت , صــــداقــــت, صــــــفا و وفــــــــآ و احــــــترام بـــــى پــــايـــــان بـــه مـــــــــــقام والاى انســـــــان و انــــــسانــــــــيت , بــــــــــوده و عاشـــــــــقانه وطـــــــن و مــــــــــردمــــــــش را دوســـــــت داشــــــــــته اســـــــــــت,نـــشــانه پــــاســـــــــــدارى مــــــــــردم مــــــــــــا از ارزش هــــــــــــاى والا و جـــــــــــا ميـــــــباشــــــــــــد که خـــوشـــــــــــبخــــــــتانـــه طــــــــــلاطـــــــــــم امـــــــــواج و نـــــــامـــــــــلايــــــــــمات روز گـــــــــــــار نتـــــــــــوانـســــــــــته آنـــــــــــرا مخــــــــــــــــــدوش بســـــــــــــــازد . مــــــــــا در حـــــــاليــــــــکه قلــــــــــــبآ و عميــــــــــــــقآ خــــــــــــود را مــــــــــــديـــــــون و مــــــرهـــــــــــون شــفــــــــقـــــت هـــــــــا , مـــــــحبـــــــت هـــا و بــــــــــــزرگى اقـــــــــــــارب, دوســـــــــــتان , رفــــــقآ و همــــــوطنــــان عـــزيز
خــــويـــش مـــيدانيـــم, بــدينـــوســـيله:بـــا نـــشر ايـــن پـــيام امتـــــنان,مـــراتــب عمـــــــيق ســــــــپاس بيکران خويــــــشرا بـــــــراى تـــــمام شـــــان تقديم ميـــــدارم.ه
امـــيدمـــنديم ما بـــتوانيم در خـــوشـــى هـــاى عــــزيـــزان و هــموطنان خــويـــش , حـــداقـــل ديــن را کــــه بــــه شـــانـه ها ما گـــذاشــــته انـــــد , ادآ نمــــايم.ه
اســــــتدعــــا مـــــيداريــــــم کــــــه ســـمبـــول زنــــدگــــى زنــــده يــــاد خــــــــيرمــــــحـــــــمدکـــــــــارگـــــــر که عبــــــــارت از نــــــــشآن اتــــــــفاق اســـــــت و خـــــــود آنــــــرا حـــــــــدود پـــــــــنج دهــــــــــه قبــــــــل طــــــرح و بـــه بــــهتــريــن هــــا
تحـــفه مــــيداد , بـــراى هميـــشه در فــامــــيلهاى مـا , خــانـــواده بــزرگ مــنوران افــغان و در ميان هــموطنـــان و مـردم
مــا بــرقــرار باشـــد, که پاشــنه آثــيل ما , افغانــان, هــمين کمــبود و نبــود اتــفاق و آفــت افـــتراق اســت کــه خــداونـــــــد آنـــرا کــــم و نــــــا بــــود ســـــازد:ه
اتفاق دوستان با هم دعاى جوشن است
سختى دوران نه بيند دانه تا در خرمن است
خـــداوند روح کـــارگـــر مـــرحــــوم را شـــاد و قـــريـــن رحمـــت ايــــزدى خـــويـــش داشــته و بـــــراى هــر يـــک شــــــما دوســــتان و هـــموطــــنان گـــرانـــقدر اجـــــــر عظيــــم اعطــــا فـــــرمـــايـــد . با عــــرض حـــرمـــت
فاميل هاى کارگر و فضلى
یکسال پس از نبود یک انسان ارزشمند
عرفان ببرک کارگر
یک سال از مرگ جانکاه انسان ارزشمند، شخصیت فرهیختۀ وطن زنده یاد خیر محمد کارگر میگذرد. نبود این انسان مجرب و گرانمایه درلحظه، لحظه از زندگی اعضای خانوده، اقارب و علاقمندان وی احساس میگردد. درست یکسال پیش از امروز قلب انسانی خموش گردید که بیشتر از 55 سال عمر 73 سالۀ خویشرا در خدمت مردم و میهنش سپری کرده است. انسانی که صداقت، پشت کار، محبت و صمیمت را به آئین زندگی اش مبدل گردانیده بود. انسانیکه به کار و تلاش عشق می ورزید و با کار زندگی اش را پدرود گفت. مرگ این شخصیت ارزشمند وطن جمع کثیری از هموطنان ما را متأثر گردانید و در مراسم سوگواری اش در کابل، کوپنهاگن، برخی از کشور های اروپایی، امریکا و کانادا با صمیمیت و حرمت فراوان شرکت گزیدند. در حالیکه از محبت بی پایان این هموطنان گرانقدر سپاسگذاری می نمایم، از بارگاه ایزد متعال صحت و سلامتی برایشان آرزو می نمایم. در یکسال که ما بدون پدر زیستیم، محبت و صمیمیت زیادی از دوستان را با خود داشته ایم که قابل قدر و یادهانی است.
سفر به کابل در کنار اعضای خانوادۀ بزرگ ما در افغانستان احساس بزرگ تری بدست آمد؛ احساس تسلیت و احساس حمایت. این امر سبب آن میگردید که ما خود را تنها احساس نکرده و در کنار هزاران تن از هموطنان گرانقدر خویش قرار گیریم.
حالا که نزدیک به یکسال از خموشی پدر بزرگوار ما میگذرد، همیشه کتاب زندگی پر تلاطمش را به مطالعه میگیریم و هر روز درس های جدیدی از مکتب ارزشمند این انسان بزرگ را فرا می گیریم.
با استفاده ازین فرصت سپاس بیکرانم را به تمام دوستانیکه درین سال پر درد در کنار خانوادۀ ما قرار گرفتند و حمایت شانرا از ما ابراز داشتند، ادا می نمایم.
یادش همیشه و بهشت برین مکانش باد
روز سه شنبه تاريخ ٢٠١١ـ١ـ٤ که مصادف بود به نخستين سالروز وفات زنده ياد خير محمد کارگر ,تمامآ اعضاى فاميل هاى کارگر و فضلى بخاطر ياد بود ازين روزبه آرمگاه مرحوم خير محمد کارگر رفته به روح بزرگ او و تمامآ کسانيکه به حق پيوسته اند دعا کرده و بهشت برين را از خداوند برايشان آرزو کردند .٠
متن سخنرانى عرفان کارگر در مراسم ياد بود زنده ياد خيرمحمد کارگر
دوستان عزيز و مهمانان گرانقدر . اجازه بدهيد قبل از اينکه شما را درين روز غم انگيزخوش آمديــد بگويم , در قـــــدم نخست از نام فاميل هاى کارگر و فضلى که از کشور هاى هالند , المان, فرانسه در دنمارک جهت ياد بود از ســــــال روز مرگ پدر مرحومم تشريف آورد ه انــد. از همدردى شما در سال ٢٠١٠ که براى ما و دوستان ما سال دشوار بود , و ما ايـــن ســـال را با خـــــبر گيـــرى ها دايـــمى شما دوستان هم بشکل رفت وآمد و هم توسط ارسال نــامه ها از طريق ايميل , از طريق ازسال پيام ها از سايت هاى داخل و خارج از کشور , و همچننان ارسال پيام از نام ســـنآ کشــــور , وارســــــال پيامها از طريق روزنامه هاى کـــشور ما عنوانى فاميل براى ما ارسال گرديد , همدردى هاى شما يـــان وسيله شـــــد تا ما روز هـــاى دشوار و بيــدون پدر را با قلب هاى بزرگ و پر از محـــبت شما اين سال را ســـپرى نمــــايم . به هـــــمين اســــــــاس ســـپاس بيکران خــود را از نام فاميل هاى کارگر و فضلى به شما دوســتان گرانقدرابراز نــــــمايم . دوســـتان عــــزيز قبل ازينــکه پــــدرم با زنـــــدگي پــدرود بـــگويد , مــــن زنــــــد گى او را در يــک مـــحدودى مــــشخص فــــــــکر ميــــــــکــــــردم
زمانيکه ما بخاطر مراسم فاتحه وارد کابل گرديم , در مراسم که تعداد زياد از هموطنان ما , بخاطر ياد بود از زنده ياد پدر مرحومم اعم از روشنفکران , کارگران ,دهاقين و تـعداد از مردم و اهالى شهر کـــابل که با پــدر مــــــرحـــومم شــــــــناخت داشتند , بشمول تعداد از گروپ مخالفين دولت که با صداىى بلند ميگفتند که چـــرا مارا در روز مــــــرگ کـــــارگـــر خــــبر نــکرديد , کارگر تنها منسوب به شما نبود او منسو ب به همـــــه مردم بود که اين صحنه مـــــرا ازيـــن محدودى فــکرى بيرون کرد و شخصيت پدرم بار ديگر مرا متوجه فراگيرى باريکى زندگى و آينده ام ساخت . دوستان و مهمانان گرانـــقدر در اخير بارديگر از تشريف آورى شما ابراز سپاس کرده و از خداوند براى همه شما خوشى آرزو ميکنم واميد وارم همه اعضاي فاميل هاى کارگر و فضلى بتواند همدردى هاى شما را جبران و در خدمت شما عزيزان قرار گيرد. تشکر

