ايــن وبـــلاگ اهـــدا شــــده اســـت بـــه شـخصيــت ارزشـــمنـــد ســـياســـى , اجـــتمـــاعى ,و فــــرهنـــــگـــى کشــــور زنــــده يـــاد خيـــــر مـــحمـــــد کــــارگـــــر


اقتــــــباس از سايت زنده گى

نوشــــته هاى فريد ســــــــياووش

 

فلسفه چیست؟

 

 به گفته تمام فلاسفه، سخت ترین پرسشی که می توان مطرح کرد، این سوال است که: "فلسفه چیست؟"
در حقیقت، هیچ گاه نمی توان گفت فلسفه چیست؛ یعنی هیچ گاه نمی توان گفت: فلسفه این است و جز این نیست؛ زیرا فلسفه، آزاد ترین نوع فعالیت آدمی است و نمی توان آن را محدود به امری خاص کرد.
عمر فلسفه به اندازه عمر انسان بر روی زمین است و در طول تاریخ تغییرات فراوانی کرده و هر زمان به گونه ای متفاوت با دیگر دوره ها بوده است.
برای این مطلب کافی است به تعاریف مختلفی که از آن شده نگاهی بیندازید. در این باره نگاه کنید به:

با این حال می کوشیم تا جایی که بتوانیم، فلسفه را معرفی کنیم.

واژه فلسفه

واژه فلسفه(philosophy) یا فیلوسوفیا که کلمه ای یونانی است، از دو بخش تشکیل شده است:
فیلو به معنی دوستداری و سوفیا به معنی دانایی.
اولین کسی که این کلمه را به کار برد، فیثاغورس بود. وقتی از او سئوال کردند که: آیا تو فرد دانایی هستی؟ جواب داد:
نه، اما دوستدار دانایی(فیلوسوفر) هستم.
بنابراین فلسفه از اولین روز پیدایش به معنی عشق ورزیدن به دانایی، تفکر و فرزانگی بوده است.

تعریف فلسفه

فلسفه تفکر است. تفکر درباره کلی ترین و اساسی ترین موضوعاتی که در جهان و در زندگی با آن ها روبه رو هستیم. فلسفه وقتی پدیدار می شود که سوالهایی بنیادین درباره خود و جهان می پرسیم. سوالاتی مانند:

  • زیبائی چیست؟ قبل از تولد کجا بوده ایم؟ حقیقت زمان چیست؟
    آیا عالم هدفی دارد؟ اگر زندگی معنایی دارد، چگونه آن را بفهمیم؟
    آیا ممکن است که چیزی باشد و علتی نداشته باشد؟ ما جهان را واقعیت می دانیم، اما واقعیت به چه معناست؟
    سرنوشت انسان به دست خود اوست و یا از بیرون تعیین می شود؟ از کجا معلوم که همه درخواب نیستیم؟ خدا چیست؟" و دهها سئوال نظیر این سئوالات.

چنانچه در این سئوالات می بینیم، پرسش ها و مسائل فلسفی از سنخ امور خاصی هستند و در هیچ علمی به این چنین موضوعات، پرداخته نمی شود.
مثلا هیچ علمی نمی تواند به این سئوال که واقعیت یا حقیقت چیست؟ و یا این که عدالت چیست؟ پاسخ گوید. این امر به دلیل ویژگی خاص این مسائل است.

یک ویژگی عمده موضوعات فلسفی، ابدی و همیشگی بودنشان است.
همیشه وجود داشته و همیشه وجود خواهند داشت و در هر دوره ای، بر حسب شرایط آن عصر و پیشرفت علوم مختلف، پاسخ های جدیدی به این مسائل ارائه می گردد.

فلسفه مطالعه واقعیت است، اما نه آن جنبه ای از واقعیت که علوم گوناگون بدان پرداخته اند.
به عنوان نمونه، علم فیزیک درباره اجسام مادی از آن جنبه که حرکت و سکون دارند و علم زیست شناسی درباره موجودات از آن حیث که حیات دارند، به پژوهش و بررسی می پردازد.
ولی در فلسفه کلی ترین امری که بتوان با آن سر و کار داشت، یعنی وجود موضوع تفکر قرار می گیرد؛ به عبارت دیگر، در فلسفه، اصل وجود به طور مطلق و فارغ از هر گونه قید و شرطی مطرح می گردد.
به همین دلیل ارسطو در تعریف فلسفه می گوید:
فلسفه علم به احوال موجودات است ، از آن حیث که وجود دارند.

یکی از معانی فلسفه، اطلاق آن به استعداد های عقلی و فکریی است که انسان را قادر می سازد تا اشیا، حوادث و امور مختلف را از دیدگاهی بالا و گسترده مورد مطالعه قرار دهد و به این ترتیب، حوادث روزگار را با اعتماد و اطمینان و آرامش بپذیرد.
فلسفه در این معنا مترادف حکمت است.

فلسفه در پی دستیابی به بنیادی ترین حقایق عالم است. چنانکه ابن سینا آن را این گونه تعریف می کند:
فلسفه، آگاهی بر حقایق تمام اشیا است به قدری که برای انسان ممکن است.

فلسفه همواره از روزهای آغازین حیات خود، علمی مقدس و فرا بشری تلقی می شد و آن را علمی الهی می دانستند. این طرز نظر، حتی در میان فلاسفه مسیحی و اسلامی رواج داشت؛ چنانکه جرجانی می گوید:
فلسفه عبارت است از شبیه شدن به خدا به اندازه توان انسان و برای تحصیل سعادت ابدی.

فلسفه در آغاز

همان طور که گفته شد، اساسا فلسفه از اولین روز پیدایش، به معنی عشق به دانایی و خرد و فرزانگی بوده و به علمی اطلاق می شد که در جستجوی دستیابی به حقایق جهان و عمل کردن به آنچه بهتر است،(یعنی زندگانی درست) بود.

فلسفه در آغاز حیات خود شامل تمام علوم بود و این ویژگی را قرن ها حفظ کرد؛ چنانکه یک فیلسوف را جامع همه دانش ها می دانستند. اما به تدریج دانشها و علوم مختلف از آن جدا گشتند.
در قدیم، این فلسفه که جامع تمام دانشها بود، بر دو قسم بود:
فلسفه نظری و فلسفه عملی
فلسفه نظری به علم الهیات، ریاضیات و طیبعیات تقسیم می گشت که به ترتیب، علم اعلی، علم وسط و علم اسفل(پایین تر) نامیده می شد.

فلسفه عملی نیز از سه قسمت تشکیل می شد:
اخلاق، تدبیر منزل و سیاست مدن(شهرها)
اولی در رابطه با تدبیر امور شخصی انسان بود. دومی در رابطه با تدبیر امور خانواده و سومی تدبیر امور مملکت بود.

منابع

  • فرهنگ فلسفی
  • تاریخ فلسفه غرب، صفحه 16-13

 

 

تعاریف مختلف  فلسفه

 

در طول تاریخ، فلاسفه و متفکران، تعاریف مختلفی از فلسفه ارائه کرده اند.
برخی از این تعاریف عبارتند از:

  • ابن سینا:
    فلسفه، آگاهی بر حقایق تمام اشیا است، به قدری که برای انسان ممکن است بر آن ها آگاهی یابد.
    (فرهنگ فلسفی)
  • جرجانی:
    فلسفه عبارت است از شبیه شدن به خدا به اندازه توان انسان و برای تحصیل سعادت ابدی.
    (فرهنگ فلسفی)
  • ارسطو:
    فلسفه، علم به موجودات است از آن جنبه که وجود دارند.
    (فرهنگ فلسفی)
  • فیثاغورس:
  • فلسفه یعنی دوستداری دانایی.
    (دائره المعارف بریتانیکا)
  • فلسفه، مرحله عالی موسیقی است.
  • افلاطون:
  • فلسفه، لذتی گرامی است.
    (تاریخ فلسفه ویل دورانت، صفحه1)
  • خاستگاه فلسفه، حیرت در برابر جهان است.
  • فیلسوف به کسی اطلاق می شود که در پی شناسایی امور ازلی و حقایق اشیا و علم به علل و مبادی آن ها است.
    (فلسفه و منطق، صفحه40)
  • سیسرون:
  • فلسفه عبارت است از علم پیدا کردن به شریف ترین امور و توانایی استفاده از آن به هر وسیله ای که ممکن شود.
  • ای فلسفه! تو زندگانی ما را می گردانی؛ تو دوست فضیلت و دشمن رذیلت هستی؛ اگر تو نبودی، ما چه بودیم؟ و زنگی ما چگونه می گذشت؟(فلسفه و منطق، صفحه 40)
  • توماس هابز:
    فلسفه، علم به روابط علی و معلولی میان اشیا است.
    (مقدمه ای بر فلسفه،صفحه 11)
  • کریستین وولف:
    فلسفه، علم بر موجودات ممکن است، یعنی بر هر چه ممکن است، بالفعل حالت تحقق پیدا کند.
    (مقدمه ای بر فلسفه، صفحه 12)
  • فیشته:
    فلسفه، علم علم یا علم معرفت است.
    (مقدمه ای بر فلسفه، صفحه 12)
  • هگل:
    فلسفه، بحث در امر مطلق است.
    (مقدمه ای بر فلسفه، صفحه 12)
  • اوبروگ:
    فلسفه،‌ علم به مبادی و اصول است.
    (مقدمه ای بر فلسفه، صفحه 12)
  • هربارت:
    فلسفه،‌ تحلیل معانی عقلی است.
    (مقدمه ای بر فلسفه، صفحه 12)
  • وونت:
    کار اساسی فلسفه متحد ساختن تمام معرفت هایی است که از راه علوم مختلف بدست می آید، تا به این ترتیب مجموعه واحد و پیوسته ای ایجاد گردد.
    (مقدمه ای بر فلسفه، صفحه 13)
  • پولسن:
    فلسفه مجموعه معرفت هاست که انتظام علمی پیدا کرده اند.
    (مقدمه ای بر فلسفه، صفحه 13)
  • ثورو:
    برای فیلسوف شدن، داشتن افکار باریک و حتی تاسیس مکتب خاص، کافی نیست، تنها کافی است که حکمت را دوست داشته و بر طبق احکام آن زندگی ساده و شرافتمندانه و اطمینان بخش داشته باشیم.
    (تاریخ فلسفه ویل دورانت، صفحه2)
  • کانت:
    فلسفه، شناسایی عقلانیی است که از راه مفاهیم حاصل شده باشد.

 

 

فیلسوف کیست؟

 فیلسوف کسی است که به فلسفه و فلسفه ورزیدن می پردازد؛ یعنی دانشمند فلسفه است.
گذشتگان، فیلسوف را حکیم می نامیدند و مقصودشان از این کلمه این بود که حکیم کسی است که بر علوم مختلف، از علم طب گرفته تا علم ریاضیات تسلط دارد و همچنین حکمت (فلسفه) را نیز که به معنای علم به احوال موجودات است، آموخته است.

 

فیثاغورس اولین کسی بود که خود را فیلسوف، یعنی دوستدار حکمت نامید؛ زیرا در نظر او، صفت حکیم فقط به خداوند اختصاص داشت.
وی زندگی را به میدان های مسابقه تشبیه می کرد و می گفت:
کسانی که در این میدان ها حضور می یابند، سه گروهند:
یکی کسانی که برای شرکت در بازی حاضر شده اند. دوم کسانی که برای خرید و فروش بلیط به آن جا آمده اند و سوم کسانی که برای تماشا آمده اند. در میدان زندگی، گروه سوم فلاسفه اند. فلاسفه جهان را از بالا (همانند تماشاچیان)نگاه می کنند و در مورد آن قضاوت می کنند.

کار فیلسوف چیست؟

فیلسوف همواره به ملاحظه مسائل و مشکلاتی می پردازد که برای همه ما دارای اهمیت است. وی با مطالعه انتقادی صحیح می کوشد تا عقاید و شناخت ما را درباره جهان و انسان ارزشیابی کند. وی می کوشد تصویری کلی و منظم و منطقی در مورد آنچه می دانیم و آنچه می اندیشیم، پیدا و مطرح نماید.
شخص معمولی در پرتو پژوهش فیلسوف و با نظر به طرح جامعی که وی فراهم آورده است، می تواند تصور خود را در مورد جهان و امور انسانی متناسب با آن طرح کلی اصلاح کرده و اعمال و رفتار خود را با آن بسنجد.

از همان آغاز پیدایش فلسفه، عقیده متفکرانی که به این نوع پژوهش ها سرگرم بودند، این بود که نظریاتی را که درباره خود و جهان قبول می کنیم، باید مورد رسیدگی دقیق قرار دهیم تا ببینیم آیا عقلا پذیرفتنی هست یا نه.
همه ما عقاید و معلوماتی درباره جهان و انسان حاصل کرده ایم؛ اما فقط معدودی از ما تامل و فکر کرده ایم که آیا این معلومات و عقاید قابل اعتماد و معتبر است یا خیر.
فیلسوف اصرار دارد که این همه را در معرض مطالعه و بررسی دقیق قرار دهد تا دریابد که آیا این نظریات و عقاید مبتنی بر دلیل و مدرک کافی هست یا خیر.

سقراط دلیل توجه خود را به فلسفه چنین یاد کرده است:
زندگی بدون تفکر و تامل، زندگی نیست و ارزش ندارد.
وی دریافت که همه مردم اطرافش، زندگی خود را در نیل به هدفهای گوناگون مانند لذت و ثروت صرف می کنند؛ بدون آن که از خود بپرسند که آیا این امور مهم و قابل اعتماد هست یا خیر. و چون چنین سوالی را از خود نمی پرسند و در طلب جواب هم نیستند، نمی توانند بدانند که آیا درست عمل می کنند یا نه و سراسر حیاتشان در طلب اغراض بی فایده و مضر تلف می شود.

به همین دلایل، فلاسفه به طور کلی همه بر آن بوده اند که مطالعه و بررسی و نقد و تحلیل نظریات و عقاید و افکار و دلایل آن ها، مهم و با ارزش است.

ویژگی های یک فیلسوف

اساسا فیلسوف به کسی گفته می شود که خصوصیاتی را که بر گرفته از خصوصیات روح فلسفی است، در خود داشته باشد.
برخی از این ویژگی ها عبارتند از:

1- فیلسوف، کسی است که به ارزش عقل ایمان دارد و در علم و عمل خود مقید به احکام عقل است. در این زمینه وی برخلاف کسی است که در علم و عمل خود، معتقد به وحی و الهام یا متکی به خرافات است.

2- فیلسوف، کسی است که درباره علل بنیادین امور و حوادث تحقیق می کند. به عبارت دیگر، او متفکری است که در مورد حوادث به تفسیر عقلی پرداخته و به جستجوی علل آن ها می پردازد. 3- فیلسوف در پی یافتن معنای جهان و چیستی آن است. به اشیا از جنبه هایی که علوم دیگر به آن ها می پردازند، کاری ندارد. بلکه با هستی اشیا و بودن آنها سر و کار دارد و می خواهد قوانین بودن را بیابد.

4- فیلسوف جزئی نگر نیست؛ بلکه همه امور را در یک کل واحد می بیند؛ یعنی همه دیدگاه ها و نظرات درباره زندگی و جهان را در یک کل واحد کنار هم قرار داده و سازماندهی می کند و سپس به نقد و بررسی آن ها می پردازد.

5- فیلسوف هیچ چیزی را بدون دلیل و برهان و استدلال نمی پذیرد؛ بلکه قبل از هر چیز مطلب مورد نظر را مورد بازرسی و مداقه قرار می دهد تا مبادا عنصری غیر عقلی وارد در دستگاه فلسفی گردد.

6- فیلسوف بدون توجه به اغراض، هدف ها و یا حرفه ای که بدان اشتغال دارد، می خواهد افکار و نظریات در باره جهان و زندگی را مطالعه ونقد کند. وی می خواهد دریابد که ما انسان ها در مسائل اساسی که با آن ها روبروییم، چگونه می اندیشیم، شناخت ما مبتنی بر چه چیزی است و برای نیل به احکام و داوریهای صحیح، چه ملاک ها و موازینی را باید برگزینیم.

7- فیلسوف به روشن کردن عقاید ما و نظریه هایی که درباره جهان و انسان و ارزشهای انسانی داریم، اصرار می ورزد. او پیش از آنکه صرفا دارای مجموعه ای از عقاید باشد، احساس می کند که این عقاید را باید مورد بازرسی دقیق قرار دهد و در نظامی از افکار که دارای ارتباط منطقی باشتد، مرتب و منظم سازد.

8- فیلسوف همیشه دنبال درک حقایق است و غیر از حقیقت، به چیز دیگری وابسته نیست.
 

منابع

  • فلسفه و منطق، صفحه 44
  • کلیات فلسفه، صفحه 4
  • فرهنگ فلسفی
  • سیر فلسفه، صفحه3

 

 

نخستين معمار انديشه سياسی

 

محسن

 

افلاطون Platon (٤٢٤ – ٣٤٧ قبل از ميلاد)

اکثر مراکز معتبر آدکادميک و فکری دنيای امروز، کم و بيش اتفاق نظر دارند که در ميان انديشه پردازان بزرگ تاريخ جهان پنچ تن از اهميت و جايگاه ويژه‌ای در شکل دادن به انديشه و معرفت کنونی جهان برخوردارند. ارسطو در راس آنها قرار دارد و سپس افلاطون که استاد وی بود در رده بعدی قرار می‌گيرد. سه متفکر بزرگ بعدی عبارتند از: کانت، نيچه و ويتگشتاين می‌باشند.

هنگامی که سقراط جام زهر را سرکشيد، افلاطون ۲۹ سال داشت. افلاطون دوران درازی شاگرد سقراط بود و جريان دادگاه استاد را با حساسيت و تاثر فراوان دنبال می‌کرد. محکوميت سقراط همچون يک متفکر و کهن سال ترين شهروند آتن از سوی هيئت ۵۰۰ نفره داوران ( با وجود اختلاف نظر زيادی که در ميان آنها بروز کرد) تاثير عميقی بر استنباط فلسفی افلاطون نهاد. اولين اثر افلاطون «دفاعيات سقراط» نام داشت. افلاطون پس از مرگ تراژيک استاد، مرکز فعاليتهای فلسفی و آموزشی خود موسوم به آکادمی را به خارج از آتن انتقال داد. کلمه آکادمی پس از افلاطون و تحت تاثير ابتکار او واژه‌ای جهان گستر شد و همين امروز نيز به مراکز علمی و دانشگاهی اطلاق ميشود. افلاطون کلمه آکادمی را از نام آکادموس
Academus که يکی از قهرمانان و جنگجويان برجسته يونان باستان بود، برگرفته است. مهمترين علومی که در آکادمی مورد تدريس يا به بيان دقيق‌تر مورد گفتگو و آزمون و تمرين قرار می‌گرفتند، فلسفه، رياضی و تمرينات بدنی بودند. بدين ترتيب افلاطون حيطه‌های تازه تری را برای بحث و بررسی مورد توجه قرار داد و به همين دليل نخستين نطفه‌های تفکر و انديشه در علوم گوناگون مانند علوم تربيتی، علوم سياسی و نظريه دولت، منطق ، ديدگاه درباره زن، فلسفه، دانش و روح و روان آدمی از سوی افلاطون پی ريزی شده است. اما مهمترين موضوع آموزشی آکادمی، فلسفه بود که در يونانی به معنای عشق به معرفت و دانايی است.

افلاطون پس از محکوميت ظالمانه استادش سقراط به عدم حقانيت خشونت، باوری عميق يافت. آموزه عدم خشونت در زندگی سياسی و اجتماعی نقش اساسی در ذهنيت و افکار افلاطون حک کرد و با همين درک در عمر طولانی حوزه‌های گوناگون تفکر و شناخت را مد نظر قرار داد. افلاطون برای دستيابی به پاسخ مربوط به چگونه زيستن انسان همه حيطه‌های انسان شناسی و اخلاق تا نظام سياسی و عدالت را همراه با دانشجويانش در آکادمی‌های فلسفی مورد گفتگو و تعمق قرار داد. اما بايد تاکيد کرد که پرسش مرکزی که سالها فکر افلاطون را بخود مشغول کرده بود اين بود که در جهان هستی که همه موجودات و جانوران و اشيا و طبيعت در حال دگرگونی و «فرّار»‌اند، آيا چيزی وجود دارد که فرّارناپذير، جاودانی و تغيير ناپذير باشد؟ در پاسخ به اين پرسش افلاطون اعلام کرد که همه آنچه در طبيعت موجود است «فرّار» است و دارای خواص تغيير ناپذير اساسی نيست. به باور او همه آنچه در ديد انسان وجود دارد در اثر زمان دگرگونی می‌يابد. بنابراين همه چيز بر اساس يک «شکل» پديد آمده است که آن شکل جاودان و مستقل از زمان است. افلاطون بر اين باور بود که مثلا قطعات اوليه‌ای که برای خلق يک موجود زنده بعنوان نمونه اسب بکار ميايد، نمی‌تواند خود بخود و بدون وجود يک الگو و فکر کامل قادر به خلق اسب شده باشد. پس، بايد چنين قوه بزرگی در جايی وجود داشته باشد که بتواند همه اسب‌ها را ، بدون اشتباه اسب بسازد و آن نيرو و يا آن چيز همان است که خود شامل تغيير نميشود. چنين نيروی همان است که «فرّار» نيست و جاودانی است.

ادامه اين شيوه استدلال افلاطون را به اين نتيجه رساند که آنچه جاودان است و تغييرناپذير است، چيزی جز ذهن انسان نيست. بنابراين ذهن انسان جايگاه ويژه‌ای در انديشه افلاطون دارد. از همين نقطه حرکت است که افلاطون به «ايده کامل» رسيد که در ماورا جهان هستی قرار دارد. در تداوم رشته زنجير اين استدلالات سرانجام افلاطون به اين باور رسيد که آنچه ما از طبيعت می‌بينيم فاقد يک واقعيت عينی و تنها انعکاس و جز ناچيزی از آن «ايده کامل» است.

افلاطون علاقه وافری به رياضی داشت. زيرا نتيجه عمليات رياضی هر چند بار که تکرار شود، تغيير نميکند و از اين نظر آنرا «مطمئن ترين دانش» می‌ناميد. اما بطور کلی افلاطون درباره دانستنی‌ها و دستيابی انسان به معرفت واقعی بسيار شکاک بود و معتقد بود آنچه ذهن آدمی درک می‌کند چندان مطمئن نيست.

انسان شناسی افلاطون بر تقسيم اعضای بدن به سه قسمت استوار است: سر( مظهر عقل و تفکر)، سينه ( مظهر خواست و اراده ) و پايين تنه ( مظهر ميل و تمنا). هريک از اين سه قسمت گويای يک ايده آل انسانی نيز هستند. بعنوان نمونه عقل بايد در جستجوی ايده آل دانايی و زيرکی باشد. «اراده» بايد در جستجوی ايده آل شجاعت باشد. «ميل» بايد در جستجوی ايده آل مهار و عنان انسان در برابر تمناها باشد. اگر هر سه اين ايده آلها از سوی انسان دنبال شود، به وجود يک انسان معتدل منجر ميشود. بنابراين‌هارمونی و تعادل انسان برای افلاطون اهميت زيادی دارد و کسب آنرا از راه توجه به هر سه خواص اعضای بدن که در بالا آمد، ميسر ميداند.

نظريه دولت افلاطون نيز ادامه تفکر و نوع درک او در باره آدمی است. «سر جامعه» که حکومت آن است مظهر عقل و نماد بهترين نخبگان جامعه است. «سينه جامعه» شامل حکام و قوای انتظامی آن است. و «پايين تنه جامعه» شامل سربازان و دهقانان است.
نظريه دولت افلاطون نيز در هماهنگی با ديگر نظريات فلسفی، انسان شناسی و هستی شناسی وی قرار دارد. لذا افلاطون نخستين نظريه پردازی است که ميان همه ارکان باورها و برداشتهايش يک هماهنگی عقلی و انسجام و توازن واقعی به چشم می‌خورد. از اينرو جايگاه عقلا و فلاسفه در حکومت مهمترين عنصر «نظريه دولت» اوست.

انديشه سياسی افلاطون


افلاطون بدون ترديد معمار اصلی فلسفه سياسی است. آموزه‌های او بنا کننده انديشه منسجم سياسی است. نظريه دولت او در يک سازگاری سيستماتيک با قرائت او از انسان و جامعه و قرائت از عدالت و آرمان بشری قرار دارد. از همين رو آموزه‌های افلاطون طی قرنها منبع الهام و مورد بحث همه متفکران و معتبرترين محافل فلسفی و سياسی جهان بوده است. دو پايه اصلی تفکر سياسی افلاطون آميزش عقل و حکومت و نخبه گرايی است. به باور افلاطون همه انسانها از توانايی و استعداد يکسانی برخوردار نيستند. از اينرو «نخبگان» که نسبت به افراد عادی از نظر هوش و قوه رهبری برتری دارند شايسته ترين افراد برای بدست گرفتن امور کليدی جامعه بويژه در امر حکومت و قضاوت هستند و اصولا امر حکومت در انحصار زبدگان بايد باشد.

افلاطون معتقد است که اکثر انسانهای عادی، ساده بين، راحت طلب و فاقد توانايی کشف حقيقت‌اند و تنها عده اندکی آن هم پس از يک دوران بسيار طولانی آموزش و آزمايش و تربيت روحی، فکری و بدنی در سنين پس از پنجاه سالگی مجاز به مداخله در امر دشوار رهبری، حکومت و هدايت انسانها به سعادت و خوشبختی‌اند. دانش و اخلاق که تنها عده اندکی از زبدگان از عهده کسب شان بر ميايند مهمترين تضمين در برابر خطرات مهمی چون بی لياقتی، کژروی و فساد حکومت است. افلاطون در آرمانشهر خود يک نظم اجتماعی آرمانی را در برابر بشريت قرار ميدهد که دو پايه اصلی آن عبارت از عدالت و حکومت زبدگان است.

از نگاه افلاطون دمکراسی امری غير عقلايی است و آزادی موجب بحران در جامعه و مانع دستيابی به انسان ايده آل ميشود. اما آن نخبگانی که برای تربيت در آکادمی‌های مخصوص جهت رهبری جامعه برگزيده ميشوند، از ديد افلاطون بايد از هرگونه تعلق طبقاتی و خانوادگی و داشتن اموال خصوصی و حتی امکان ازدواج منع شوند تا مبادا عدالت و حقيقت فدای انگيزه‌های ديگر شود. افلاطون در رساله «جمهوريت» معيارهايی جهت گزينش شايسته ترين افراد برای حکومت پيش می‌کشد که بعقيده برخی از انديشه پردازان مدرن از منابع اصلی الهام حکومتهای کمونيستی و فاشيستی در گزينش و تربيت کادرهای رهبری بوده است. افلاطون يک دمکراسی مستقيم و گفتگوی عقلايی در ميان گروه اندک نخبگان را در کنار شرايطی مانند جدايی قدرت از ثروت و «حکومت فيلسوفان» ضامن يک نظم اجتماعی آرمانی و عادلانه ميداند.


افلاطون از منظر امروز


انديشه‌های افلاطون پس از ۲۰۰۰ سال همچنان از پرنفوذترين آموزه‌ها در دنيای سياست است. در جهان امروز بدون ترديد دو ايدئولوژی از نظر قدرت نفوذ و گستردگی و کارآمدی در راس آموزه‌های سياسی قرار دارند که عبارتند از ليبراليسم و افلاطونيسم (نخبه گرايی). گرچه کاربرد واژه افلاطونيسم چندان رايج نيست، اما خميرمايه اصلی انديشه افلاطون همان نخبه گرايی است که مترادف با افلاطونيسم است. جوهر اصلی انديشه افلاطون تاکيد اساسی بر نقش و جايگاه کليدی دانشمندان، کارشناسان و متخصصان در اداره امور جامعه است. افلاطون به رهبری جامعه توسط نخبگان و آموزش ديدگان باوری عميق دارد و معتقد است که قدرت گيری توده عوام که اسير احساسات و روزمره گرايی‌اند، شيرازه جامعه را از هم می‌گسلد و لذا قدرت واقعی بايد در اخيتار نخبگان قرار گيرد.

اما افلاطون به تفصيل درباره نخبگان توضيح ميدهد. منظور او از نخبگان نه نخبگان دينی و يا نخبگان خود گمارده بلکه کسانی‌اند که از راه زحمت فراوان به کسب دانش نائل شده و به انواع فضايل انسانی از جمله عدم سواستفاده از قدرت شخصی دست يافته‌اند.

حضور انديشه‌های نخبه گرايانه افلاطون را امروز ميتوان در تمام حکومتهای دمکراتيک موجود جهان ملاحظه کرد که ترکيبی از منتخبين شهروندان و کارشناسان حوزه‌های گوناگون هستند. بعنوان مثال در اتحاديه اروپا بخش مهمی از امور از سوی کارشناسان و متفکرين اداره ميشود و بحث در باره توازن ميان دمکراسی مشارکتی و نخبه گرايی از مهمترين چالشهای آن است.

بايد خاطر نشان کرد که دو مشکل اساسی نظام‌های دمکراتيک امروزی دنيا عبارت از تشکيل گروههای لابی و نيز کندی روند اجرای قانون است. تشکيل انواع گروههای لابی (گروههای فشار قانونی) در همه نظام‌های دمکراتيک امروزی چوب لای چرخ گردش دمکراتيک امور می‌گذارد. اين گروهها که متشکل از نمايندگان مراکز گوناگون مالی، تجاری، ايدئولوژيک، مدنی و غيره می‌باشند با انواع شگردها بر تصميم گيری سياستمداران اثر می‌گذارند.

ثانيا کند بودن روند تصميم گيری و اجرای قوانين يکی ديگر از پديده‌های نظام‌های دمکراتيک است که شکايت ونارضايتی بسياری از شهروندان از ادارات را بر می‌انگيزد و عملکرد ضعيف مراکز تصميم گيری را باعث ميشود. بطور کلی روند قانونی حالتی کم سرعت دارد که نياز به تصميم گيری بخردانه و دمکراتيک و رايزنی از مهمترين علل آن است.

اين دو معضل اساسی دمکراسی در واقع هزينه سنگينی است که همه نظام‌های دمکراتيک دنيا برای دفاع از خود بايد بپردازد. کند بودن روند کارها در نظام دموکراسی و هزينه‌ای که قانونگرايی در بردارد، تقريبا همه روزه به زبانها و اشکال گوناگون مورد بحث جدی مطبوعات، انديشمندان، نظريه پردازان و فيلسوفان جهان امروز قرار دارد. در مورد گروههای لابی بايد گفت که اين معضل نه تنها در نظام سياسی امريکا بلکه در همه کشورهای وجود دارد. گروههای لابی که معمولا منافع گروهی يا اقتصادی و يا ايدئولوژيک معينی را نمايندگی می‌کنند به اشکال مختلف بر روند تصميم گيريها اثر می‌گذارند. شبکه پيچيده تصميم گيريها و آيين نامه‌های قابل تفسير و وجود افراد منفعت جو زمينه‌های حضور و اثر گذاری قابل توجه گروههای لابی يا فشار است که هيچ نظام سياسی دمکراتيک از آن در امان نيست. به همين مناسبت است که هربار اين معضلات ذاتی دمکراسی در موسسه‌های پژوهشی و نيز نهادهای تصميم گيرنده مورد بحث قرار می‌گيرد، دو آلترناتيو طبيعی در برابر آنها مطرح ميشود که يکی از آنها تصميم گيری کارشناسان و نخبگان و ديگری ايجاد نهادهای کنترل کننده قدرت است. مهمترين امتياز نخبه گرايی، تصميم گيری بر اساس داده‌های کارشناسی و علمی و عقلی و نيز سرعت عمل و سلامت تصميم گيری بدون توجه به منافع گروههای فشار است. در حقيقت بسياری از جنبه‌های زبده گرايانه مورد نظر افلاطون در نظام‌های سياسی امروزی کاربردی واقعی و تکميلی يافته است.

جهانی شدن يکی ديگر از تهديدهای مهم دمکراسی در جهان امروز بشمار ميايد. در اين ترديدی نيست که دمکراسی و مردم سالاری پروژه‌ای ملی و تنظيم کننده حوزه روابط انتخاب کنندگان و منتخبين است. اما روند جهانی شدن شکاف ميان ايده آل و واقعيت در کارکرد دمکراسی را به ميزان چشمگيری افزايش ميدهد و منتخبين را نه در برابر انتخاب کنندگان بلکه در برابر ديگر بازيگرانی قرار ميدهد که منافعی جز انتخاب کنندگان راهنمای رفتار آنهاست.

از سوی ديگر يکی از ضعف‌های کليدی انديشه نخبه گرايانه فقدان ساز و کارهای کنترل کننده در

نظام نخبه گراست. اما افلاطون خود بر اين ضعف اساسی آگاه بود. به همين دليل وی يک شرط اساسی را برای تحقق نظام رهبری نخبگان مورد تاکيد جدی قرار داده است که عبارت از اين است که زمامداران حق داشتن خانواده و دارايی را نبايد داشته باشند. افلاطون بارها تاکيد می‌کند که در غير اينصورت دولتمداران منافع شخصی را بر منافع همگانی ترجيح خواهند داد. اما نبايد فراموش کرد که در سيستم فکری افلاطون انسانها بطور مادر زاد از استعدادهای متفاوت برخوردارند. به باور افلاطون اکثريت مردم از عقل لازم برای هدايت جامعه برخوردار نيستند و تنها عده اندکی دارای عقل، استعداد و توان رهبری جامعه‌اند.

 بهرحال با گذشت بيش از ۲۰۰۰ سال از آموزه‌های افلاطون امروز ترديدی نيست که در عالم واقعی انسانی، وجود زبدگان مطلوب افلاطون که از زندگی خانوادگی و داشتن ثروت چشم بپوشند، تنها يک خواب و خيال است. اما دمکراسی با وجود ضعف‌های درونی آن از امکانات و قابليتهای بسياری برای رشد همگانی افراد جامعه برخوردار است. لذا نخبه گرايی مورد نظر افلاطون از اين منظر که از دانش و توان زبدگان بايد برای تکميل دمکراسی و غلبه بر ضعفهای آن سود جست، همچنان اهميت خود را حفظ کرده و در سر هر آزمون و بزنگاه مهم سياسی روز آمد بودن خود را اثبات می‌کند. لذا امروزه در همه نظام‌های دمکراتيک جهان اين توازن ميان مردم سالاری و زبده گرايی به اين شکل ايجاد گرديده است که حفظ مغزها و انديشه‌ها و دادن جايگاهی مهم به آنان در نظام سياسی و اجتماعی همچون بهترين سرمايه‌های اجتماعی هر نظام دمکراتيک محسوب ميشود.

---------------------

منابع انگليسی
Hampton, Jean, 1997, Politicak Philosophy, Boulder, Colorado, Westview press. ‑
Plato, The Loeb Classical Library, 12 vols, Combrige, Mass, London.
Ryan, Alan, 1974. J. S. Mill, London, Routledge and Kengan Paul.
Vincent, Andrew, 1992. Modern Political Ideologies, Oxford, Blavkwell.

 

 

يك فيلسوف ، دو جمله مشهور

 

 

 

 

 

هراکلیت
ع. سلطاني دشت‌بزرگ

در يك رودخانه دو بار نمي توان شنا كرد. جنگ، پدر همه چيزها است. اين دو، مشهورترين جملات فيلسوفي بنام هراكليت در بيش از دو هزارسال پيش هستند. جنگ را امروزه به شكلهاي بحث، جدل، مبارزه و غيره ترجمه ميكنند. براساس روايتي مشكوك، هراكليت، يكي از اولين فيلسوفان يونان باستان، با داريوش پادشاه ايراني رابطه نامه اي و مكاتبه اي داشت. او همچون زردشت احترام خاصي براي عنصر آتش در پروسه تشكيل جهان و طبيعت قايل بود. هراكليت حدود 500 سال پيش از ميلاد زندگي ميكرد. در باره تاريخ تولد و مرگش اختلاف نظروجود دارد. دانشنامه هاي چپ و سوسياليست آنرا بين سالهاي 483-544 پيش از ميلاد و دايرت المعارف هاي ليبرال درغرب، آنرا بين سالهاي 480-550 قبل از ميلاد ميدانند. هراكليت يكي از اولين روشنگران فرهنگ غرب است. با توجه به آثار محدودي كه از او به زمان ما رسيده ميتوان گفت كه او فيلسوفي پويا بود و نه ايستا. هراكليت يكي از اولين فيلسوفان خردگراي يونان پيش از سقراط است. چون او براي يافتن جواب و حل مسايل جهان به طبيعت توجه ميكرد، او را يكي از فيلسوفان طبيعي ميدانند. منتقدين چپ هراكليت را فيلسوفي ماترياليست و يكي از ديالكتيسين هاي مشهور عصر باستان بشمار مي آورند. به نظر هراكليت، جهان را نه خدايان و نه انسان آفريد، بلكه تضاد و مبارزه اضداد باعث؛ حركت، زندگي، تغيير و تحول آن ميشود. هراكليت بيش از 2000 سال است كه علم و فلسفه غرب را تحت تاثير نظرات خود قرارداده. او خود زير تاثير فلسفه متحرك و پوياي شرق قرار داشت. ماركس،انگلس و لنين با احترام از اهميت او براي انديشه بشري ياد كردند. سقراط ميگفت، يك غواص دلي لازم است تا انسان كنجكاو بتواند جملات او را بفهمد. هگل، هراكليت را روشنگري عميق ناميد كه باعث تكامل آغازين و رشد كودكي علم فلسفه شد. نيچه مينويسد كه آثار ونظريات هراكليت هيچگاه كهنه نخواهند شد. به نظر مورخين سير انديشه بشر، افلاتون، هگل، ماركس، نيچه و فيلسوفان كلبي تحت تاثير نظريات هراكليت قرار گرفته اند. گرچه قانون تضاد هراكليت تاثير مهمي روي همعصران خود گذاشت، ولي آن ، بعدها بارها مورد سوء تفاهم نيز قرار گرفت و به غلط تفسير شد.داروينيستها سعي نمودند با تكيه بر آموزش تئوري مبارزه اضداد، پايه تئوريكي براي نظريات خود، ازجمله تئوري تكامل و تنازع بقا، بيابند. هراكليت خود نيز از موضعي غيردمكراتيك به انتقاد از بعضي از نظريات روشنفكران زمان خود مانند: دمكريت، فيثاغورث، هومر و هزويد پرداخت.
در باره مليت هراكليت ميتوان گفت كه او در شهر افسوس در غرب آسياي صغير،در تركيه امروزي بدنيا آمد. افسوس در آن زمان يكي از شهرهاي مهم عصرباستان با عجايب هفتگانه معماري و ساختماني بود. هراكليت از نظر طبقاتي ،يك اشرافزاده و يا شاهزاده خلع يد شده بود. شهر محل تولد او يكي از مستعمره هاي يونان در غرب آسياي صغير و مدتي پايتخت آسيا ، يكي از ايالتهاي رومي بود.
طبق نظر طبيعي قانون تضاد وحركت هراكليت، عملي كردن دمكراسي وعدالت در درازمدت در يك جامعه غيرممكن است. او به دليل اعتراض به هرج و مرجهاي دمكراسي نورس زمان خود، به كوه زد و در غاري زندگي نمود و براثر استفاده ناشيانه از گياهان ناشناخته ، در سن 60سالگي در تنهايي وسكوت كوه و دره درگذشت. هراكليت در اواخرعمرچنان سرخورده شده بود كه ميگفت بجاي شركت در مسايل اجتمايي و دمكراسي، بهتر است فيلسوفان در جاي خلوتي به قاب بازي با نوجوانان بپردازد.
اوعامل آفرينش دنيا را عقل جهان ناميد. لوگوس (
Logos)، واژه مورد استفاده او، هزاران سال است كه به شكلهاي مختلف ترجمه وتفسير ميشود، گرچه درزبان يوناني معني خرد ميدهد. هراكليت بجاي خدا، از عقل مطلق نام ميبرد. خداي او باخدايان اسطوره اي مرسوم آنزمان فرق دارد. به نظر او قانون نظم جهان، همان خرد كل است كه گاهي نيز به معني آتش و انرژي و حركت اوليه معرفي ميگردد. به نظر هراكليت، دنيا ابدي است وبا كمك عقل جهان مي چرخد.غيرمادي دانستن خرد جهاني باعث شد كه افلاتون و فيلسوفان هلني آنرا تصوري از خداي امروزي بدانند كه بعدها درمذهب مسيحيت مورد استفاده يا سوء استفاده روحانيت قرارگرفت . هراكليت روح و پرواز آن، بعدازمرگ را نيز قبول نداشت. به عقيده او با هجوم مرگ، روح تبديل به بخشي از عقل جهان ميگردد.
او از جمله وظايف فلسفه را، بيداركردن انسانهاي بخواب رفته و افشا نمودن اشتباهات قواي حسي انسان، در ضمن شناخت ميدانست. او ميگفت براي شناخت، بايد بجاي استفاده از تجربيات قواي حسي فيلسوفان طبيعتگرا، تفكر و خرد را بكار برد. بنظر او چون علوم تجربي قادر به درك راز طبيعت نيستند، فلسفه بايد با كمك عقل و خرد، منطق و ديالكتيك، آن را كشف نمايد.
هراكليت بدليل بكاربردن جملات و كلمات سنبليك و استعاره اي، به فيلسوف مرموز و تاريك مشهورشد. مخالفين او به اين دليل، ماترياليست بودن هراكليت رانفي ميكنند.
مشهورترين اثر او درباره طبيعت نام دارد كه شامل جملات قصار، قطعات كوتاه فلسفي، و واژههاي دوپهلو است. او ميگفت، معلومات عمومي داشتن، دليل جكمت و دانايي و فيلسوف بودن نميگردد. هراكليت درآثارش به موضوعات و مقوله هايي مانند؛ اخلاق، سياست، الهيات، عقل، ستاره شناسي، لغت شناسي و غيره نيز پرداخت.

 

 

آفريننده‌ی فلسفه

سقراط

 

 

 سقراط و شاهكاری ناممكن: زنده مردن و بدون تسليم، تا به آخر ماندن

ترجمه‌ ويدا .ف


در تاريخ انديشه‌ی غرب سقراط يك مرجع است، چرا كه از "قبل از سقراط" و" بعد از سقراط" سخن می‌رانند. پيش از او فلاسفه نظريه‌های خود رابه گونه‌ای شاعرانه و بيشتر نزديك به روش پيامبران و كاهنان بيان می‌كردند. پس از او اما، تمام مكاتب باستان خود را وارث او يا متاثر از او می‌دانند. سقراط ، از آن پس مبدل می‌شود به فرزانه‌ای قهرمان، پايه گذار پرسش فلسفی و تجسد مطالبات اخلاقی. اين مرد عجيب كه بود كه به رغم اين همه تاثير، چيزی ننوشت. آيا هنوز می‌توان او را، ورای توده‌ی وسيع افسانه‌ها و تفسيرها، باز شناخت؟


سربازان ، دراردوگاه از خود می‌پرسند كه سقراط چه می‌كند، چرا كه ساعت‌ها است آن‌ها را رها كرده تا خود ، در كنار درختی در بالای تپه بايستد و با خود خلوت كند. نگاهش ثابت است. با او كه حرف می‌زنند، گويی نمی‌شنود. حتا به نظر می‌رسد كه نمی‌بيند، هرچند چشم‌هايش بازند. سربازان به خود می‌گويند: چه آدم عجيبی! البته از بعضی جهات به مردم عادی شباهت دارد يا بهتر بگوييم به يك انسان شجاع و شريف. هيچگاه شكايت نمی‌كند. مقاوم است و محكم. با اين حال، برای حمل سلاح زير آفتاب تند، ديگر چندان جوان نيست: بايد چهل سالی داشته باشد. به طور خلاصه بايد گفت كه مردی است شجاع، اهل نوشانوش و رقص.

با اين وجود، عجيب و غريب است. پيش می‌آيد كه ساعت‌ها لب به حرف نگشايد. اما اگر شروع كند، كسی جلودارش نيست. او می‌گويد كه يك صدای درونی يا يك اهريمن مانع او از انجام بعضی كارها می‌شود و او را متوقف می‌سازد. به طور قطع او از سويی جادوگر است و از سويی فرزانه! او ظاهراً از خيلی چيز‌ها آگاهی داردو درباره شان انديشيده است. در اين ترديدی نيست. او همچنين با افراد معروف و ثروتمند و مردان سياسی همنشينی می‌كند. اما خود او همواره فقير است. می‌گويند كه اين افراد به حرف‌هايش گوش می‌دهند و همگی، اين جا و آن جا و تمام وقت، زبان به تحسينش می‌گشايند.

سقراط، صبح‌ها كه باز می‌گردد، بی آن كه توضيحی بدهد، با اشتها غذا می‌خورد و سپس به محل خدمتش در ارتش آتن باز می‌گردد يعنی به "پتيده"(1) در ساحل "شالسيديك"(2). در جنگی درسال 432 ق.م. در دفاع از"آلسيبياد"(3) ، مجروح می‌شود. "آلسيبياد"، مرد جوانی كه لا اقل بيست سال از او جوانتر و زيبا يی خیره کننده‌ای دارد. در حالی كه سقراط مانند يك جانور زشت است اما به شدت به جوانان با استعداد عشق می‌ورزد.

اين يكی از دفعات نادری است كه آتن را ترك می‌كند. شهر شاهد تولد او بوده و شاهد مرگش نيز خواهد بود. تمام زندگيش در ان جا سپری شده است. او در سال 470 پيش از ميلاد، در آن جا زاده می‌شود. پدرش " سوفرونيسك"(4)، حجارو پيكر تراش و مادرش"فنارت"(5) (دایی) است. اين فرزندِ خلق از ابتدا با كار يدی آشنا می‌شود. او فن استفاده از قلم حكاكی و اسرار سنگتراشی را می‌شناسد. او می‌گويد" دست به ما اجازه می‌دهد كارهايی را انجام دهيم كه باعث می‌شوند، خوشبخت تر از حيوانات باشيم". احتمال دارد كه او نيز در كارگاه پدر، به كار بر روی سنگ پرداخته باشد. حتا گفته‌اند كه قسمتی از جعد سر "پارتنون"(6) كار دست او ست...البته اين تنها يك فرضيه است. به هر حال او مرتب در حال ياد گيری مهارت‌های حرفه‌های گوناگون از قبيل نساجی، نجاری و كفاشی است. برای او واژه‌ی "سوفيا"ی (7) يونانی، پيش از آن كه به مفهوم دانايی وخرد باشد، معنای مهارت يدی می‌دهد.

او حرفه‌ی مادر را نيز دنبال می‌كند. مادر زنان را می‌زاياند و او نفوس را!هنر زاياندن او، بيشتر در پی اثبات و آزمون انديشه‌ها است و نه فقط روزآمد كردنشان. اخر ماما‌های آن زمان تنها وظيفه‌ی ساده‌ی به دنياآوردن نوزادان را نداشتند بلكه بايد آن‌ها را با يك حمام آب سرد، مورد آزمايش قرار می‌دادند تا فقط كودكان سالم را نگه دارند. تخصص واقعی سقراط در همين كار است: او انديشه‌ها، باورها و اعتقادها را، با طرح پرسش‌هايی بررسی می‌كند تا دريابد كه آيا ارزشمندند يا فقط "بادِ هوا". اين مرد زشت، نه چندان پاكيزه و فقير كه به رغم اين شرايط گدايی نمی‌كند و از عهده‌ی هزينه‌های خود و خانواده اش بر می‌آيد، آنقدر مردم را مورد خطاب قرار داده و- با استهزا- گرفتار تضاد درونی می‌كند كه به عنوان يك انديشمند غير عادی و آزار دهنده در شهر شناخته می‌شود.

گاه خارجيانی را كه در گذر از شهر هستند به او معرفی می‌كنند. او ،هرازگاهی ايشان را به مبارزه طلبيده، ادعای همه چيز دانی شان را به باد استهزا می‌گيرد. گفته می‌شود كه در حدود سال 430 ق.م. ،"آپولون"(
Apollon) سقراط را" داناترين ِانسان‌ها" تلقی می‌كند. و او چنين نتيجه می‌گيرد كه يگانه دانايی او، آگاهی از نادانی اش است. به هر حال از اين زمان است كه او واقعاً وارد زندگی فلسفی می‌شود. اين امر سبب نمی‌شود كه وجود "زانتيپ"(8) همسر بد خلق و عبوس او از ياد برود. خلق بد اين زن چنان خنده آور است كه بيشتر به يك نمايش مضحك شباهت دارد. بايد اضافه كنيم كه سقراط در زمان حياتش، به صورت يك چهره‌ی نمايشی در می‌آيد."آريستوفان"(9) از او چهره‌ای خنده آور عرضه می‌كند. البته نمايشنامه كه عنوان "ابر‌های غليظ" را داردو درسال 432ق.م به صحنه می‌رود، چندان مقبول نمی‌افتد. اما وجود اين نمايشنامه نشانگر آن است كه سقراط در 45 سالگی آنقدر شناخته شده بوده كه در يك نمايش كمدی با تماشاچيانی از ميان مردم عامی، از چهره اش استفاده شود.

در اين نمايش از روشنفكران بد گويی می‌شود: نگاه آنان در ميان ستارگان گم شده، در نتيجه از واقعيت بدورند. آنان به خدايان سنتی شك كرده ، به سوی ابداعاتی غريب می‌روند. از همه بدتر اين كه آنان می‌توانند همه چيز را زيرورو ببينند. آريستوفان، جوانی به نام "فيديپيد"(10) را قهرمان خود می‌سازد كه پدرش را كتك می‌زند ، درستی اين حركتش را نيز برای او توجيه می‌كند و معتقد است كه بايد مادرش را هم ادب كند! بنابراين می‌بينيم كه سقراط مردمان را فاسد می‌كند، به آنان نشان می‌دهد چگونه باورهای معمولشان را زير و رو كنند، به آنان روش‌هايی را ياد ميدهد تا بتوانند استدلال ضعيف را قوی سازند و حق را، در زمانی كه حق نيست، از آن ِ خود سازند. آتنيان ِ نسل بعد كه سقراط پير را به داوری نشستند، در جوانی اين نمايش را ديده يا نقل آن را از پدران خود شنيده بودند.

آنان همچنين شنيده بودند كه به فيلسوف لقب "اژدر ماهی" داده شده بود: نوعی ماهی مديترانه‌ای كه افرادی را كه لمسش كنند، مبتلا به كزاز می‌كند. سقراط در واقع، هر كه را با او به صحبت بپردازد، مبهوت و گيج بر جای می‌نهد. آنان مدعی دانستن‌اند و اوبا پرسش از آنان، به ايشان ثابت می‌كند كه دانايی شان، توهمی بيش نيست. در نتيجه افليج به نظر می‌رسند. سقراط را همچنين "مگس" يا "خرمگس" نيز لقب می‌دهند: جانوری كه با نيش خود اسب خواب را بيدار می‌كند! مردم معمولاً تمايل به تسليم شدن دارند. سقراط آن‌ها را بيدار كرده، بر می‌انگيزد و وادار می‌كند به خود آيند. نقش‌هايی كه ايفا می‌كند خطرناكند چرا كه كسی دوست ندارد با كشف نادانی خويش، مات و مبهوت شود. هيچ اسبی از خرمگس‌ها خوشش نمی‌آيد. بنابر اين، خشم بر عليه آشوبگر، به تدريج اما به طور قطع، بالا می‌گيرد.

به علاوه موقعيت سياسی آتن دستخوش تغيير می‌شود. دموكراسی در وضعيتی بحرانی است. گويی "السيبياد"(3) زيبا و پرشور، پيش از آن كه دربست به خدمت دشمنان آتن بر آيد، در تدارك يك كودتا است. در سال‌های 404 و 403 ق.م. 30 صاحب منصب يعنی 30 ديكتاتور، زمام امور را به دست گرفتند. سقراط در زندگی شهروندی همواره شهامت از خود نشان داده اما هرگز وارد يك مبارزه سياسی نشده است. با اين حال همگان روابط ديرين او با "السيبياد"(3) را به ياد دارند. به نظر می‌رسد كه اين ناطق قديمی همواره جانبدار دشمنان دموكراسی بوده است. او عيب ونقص‌های دموكراسی، تمايل آن به انحراف و عوام فريبی را به باد انتقاد می‌گيرد.و همه‌ی اين‌ها پايان خوشی ندارد...

در سال 399 ق.م.، سقراط متهم به كفر و گمراه كردن جوانان می‌شود. او در دفاعيه اش نقش خويش را نفی نمی‌كند و می‌گويد:" تا واپسين دم و تا زمانی كه بتوانم فلسفه بافی را ادامه خواهم داد." او می‌توانست سعی در بدست آوردن دل قاضی‌هايی كند كه همشهری خودش بودند. اما از آن جا كه خود را مجرم نمی‌داند، آرام آرام، آنان را عصبانی می‌كند. او می‌توانست فرار كرده، به تبعيد برود يا اجازه دهد كه مريدان فراريش دهند. اما هيچ يك از اين كارها را نمی‌كند. روزی هم كه شوكران (اين زهر با اثر تدريجی) را می‌نوشد، باز اين خود او است كه دوستانش را تسلی داده و اشك را از گونه‌هاشان می‌زدايد.

هنگامی كه بدنش سنگين شده و پاهايش ورم می‌كنند، باز به تعقل و انديشيدن ادامه می‌دهد. او با صدای بلند به مرگ خود می‌انديشد.او با اراده می‌ميرد.او حكم مجلس آتنی را به خاطر احترام به قوانين پذيرفته و به رغم نا درست بودنش، تصميم می‌گيرد كه به آن تن دردهد. به مرور كه حرف‌ها بر زبان می‌آيند، اعضای بدن بی حركت می‌شوند. سرما بر او غلبه می‌كند. سقراط يك بار ديگر دچار تشنج می‌شود، چهره اش انقباض پيدا می‌كند و سپس چشم‌هايش را می‌بندند.

از سويی می‌توان گفت كه پيروز است چون نه تنها بر هراس از مرگ چيره شده بلكه بر مرگ خويش نيز غلبه يافته است. در اين جا مسئله‌ی اخلاق و منش مطرح نيست بلكه فلسفه‌ای است كه تحقق يافته. سقراط چنين قضاوت می‌كند كه در برابر كسانی كه او را به مرگ محكوم كرده‌اند، صاحب حق بوده است.هيچ چيز بدون اين آزادی انديشه، انتقاد، انتخاب بهترين شكل حيات و عمل به آن يعنی هيچ چيز بدون فلسفه، ارزش زيستن ندارد. سقراط اين شاهكار غير ممكن را تحقق می‌بخشد: زنده مردن و بدون تسليم، تا به آخر ماندن.

او پيش از هر چيز انسان ِ"لوگوس"(11) است. مواظب باشيد اين واژه‌ی يونانی را به سرعت ترجمه نكنيد. "لوگوس" به مفهوم "كلام" است و "زبان" اما "خرد" و "محاسبه" نيز معنی می‌دهد. سقراط سعی در بكارگيری تمامی اين مفاهيم دارد. به همين دليل است كه از استادان زبان و فن آوران سوفسطايی كه از واژه‌ها تنها به عنوان نيروی مجاب كردن استفاده می‌كنند، فاصله می‌گيرد. برای اين افراد، آن چه اهميت دارد پيروزی است در دادگاه، در مجلس يا هر جايی كه تصميم گيری مطرح باشد. سقراط اما حقيقت را ترجيح می‌دهد، تنها به خاطر شعفی كه به همراه می‌آورد حتا اگر به قيمت شكست باشد. او نمی‌خواهد قدرت واژه‌ها ونيروی خرد را ازيكديگر تفكيك دهد. او سعی در روشن بينی دارد و آگاهی از درستی گفتار. او از حرف‌های بيهوده بيزار است . به همين دليل مايل است جنگيدن با كلمات و همچنين عليه كلمات را بياموزد و برای اين كار آن‌ها را از سرند خرد و محاسبه عبور می‌دهد.

سقراط به شكلی اساسی در جستجوی آن چيزی است كه گفته می‌شود." چيست" پرسشی است كه همواره مطرح می‌كند. زيبايی چيست؟ يا شجاعت؟ يا عدالت؟ يا تقوی؟ هدف هرگز تعريف ظاهری يك واژه يا رديف كردن مثال‌ها نيست. مقصود يافتن يك انديشه و بيرون كشيدن يك مفهوم است. چه چيز در پس ِ اين كلمه قرار دارد. در كاربردش، واقعاً به چه می‌انديشيم؟ اصلاً آيا به چيزی می‌انديشيم؟ آخر گاه خيال می‌كنيم كه مفهوم محكمی در سر داريم حال آن كه باد هوايی بيش نيست. فكر می‌كرديم می‌دانيم اما هيچ نمی‌دانيم.

از اين منظر، سقراط مرد ِ نادانی است يعنی كسی كه حدود دانسته‌ها را مشخص می‌سازد، كفايتشان را می‌يابد و فقر و شكنندگی شان را افشا می‌كند. در اين جا هم نبايد خيلی تند رفت. "تمام آن چه می‌دانم، اين است كه چيزی نمی‌دانم". اين كليشه ممكن است انسان را به اشتباه بيندازد. آنچنان كه ظاهرش نشان می‌دهد، ساده نيست. به هر حال سقراط توانايی حرف زدن، شمارش، راه رفتن و رقصيدن را دارد. پس اين كه بگوييم چيزی نمی‌داند، به چه معنی است؟ آيا او فاقد نظريه است، هيچ دانسته‌ای را ترويج نمی‌كند و برای مسائلی كه مطرح كرده، راه حلی ندارد؟ آری، غالباً چنين است.

اما اين به تنهايی تمام قضيه نيست. كافی نيست تنها رويه‌ی ويرانگر مداخلاتش را در نظر بگبريم. البته او پيشرو فيلسوفانی است كه می‌شود آنان را "پاك كننده" توصيف كرد چرا كه بيشتر به اثبات پرسش‌ها می‌پردازند تا پاسخگويی به آن‌ها و مسائل را به جای پذيرش، تخريب می‌كنند. به هر حال، در برابر سقراطِ ويرانگر، كم وبيش پوچ انگار(12) كه شك گرايی(13) دنباله‌ی طبيعی راه او است، با سقراط پرهيزگار مواجه می‌شويم كه صداقتش كمتر از اولی نيست. اين سقراط، بدون ترديد صاحب ِ دانايی درباره‌ی نيك و بد است.

كاستن اين شخصيت پيچيده تا حد يك سازنده‌ی شك و ترديد نا ممكن است. تولد دغدغه‌ی اخلاق و ارزش‌های اخلاقی در غرب را نيز بی ترديد مديون او هستيم. دانستن اين كه سقراط ِ تاريخی با كدامين عبارت‌ها آن‌ها را بيان كرده، دشوار به نظر می‌رسد. اما نمی‌توان اين بُعد اساسی از وجود او را ناديده گرفت.شايد در گفتگوی "گرگياس"(14) افلاطون بتوان پژواك صريح اين روش يگانه را باز يافت. بيان آن شگفت انگيز است. بنابراين،آيا گاه باخت بهتر از بُرد است و رنج كشيدن بهتر از لذت بردن؟

اين امر در انديشه ، چرخشی كليدی است چرا كه پس از آن عبارات تغيير معنا می‌دهند. جلاد بازنده می‌شود و قربانی، برنده. سقراط با اين انقلاب طرحی نو از واقعيت در می‌اندازد كه عدالت اخلاقی نام دارد. اين روش با طرح رويداد‌ها و تجربه‌ی آنی، در تضاد است. فرمانروای مستبد می‌تواند دادگاه‌ها را كنترل كرده و از بازخواست‌ها شانه خالی كند اما كار او خطا محسوب نمی‌شود و حتا مستوجب دلسوزی است! تمام مدعيان ِ واقع گرايی، در چنين شرايطی شانه بالا انداخته و به قهقهه می‌خندند.عدا لت برای ديگران، يگانه انديشه‌ی پايدار است.پيروان سقراط ، در اين زمينه اما، بی ترديد همچنان زنده‌اند.

بی تفاوتی ِ كامل او نسبت به مرگ، يك نشانه‌ی شخصيتی ويژه نيست و نمی‌تواند جدا از آنچه گفتيم، بررسی شود. نتيجه‌ی مستقيم آن است. انسان اهل كلام منطقی و حقيقی، زندگی تحت تسلط خِرَد و معتقد به عدالت، نبايد به خود بلرزد و نمی‌لرزد.

جمعبندی كنيم. انديشمندی كه كوشش در بيدار نگهداشتن جامعه‌ی زمان خود را دارد، فردی كه نقش آشوبگر را ايفا می‌كند، در شكار توهمات و ظاهر فريبان است، مردی كه حقيقت ونيكی را تعقيب می‌كند تا حدی كه می‌تواند، به جای آسوده خفتن، به مرگ آرام تن در دهد... آيا كسان بسياری با اين خصوصيات می‌شناسيد؟ فكر نمی‌كنيد كه به شدت با فقدان چنين افرادی روبه رو هستيم؟ آنان غايب نيستند بلكه اصلاً وجود ندارند.
و اين روش ِ سقراط است برای جاودان زيستن.

سال شمار

  • ·  در حدود سال 459 ق.م. تولد از پدری سنگتراش و مادری ماما(دایی)
  • ·  بين 450 و 445 ق.م. برخوردهای احتمالی با "پارمنيد"(15) و "زنون"(16)
  • ·  432 ق.م. شركت در جنگ "پتيده"(17)
  • ·  423ق.م. "آريستوفان" در تئاتر "ابرهای غليظ" او را مورد تمسخر قرار می‌دهد
  • ·  399ق.م. اقامه‌ی دعوا در آتن بر عليه او به جرم كفر و منحرف ساختن جوانان. محكوم به مرگ

    محاكمه‌ی سقراط

    منظور محاكمه‌ی پيرمردی است كه در سال 399ق.م. در آتن برپا می‌شود. سقراط، اين جنگاور پيشين جنگ "پلوپونز"(18)، عضو پيشين شورای شهر و شخصيت برجسته‌ی آتنی، هفتاد سال دارد. دادگاه دارای هيئت منصفه ا‌ی مركب از 501 عضواست. سقراط در آن جا به جرم منحرف كردن جوانان و كفر حاضر می‌شود. او متهم است كه با فلسفه‌ی ويرانگرش، سنت‌ها را زير سوا ل برده و خدايانی تازه معرفی كرده است. در ميان شاكيانش به يكی از فعالان سياسی به نام "آنيتوس" (19) بر می‌خوريم. فردی كه پس از فاجعه‌ی جنگ "پلوپونز" و تسلط هشت ماهه‌ی رژيم 30 ديكتاتور، از جمله سياستمدرانی است كه در باز سازی دموكراسی آتن كوشا هستند. به باور "آنيتوس" ، اصلاحات ملی كه از 4 سال پيش آغاز شده، مستلزم محكوميت سقراط، اين روشنفكر ويرانگری است كه آريستوفان او را در تئاتر "ابرهای غليظ" ، درغالب يكی از روحانيون عجيبی كه تيشه به ريشه‌ی ارزش‌های سنتی شهر می‌زنند، مورد تمسخر قرار داده، می‌گويد:" اين لاف زن، جوانان را از تعليمات ما روگردان می‌كند"، "او دين را مورد حمله قرار می‌دهد" و" مرگ بر روشنفكران"! "آنيتوس" معتقد به پالايش گذشته است. سقراط متهم است كه به سبب نفرت از دموكراسی، به نفع يك ديكتاتور و سياستمدار خطرناك عمل كرده است. واقعيت اين است كه مريدانش، دموكرات‌های درخشانی نبوده‌اند. "السيبياد" كه يك "كندی"(20) ِ بدون "مارلين مونرو"(21) است، با ايفای نقش منفی در جنگ عليه "اسپارت"‌ها به سرزمينش خيانت كرده است. هيئت منصفه متهم را با اكثريت 280 در برابر 221، به مرگ محكوم می‌كند. سقراط كه به مدت يك هفته زندانی بود با مخالفت با طرح فرار از سوی دوستانش، تصميم گرفت كه به مرگ تن در دهد. اين تصميم همواره بخشی از معمای سقراط به شمار می‌آيد.

    -------------------
    * اين مقاله ترجمه‌ای است از
    Socrate, L’inventeur de la philosophie كه به قلمRoger-Pol Droit در مجله‌ی LePoint در ماه اوت 2004 منتشر شده است.
    * برای زير نويس‌ها از
    Larousse,petit Robert و فرهنگ معيين استفاده شده است.

    1-
    Potidee شهر قديمی در شبه جزيره‌ی "شالسيد يك"
    2-
    Chalcidique شبه جزيره‌ای در يونان در كنار دريای اژه
    3-
    Alcibiadeسردار يونانی، شاگرد محبوب سقراط(404-450 ق.م.)
    4-
    Sophronisque
    5-
    Phenarete
    6-
    Parthenon معبدی در آتن(قرن 5 ق.م.)
    7-
    sophia
    8-
    Xanthippeزن عبوس و زشتی كه سقراط برای آزمودن شكيبايی خويش با او ازدواج كرد. وقتی به هنگام مرگ سقراط، برای ديدار واپسين به نزد او رفت، فيلسوف از بيم از كف دادن صبر او را از خود راند تا با مريدانش خلوت كند.( نقل از افلاطون در فِد ون)
    9-
    Aristophaneمشهور ترين شاعر كمدی آتن(445-386 ق.م.)
    10-
    Phidippide
    11-
    logos
    12-
    nihiliste
    13-
    scepticisme
    14-
    Gorgias سوفسطايی يونانی و نام يك ديالوگ افلاطون
    15-
    Parmenide يا برمانيد س قيلسوف يونانی كه عالم را ابدی، واحد و غير متحرك معرفی می‌كرد.(540-450 ق.م.)
    16-
    Zenon فيلسوف يونانی آخر قرن 4 ق.م. و موسس مكتب رواقی
    17-
    Potidee
    18-
    Peloponneseشبه جزيره‌ای در جنوب يونان كه جنگ‌های پلوپونز ميان آتن و اسپارت در آن جريان داشت.
    19-
    Anytos مرد سياسی آتن در قرن 4 ق.م.
    20-
    Kennedy رئيس جمهور اسبق آمريكا(1917-1963)
    21-
    Marilyn Monroe هنر پيشه زن آمريكايی(1926-1962)



 

 

 فلسفه دولت فيلسوف دولتی!
 

 

هگلي هاي چپگرا مانند فوئرباخ، ماركس و انگلس تحت تاثير نظريات او قرار گرفتند. فلسفه هگل آنزمان اهميت خاصي دركشور هايي كه در جستجوي هويت ملي –تاريخي بودند، يافت. هگل به جانبداري از انقلاب فرانسه درآغاز نوشت كه آن، احساس هيجان انگيز طلوع آفتاب در انسان را زنده ميكند.

ع . س

بعد از پايان جنگ جهاني دوم در سال 1945 متفقين پيروز مدتي آثار هگل فيلسوف آلماني را به اتهام خفه نمودن اخلاق در فلسفه ممنوع كردند. هگل صد سال قبل از صعود دولت رايش سوم در نوشته هايش آرزو كرده بود كه روزي روح و تفكر آريايي- ژرمن، روح جهان جديد گردد تا بقول او حقيقت مطلق راعملي نمايد و وظيفه تاريخي اش را به انجام رساند. به نقل از صاحبنظران، تئوري دولت و تئوري تكامل تاريخ هگل از جمله مقوله هايي بودند كه مورد سوء استفاده فاشيسم قرارگرفتند. هگل به دليل شرايط تاريخي خاص زمان خود خواهان دولت مركزي سازمانده قدرتمندي بود. او دولت پروس راعملي شدن اراده خداي لايزال و روح مطلق ناميد و افتخار ميكرد كه مزدبگير و فيلسوف آن دولت است.
هگل را ناپدري جهانبيني ماركسيسم نيز مي نامند چون ديالكتيك پوياي او مورد استفاده ماركس و انگلس قرار گرفت. سه نخاله انقلابي رنجبران يعني ماركس، لنين و مائو ديالكتيك هگل را موتور سيستم فكري رهايي بخش خود قرار دادند. 170 سال است كه هگل شناسان موافق و مخالف خود را با نطريات او مشغول كرده اند. هگل با خودخواهي در باره خود ميگفت، يك انسان كبير، بشريت را محكوم نموده تا او را توصيف كند يا بشناسد. قضاوت پيرامون هگل متنوع تر و بيشتر از كانت است. بعضي ها او را حتا مهمتر از كانت ميدانند. يك روحاني مسيحي معتقد بود كه هگل تنها فيلسوف روز قيامت است. هگل ديالكتيك ايده آليستي قبل از خود را به نقطه اوج رساند. او مهمترين نماينده فلسفه كلاسيك آلمان با يك دانش جهانشمول و دايره المعارفي است.
بلوخ مينويسد، آينده آگاهانه بشريت بدون هگل امكان پذير نخواهد بود. يكي از شاگردان او، هگل را آخرين فيلسوف جدي غرب دانست. فلسفه هگل جمع بندي يا آينه تمام عيار تاريخ فلسفه درغرب است. او ميخواست بقول خودش، فلسفه را به هدف نهايي اش برساند. هگل طراح يك سيستم ايده آليسم عيني است كه براي شناخت تفكر و هستي كوشش نمود. او كوشش كرد تا به نتايج تمام فلسفه ها و دانش هاي قبل از خود بپردازد. ديالكتيك ماترياليستي ماركس بر اساس نظريه مبارزه و اتحاد اضداد او يايه ريزي شد.
هگلي هاي چپگرا مانند فوئرباخ، ماركس و انگلس تحت تاثير نظريات او قرار گرفتند. فلسفه هگل آنزمان اهميت خاصي دركشور هايي كه در جستجوي هويت ملي –تاريخي بودند، يافت. هگل به جانبداري از انقلاب فرانسه درآغاز نوشت كه آن، احساس هيجان انگيز طلوع آفتاب در انسان را زنده ميكند.
از جانب ديگر مخالفت باهگل از نيمه دوم قرن 19 شروع شد. هگل آنزمان فيلسوف مرتجع ترين دولت اروپايي يعني دولت پروس شد و دولت كاستي- فئودالي پروس كوشش كرد تا از او بعنوان سمبل روشنفكري سوء استفاده نمايد. در اوايل قرن بيستم، هگل گرايان راست جديد كوشيدند تا از مقوله فلسفي دولت در خدمت فاشيسم خود سوء استفاده نمايند. هگل مينويسد، تاريخ جهان صحنه تاتر رضايت و خوشبختي نيست، چون عصر رضايت، صلح و رفاه عصر پوچي و ابتذال است. منتقدين چپ مينويسند با وجود ديالكتيك پويا، فلسفه هگل حاوي عناصر و خصوصيات ارتجاعي- سنتي است. او درميان متفكرين نيز مخالفيني دارد. شوپنهاور او را شارلاتان ودشمن فلسفه خود دانست. شلينگ افكار هگل را يك محصول بي فايده ناميد. راسل تمام آموزشها و درسهاي هگل را غلط دانست. كارل پوپر مدعي شد كه هگل موجب بدنامي خرد شده و فاقد هرگونه استعداد فلسفي است. به نقل از منتقدين، يكي از سه بخش مهم فلسفه هگل يعني فلسفه طبيعي او نشان داد كه هگل نه تنها از علم زيباشناسي بلكه از علوم طبيعي اطلاع جامعي دارد گرچه او از نظريات استتيك شلينگ كمك گرفته بود.
هگل درسال 1770 درجنوب آلمان بدنيا آمد و درسال 1831 براثر بيماري مسري وبا در برلين درگذشت. پدرش كارمند دولت بود. به دليل نبوغ خاص، او در 8 سالگي از يكي از آموزگاران، مجموعه آثار شكسپير را بعنوان جايزه دريافت نمود.هگل چون ساير فيلسوفان قرون گذشته در جواني مدتي براي امرار معاش معلم خانگي نوباوگان اشراف و اريستوكراتي بود. هگل درسال 1801 دكتراي خود را درباره علم نجوم به پايان رساند.
ازجمله آثارمهم هگل : پديده شناسي روح- علم منطق- دايره المعارف دانش فلسفي- مقدمه اي برفلسفه حقوق- اختلاف بين سيستم فلسفي فبخته و شلينگ- هستند.هگل 31 ساله بود كه اولين اثر فلسفي خود يعني “اختلاف بين سيستم فيخته وشلينگ“ را نوشت. نخستين اثر مهم هگل “پديده شناسي روح“ نام دارد كه معروف به مشكل ترين كتاب تاريخ فلسفه درغرب است. آن كتاب را سفري به عالم روح و تفكر انسان مي دانند. كتاب “علم منطق“ كتاب پيچيده ديگر هگل، بخشي ازيك سيستم فلسفي است كه فلسفه طبيعي و فلسفه روح ادامه و دو بخش ديگر آن هستند. هگل درسال 1830 بانوشتن كتاب “دايره المعارف دانش فلسفي“ اعتراف كرد كه حامي و فيلسوف دولت پروس است. او در اين كتاب به انتقاد از رمانتيك فلسفي و احساسات سعادتمندانه فردگرايانه پرداخت.
پيرامون فلسفه هگل ميتوان گفت كه او به انتقاد از كانت پرداخت و فلسغه كانت را جزم گرايي ذهني و تنبلي عقل ناميد.هگل خلاف كانت ادعا نمود كه ذات اشياء را ميتوان با كمك فلسفه و علم منطق شناخت.هگل بارديگر مقوله هايي مانند روح ـ جهان و خدا را كه كانت به كنار زده بود مورد بحث قرار داد. او به تعريف مجدد موضوعاتي مانند ابديت- بينهايت- هويت- ماده – و واقعيت پرداخت.هگل چون هراكليت نوشت كه هرچيز درحال حركت و جريان يا درحال شدن و تغيير ميباشد. در آنزمان هوداران هگل به دو دسته چپگرا و راستگرا تقسيم شدند. مشهور است كه هگل هيچگونه اتوپي را تبليغ و مطرح نكرد چون او امكان هر فلسفه اي را كه وراي واقعيات زمان خود باشد، غيرقابل تصور ميدانست. دو مشخصه مهم فلسفه هگل؛ متد ديالكتيكي و وابستگي تاريخي آن هستند. هگل ميگفت ؛ هنر- دين – فلسفه هركدام با ابزاري جوياي حقيقت خاص و موعود خود هستند. به نظر هگل ديالكتيك، هستي ناآرام است كه هميشه بسوي كيفيتي عاليتر درحال حركت است. او دولت را آخرين شكل سازمان اجتمايي و كاملترين نوع آن ميدانست. هگل در طول تاريخ انديشه از سه نوع دولت نام ميبرد؛ دولت مستبد شرقي- آسيايي كه فقط حاكمان درآن آزاد هستند، دولت رومي-ي وناني باستان كه فقط شهروندان اشرافي و برده داران درآن آزاد بودند و دولت مسيحي- اروپايي كه بايد در آن تمام انسانها آزاد گردند
.


 

کار

 

کارل مارکس

 

Karl Marx

«او يک پيامبر، يا راهگشای رهايی نهايی انسان نبود. نه هرچه گفت درست بود، و نه هر راهی که نشان داد در جهت سعادت و خوشبختی آدم‌ها بود. او هم مثل تمام متفکران ديگر کليد يافتن حقيقت و آزادی را در جيب نداشت. صدای مارکس يکی از آواهای اصلی و مهم در هم سرايی با شکوه فرهنگ غربی است ....... نام مارکس بی شک نه يگانه نام است و شايد نه مهمترين، اما يک صدای نقادانه است که در گفتگويی انديشه گرايانه جايگاهی معتبر دارد..... مارکس از انديشمندانی است که بدون توجه به کارهايش نمي‌شود اين دوران تاريخی و جهان معاصر را به طور دقيق شناخت(بابک احمدی).»

محسن .ح

زندگي و آثار


کارل هنريش مارکس دومين پسر از هشت فرزند يک حقوقدان يهودی گرويده به مسيحيت پروتستان بود. مارکس در شهر ترير واقع در پروس غربی در يک خانواده طبقه متوسط چشم به جهان گشود. پدر او فردی روشنفکر و آزاديخواه بود و شهر زادگاه او نيز يکی از مراکز مهم رواج انديشه‌های دروان روشنگری به شمار می‌رفت. بنابراين فضای فکری و فرهنگی دوران رشد مارکس محيط روشنفکرانه و بازی بود که تحت تاثير انديشه‌های متفکرانی نظير کانت، روسو و نيز نويسندگان دوران رمانتيک مانند گوته قرار داشت. مارکس پس از اتمام دوران دبيرستان از سال ۱۹۳۶ مدتی در رشته حقوق دانشگاه برلين تحصيل کرد، اما سپس تغيير رشته داد و فلسفه را برگزيد و پايان نامه تحصيلی خود را درباره بحران انديشه فلسفی پس از ارسطو و بويژ ماتريالسيم در دوران باستان نوشت. پايان نامه تحصيلی او به خوبی نشان از تاثير عميق انديشه‌های هگل در افکار او دارد. مارکس در پايان نامه تحصيلی اش، ماترياليسم دوران باستان را به دليل آنکه از رويه ديالکتيکی هگل در توضيح تغييرات و حرکت عاری بود، مورد انتقاد جدی قرار داده است. مارکس در دوران دانشجويی در تماس با «هگليان چپ» قرار گرفته بود و از آن پس فلسفه و سياست به دو روی سکه زندگی او تبديل شد.

پس از اتمام دانشگاه به دليل افکار راديکال، مارکس که مايل به تدريس در دانشگاه بود، اين اجازه را نيافت. برخی از مارکس شناسان محروميت او از استادی دانشگاه را يکی از عوامل رويکرد انقلابی و راديکال او مي‌‌دانند. به عقيده آنان اگر مارکس به استادی دانشگاه که از هرباره لايق آن بود، پذيرفته می‌شد، به احتمال قوی پا به عرصه مبارزات اجتماعی و سياسی راديکال نمی‌گذاشت و سر از تبعيد و زندگی سياسی فعال و حرفه‌ای در نمی‌آورد و احتمالا به نظريه پردازی اکتفا می‌کرد. اما واقعيت اين است که هدف و روح زندگی او بهرحال سمت و سوی ديگری داشت. مارکس از همان دوران باور داشت که «وظيفه ما نه تفسير جهان بلکه تغيير آن است». همين باور عميق بود که مارکس جوان را به روزنامه نگاری کشاند و براستی که انديشه «تغيير جهان» مرکزی ترين عنصر تفکر، زندگی و روش کار او بود. مارکس در ۲۴ سالگی از برلين به کلن آمد و سردبيری «نشريه راين» را به عهده گرفت و بلافاصله مقالات آتشينی درباره آزادی مطبوعات و جدايی سياست از الهيات ونيز چند مقاله تند ضد سلطنتی در آن نوشت. اما اين روزنامه پس از چندی توقيف شد. مارکس در سال ۱۸۴۳ با نامزدش که از يک خانواده اشرافی بود ازدواج کرد. زندگی مشترک مارکس با همسر وفادارش جنی فن وستفالن[1] تا پايان عمر عليرغم فقر شديد و دربدريهای هميشگی و سرانجام مهاجرت بدون بازگشت، ادامه يافت. مارکس در همان سال به اجبار از کلن به پاريس مهاجرت کرد و به مدت چهار تا پنج سال در پاريس و بروکسل زندگی کرد. اقامت در پاريس او را با محافل سوسياليستی و کارگری فرانسه آشنا ساخت. در پاريس مارکس با محافل انقلابی مهاجران آلمانی نيز همکاری می‌کرد. در همان ماههای اول اقامت در پاريس، مارکس نوشتارهای نظری منظم خود را آغاز کرد. نخستين اثر مارکس در فرانسه «در آمدی به نقد فلسفه حق هگل» نام دارد.

مارکس هنگامی در پاريس اقامت داشت که بر اثر رونق اقتصادی و روند صنعتی شدن فرانسه، بطور دائم بر تعداد کارگران در اين کشور افزوده می‌شد و تبليغ انديشه‌های سوسياليستی پيروان سن سميون و فوريه و لوئی بلانکی گسترش زيادی می‌يافت. يکسال پس از اقامت در پاريس به نگارش يادداشتهايی پرداخت که به «دستنوشته‌های اقتصادی و فلسفی» و يا «دستنوشته‌های پاريس» معروف است که نخستين بار در سال ۱۹۳۲ در مسکو انتشار يافت. در اين يادداشتها مفهومی انسان گرايانه از کمونيسم پيش کشيده شده است و بطور کلی نشان از تاثير فوير باخ بر افکار مارکس دارد. نتيجه گيری دستنوشته‌های پاريس اين است که برای رهايی انسان از بهره کشی و از خود بيگانگی بايد «توليد تعاونی» صورت گيرد. در اين کتاب اثری از مبارزه طبقاتی و انقلاب پرولتری نيست و انديشه اصلی مارکس انسانگرايی است. در همان پاريس بود که در پاييز سال ۱۸۴۴ با فريدريش انگلس که دو سال از او جوانتر بود، آشنا شد که اين دوستی و رفاقت تا مرگ مارکس تداوم يافت.

انگلس در همان شهر زادگاه مارکس متولد شده بود و همچون مارکس در جوانی در تماس با «هگليان جوان» قرار گرفته بود. اما او بجای فلسفه و سياست از ۲۰ سالگی به کسب و کار روی آورده بود و در يک کارخانه پارچه بافی در منچستر انگستان بعنوان کارمند شروع به کار کرده بود. اين همان کارخانه‌ای بود که پدرش از سهامداران آن بود و چند سال بعد خود انگلس نيز يکی از سهامداران آن شد. بنابراين انگلس برخلاف مارکس، از وضعيت مالی بسيار خوبی برخوردار بود. آشنايی عميق انگلس با نظام سرمايه داری و وضعيت طبقه کارگر که در کتاب او بنام «وضعيت طبقه کارگر انگستان» (۱۸۴۵) به خوبی مشاهده مي‌شود، در واقع محصول مشاهدات تجربی شخصی او می‌باشد. اين کتاب سند بسيار معتبری در باره زندگی کارگران انگستان در دوران ويکتورياست که تاثير عميقی بر مارکس نهاد. همين کتاب بود که چشمان مارکس را به اهميت پژوهش‌های اقتصاد سياسی گشود. انگلس تقريبا در سراسر عمر نه فقط از نظر فکری بلکه از نظر انسانی و مالی نيز يار و غمخوار مارکس بود. همراهی مارکس و انگلس در کار سياسی و اجتماعی و نيز در مواضع مشترک آنها در مباحث درونی سوسيال دمکراسی و پشتيبانی آنها از يکديگر و تاثير معنوی بزرگی که بر يکديگر داشتند بدين معنی نيست که آنها از هر نظر اتفاق نظر داشتند. انگلس پيش زمينه مطالعاتی مارکس را نداشت و تمايلی در تقليل برخی از تاويل‌های طبيعی و علمی به حد قوانين مکانيکی داشت. شايان ذکر است که نوشته‌های مشترک مارکس و انگلس تنها بخش کوچکی از مجموعه آثار مارکس را تشکيل مي‌دهند. مارکس و انگلس تنها سه کتاب مشترک نوشته اند که عبارتند از: «خانواده مقدس»، «ايدئولوژی آلمانی» و سرانجام «مانيفست حزب کمونيست» که اين آخری البته مهمترين متن تاريخ ادبيات سوسياليستی به حساب می‌آيد. بنابراين مارکس و انگلس با وجود همراهی‌ها و اشتراکات بسيار، هريک شخصيت فردی و نيز شخصيت فکری مستقل خود را داشته اند.

«خانواده مقدس» نخستين ثمره همکاری مشترک مارکس و انگلس است که در سال ۱۸۴۴ در پاريس انجام گرفت. اين کتاب نقدی عليه هگلی‌های جوان است. مارکس و انگلس می‌نويسند: « تاريخ يک شخصيت جداگانه نيست که انسان را به مثابه ابزاری برای مقاصد خود بکاربرد. تاريخ چيزی نيست جز فعاليت انسان که در پی مقاصد خود می‌کوشد.» اين درک از تاريخ مخالف آن جبرگرايی تاريخی (دترمينيسم) است که سالها بعد بر اثر اقتصادگرايی افراطی گريبان انديشه مارکس را گرفت.

مارکس در سال ۱۸۴۵ به دليل فعاليتهای سياسی و فشار دولت آلمان به دولت فرانسه که مارکس را بعنوان «انقلابی خطرناک» معرفی کرده بود، از فرانسه اخراج شد و به بروکسل مهاجرت کرد. سه سال در آنجا اقامت داشت. در دوران اقامت در بروکسل «تزهايی در باره فوير باخ» را نوشت و در همين کتاب است که حکم معروف خود را پيش کشيد که: « فلاسفه تا کنون به انحا مختلف جهان را تعبير کردند، ولی اکنون مسئله تغيير آن است.»

مارکس و انگلس به سال ۱۸۴۷ به عضويت سازمان «جامعه کمونيستها» در آمدند. دفتر مرکزی اين سازمان در لندن بود. دومين کنگره اين اتحاديه به مارکس و انگلس ماموريت داد که اصول برنامه آنرا تدوين کنند. «مانيفست حزب کمونيست» که در پايان سال ۱۸۴۷ و اوايل سال ۱۸۴۸ تحرير شد، نتيجه اين تلاش بود. اين رساله در آستانه انقلاب سال ۱۸۴۸ منتشر شد. نويسنده اصلی «مانيفست حزب کمونيست» مارکس ۲۹ ساله بود. اين سند بدون ترديد مشهور ترين اثر مارکسيستی و ادبيات سوسياليستی جهان است. در باره آن کمی بعدتر سخن خواهيم گفت.

در سالهای ۱۸۴۶–۱۸۴۵ در دوران توقف در بروکسل، مارکس و انگلس دومين اثر مشترک خود «ايدئولوژی آلمانی» را نوشتند. اين کتاب نيز پس از مرگ نويسندگان آن انتشار يافت. مهمترين دورنمايه اين کتاب رويکردی ماترياليستی به تاريخ است که اهميتی پايه‌ای در مارکسيسم دارد. همچنين در آن انتقاداتی از هگلی‌های جوان شده و همچون ديگر آثار مارکس سبکی جدل آميز و تند دارد. نويسندگان تاکيد می‌کنند که: «طبيعت انسانها به «شرايط مادی» وابسته است و اين شرايط است که شيوه توليدشان را تعيين مي‌کند.» نويسندگان پس از بر شمردن شيوه‌های توليد مختلف به شيوه توليد سرمايه داری مي‌رسند و سپس نويد براندازی اين شيوه بوسيله شيوه توليد کمونيستی را مي‌دهند.

مارکس در سال ۱۸۴۷ کتاب «فقر فلسفه» را نوشت که سرشار از جدل با پرودن فيلسوف فرانسوی است. در اين کتاب می‌نويسد: « در هر دروه ی تاريخی، مالکيت به گونه‌ای متفاوت و در مجموعه‌ای از مناسبات اجتماعی يکسر متفاوتی تکامل می‌يابد. بدينسان تعريف مالکيت بورژوايی چيزی جز ارائه بيانی از تمامی مناسبات اجتماعی توليد بورژوايی نيست.» در همين اثر می‌نويسد: «وظيفه اصلی نظريه پردازان پرولتاريا اين است که به پيکار پرولتاريا که در پيش چشمان شان جريان دارد، دقت کنند و بکوشند تا تبديل به سخنگويان آن شوند.»

با فرارسيدن سال پر جنب و جوش ۱۸۴۸ که سال انقلاب در کشورهای فرانسه، آلمان، اتريش ، مجارستان و ايتاليا بود، مارکس از بروکسل به فرانسه بازگشت. انقلاب تصميات دولت سابق فرانسه را دائر بر تبعيد او بلااثر گذاشت. اما مارکس پس از چند ماهی اقامت در پاريس که صرف کوشش در راه برانگيختن امواج انقلابی در آلمان شد، به کشور خود بازگشت. او به شهر کلن آمد، زيرا دولت آلمان از بيم انقلاب امکان جلوگيری از ورود مارکس را نداشت. مارکس که در اين هنگام ۳۰ سال داشت، جوانی پرشور و نسبتا سرشناس و مولف چند کتاب بود و از جهت فکری نيز درباره مسايل اقتصادی، تاريخ و سرمايه داری و کمونيسم انديشيده بود. در کلن دور دوم روزنامه توقيف شده «روزنامه جديد راين» را اين بار با همراهی انگلس راه اندازی کرد. در اين دوران تحليل مارکس اين بود که شرايط برای انقلاب سوسياليستی هنوز فراهم نيست و لذا مقالاتی درباره دفاع از انقلاب بورژوايی نوشت. اما انقلاب آلمان به شکست انجاميد. مارکس بطور غيابی محاکمه و در فوريه سال ۱۸۴۹ ناچار به مهاجرت دوباره به لندن گرديد. او بقيه زندگی را تا پايان عمر در انگستان گذراند و تنها چندبار به قصد چند مسافرت کوتاه از لندن خارج شد. خود او اين سالهای دربدری را که قريب ۳۴ سال طول کشيد، «شب طولانی و تاريک مهاجرت» ناميده است. مارکس بخش عمده اين سالهای طاقت فرسا را در فقری سياه و با دشواريهای کمرشکن اقتصادی گذراند. بيماری، گرسنگی و مرگ دو دختر مارکس و حتی نداشتن لباس مناسب برای بيرون آمدن از خانه، نتوانست اراده نيرومند مارکس در پيگيری کار فکری و پژوهشی را متزلزل کند. مارکس با خانواده خود سالها در يک محله فقير نشين لندن زندگی کرد و سه فرزند خود را نيز به دليل شيوع بيماری وبا در اين محل از دست داد. عليرغم فشارهای روحی و اقتصادی، مارکس همه اوقات خود را صرف مطالعه و نوشتن کرد. اما هدف نويسندگی او همسو با هدف زندگی و عمل و نظرش در راستای « نه تفسير که تغيير جهان» و تحقق انقلاب پرولتری بود. در همين سمت برای چند روزنامه مقالات سياسی تحليلی می‌نوشت و نيز با جنبش‌های کارگری و سياسی در بسياری از کشورهای اروپا در تماس دائم بود. مارکس همواره نظر و عمل را با هم در می‌آميخت و آثار خود را نيز در پاسخ به تحولات و نيازهای سياسی و نظری زمان خود می‌نوشت. پس از پايان و فروکش کردن شعله‌های انقلاب فرانسه، دو کتاب درباره تحليل و جمع بندی تجربه انقلاب فرانسه نوشت. «پيکار طبقاتی در فرانسه از سال ۱۸۴۸ تا ۱۸۵۰» که در سال ۱۸۵۰ منتشر شد و نيز کتاب «هجدهم برومر لويی بناپارت» که به سال ۱۸۵۲ انتشار يافت. در هر دوی اين کتابها درس گيريهای مارکس از تجربه انقلاب ۱۸۴۸ در سمت سکتاريسم و تشديد انقلابی گری است، زيرا ايده انقلاب دغدغه ذهنی اصلی اوست. در کتاب «پيکار طبقاتی» مارکس از پرولتاريا می‌خواهد که حساب خود را از «خرده بورژوازی» جدا کند و می‌نويسد: « سوسياليسم اعلام استمرار انقلاب و ديکتاتوری پرولتارياست و اين شرط گذار بسوی الغا تمايزات طبقاتی بطور کلی و الغا همه مناسبات توليدی است که بر اين تمايز مستقر است.»

در کتاب «هجدهم برومر....» مارکس تئوری دولت خود را بطور منسجم تری تکميل و ارائه کرد. او نوشت: 
«همه اختلافات پيشين ماشين دولت را تکميل کردند و حال آنکه بايستی آنرا در هم شکست.» اين حکم که به سختی مورد پسند شديد لنين قرار گرفت، در واقع توجيه «خشونت قاطع انقلابی» است که اساس سبک و شيوه تفکر لنينی نه تنها برای کسب قدرت بلکه حفظ آن نيز بود. «خشونت انقلابی» قرائت لنين از تفکر انقلابی مارکس بود که طی يک قرن اخير در بسياری از کشورها و فرهنگ‌های گوناگون جهان هواداران بسيار يافت و قربانيان بی شماری را به کام خود کشيد. نمي‌توان همه فجايع از کاربرد اين تئوری را تنها به گردن لنين و يا مارکسيسم روسی انداخت، زيرا در متن آن کاربرد خشونت بطور آشکار و روشنی نه تنها مشروعيت يافته بلکه يک نياز نيز تلقی شده است.

بهر رو همان سال «جامعه کمونيست‌ها» منحل شد و مارکس به مدت ۱۲ سال از صف اول مبارزه سياسی جدا شد. بدين ترتيب مارکس بخش اصلی اوقات و انرژی خود را در راه مطالعات اقتصادی و تاريخی در کتابخانه عمومی لندن صرف می‌کرد. مجموعه يادداشتهای او در کتابی به نام «گروندريسه، مبانی نقد اقتصاد سياسی» گرد آمده است. گروندريسه که به معنای «طرح پايه ای» است از مهمترين آثار مارکس و نشان دهنده شيوه تفکر اوست. اين کتاب نيز دهها سال پس از مرگ نويسنده آن در سال ۱۹۴۱ منتشر شد.

بهر رو روحيه و شخصيت مارکس به گونه‌ای بود که هرگز نمی‌توانست از رويدادهای سياسی و نيز بازيگران سياسی کناره گيری کند. آشنايی و همکاری او با فرديناند لاسال رهبر جنبش کارگری آلمان، پايه گذاری بين الملل اول و نوشتن اسناد کليدی آن، پيکار نظری عليه آنارشيست‌ها که باکونين در راس آنها قرار داشت، مشارکت در بحث‌های نظری جنبش سوسيال دمکراسی آلمان ، تماس با رهبران جنبش‌های کارگری در کشورهای ديگر و از جمله روسيه همگی مويد روحيه بی قرار و پيکارجوی مارکس است. به عبارت ديگر سالهای ۱۸۵۰ تا ۱۸۷۰ سرشار از فعاليتهای سازمانگرانه مارکس است. «بين الملل اول» که در اثر تلاشهای شبانه روزی مارکس در سال ۱۸۶۴ پايه گذاری شده بود، در سال ۱۸۷۶ منحل اعلام شد. پس از آن مارکس همه زندگی خود را صرف نويسندگی و کار فکری کرد. بدون ترديد «سرمايه» مهمترين اثر مارکس است که تنها پس از مرگ نويسنده در سراسر اروپا مشهور شد. بايد توجه کرد هنگامی که مارکس «سرمايه» را می‌نوشت سرمايه داری هنوز در جهان به شيوه توليد مسلط تبديل نشده بود وتنها در چند کشور غربی رشد يافته بود. اما بسياری از پيامدمای رشد سرمايه داری در جهان نظير دشواريهای سودجويی در انباشت سرمايه و بحران افزونه توليد اجتماعی در اين کتاب به روشنی مورد تحليل قرار گرفته است. يکی از ويژگيهای کتاب «سرمايه» که نشانه روحيه و شخصيت هميشگی نويسنده آن است، قرائت انقلابی و دل بستگی عميق به رسالت «تغيير جهان» و نه تنها «تفسير جهان» است. اين رويه‌ای است که مارکس همه عمر برای آن می‌سوخت و انگيزه و محرک پايدار نوشتار و زندگی او بود. اما بايد بياد داشت که دامنه نفوذ مارکس در ايام زندگی او نه تنها در ميان جنبش کارگری بلکه حتی در دنيای روشنفکران نيز چندان وسيع نبود و بسياری از آثارش حتی معروف ترين آنها يعنی «سرمايه» بطور کامل تا آن زمان نشر نيافته بود. تنها جلد اول سرمايه در سال ۱۸۶۷ تحت نظر نويسنده و به ويراستاری همسر مهربانش انتشار يافت.
بطور کلی نگاه عمومی مارکس به انسان و جامعه کاملا تحت تاثير انديشه کليدی او در باره پيکار طبقاتی است. او اصولا به شاهکارهای ادبی و هنری دورانش اهميتی نمی‌داد و حتی با آثار نويسندگان بزرگ دوران خود مثل فلوبر، ملويل، ايبسن و ادگار آلن پو آشنايی ژرفی نداشت. مارکس انسان را موجودی طبقاتی و از پوست و گوشت و استخوان مي‌داند و با ديگر ابعاد و نيازهای روحی، درونی و فرهنگی او کار زيادی ندارد. نگرش او به جامعه و نهادهای آن مانند دولت، جامعه مدنی، قرارداد اجتماعی و غيره نيز در اساس تحت تاثير نگرش طبقاتی او قرار دارد. لذا بسياری از اين مفاهيم و مقولات سياست مدرن و در راس آن انديشه آزادی و دمکراسی دغدغه ذهنی او نبوده اند. اما پرسش مرکزی مارکس تضادی بود که ميان مناسبات توليدی سرمايه داری از يکسو و رشد نيروهای توليد از سوی ديگر می‌ديد. به باور او اين تضاد نه تنها محرک تاريخ بلکه منجر به محو کامل جامعه سرمايه داری خواهد شد.

سالهای پايانی زندگی مارکس کم و بيش مانند سابق سخت و اندوهبار گذشت. وضع وخيم مالی، مشکلات خانوادگی، بيماری افسردگی عصبی همسرش، بيماری ريوی مزمن خود او که با دل درد و بواسير همراه بود، گوشه‌ای از مصيبتهای زندگی شخصی او را نشان مي‌دهد. پژوهنده و متفکری که با ايده‌ها و زندگی خود، حتی سالها پس از مرگ جهان را به لرزه انداخت، سرانجام در١٤ مارس ۱۸۸۳ ديگر از خواب آرام بعداز ظهری برنخاست و بی صدا و ساکت به خواب ابدی فرو رفت. مارکس در قبرستان‌هايگيت لندن مدفون شد.

مانيفست حزب کمونيست

مجموعه آثار مارکس و انگلس که از سوی انستيتوی مارکسيسم لنينيسم مسکو انتشار يافت بالغ بر ۴۰ جلد و هر جلد در حدود ۸۰۰ صفحه يعنی مجموعا حدود ۳۲۰۰۰ صفحه می‌باشد که شامل نامه‌ها، مقالات، يادداشتها، بيانيه‌ها، گزارش‌ها و کتابهايی است که از آنها بجا مانده است. در ميان آنها بدون ترديد «مانيفست حزب کمونيست» و «سرمايه» از جهت تاريخی، شهرت و ابداعات نظری مارکس از اهميت بيشتری برخوردارند. در اينجا تنها به «مانيفست» که نماد کاملی از انديشه‌های مارکس است می‌پردازيم. بايد بياد داشت که نويسنده اصلی مانيفست مارکس است و نقش انگلس چندان جدی نبوده است. مانيفست از مشهورترين کتابهای جهان است و به اغلب زبانهای دنيا ترجمه شده و بيش از هزار بار تجديد چاپ شده است.


مارکس نويسنده اصلی مانيفست است و انگلس تنها در چند بخش مهم با وی همکاری کرده است. با اين وجود نام هر دو آنها در زير مانيفست قيده شده است. بايد بياد داشت که مارکس به هنگام تحرير اين اثر تنها ۲۹ سال داشت. اما اهميت مانيفست علاوه بر جمع بندی نظری اجتماعی و سياسی آن، در شيوه نگارش توانمند و تکان دهنده و نوع بيان و زاويه ديد تازه آن به تاريخ، جامعه و سياست است. مانيفست با عبارت معروف « کارگران سراسر جهان متحد شويد» همه زحمتکشان جهان را به پيکار عليه سرمايه داری فراخواند و نقش و رسالت تاريخی بی نظيری را برای طبقه کارگر در جامعه و سياست قائل شد. صرفنظر از همه انتقاداتی که به چنين رسالتی مي‌توان کرد، تاثير روانی آن نه تنها در دوران رشد سريع سرمايه داری سده نوزدهم بلکه در بخش بزرگی از قرن بيستم نيز به ايجاد يک هويت و رسالت خاص برای انواع احزاب و گروههای سياسی در سراسر جهان منجر شد. با اين وجود شهرت و اعتبار «مانيفست» پس از مرگ نويسندگان آن به مراتب افزايش يافت. مي‌توان گفت که اين رساله کوچک و مختصر اما روانشناسانه تبديل به پلاتفرم دهها و صدها نهضت و تلاش سياسی و اجتماعی در اقصی نقاط جهان گرديد. مارکس و انگلس در اين جزوه کوچک پيدايش سرمايه داری را تحليل کردند و تضاد منافع طبقه کارگر با آنرا توضيح دادند و اجتناب ناپذير بودن انقلاب اجتماعی در هر جامعه سرمايه داری را از ديدگاه خود اثبات کردند.

مانيفست حاوی چهار بخش است: ۱– بورژواها و پرولترها، ۲– پرولترها و کمونيستها، ۳–نوشتارهای سوسيالستی و کمونيستی ، ۴– موضع گيری کمونيستها در قبال احزاب گوناگون اپوزيسيون. در اين چهار بخش، فشرده کليه نظريات فلسفی و اجتماعی و اقتصادی مارکسيسم بيان شده است.

مانيفست با جمله زير آغاز مي‌شود: «شبحی در اروپا گشت می‌زند، شبح کمونيسم. تمام قدرتهای اروپای کهن برای طرد اين شبح وارد اتحاد مقدس شده اند: پاپ ، و تزار، مترنيخ وگيزو، راديکالهای فرانسه و جاسوسان پليس آلمان.» مانيفست پس از توصيف جامعه سرمايه داری، آنرا در همه ابعادش مورد انتقاد قرار مي‌دهد و می‌گويد که سرمايه داری تا مدتی موجب ترقی اقتصادی و پيشرفت علم و فرهنگ شد، ولی در مرحله معينی به زنجيری برپای تکامل جامعه مبدل گرديد و مناسبات توليدی سرمايه داری مانع رشد نيروهای مولده شد. بدينسان جهان سرمايه داری وارد بحرانهائی شد که نظير آن ديده نشده است. بهره کشی کارگران، اخلاقيات غير انسانی ، سيطره عنان گسسته پول که رابطه انسانها را به رابطه خريد و فروش بدل کرده ، سودورزی عريان و تقاضای پرداخت نقد و غارت ضعيف توسط قوی ، شيوه مرسوم اوست. ......بورژوازی تمام ملتها را وادار می‌سازد تا اگر نخواهند نابود شوند، شيوه توليد سرمايه داری را بپذيرند و به اصطلاح تمدن را در کشورهای خويش رواج دهند و به بيان ديگر بورژوا شوند. کوتاه سخن، بورژوازی ، جهانی به سان و سيمای خويش نقش می‌زند. مانيفست تاکيد می‌کند که : «تمامی جنبش‌های تاريخی و انقلابی پيشين کار اقليت يا در جهت منافع اقليت جامعه بودند، اما جنبش پرولتاريا کار اکثريت و در جهات منافع اکثريت جامعه است.»

مانيفست اصول اصلی سياست کارگری را چنين تشريح می‌کند: «تشکل پرولتاريا همچون طبقه، براندازی سلطه بورژوازی و تسخير قدرت سياسی به دست پرولتاريا.» مانيفست دو شرط عمده پيروزی انقلاب پرولتری را در سازماندهی نيرومند و نيز آگاهی طبقاتی طبقه کارگر اعلام کرد. مانيفست تاکيد می‌کند که حتی اگر طبقه کارگر در مبارزات سياسی و صنفی متشکل خود عليه سرمايه داری پيروز نشود، هر گام مبارزاتی به آگاهی طبقاتی او خواهد افزود. اما مارکس در کهنسالی به اين دريافت رسيد که موضوع آگاهی طبقاتی طبقه کارگر به اين سادگی‌ها نيست. پاراودکس مهم اين پيش فرض در اين است که هيچ واحد کارگری در هيچ کارخانه و سنديکايی حاضر به ميدان آمدن برای باخت نيست و لذا کسب آگاهی طبقاتی آن گونه که مانيفست اعلام کرده بود، تنها يک توهم و خواب و خيالی بيش نبود. علاوه بر اين در مانيفست و اصولا ديگر آثار مارکس هيچ اشاره‌ای به مرکزی ترين مفاهيم و مسايل دنيای سياست وجود ندارد. زيرا مارکس اصولا شناختی از مفهوم اساسی دولت دمکراتيک بورژايی نداشت و برای او قدرت سياسی تنها شر مطلق بود. مارکس بطور کلی در همه آثار خود تحت تاثير چنين تفکر نادرست و غير واقع بينانه‌ای از يکسو و از سوی ديگر ميل سوزان خود به تغيير انقلابی جهان همواره کوشش آزاديخواهان در راه حق رای همگانی و نيز آزادی و دمکراسی پارلمانی را باطل و دروغ می‌دانست. او در اين يکسونگری چنان تند می‌رفت که حتی کسب رای همگانی را منوط به کسب قدرت سياسی از سوی پرولتاريا می‌دانست. اما واقعيت آن است که اکثريت مطالباتی که که در مانيفست مورد تاکيد مارکس و انگلس قرار گرفته نظير حق رای همگانی، ماليات بر حسب مقدار در آمد، برنامه ريزی صنعتی، آموزش و پرورش رايگان، ممنوعيت کار کودکان و غيره دهها سال است که بدون نياز به انقلاب و کسب قدرت سياسی از سوی پرولتاريا در نظام سرمايه داری بدست آمده است.

مانيفست با اين جمله احساساتی و کوبنده پايان می‌يابد: « بگذار طبقات حاکمه از انقلاب کمونيستی بر خود بلرزند. پرولترها در اين انقلاب هيچ چيز جز زنجيرهای خود را از دست نمی‌دهند، ولی جهانی را بدست می‌آورند.»

يک پارادوکس مانيفست تاکيد بر کسب قدرت سياسی همچون «هدف فوری طبقه کارگر» است. خود مارکس در انقلاب سال ۱۸۴۸ متوجه شد که چنين هدفی هرگز عملی نيست و از آن عقب نشست و ايده دفاع از انقلاب بورژوايی را پيش کشيد. مارکس در سالهای پايان عمر تسخير قدرت سياسی را به «هدف نهايی» پرولتاريا تغيير داد.

مارکس از منظر امروز


بخش اصلی متفکران سوسياليست و نيز آکتورهای سياسی چپ سده نوزدهم و نيز بخش مهمی از سده بيستم مارکسيست و يا تحت تاثير مارکسيسم بوده‌اند. گرچه مارکسيسم تنها به آثار و انديشه‌های مارکس خلاصه نمي‌شود و انگلس نيز در توليد و بنيانگذاری نظريات مارکسيستی سهم مهمی داشته است، اما بدون ترديد سرچشمه اصلی مارکسيسم ناشی از پژوهش‌ها، آثار و انديشه‌های کارل مارکس است. اهميت مارکس در دنيای فکر و سياست تنها به نقشی که او در زمان حيات خود بازی کرد، محدود نمي‌شود، بلکه تا هر زمان که بحث مربوط به سرمايه‌داری و سوسياليسم و انقلاب و طبقات اجتماعی جريان دارد، شبح مارکس نيز به هرصورت کم و بيش در اين بحث‌ها و جدلها حضور داشته و خواهد داشت. اين موضوع را نه تنها پيروانش بلکه مخالفان و دشمنان فکری‌اش نيز معترفند. علت اهميت و حضور مارکس نيز نه در انواع اشتباهات و کژرويهای سياسی و فکری مارکس و اين اراده‌گرايی و آن روش تقليل گرايانه که نمونه‌های زيادی در افکار او دارد، بلکه قبل از هرچيز در اين است که مارکس تحليل تازه، عميق و تحول جويانه‌ای درباره نظام سرمايه داری پيش کشيد. ترديدی نيست که تاريخ مصرف بسياری از مفاهيم و روشهای کليدی که مارکس پيش کشيده بود و بويژه نظريات او درباره مفاهيم آزادی، دمکراسی مدرن، قدرت سياسی، مشروعيت، دولت دمکراتيک حتی مدتها پيش از فروپاشی کمونيسم به پايان رسيده بود. امروز نيز گرچه با فروپاشی کمونيسم و شکست احزاب کمونيستی در سراسر جهان ديگر کمتر کسی از مارکس همچون پيامبر و پيشگو و پيشاهنگ و يک ابر انسان نام می‌برد، اما آنچه از آثار و نوشته‌های مارکس بجا مانده، بهر رو حاوی نوآوريهای بزرگی است که بخش مهمی از فرهنگ غرب و انديشه انتقادی مدرن را تشکيل مي‌دهد.
صحت هسته اصلی دکترين مارکس در همان دوران معاصر وی از ديدگاه واقع گرايانه کسانی که «رويزيونيست» يا تجديدنظرطلب خوانده شدند و در راس آنها ادوارد برنشتين از اولين نسل مبارزان پيرو مارکس زير سوال رفت. بعنوان مثال قرائت مارکس از مبارزه طبقاتی ، نظريه وخيم ترشدن شرايط زندگی طبقه کارگر در نظام سرمايه داری و نيز نظريه کسب قدرت سياسی از راه انقلاب که مهمترين وجوه تفکر مارکس بودند، بطور علمی و با داده‌های گوناگون برنشتين از بيخ و بن ابطال گرديد و در محافل مارکسيتی اروپا نيز کسی نيز حاضر به دفاع جدی از آنها نبود. اما در اوايل قرن بيستم و اعتلای جنبش کارگری در روسيه به رهبری لنين، قرائت ديگری از انديشه مارکس پيش کشيده شد که بطور کلی ارثيه فکری مارکس را در مسايل و مواردی که هم به مفهوم واقعی نوآوری کرده بود، کاملا زير سايه قرار داد. در مکتب بلشويم با اضافه کردن پسوند لنينيسم به مارکسيسم نه تنها افکار فلسفی مارکس مورد توجه قرار نگرفت بلکه تحريف نيز شد. آنچه مارکس از مفهوم «ديکتاتوری پرولتاريا» در نظر داشت، گرچه بطور کلی از منظر مردم سالاری و دمکراسی مدرن – که دفاع از حق اقليت جوهر آن است–ناسازگار و نادرست بود، اما بی شک با فجايع و جنايات ضد انسانی که تحت لوای اين مفهوم در کشورهای بلوک شرق انجام گرفت، يکی نيست. مارکس در مفهوم «ديکتاتوری پرولتاريا» سرکوب اقليت «ضد انقلابی» را برای دفاع از حکومت اکثريت مد نظر داشت. اما بهررو همين نظريه بعنوان ابزاری در دست اقتدارگرايان احزاب کمونيست حاکم، مبدل به شمشير خون چکان و بيرحمی گرديد که ميليونها انسان دگرانديش را از دم تيغ گذراند.

پس از فروپاشی کمونيسم و شکست نه تنها ايدئولوژيک بلکه سياسی و اخلاقی نظامهای توتاليتر موسوم به «کارگری و شورايی»، آيا انديشه ی مارکس هنوز حاوی پيام و اهميتی برای امروز است؟ اصولا برای ارزيابی مارکس و انديشه او چه معيار و منظری بايد برگزيد؟ بررسی نقش مارکس از منظری که او برای خود قائل بود، يعنی تغيير جهان به سبک انقلابی و از منظر منافع پرولتاريا، به دلايل عينی يعنی عدم تحقق بسياری از پيش بينی‌ها و جهت گيريهای انقلابی مارکس آن هم پس از ۱۵۰ سال، منظری عقيم و نادرست است.

مارکس رسالت خود را افزايش آگاهی طبقاتی طبقه کارگر می‌دانست و معتقد بود که تنها از اين منظر مي‌توان به ارزيابی و شناخت او نزديک شد. اما از اين منظر هم اگر بخواهيم به اهميت مارکس و داوری او بپردازيم ، مي‌توان صدها و هزاران متفکر و بازيگر بزرگ و کوچک را در اقصی نقاط جهان نشان دهيم که هر يک دست کم از منظر خود در اين راه کوشيده و تاثيرات بزرگی نيز در اين سمت نهاده اند. بنابراين چنين منظری نيز کمکی به رسيدن يه يک جمع بندی واقع بينانه و در عين حال منصفانه و سنجش گرايانه درباره مارکس و انديشه او نمی‌کند.

اما دغدغه اصلی ذهن مارکس شکاف طبقاتی و علل و ريشه‌های اصلی آن بود. در اين راه بود که او به کشف مفاهيم مهمی مانند ارزش افزوده و استثمار، جهانی شدن نظام سرمايه داری، بحرانهای دوره‌ای در اين نظام و مهمتر از همه رابطه ميان آزادی انسان و برقراری عدالت نايل شد. شعار و شيوه محبوب مارکس «انتقاد» بود. او باور به اين داشت که : «همه چيز را مورد ترديد قرار بده». او در اينراه همه اقتصاددانان ، فلاسفه و متفکران قبل از خود را زير تازيانه انتقاد قرار داد. گرچه بسياری از اين انتقادات از موضع انقلابی گری و رسالت تاريخی بود که برای خود و طبقه کارگر قايل بود، اما انديشه و روش نقادانه او کمک بزرگی به ايجاد افقهای تازه فکری کرد. از همين رو بود که مارکس عليرغم همه تاثيرات منفی فکری، با مدرنيته و دستاوردهای آن مانند عقل گرايی، سکولاريسم، لغو انواع امتيازات سنتی و غيره همراه بود. مارکس افق فکری تازه‌ای بر پرسش شکاف طبقاتی در جامعه بعنوان يک بيماری بزرگ اجتماعی بازکرد و از آنجا که اين پرسش به زندگی ميليونها انسان در سراسر کره زمين پيوند نزديک داشته و دارد، انديشه‌های مارکس نيز هنوز بطور وسيع مطرح و بازخوانی مي‌شود. از همين روست که بسياری از نام آوران قلمرو انديشه و فلسفه صرفنظر از نوع گرايش و تعلق فکری، خود را بی نياز از افکار مارکس نديده اند. تصادفی نيست که بسياری از متفکران انديشه و ادبيات قرن بيستم در سراسر جهان از افکار مارکس الهام گرفته و يا بخش بزرگی از زندگی خود را صرف پژوهش در آثار او کرده اند. بنابراين مارکس را بايد در رديف يکی از انديشه پردازان و توليد کنندگان فکر در جهان دانست که تاثير بزرگی در رشد و بازکردن افقها و پرسشهای تازه‌ای بر عالم تفکر نهاد. ترديدی نيست که مارکس هم از جهت نو آوريهايی که در راه کشف و پاسخ به پرسش چگونه زيستن انسان داد، و هم از جهت زندگی رنج بار، دغدغه‌ها و مصايب بی شماری که در اين راه تحمل کرد، شايسته آن است که در رديف نخبگان دنيای انديشه و فلسفه از افلاطون و ارسطو گرفته تا کانت و روسو و نيچه قرار گيرد.

بابک احمدی نويسنده کتاب ارزشمند «مارکس و سياست مدرن» به درستی اهميت امروزين مارکس را چنين خلاصه می‌کند: «او يک پيامبر، يا راهگشای رهايی نهايی انسان نبود. نه هرچه گفت درست بود، و نه هر راهی که نشان داد در جهت سعادت و خوشبختی آدم‌ها بود. او هم مثل تمام متفکران ديگر کليد يافتن حقيقت و آزادی را در جيب نداشت. صدای مارکس يکی از آواهای اصلی و مهم در هم سرايی با شکوه فرهنگ غربی است ....... نام مارکس بی شک نه يگانه نام است و شايد نه مهمترين، اما يک صدای نقادانه است که در گفتگويی انديشه گرايانه جايگاهی معتبر دارد..... مارکس از انديشمندانی است که بدون توجه به کارهايش نمي‌شود اين دوران تاريخی و جهان معاصر را به طور دقيق شناخت.» اين جمع بندی بابک احمدی حاصل شناخت عميق وی از مارکس و انديشه‌های اوست و نيز نياز به سنجش گری و نقادی در فرهنگ مدرن را بر می‌تاباند. بنظرم اين جمع بندی فشرده ترين و بی غرضانه ترين نحوه سنجش مدرن درباره مارکس از منظر امروز است
.
-------------

 

قانون آزادی، حکومت جمهوری و صلح جاودان

(نگاهی به فلسفة سياسی ايمانوئل کانت)

بهرام. م

 ترديدی نبايد داشت که کانت بيشترين تأثير را بر انديشة دوران جديد و بويژه در حوزه های گوناگون فلسفه مانند معرفت شناسی، فلسفة اخلاق (اتيک)، فلسفة زيبايی شناسی (استه تيک) و نيز فلسفة حق داشته است. اما آنچه که شايد جالب توجه باشد، ذکر اين نکته است که کانت علاوه بر آن، به عنوان فيلسوفی سياسی، دارای انديشه های درخشانی نيز در حوزة فلسفة سياسی است.

 

پيشگفتار

     آوازة ايمانوئل کانت (1724 ـ 1804) به عنوان بزرگترين فيلسوف دوران جديد، تا امروز پايدار مانده است. بسياری از تاريخ شناسان فلسفه، وی را حتا بزرگترين متفکر همة دوران ها می دانند. انديشة فلسفی دوران جديد، تا پيش از ظهور کانت، به دو جريان اصلی خردگرايی (راسيوناليسم) و تجربه گرايی (آمپريسم) تقسيم شده بود. اختلاف ميان اين دو جريان، عمدتا" بر سر برداشت های متضاد نسبت به گوهر واقعيت و سرچشمة شناخت بشری بود. در حاليکه خردگرايانی چون دکارت، اسپينوزا، لايبنيتس و ولف، شناخت جهان را از طريق مفاهيم و گزاره های ثابت و عمومی زادة ذهن انسان ميسر می دانستند، تجربه گرايانی چون بيکن، لاک، برکلی و هيوم، تجربه را تنها سرچشمة کل دانش بشری می دانستند.

     خردگرايان، بر پاية فلسفة خود، دست به ساختن نظامهای متافيزيکی بزرگی زده بودند. اما خصلت جزمگرايانة اين نظامها و تضادهای زيادی که در آنها وجود داشت، اعتبار آنها را با ترديدهای جدی روبرو ساخته بود. از سوی ديگر، تجربه گرايی نيز به بن بست رانده شده بود، چرا که ديويد هيوم به عنوان آخرين فيلسوف تجربه گرای پيش از ظهور کانت، اعتبار عينی شناخت را نفی کرده بود. به اين ترتيب فلسفة دوران جديد در شرايط امتناعی به سر می برد که در آن قادر نبود يکی از اين دو نوع شناخت را شالودة دانش معتبر و عينی بشر قرار دهد.

     خطای هر دو جريان فلسفی، در يکجانبه نگری آنها نهفته بود. به عبارت ديگر کم توجهی به عوامل گوناگون تأثيرگذار و سهيم در شکل گيری شناخت بشری، به ارزيابی اشتباه آميز هر دو جريان انجاميده بود. خردگرايی، به اعتبار شناخت مبتنی بر عقل پر بها می داد و اهميت تجربه را در نظر نمی گرفت و در مقابل، تجربه گرايی، که تمامی شناخت را بر پاية تجربه استوار می ساخت، اهميت گزاره های عقلی دارای اعتبار عمومی را ناديده می گرفت. به اين ترتيب، اگر شناخت فلسفی می خواست بر شالوده های محکمی پا بر جا شود، اين کار تنها از اين طريق ميسر بود که پيش فرض های هر دو جريان فلسفی ياد شده به دقت مورد سنجش قرار گيرد و ادعاهای موجه هر دو جريان، در گونة برداشت جديد و واحدی نسبت به واقعيت و شناخت، در هم ادغام گردد. و اين کار سترگی است که کانت انجام داد.

     در واقع کانت تلاش کرد با تلفيق جنبه های درست فکری هر دو جريان فلسفی يادشده، اعتبار، مرزها و سرچشمه های شناخت بشری را روشن سازد. کانت بر خلاف ادعای دو جريان اصلی فلسفی پيش از خود که شناخت را تنها برخاسته از يکی از دو  سرچشمة عقلانی يا تجربی می دانستند، تأکيد نمود که هر شناختی محصول عوامل دوگانة عقلی و تجربی است. به نظر کانت، اگر جهان بيرونی و تجربه وجود نداشت، امکان شناخت درست به همان اندازه ناچيز بود که اگر فاعل شناسا فاقد تجهيزات عقلی معين بود.

     کانت، روان انسان را برخوردار از سه توانش (قوه) می دانست: انديشه، خواست (اراده) و احساس. بر پاية همين تقسيم بندی است که وی فلسفة خود را نيز به سه بخش تقسيم می کند: فلسفة شناخت، فلسفة خواستن و فلسفة احساس کردن. سه اثر معروف نقدی او تحت عناوين «سنجش خرد ناب»، «سنجش خرد عملی» و «سنجش نيروی داوری» به ترتيب با اين حوزه های فلسفی سه گانه سروکار دارد و بنای عظيم و با شکوه فکری او را می سازد. در زير اشاراتی به سه اثر مهم نقدی کانت، تا آنجا که بتواند برای هدف مورد نظر اين نوشته ياری رسان باشد می کنيم.

     کانت در نخستين اثر خود يعنی «سنجش خرد ناب» (1781 و 1787)، با فرسختی انديشمندانه و بطور ريشه ای و بنيادی، خرد بشری را به بوتة نقد و سنجش می کشد. خلق اين اثر، بی ترديد متأثر از اين پرسش کانونی زمانة اوست که انسان اصولا" چه چيز را می تواند بشناسد؟ اين پرسش، کانت را به رودررويی با هر دو جريان عمدة فلسفی دوران او می کشاند. نتيجه ای که برای کانت از اين رودررويی حاصل می آيد، اينست که متافيزيک به معنای سنتی خود و به مثابه دانش جوهری روان، جهان و خدا ممکن نيست، چرا که چنين دانشی از نيروی شناخت بشری فراتر می رود. اما متافيزيک به مثابه فلسفه ای فرارونده يا برين يا استعلايی (transzendental)، پرسشی معطوف به شرايط امکان شناخت است. کانت به منظور ايجاد چنين متافيزيکی، به دنبال پيش شرطهای آزاد از تجربه يا پيشينی (a priori) تجربه در گسترده ترين معنای خود می گردد تا آنان را با هم در رابطه ای نظام مند قرار دهد. وی در بررسی ادراکات حسی، به دو صورت سهش ناب حسی، يعنی مکان و زمان می رسد و نشان می دهد که مکان و زمان، دريافت های احساسی ما را منظم می کنند و آنها سپس از طريق قوة فهم، به مفهوم ارتقاء می يابند. کانت در بررسی قوة فهم، به مقوله ها (کاته گوري ها) می رسد که کار برقرار کردن رابطه ميان مفاهيم و داوريها را بر عهده دارند. وی مرز روشنی ميان فهم و خرد ترسيم می کند و نشان می دهد که دانش فهمی بشر با تمام تجهيزات و امکانات خود، محدود به جهان پديدارهاست و شناختی نسبت به ذات واقعيت ها به دست نمی دهد. خرد بر خلاف فهم که با مفهومها در ارتباط است،  با جهان ايده ها سر وکار دارد. لذا ايده ها از نظر کانت، «مفهومهای» خردند، ولی برای آنها در جهان حسی، هيچ موضوع يا برابرايستايی يافت نمی شود و ما هيچگاه نخواهيم توانست تصور مطلقی از آنها به دست آوريم. اما به نظر کانت اين امر به اين معنا نيست که ايده ها بيهوده اند، بلکه بايد آنها را فرآورده های طبيعی و لازم خرد دانست. بنابراين، خرد بشری بنا بر طبيعت خود دائم در تلاش است تا مرزهای فهم را درنوردد و از جهان پديده ها (Phaenomena) به جهان ذاتهای معقول (Noumena) پرواز کند تا شئی فی نفسه (Das Ding an sich ) را بشناسد. اما خرد بدينسان خود را در چنبرة تناقضات اسير می يابد: از طرفی ناچار است بپذيرد که ايده ها به مثابه علائم امر مطلق قابل اثبات نيستند و از طرف ديگر نمی تواند از آنها صرفنظر کند. کانت تصريح می کند که خرد برای ارتقاء به امر نامشروط، به سه ايده می رسد: روان شناسی عقلانی، جهان شناسی عقلانی و خداشناسی فرارونده. همين ايده ها هستند که انسان را به تلاش در راه شناختن چيزهايی بر می انگيزند که شناخت آنها از حد توانايی ما بيرون است. بطور خلاصه می توان گفت که متافيزيک فراروندة کانت، علم معطوف بر معرفت شناسی است که می خواهد مرزهای خرد بشری را روشن سازد تا انسان را از گزند خطاهايی که همواره او را فريب می دهند و گمراه می سازند، در امان نگهدارد.

     کانت در دومين اثر نقدی خود يعنی «سنجش خرد عملی» (1788) به دنبال يافتن پاسخی برای اين پرسش اساسی است که انسان چه بايد بکند؟ بررسی کانت عمدتا" معطوف به آن است که آيا خرد بشری می تواند ميزان و معياری برای چيزهای ديگر و قانونگذاری مستقل باشد؟ به نظر کانت همانگونه که خرد در حوزة شناخت، از اصول آزاد از تجربه يا پيشينی (آپريوری) نهفته در خود تبعيت می کند و بطور خودکار قادر است صورت ها و مرزهای شناخت را خود تعيين کند، در روان انسان نيز در مورد امر خواستن، اصلی پيشينی قابل پذيرش است. اين اصل چيزی نيست جز اراده ای آزاد و مستقل. اگر چه برابرايستاهايی که ارادة انسان معطوف به آنهاست، تنها از طريق تجربة عملی به دست می آيد، اما صورت عمومی و راستای خواستن، قانونی اخلاقی است که آزاد از تجربه و بطور پيشينی (آپريوری) وجود دارد. کانت اين قانون اخلاقی را دستوری واجب يا بايستة قطعی (Kategorischer Imperativ ) می نامد. به نظر کانت، اين گزاره که: انسان می بايست نيکی کند، خود تأييدی عملی بر آزادی اراده است، چرا که بر خلاف مجبور بودن و الزام داشتن (müssen ) که با ناگزيری همراه است، وقتی صحبت از بايستن (sollen ) می کنيم، امکان گزينشی را در نظر می گيريم که تصميم ما را با وظيفه ای اخلاقی توأم می سازد.

     اما عليرغم چنين ملاحظاتی، هنوز آزادی اراده ثابت نشده است. به نظر کانت، اساسا" اين آزادی اراده، برابرايستايی هم برای شناخت نظری ندارد، بلکه صرفا" ايده ای تنظيمی است. از طريق همين ايدة تنظيمی است که ايده های عملی ديگری مانند ناميرايی روان، به مثابه اوج ضروری و بی پايان اخلاقيت، و نيز خدا، به مثابه ضامن جاودانی اين اخلاقيت مورد تأييد قرار می گيرد. کانت که در نخستين اثر نقدی خود، ايده های آزادی، ناميرايی روان و خدا را به مثابه برابرايستاهای شناخت ممکن منتفی دانسته بود، در نقد دوم خود، اين سه ايده را دارای اصل های (پرنسيب های) تنظيمی ولی غيربنيانگذار معرفی می کند. «خرد عملی» علتی است که ارادة انسان را در قالب قانون اخلاقی متعين می سازد. برای کانت، خرد عملی نسبت به خرد نظری، ارجحيت دارد.

     با «سنجش خرد ناب» و «سنجش خرد عملی»، دو جهان متفاوت در برابر هم قرار می گيرند: جهان قانونمنديها و امر مشروط و جهان آزادی و امر نامشروط. اين دو جهان نياز به وحدت دارند. و اين کاری است که کانت در سومين اثر نقدی خود يعنی «سنجش نيروی داوری» (1790) انجام می دهد. اين وحدت، در جهان «احساس کردن» صورت تحقق می پذيرد. جستجوی کانت برای يافتن قوانينی در حوزة احساسات چون لذت و رغبت و يا بی لذتی و بی رغبتی، او را از طريق بررسی نيروی داوری زيباشناسانه، به کشف قوانين مربوط به امر زيبا و امر والا رهنمون می گردد.

     اين پيشگفتار نسبتا" طولانی، صرفا" اشاره ای مؤجز و گذرا به منظومة عظيم فکری ايمانوئل کانت است. برخی از صاحبنظران حوزة فلسفه، انديشة وی را به عمارت پر صلابتی تشبيه کرده اند که ورود به آن دشوار و خروج از آن دشوارتر است. ترديدی نبايد داشت که کانت بيشترين تأثير را بر انديشة دوران جديد و بويژه در حوزه های گوناگون فلسفه مانند معرفت شناسی، فلسفة اخلاق (اتيک)، فلسفة زيبايی شناسی (استه تيک) و نيز فلسفة حق داشته است. اما آنچه که شايد جالب توجه باشد، ذکر اين نکته است که کانت علاوه بر آن، به عنوان فيلسوفی سياسی، دارای انديشه های درخشانی نيز در حوزة فلسفة سياسی است. هدف اصلی اين جستار نيز همانا معرفی جنبه هايی از فلسفة سياسی ايمانوئل کانت می باشد.

 

انسان و قانون آزادی

     کانت از منظر سياسی، انسانی ليبرال منش بود. با اينحال او انقلاب کبير فرانسه را در مجموع خوشامد گفت و آن را گسست قطعی و برگشت ناپذير از نظام سياسی مبتنی بر حکومت مطلقه ارزيابی کرد. اما کانت با عروج حکومت ترور و وحشت ژاکوبن ها، به انتقاد شديد از آن پرداخت و با تکيه بر روح عصر روشنگری، راه اصلاحات مداوم آموزشی و سياسی را در مقابل شيوه های افراطی و انقلابی پيش نهاد. اين، راهی بود که بايد به انسان برای گسستن  قيد و بندهای دينی، اجتماعی و سياسی تحميل شده کمک می کرد و زمينة آزادی او را فراهم می ساخت. آزادی حاصل شده از روشنگری برای کانت، بيرون آمدن از نابالغی فکری و معنوی، به ياری فهم خود و مستقل از مراجع اقتدار زمينی و آسمانی بود. اما کانت در عين حال می خواست که فهم انسانی را از تکبر و پربها دادن به خود نيز آزاد سازد. وی تصريح می نمود که خرد ضرورتا" به انضباطی نيازمند است تا زياده رويها و افراط کاری های آن را لگام زند.

     برای کانت، ايدة آزادی، چه در زمينة زندگی و چه در گسترة تفکر، ايده ای راهنما و تعيين کننده است. اما اين ايده از نگرگاهی قابل شناخت تجربه نمی شود، بلکه صرفا" از منظر عملی. برای خرد نظری، ايدة آزادی، ايده ای صرفا" «تنظيمی» باقی می ماند: «عملی، هر آن چيزی است که از طريق آزادی ممکن باشد. اما اگر شرايط اعمال اختيار آزاد ما تجربی باشد، در اين حال خرد هيچ کاربردی جز کاربرد تنظيمی نمی تواند داشته باشد... خرد هيچ قانونی را جز قانونهای عملی رفتاری آزاد برای دستيابی به غاياتی که بوسيلة احساس به ما توصيه شده اند، نمی تواند صادر کند... از اين رو خرد قانون هايی به دست می دهد که دستورهايی واجب و فريضی هستند، يعنی قانونهای عينی آزادی اند و می گويند که چه چيز می بايست [اخلاقا"] صورت بگيرد، اگر چه شايد هرگز صورت نگيرد، [آنها] از اين رو از قوانين طبيعی که فقط به چيزهايی می پردازد که صورت می گيرد متمايزند، که قانونهای عملی ناميده می شوند.» (1).

      بنابراين، آزادی برای کانت، درهم شکستن قانون عليتی است که خرد نظری تحت آن، کليت طبيعت را به سان ايده به تصور در می آورد. در هم شکستن چنين قانونی هنگامی روی می دهد که آزادی به مثابه امر خودآيين ارادة انسان، بطور مستقل و نامشروط و آزاد از تأثير علل طبيعی مانند نيازها و تمايلات متحقق گردد: « اراده، گونه ای از عليت موجودات زنده ای است که خردمند باشند و آزادی آنچنان خصيصه ای از اين عليت است که بتواند مستقل از علت هايی که بيگانه آنها را تعيين می کند، تأثيرگذار باشد... آزادی از آنجا که خاصيتی از اراده بر اساس قوانين طبيعی نيست، بايد بيشتر عليتی از قوانين تغييرناپذير، اما از گونه ای خاص باشد، چرا که در غير اينصورت آزادی اراده چيزی مهمل و بی معنی می بود.» (2).

     پس ارادة آزاد، از انگيزشی درونی حاصل می گردد و به اين معنا علت خويشتن است، قانون رفتار خود را خود تعيين می کند و به هيچ نيروی بيگانه ای تمکين نمی کند. لذا می توان تصور کانت از آزادی را در آزادی از عليت، عليت ناشی از آزادی، آزادی اراده و خودقانونگذاری خلاصه کرد. حال اگر اين خودقانونگذاری ارادة آزاد، دارای خصلت نمای نامشروط بودن نسبت به طبيعت است، پس بايد خصيصه ای عمومی، تأکيدی و قطعی (کاته گوريک) داشته باشد، يعنی اينکه اصولا" برای همة زمانها و مکانها و تحت هر نوع شرايطی اعتبار داشته باشد. چنين امری به اين معناست که اراده نمی تواند به راستی ارادة انسان باشد، تا هنگامی که تحت تأثير انديشة آزادی قرار نگيرد و چنين اراده ای که همواره تحت تأثير انديشة آزادی قرار دارد، از ديدگاه عملی بايد به همة ذات های خردمند تعلق داشته باشد.

     کانت همچنين مفهوم قطعی اخلاق را به انديشة آزادی ارجاع می دهد و يادآور می شود که اگر چه نمی توان انديشة آزادی را چون امری واقعی در طبيعت انسان نشان داد، اما اگر بخواهيم ذاتی را خردمند و دارای اراده در نظر گيريم، بايد انديشة آزادی را پيش گزاردة آن بدانيم. همين ژرف انديشی است که کانت را به مفهوم کليدی دستور واجب يا بايستة قطعی (Kategorischer Imperativ ) در قانون اخلاقی به مثابه تبلور نامشروط خودقانونگذاری ارادة آزاد رهنمون می شود: «اين گزاره که: اراده در همة کنشها، برای خود قانونی است، فقط نشان دهندة اين اصل است که بر اساس هيچ اصل راهنمايی عمل مکن، جز آن که بتواند خود را همچنين به مثابه موضوع قانونی عمومی قرار دهد. اين اما فرمول بايستة قطعی و اصل اخلاق است. بنابراين، ارادة آزاد و ارادة تابع قوانين اخلاقی، يکسان هستند. لذا اگر آزادی  اراده، پيش گزارده شود، اخلاقيت نيز به همراه اصل خود، از راه تشريح مفهوم آن به دنبال می آيد.» (3).

     از طريق چنين ژرف انديشی است که کانت به آغازه های خرد ناب عملی دست می يابد و آنها را به صورت گزاره هايی که اصل های راهنمای عمل و برترين قواعد رفتاری (Maximen) را متعين می سازند، فرمولبندی می کند. در اينجا به بازنمود يکی از اين گزاره ها که در آن می توان با نگاه کانت به انسان آشنا شد، بسنده می کنيم.

     برای کانت، اراده، قوه ای است که تصور قوانين معين را بر حسب کنش خويش سامان می دهد. چنين قوه ای را فقط می توان در ذاتهای خردمند يافت. کانت آنچه را که اراده به عنوان پاية عينی تعّين خويشتن به خدمت می گيرد، غايت (Zweck ) می نامد و تأکيد می کند که اگر غايت فقط از جانب عقل معين گردد، بايد در مورد همة ذاتهای خردمند ارزش يکسان داشته باشد. به نظر کانت اگر بتوان چيزی را فرض کرد که وجود آن در نفس خود ارزشی مطلق داشته باشد، يعنی غايت بالذات (Zweck an sich selbst ) باشد، می توان آن چيز را سرچشمة قوانين قطعی دانست و بايستة قطعی يا قانون عملی را از منشاء آن استخراج کرد. وی انسان را دارای چنين خصوصياتی می داند و تصريح می کند که هر ذات خردمند، تنها چيزی است که به منزلة غايتی فی نفسه و بخودی خود وجود دارد و نه به مثابه وسيله ای که اين يا آن اراده بتواند او را بطور خودکامانه و خودسرانه به کار گيرد. بنابراين، انسان در همة فعاليتهای خويش، چه به او مربوط باشد و چه نباشد، هميشه بايد در آن واحد در مقام غايت در نظر گرفته شود. از همين رو به نظر کانت، همة اشياء دارای قيمتی هستند و اين تنها انسان است که دارای حرمت و منزلت (Würde ) می باشد. پس اگر بايسته ای قطعی وجود داشته باشد، بايد به مثابه قانون عملی عام به کار آيد که بنياد آن اين اصل باشد: ذات يا طبيعت خردمند همچون غايت فی نفسه وجود دارد. اين اصل را کانت به مثابه آغازه ای برای بايستة قطعی، بصورت اين گزارة فرمولبندی می کند: «چنان رفتار کن که بشريت را چه در شخص خود و چه در شخص هر کس ديگر، همواره همزمان به مثابه غايتی به شمار آوری، و نه هرگز فقط به مثابه وسيله ای.» (4).

     بر طبق چنين آغازه ای عمل کردن، به معنی  عمل کردن بر پاية تمايلی طبيعی نيست، بلکه بر پاية وظيفه شناسی، خودآيينی و تعهدی است که شخص برای خود، نسبت به انسانهای ديگر تعيين کرده است. پس آزادی و تعهد در اينجا اين همانند هستند. بنابراين، هر فرد از طريق ارادة آزاد خود، همزمان غايت بالذات نيز هست، او قانونگذار رفتار خويشتن است. اما چنين امری، فقط ويژگی يک فرد نيست و در مورد همة افراد ديگر نيز بدون استثناء صادق است. لذا غايت های فی نفسه به معنی ارادة هر کس فقط برای خودش نيست، بلکه به منزلة ارادة ديگران برای من و ارادة من برای ديگران است. همين وابستگی به غايت خويشتن است که به فرد و همة افراد، برابری مطلق می بخشد و حرمت و منزلت انسان را بطور نامشروط متعين می سازد. اگر نزد کانت، حقيقتی مطمئن، روشن و نامشروط وجود داشته باشد، همين يقين مربوط به حرمت و منزلت تفويض ناپذير و تفکيک ناپذير انسان است. بدون ترديد، ژرف انديشی های کانت در مورد انسان و حرمت و منزلت او، يکی از ستونهای محکم انديشة حقوق بشر در فرهنگ مغرب زمين به شمار می رود. کانت از هر انسانی، احترام نسبت به انسان ديگر را به مثابه ذاتی برابر که از آزادی و ارادة مستقل برخوردار است و متعهد به وظيفة اخلاقی است، طلب می کند. اگر چه در چنين پيوند متقابلی ميان فرد و جمع، کليت ذات انسانی و لذا انسانيت مد نظر است، اما هر شخص، فردی باقی می ماند که همواره بايد با حرکت از خود و متکی بر ارادة خويشتن، بطور مستقل تصميم بگيرد که چگونه رفتاری داشته باشد تا قانون اخلاقی «بايستة قطعی» را که خود او قانونگذار آن است، خدشه دار نسازد.

     در تصميم گيری مستقل برای رفتاری بر پاية «بايستة قطعی» است که تکثر گستردة بينش ها، قابليت ها و تصميم ها امکان بروز می يابد. اما در چارچوب همين امکانات نيز هست که فرد يا افراد عملا" می توانند به دنبال نيازها و تمايلات طبيعی شخصی خود بروند و از اصل «بايستة قطعی» تخطی کنند. زيرا اگر چه «بايستة قطعی» به مثابه قانونی پايدار همواره وجود دارد، اما کانت از آنچنان بصيرت عميقی برخوردار است که نيک می داند انسان به دليل محدوديت خود همواره از «بايستة قطعی» تبعيت نمی کند. بر عکس، برای کانت انسان همواره همزمان موجودی طبيعی است که بطور مستمر در معرض تحميلات و مخاطرات طبيعت، چه طبيعت خويشتن و چه طبيعت بيرونی، قرار دارد: «اگر از نگرگاه اخلاقی، طبيعت خشن انسان را با غايت خرد مقايسه کنيم، بايد بگوييم که انسان بر پاية طبيعت يعنی تمايل خود، شّر است، اگر چه بالقوه به دليل احساس اخلاقی خود، پيشاپيش برای نيکی تعيين شده است.» (5).

     پس می توان نتيجه گرفت که از ديد کانت، تنش ميان طبيعت و آزادی انسان، ميان قانون طبيعی و قانون اخلاقی، از بين رفتنی نيست. چنين تنشی می بايد هر بار از نو  تاب آورده شود. نگاه بدبينانة کانت به طبيعت انسان، با اين اميد پيشرونده در هم گره خورده است که انسان در جريان تکامل روز افزون خود به سمتی سوق می يابد که بطور فزاينده فضای بيشتری برای تأثير قانون اخلاقی و از طريق آن آزادی خويشتن می گشايد. جدالی مستمر ميان طبيعت خشن انسان و فرهنگ او، ميان غريزه و خرد او و در يک کلام ميان سبعيت و انسانيت در جريان است. برای کانت، ابزار و ادواتی که در اين روند و در راستای هدف يادشده مورد استفاده قرار می گيرند، پيش از همه چيز آموزش خويشتن و پايان دادن به نابالغی فکری و معنوی است. اما کانت نقش نظام سياسی حاکم بر جامعه و نيز نقش قوانين حاکم بر چنين جامعه ای را نيز بسيار برجسته می داند.

 

اخلاق و حق

     کانت در سال 1785 رسالة پر اهميت «بنياد متافيزيک اخلاق» را به منزلة پيشگفتاری فشرده بر دومين اثر نقدی خود «سنجش خرد عملی» منتشر ساخت. وی در اين رساله، به دنبال بازنمودن اصل غايی اخلاق، به صورتی مقدماتی و در خور فهم همگان بر آمده بود. ما در سطور بالا اشاراتی به بخشهايی از اين رساله داشتيم. اما کانت در اثر حجيم تری که بعدها در سال 1797 تحت عنوان «متافيزيک اخلاق» منتشر کرد، بطور مبسوط تر به تبيين فلسفة حق خود و نيز پيوند ميان حق و اخلاق می پردازد. در زير نگاهی گذرا به آموزة حق کانت، تا آنجا که می تواند به بحث اين نوشته در معرفی آرای سياسی اين متفکر بزرگ کمک کند، خواهيم انداخت.

     تلاش کانت در «متافيزيک اخلاق» متوجه اين امر است که جهانشموليت ميان حق و اخلاق را در  محدودة دانش اخلاق (اتيک) مستدل سازد. اين کار بايد بدينسان صورت می پذيرفت که گزارة مقدمات و شرطهای اولية يک نظام حقوقی عمومی، بر گزارة مقدمات و شرطهای اولية يک نظام اخلاقی عمومی منطبق می شد و از طريق آن، نظام اخلاقی نيز قابل توضيح می گرديد و نه فقط به مثابه توضيح دهندة نظام حقوقی. بخش نخست اين کتاب، به متافيزيک آغازه های آموزة حق و بخش دوم به متافيزيک آغازه های آموزة فضيلت اختصاص دارد. کانت در بخش نخست، در تبيين آموزة حق خود، به دنبال پيش فرضهای آزاد از تجربه و پيشينی (آپريوری) قانونگذاری بيرونی است، يعنی آنچنان قانونگذاری که برای رعايت آن، اعمال فشار و تنبيهات قضايی درنظر گرفته شده است. در بخش دوم، يعنی آموزة فضيلت، مبانی پيشينی (آپريوری) اتيک را به مثابه نظرية اخلاق قانونگذاری درونی مورد بحث قرار می دهد.

     کانت بر تفاوت ميان قانونگذاری بيرونی و درونی تأکيد دارد. وی بدين ترتيب سنت حقوق طبيعی متفکران پيش از خود را حفظ می کند، اما در عين حال از تفاوت گذاری ميان اخلاقيت (Moralität ) و قانونيت (Legalität ) اين هدف را تعقيب می کند که سنجيدارهای مشروعيت اخلاقی قانونيت را نيز بيابد. کانت در تفکيک ميان حوزة اخلاقيت و قانونيت تصريح می کند که: «انطباق يا عدم انطباق صرف رفتاری را با قانون، بدون در نظر گرفتن انگيزش آن رفتار، قانونيت (قانونمندی) می نامند؛ اما آن رفتاری که در آن ايدة وظيفه نسبت به قانون، بطور همزمان انگيزش رفتاری را می سازد، اخلاقيت نام دارد.» (6).

     بدينسان، قانونگزاری داخلی که جنبة اخلاقی دارد، در نزد کانت به وضوح از قانونگذاری بيرونی که جنبة قضايی دارد تفکيک می گردد. انگيزش اخلاقی از مناسبات قانونگذاری قضايی کنار زده می شود، تا جا برای استقلال نسبی آن باز شود. اما تعيين کننده در اين امر آن است که پيوند و تأثير متقابل ميان اخلاق و حق در نظر گرفته شود. ديديم که کانت مفهوم اخلاق را نيز به انديشه آزادی ارجاع می دهد. بنابراين نتيجه ای که در بررسی پيوند و تأثير متقابل ميان اخلاق و حق حاصل می گردد، آن است که آزادی هر فرد اجازه ندارد در رفتار و کنش بيرونی، خود را آنچنان متجلی سازد که آزادی ديگران را خدشه دار کند. کانت از طريق اين ژرف انديشی، به تبيين دقيق مفهوم حق می رسد: «حق، جامعيت شرايطی است که تحت آن، اختيار و خودسری اين فرد با اختيار و خودسری فرد ديگر، بتواند برپاية يک قانون عمومی آزادی با هم تلفيق گردد» (7). وی از اين تعريف، قانون عمومی حق را به اين صورت نتيجه می گيرد که: «چنان رفتار کن که کاربرد آزاد اختيار تو بتواند با آزادی هر کس ديگر بر پاية يک قانون عمومی پا بر جا باشد، و در واقع آنچنان قانونی  که به من تعهدی را تحميل می کند، بدون آنکه هرگز انتظار داشته باشد و کمتر از آن بطلبد که من کلا" به خاطر چنين تعهدی می بايست آزادی خويش را خود بر آن شرايط محدود سازم، بلکه خرد فقط می گويد که آن در ايدة خود محدود به آن است و از طرف ديگران نيز بطور عملی اجازه دارد محدود گردد.» (8). بنابراين، قانون حق، قانونی نيست که فکر و عقيده ای حقوقی بطلبد، چنانچه بخواهد بر پاية رفتارهای تحمل پذير با آزادی ديگران استوار باشد.

     کانت ميان حق به مفهوم خالص آن و بدون آميزة اتيک و مفهوم اخلاقی حق تفاوت قائل است. قانونگذار درونی صرفا" دارای مشروعيتی اخلاقی است، ولی قانونگذار بيرونی را می توان با ابزار جبر قانون و در راستای دفع ناحقی ابرام کرد. اگر چه بسياری وظايف مستقيم اخلاقی وجود دارد، اما قانونگذار درونی، عملا" بطور غير مستقيم ساير وظايف را نيز اخلاقی می کند. اهميت آموزة اخلاق و حق کانت در آن است که هم آموزة حق و هم آموزة فضيلت نزد او صاحب اصل های وظيفه ای خود می شوند و اگر چه «بايستة قطعی» از منظر نظرية حقوقی محدود می گردد، اما حتا در سپهر حقوقی نيز بصورت غيرمستقيم نقش هدايتگرانة خود را ايفا می کند.

     «متافيزيک اخلاق» برای نخستين بار تئوری مدرنيته را به مثابه نظامی عقلانی برای حفظ خويشتن (Selbsterhaltung) انسان دوران جديد مطرح می سازد. چرا که انسان اين دوران، بريده از تکيه گاه آسمانی و رها شده در روی زمين، ديگر نمی توانست برای حفظ خويشتن به مراجع مافوق و متافيزيکی متکی باشد و به ناگزير بايد روی پای خود می ايستاد. اين وضعيت تازه ولی ناخوشايندی بود که انسان در آن صرفا" به مدد خرد مدرن می توانست رفتار عملی حقوقی و اخلاقی خود را در چارچوب منافع عمومی جامعه و برای حفظ خويشتن متعين سازد. ضروری بود که به اين نياز انسان مدرن برای حفظ خويشتن، برپايه های اخلاقی و حقوقی محکم و استوار، پاسخی درخور داده می شد و اين کار بزرگی است که کانت در «متافيزيک اخلاق» صورت می دهد. نظرية حقوقی و اخلاقی کانت، دارای سمتگيری در راستای يک پارامتر غايی است و آن بصيرت انسان مدرن برای پذيرش نظام حقوقی مشروع و تبعيت از آن و نيز به رسميت شناختن قواعد رفتاری مشروع اخلاقی است. اين سمتگيری به سوی کمال انسانی با تکيه بر خرد، طراوت نظرية کانتی را برای انسان مدرن کمافی السابق حفظ می کند و باعث می شود که هيچگاه غبار تاريخی آن را نپوشاند. با نظرية اخلاقی کانت، هرگز نمی توان آنچنان اتيک هنجارمندی را نمايندگی کرد که دارای ادعاهای تعديل و تخفيف پذير باشد. تعديل و تخفيفی اگر انتظار داشته باشيم، در قلمروی نظرية حقوقی قابل حصول است. تفکيک کارکردی گستره های حق و اخلاق نزد کانت، نتيجة اين بينش است که در سپهر حقوقی، حداقلی از اخلاقيت قابل تحميل است که نقض آن با تنبيهات همراه خواهد بود، اما اگر برای هنجار اخلاقی نيز به دنبال حداقلی باشيم، خطر فساد کل سپهر اخلاقی را تهديد می کند. شايد امروز نظرية کانت در گسترة حق و اخلاق برای بسياری بيگانه با واقعيات جهان ما به نظر آيد، اما بايد تأکيد کرد که حتا در جهان امروز ما نيز دست کشيدن از «بايستة قطعی» به مفهوم کانتی آن و نفی اتيک هنجاری به مثابه ادعای نهايی کمال انسان خردمند، به ناگزير واپسين تکيه گاه سپهر حقوقی را نيز فرو می ريزد.

     اهميت نظرية حقوقی و اخلاقی کانت همچنين در آن است که به ما نشان می دهد که اگر خرد انسان مدرن بخواهد او را به سوی کمال رهنمون شود، نمی تواند صرفا" به خرد ابزاری و جزم گرايانه فروکاسته شود. از نگرگاه حفظ خويشتن و ارتقاء انسان، انسان امروز نمی تواند سهيم در نابودی خرد باشد. کانت نشان می دهد که اگر انسان بخواهد فراتر از سپهر حقوقی خود به سوی موجودی هر چه بهتر و کامل تر گام بردارد، در اين فرآروند هيچ چيزی را نمی تواند جايگزين خرد خود سازد. کانت با «متافيزيک اخلاق» نظامی برای حفظ خويشتن عقلانی انسان پايه ريزی می کند، که برای انسان آغاز هزارة سوم نيز همچنان اجتناب ناپذير است.

 

آموزة دولت

     حق و دولت در نزد کانت، عميقا" به هم پيوسته اند. از نظر وی، حق قانونی و مشروع تنها در دولت وجود دارد و دولت تنها هنگامی صاحب مشروعيت است که دولت قانون باشد. غايت حق و دولت در آن است که جامعة اخلاقی متشکل از افراد آزاد و برابر را سامان دهد و تحکيم کند. دولت برای کانت از يک طرف ابزار آزادی است و از طرف ديگر نتيجة تأثير پايدار طبيعت. چنانچه اين تأثير پايدار طبيعت وجود نداشت، افراد، همه انسانهايی اخلاقی بودند که اصولا" نيازی به نظمی بيرونی (دولت) نمی داشتند و در واقع به صلح جاودان دست يافته بودند.

     لذا قانون دولتی، قانونی است که کاربرد جبر و زور را مجاز می سازد. حق دولتی، امکانی فراهم می آورد تا انسانهای يک جامعه را به انجام وظايف خود در برابر قانون ملزم کند، آنهم نه فقط از طريق اقناع، بلکه در صورت لزوم از طريق جبر. اما اين اعمال جبر برای حفظ چيست؟ پاسخ کانت به اين پرسش صريح است: برای حفظ آزادی. بنابراين آموزة دولت کانت نيز مانند آموزة حق او، تابعی از انديشة آزادی است و به سوی آن جهت گيری دارد: «هر چه که ناحق است، مانعی برای آزادی بر اساس يک قانون عمومی است، اما جبر، مانع يا مقاومتی است که متوجه خود آزادی است. بنابراين: چنانچه کاربرد آزادی، خود به مانعی برای آزادی بر اساس يک قانون عمومی تبديل گردد، جبری که در مقابل آن قرار می گيرد، با جلوگيری از مانع آزادی، در مقابل آزادی  بر اساس يک قانون عمومی مطابقت دارد و اين حق است.» (9).

     پس دولت به مثابه ابزار اعمال حق در خدمت حفظ آزادی، تنها نهادی است که می تواند حقوق همگان را تضمين نمايد. برای همين است که کانت در آموزة دولت خود، همگان را دعوت می کند تا به وضعيت بی دولتی پايان دهند و به قراردادی برای تشکيل قوای دولتی مبتنی بر يک قانون اساسی بپيوندند. کانت بر اساس سنت فلسفة روشنگری، چنين قراردادی را قرارداد دولت (Staatsvertrag) می نامد. به نظر کانت، قرارداد دولت، ايده ای است که بر اساس آن، مردم با هدف و انديشة قانونمداری، اگر چه ظاهرا" بخشی از آزادی طبيعی خود را فدا می کنند، اما سپس به مثابه شهروندان يک دولت در يک جامعة انسانی، آن را باز می يابند: «نمی توان گفت که انسان در دولت، بخشی از آزاديهای طبيعی بيرونی خود را برای غايتی ديگر قربانی کرده است، بلکه او آزادی توحش و بی قانونی را کاملا" کنار می گذارد تا آزادی خود را اصولا" در يک وابستگی قانونی، يعنی در يک وضعيت حقوقی، بی کم و کاست دوباره بيابد، چرا که اين وابستگی، ناشی از ارادة قانونگذار خود اوست.» (10).

     برای کانت، قانون اساسی شهروندی جهت تشکيل دولت، روابط ميان انسانهای آزاد را تنظيم می کند. چنانچه شهروندان يک دولت بخواهند آزادی خود را پاس دارند و خطر را از آن دور سازند، ناچارند آن را تحت جبر حکومت قانون قرار دهند. وضعيت شهروندی، وضعيتی حقوقی است که بر پايه اصل های پيشينی (آپريوری) زيرين استوار است: « 1ـ آزادی هر عضو جامعه به مثابه انسان. 2ـ برابری هر انسان با انسان ديگر و به عنوان مطيع [قانون]. 3ـ استقلال هر عضو جامعه، به مثابه شهروند.... اين سه اصل، قوانينی نيستند که دولت تشکيل شده آنها را اعطا کند، بلکه قوانينی هستند بر اساس اصلهای ناب خرد و حقوق بشر که اصولا" تشکيل دولتی را ممکن می سازند.» (11).

     بنابراين اگر دولتی بر اساس يک قرار داد ميان انسانها و با هدف تأمين حق شکل بگيرد، نه بطور تصادفی يا بر پاية خودسری اين فرد ويا آن فرد، که صرفا" می تواند به عنوان محصول ارادة خرد جمعی شکل گرفته باشد، آنهم بصورت قطعی و کاته گوريک. ارادة خرد جمعی، بايد اراده های تجربی فردی را متقاعد ساخته باشد که موظفند به قرارداد دولت تن دهند. خرد عملی، چنين قراردادی را به صورت نامشروط و بدون شرط های خودکامانه پيش می نهد.

     انگيزة تشکيل دولت بر پاية يک قانون اساسی و هدفی که چنين اقدامی دنبال می کند چه می تواند باشد؟ کانت در رسالة خود تحت عنوان «ايدة يک تاريخ عمومی از نگرگاه شهروندی جهانی (جهانوندی)»، که از منظر فلسفة سياسی بسيار مهم است، در گزاره هايی 9 گانه به اين پرسش با تکيه بر طبيعت انسان خردمند پاسخ می دهد. به نظر او، استعدادهای طبيعی نهفته در انسان، برای شکوفايی کامل و غايتمند مقرر شده اند. خرد انسان آنچنان توانشی است که می تواند قواعد و نيات همة نيروهای او را بسيار فراتر از غريزة طبيعی او گسترش دهد و برای طرح های خود مرزی نمی شناسد. طبيعت چنين خواسته است که انسان تمامی آنچه را که از نظم مکانيکی برجاهستی حيوانی او فراتر می رود، از خود بروز دهد و هيچ نيکبختی و کمالی بالاتر از آن نيست که او رها از غريزه و از طريق خرد خود، به آن دست يابد. ابزاری که طبيعت انسان به خدمت می گيرد تا تمامی استعدادهای نهفتة خود را بروز دهد، تضادها و تناقضات درونی جامعه است، به صورتی که آنها در پايان به علتی برای يک نظام قانونمند تبديل شوند. بزرگترين مشکلی که طبيعت، نوع بشر (Menschengattung) را به حل آن بر می انگيزد، ايجاد جامعه ای شهروندی متکی بر مديريت حقوقی است. چرا که تنها در چنين جامعه ای می توان حداکثر آزادی را عليرغم تضادها و تناقضات ميان اعضای آن تأمين کرد: «بدينسان بايد جامعه ای ايجاد کرد که در آن آزادی تحت قوانين بيرونی در بزرگترين درجة ممکن با قهر مقاومت ناپذير همراه گردد، چنين چيزی يعنی يک قانون اساسی شهروندی کاملا" عادلانه.» (12).

     رسيدن به چنين هدفی به نظر کانت بسيار دشوار است و بطور همزمان يکی از واپسين مشکلاتی است که نوع بشر به حل آن نائل می گردد. هر انسان به مثابه ذاتی خردمند، در عين حال حيوانی طبيعی است. سبعيت درونی او، چنانچه مهاری قانونی در بالای سر او وجود نداشته باشد، دائما" در تلاش است که از آزادی خود سوء استفاده کند. اصولا" به نظر کانت چنين مشکلی را هيچگاه نمی توان بطور قطعی حل کرد، اما ايدة رفتن به سوی جامعه ای قانونمند، از طرف خود طبيعت خرد به ما تحميل شده است. مشکل تأسيس يک قانون اساسی کامل شهروندی، وابسته به مشکل مناسبات دولتی قانونمدار است و بدون دومی اصولا" قابل حل نيست. انسان برای مهار توحش خود، به هر حال چاره ای هم جز آن ندارد که از «آزادی خشن» خود دست شويد و در يک قانون اساسی مشروع، به دنبال آرامش و امنيت بگردد: «می توان تاريخ نوع بشر را در کل به مثابه تحقق يک نقشة پنهان طبيعت ديد که يک قانون اساسی دولتی کامل درونی و در خدمت اين غايت بيرونی، به مثابه تنها وضيعتی که در آن همة استعدادهای نهفته در بشريت بتواند کاملا" تکامل يابد، ايجاد کند.» (13).

     با توجه به ملاحظات بالا می توان گفت که انديشة قرارداد دولت نزد کانت، در واقع چيزی جز قانون خرد عملی و لذا قانون اخلاقی نيست. قرارداد دولت، متعهد کردن امر نامشروط از طريق قانون اخلاقی است. حق و دولت، اشکال بروز بيرونی آزادی در وضعيت مهار خودسری هستند و نشان می دهند که ايدة آزادی در جهان بيرونی، چگونه از نظر سياسی متحقق می گردد.  قرارداد دولت بر طبق انديشة کانت، هر قانونگذار بيرونی را متعهد می کند که قوانين را بدان گونه وضع نمايد که گويی اين قوانين، از ارادة عمومی و متحد همة مردم برخاسته اند. بنابراين، قانون وضع شده، بايد به مثابه آرای همگانی ارادة جمع فهميده شود. کانت چنين هنجاری را برای هر نوع نظام حکومتی کاربردپذير می داند، مشروط بر آنکه تحت آن، قانون آزادی اعتبار يابد و نه قانون خودسری. وی تصريح می کند که چنين چيزی تنها در نظامی قابل تحقق است که در آن ارگانهای سه گانة دولتی، يعنی مجريه، قضاييه و قانونگذاری از هم تفکيک شده باشند و قوة قانونگذاری به صورت نمايندگان مردم سازمان يافته باشد. بدينسان کانت خود را در جبهة منتسکيو ـ و در مقابل روسو که دولت را پيکره ای يکپارچه می دانست و تقسيم قوا را در آن جايز نمی شمرد ـ قرار می دهد. کانت نظام حکومتی برتر را که با اصول يادشده بيشترين سازگاری را دارد، نظامی می داند که قانون اساسی آن جمهوريخواهانه (republikanisch) باشد و چنين استدلال می کند که قانون اساسی جمهوريخواهانه، علاوه بر خلوص خاستگاه آن که سرچشمة پاکيزة مفهوم حق است، اين چشم انداز را نيز در بر دارد که به آرمان خود يعنی «صلح جاودان» دست يابد.

     کانت با چنين استدلالی، به تقسيم بندی و مقايسة اشکال دولت و انواع حکومت دست می زند. به نظر او، دولتها را می توان بر پاية دو سنجيدار: فرد يا افرادی که در رأس قوای دولتی قرار دارند و نيز نوع حکومت تقسيم بندی کرد. سنجيدار نخست، شکل سلطه را نشان می دهد که در آن يک نفر، يا چند نفر متحدا" و يا همه (که همان جامعة شهروندی) است، می توانند زمام امور را در دست داشته باشند. بدينسان، انواع سلطة آئتوکراتيک (قدرت شهرياران)، آريستوکراتيک (قدرت اشرافيت) و يا دمکراتيک (قدرت مردم) شکل می گيرد. سنجيدار دوم، شکل حکومت را متعين می سازد و نشان می دهد که آيا قانون اساسی منتج از ارادة مردم در آن وجود دارد يا نه. به نظر کانت در رابطه با اين پرسش که دولت از کمال قدرت خود چگونه استفاده می کند، می توان به پاسخ نوع حکومت جمهوريخواهانه يا مستبدانه (despotisch) رسيد. کانت با چنين تقسيم بندی، به تعريف جمهوريت و استبداد می پردازد: «جمهوريت، اصل دولتی تفکيک قوة مجريه (حکومت)، از قوة قانونگزاری است؛ استبداد، انجام خودسرانة امور دولت، از طريق قوانينی است که خود به آن داده است و حتا ارادة عمومی را نيز تا آنجا که اين اراده، به عنوان ارادة خصوصی حکمرانان فهميده شود، در بر می گيرد.» (14).

     کانت در عين حال تصريح می کند که تمام اشکال حکومتی که بدون نمايندگی مردم ايجاد شده اند، از آنجا که در آنها قانونگذاری و اجرای قانون، ناشی از ارادة واحدی هستند، در واقع نوعی بی شکلی (Unform) به حساب می آيند. برای او، اصل تفکيک قوا، از اهميت بيشتری نسبت به نوع حکومت برخوردار است و به همين دليل حکومت مشروطة سلطنتی را به شرطی که به اين اصل گردن نهد، نفی نمی کند. کانت يادآور می شود که اشکال باستانی حکومت جمهوری نيز درست به دليل نشناختن چنين اصلی، به بدترين انواع استبداد انجاميده اند.

     مهمترين عامل برای کانت، همان تفاوت ميان دولت مبتنی بر قانون اساسی و دولت مبتنی بر خودکامگی است. درست به همين دليل بود که کانت از انقلاب فرانسه تا آنجا که به انديشة قانون اساسی وفادار بود، پشتيبانی اصولی کرد و زمانی که اين انقلاب به سلطة خودسرانه و حکومت وحشت گيوتين تغيير شکل داد و منحرف گرديد، آن را به مثابه خيانتی به ايده ها و آرمانهای درست اوليه محکوم نمود. در فلسفة سياسی کانت، ترکيبی از سه عنصر: آزادی، قانون و قهر، اجتناب ناپذير است. به نظر او، قانون و آزادی منهای قهر، يعنی بی سالاری (آنارشی)؛ و قانون و قهر، منهای آزادی، يعنی استبداد که در دو حالت می تواند بروز کند: آزادی بدون قانون و قهر، به وضعيت توحش می انجامد؛ و قهر بدون آزادی و قانون، به نظام بربريت.

     توجيه سياست نزد کانت، جز از طريق قراردادن آن تحت اخلاق ميسر نيست و لذا سياست در خدمت تحقق قانون اخلاقی قرار دارد و نه در خدمت تحميل نيازها و علايق طبيعی.  سياست به مفهوم کانتی آن، در مقابل قدرت در خدمت منافع فردی يا گروهی و در راستای تحقق حکومت قانون قابل درک است. چنين سياستی تنها می تواند به سوی برآوردن خير عمومی جهتگيری داشته باشد. اما خير عمومی به عنوان هدف سياست را نمی توان تنها سعادت و سلامت همة انسانها تفسير کرد، بلکه بايد آن را تأثير خرد در همة انسانها برای تبديل آنان به ذات های اخلاقی فهميد. برای کانت، آنچه که ارادة انسان خردمند و تابع قانون اخلاقی، در قلمرو همزيستی ميان انسانها می تواند بخواهد، چيزی جز صلح نيست.

 

صلح جاودان

     کانت در رسالة کم حجم ولی بسيار پر اهميت خود تحت عنوان «به سوی صلح جاودان» (15)، طرحی ماندگار برای اتحاد ملل جهت پاسداری از صلح در سطح جهان و مآلا" رفتن جامعة جهانی به سوی تشکيل به تعبير خود او «جمهوری جهانی» ارائه می دهد. اين اثر، آنچنان تأثير پايداری داشته است که تا کنون شايد صدها جلد کتاب و رساله و مقاله در تفسير و توضيح مفاد آن به رشتة تحرير درآمده است و فيلسوفان و متفکران بزرگی دربارة آن اظهارنظر کرده اند.

     کانت، اصولا" جنگ را «بزرگترين شّری که می تواند دامنگير بشريت شود» می داند. لذا تلاش وی در اين اثر، ناظر بر ارائة طرحی است که اين «بزرگترين شّر» را برای بشريت ناممکن سازد. پيوند تنگاتنگ ميان تأملات فلسفة حقوقی و تجربيات سياسی را نزد کانت می توان در ماده های مقدماتی اين اثر که در آنها نکته های مشخص سياسی تقدم دارد بازيافت. ماده های مقدماتی، جنبة سلبی دارند و به عقيدة کانت چنانچه مطالبات آن پيگيری نشود، از منظر واقعيت تاريخی ـ سياسی، راه نه به سوی «صلح جاودان»، که به سوی «گورستان جاودان» جهانی هموار شده است. به صراحت می توان گفت که حتا امروز نيز ذره ای از اهميت و روزآمدی ايده های کانتی در ماده های ششگانة مقدماتی اثر او کاسته نشده است. اين ايده ها را می توان بطور خلاصه و فشرده در ممنوعيت و بازدارنگی سياست های زير خلاصه کرد: 1ـ صلح مشروط و موقت که در نهان در تدارک جنگ ديگری باشد. 2ـ  نابودی استقلال و حق حاکميت دولتهای ديگر. 3ـ رقابتهای نظاميگرانه و تسليحاتی. 4ـ مقروض کردن دولتی، در خدمت ثروتمندتر کردن دولت ديگر. 5ـ دخالت خشونت آميز در امور ساير کشورها. 6ـ در صورت بروز جنگ، دست زدن به اقداماتی که صلح را دشوار و ناممکن سازد، مانند کشتار جمعی و ترور، نقض قرارداد تسليم، تحريک به جاسوسی در کشور ديگر و...

     در رسالة صلح جاودان، از نظر ساختاری، به دنبال ماده های مقدماتی، سه مادة توضيحی با ضمائم و پيوست های آن می آيد که دارای پيوندی تنگاتنگ با ماده های مقدماتی است و تلاش می کند در شکلی فشرده، جنبه های ايجابی امکان و تضمين صلح جاودان را نشان دهد. در واقع می توان گفت که سه مادة توضيحی اثر کانت، به دنبال پرسش از شرايط امکان پيشينی (آپريوری) صلح جاودان است، ولی هنوز  پرسش از قابليت تحقق تاريخی آن را مطرح نمی کند. انديشة کانت در مورد صلح جاودان، حول موضوع بديل های رفتاری انسان در رابطه با ايدة حق دور می زند: يا انسانها در يک جامعة حقوقی (شهروندی) در وضعيت حقوقی و قانونی به سر می برند و يا بدون تعيّنات حقوقی، در آزادی توحش (وضعيت طبيعی). توضيحات کانت، بر خلاف ساير نوشته های فيلسوفان عصر روشنگری، ناظر بر موضوع گذار از اين وضعيت به وضعيت ديگر نيست، بلکه او می خواهد ثابت کند که اولا" وضيعت حقوقی در جامعه، پيش شرط ضرور رفتن به سوی صلح جاودان است و ثانيا" اين پيش شرط با موجوديت صرف انسان به خودی خود تحقق يافته نيست، بلکه صلح را بايد از طريق تحقق نظم حقوقی ايجاد کرد. ماده های سه گانة توضيحی برای تحقق صلح جاودان به قرار زير است:

1ـ قانون اساسی شهروندی در يک دولت، می بايست جمهوريخواهانه باشد.

2ـ حقوق ملت ها می بايست بر شالودة فدراليسمی از دولتهای آزاد استوار گردد.

3ـ حقوق شهروندی جهانی (جهانوندی) می بايست محدود به شرايط ميزبانی يا ميهمان نوازی (Hospitalität) عمومی باشد.

     کانت در تبيين نخستين مادة طرح خود برای رفتن به سوی صلح جاودان، تصريح می کند که نظام جمهوری، نظامی است که اصل آزادی اعضای جامعه يعنی انسانها را بر پاية آغازه های وابستگی و مطيع بودن همة آنان به يک قوة قانونگذاری و بر طبق آزادی همگان به مثابه شهروندان يک دولت، در برابر قانون تأمين می کند. نظام جمهوری، تنها نظامی است که قانون اساسی آن منتج از ايدة اولية قرارداد است و بر شالودة آن، همة قانونگذاری حقوقی مردم استوار می باشد. بنابراين، قانون اساسی جمهوريخواهانه: «علاوه بر خلوص خاستگاهش که مفهوم حق از سرچشمة پاک آن برخاسته است، اين چشم انداز آرمانی را نيز دربر دارد که به صلح جاودان، که مبنای آن است، منجر گردد.» (16).

     کانت در تبيين دومين مادة طرح خود تصريح می کند که دولتهای جهان را می توان به مثابه افراد يک جامعه در نظر گرفت که در وضعيت طبيعی، يعنی در شرايط استقلال از قوانين بيرونی در کنار هم به سر می برند و هر يک برای امنيت خود، می تواند و می بايد از ديگری مطالبه کند که به ميثاقی شبيه يک قانون اساسی شهروندی بپيوند تا حقش محفوظ باشد. کانت چنين چيزی را «اتحاد ملل» می نامد. بايد يادآوری کرد که نهاد اتحاد ملل (Völkerbund )که در فاصلة سالهای 1920 تا 1946 ميان دولتهای متحد پيروز در جنگ جهانی اول و 13 کشور بيطرف ديگر تشکيل شده بود، بر پاية طرح کانت پی ريزی شد و پس از فاجعة جنگ جهانی دوم، بر پاية تجربيات آن «سازمان ملل متحد» شکل گرفت.

     کانت می افزايد که دولتها نمی توانند در سطح جهان در صورت بروز اختلافات، حق خود را از طريق ديوانی قضايی تأمين کنند و به ناچار به جنگ روی می آورند. اما پايان جنگ به نفع هر کدام که باشد، به منزلة پيروزی حق نيست و صلحی که از آن ناشی می گردد، به اين يا آن جنگ پايان می دهد، اما نه به وضعيت جنگی بطور کلی. از آنجا که خرد از بالاترين تخت قدرت قانونگذار اخلاقی، جنگ را به مثابه ابزار حقوقی نفرين می کند و بر عکس قرارداد صلح بلاواسطه را وظيفه می داند، می توان به اين نتيجه رسيد که راهی جز قرارداد ميان ملل جهان به گونة اتحادی برای صلح وجود ندارد: «چنين قرارداد صلحی نه فقط خواهان پايان دادن به يک جنگ، که طالب پايان دادن به همة جنگها برای هميشه است... اين قرارداد متوجه حفظ امنيت و آزادی هر دولت برای خويش و همزمان ساير دولتهای متحد است.» (17).

     به نظر کانت، توانايی کاربردی ايدة فدراليته که تدريجا" به همة کشورها تسری می يابد و به صلح جاودان منجر می گردد، در واقعيت عينی قابل بازنمود است. زيرا چنانچه کشور قدرتمندی با مردمی روشن شده (aufgeklärt ) به يک نظام جمهوری تبديل گردد که بر پاية طبيعت خود به سوی صلح جاودان متمايل است، می توان انتظار داشت که اين کشور، به کانونی در يک اتحاد فدرال ميان کشورهای ديگر تبديل شود و آنها را بر پاية ايدة حقوق ملل به سوی تأمين وضعيت صلح بکشاند.

     کانت، جنگ را از نظر استدلالی غير قابل دفاع می داند. او تصريح می کند که مفهوم حقوق ملل به منزلة حقی برای جنگ، در واقع به انديشه در نمی آيد، چرا که می بايست حقی باشد که نه مانند يک قانونگذار بيرونی خواهان محدودساختن آزادی فرد در خدمت قانون و منافع جمع است، بلکه از قاعدة رفتاری بر پاية خشونت در جهت تعيين آنچه که حق است حرکت می کند.  لذا به نظر کانت، اين مسأله را بايد چنين فهميد که اگر انسانهايی باشند که اينگونه فکر کنند، حقشان است که در جنگی متقابل يکديگر را نابود سازند و سر انجام در گورهای خود به «صلح جاودان» دست يابند. به همين دليل: «برای دولتها در مناسبات با يکديگر، بر اساس خرد نمی تواند راه ديگری جز اين وجود داشته باشد که از وضعيت بی قانونی که دربردارندة جنگ خالص است بيرون آيند ـ درست همانگونه که به عنوان تک تک افراد از آزادی وحشيانه (بی قانون) خود دست شستند ـ و به يک جبر عمومی قانونی و تشکيل دولتی با ملت های همواره فزاينده که در پايان همة مردم کرة زمين را در بر گيرد، تمکين نمايند.» (18).

     سومين مادة توضيحی، معطوف به  حقوق شهروندی در پهنة گيتی (حقوق جهانوندی) است. کانت تصريح می کند که هر انسانی می بايست از اين حق برخوردار باشد که در خاک کشوری بيگانه، مادامی که دست به اقدامی دشمنانه نزده است، از رفتاری دوستانه نسبت به خود برخوردار باشد. البته اين حق هر کشوری است که مانند يک ميزبان، ميهمانی را بخواهد يا نخواهد، اما هر دولتی موظف است که حتا امر نپذيرفتن ميهمان را مادامی که به معنی زوال او نباشد، غيردشمنانه تلقی کند. کانت چنين امری را شرايط امکان ايجاد رابطه ميان مردم در اقصا نقاط جهان، برای پيوندهای دوستانه و نهايتا" ايجاد مناسباتی قانونمدار در ميان آنان برای رفتن به سوی يک قانون اساسی جهانی ارزيابی می کند. چنين تلاشی، با استثمار ملتهای جهان در مغايرت کامل قرار دارد.

     بنابر ملاحظات فوق، می توان گفت که قانون اساسی جمهوريخواهانه در يک کشور، قراردادی بر مبنای فدراليته ميان دولتهای گوناگون جهان و جلوگيری از تجاوز و استثمار، برای کانت، پيش شرطهای ايجاد صلح جاودان را می سازند. رسالة از نظر حجم کوچک و از نظر غنا بزرگ کانت، طرحی برای رفتن به سوی صلح جاودان در ميان انسانهای سراسر گيتی، بر مبنای سياستی است که تحت ايدة حق قرار دارد. برای کانت حقوق انسانها در جايگاهی مقدس قرار دارد و سياست چنانکه بخواهد امر تمشيت امور را به شکل صلح آميز بر عهده داشته باشد، بايد همواره در برابر آن زانو بزند. کانت در اين رسالة خود، تلاش می کند تا تأملات مشخص سياسی را با ژرف انديشی های منظم فلسفی ـ حقوقی پيوند زند. بد نيست در پايان اين جستار، سخن فريدريش شلگل متفکر و نظريه پرداز رومانتيک آلمان را در مورد اين اثر کانت يادآور شويم: «روحی که نوشتة کانتی به سوی صلح جاودان تنفس می کند، بايد برای هر دوستدار عدالت خوشايند باشد و حتا جهان بسيار پس از ما نيز در اين تنديس، منش والای فرزانة پرافتخار را تحسين خواهد نمود». s         

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1) Kritik der reinen Vernunft, A 795-803 B 823-831.

2) Grundlegung zur Metaphysik der Sitten, Dritter Abschnitt, 446.

3) Ebd., 447.

4) Ebd., Zweiter Abschnitt, 429.

5) Ausgewählte Reflexionen aus dem Nachlass zur Anthropologie, Geschichtsphilosophie und Historiographie, in:  Schriften zur Geschichtsphilosophie, S. 218.

6) Metaphysik  der Sitten, Einleitung in die Rechtslehre (219).

7) Ebd. (229-231).

8) Ebd. (231-232).

9) Ebd. (232).

10) Ebd. Rechtslehre, § 47.

11) Über den Gemeinspruch: Das mag in der Theorie richtig sein, taugt aber nicht für die Praxis, in: Schriften zur Geschichtsphilosophie, S. 137.

12) Idee zu einer allgemeinen Geschichte in weltbürgerlicher Absicht, Fünfter Satz, , in: Schriften zur Geschichtsphilosophie, S. 27

13) Ebd. Achter Satz, S. 33

14) Zum ewigen Frieden, Ein philosophischer Entwurf, S. 13-14

15ـ نام اين رساله به آلمانی Zum ewigen Frieden است که می توان آن را به فارسی «دربارة صلح جاودان» و يا «به سوی صلح جاودان» ترجمه کرد. در مورد بار معنايی عنوان کتاب، ميان کارشناسان آثار کانت نيز اتفاق نظر وجود ندارد. برخی، از حرف اضافة zu  در عنوان آلمانی کتاب،  «درباره» را مستفاد کرده اند و برخی معتقدند که کانت تعمدا" از حروف اضافةvon  يا über که آنها نيز می توانند «درباره» را برسانند، استفاده نکرده است تا برای حرف اضافة zu  خصلتی مکانی قائل شود، پس بايد آن را حرکت «به سوی» صلح جاودان فهميد. به هر حال، دقت در جمله بنديهای کانت در اين اثر نشان می دهد که او «صلح جاودان» را به مثابه هدفی آرمانی در نظر می گيرد که جامعة بشری بايد تدريجا" به سوی آن پيش رود. در زمينة اين توضيح، از جمله نگاه کنيد به:

Matthias Lutz-Bachmann und James Bohman (Hrsg.), Frieden durch Recht, Kants Friedensidee und das Problem einer neuen Weltordnung, Suhrkamp Verlag, Frankfurt/M. 1996

16) Zum ewigen Frieden, a.a.O., S. 11-12

17) Ebd., S. 18

18) Ebd. S. 20

 

 

 

منابع مورد استفاده:

Immanuel Kant, Kritik der reinen Vernunft, Felix Meiner Verlag, Hamburg 2003.

Immanuel Kant, Kritik der praktischen Vernunft und andere kritische Schriften, Könemann Verlag, Köln 1995.

Immanuel Kant, Kritik der Urteilskraft, Felix Meiner Verlag, Hamburg 2003.

Immanuel Kant, Die Metaphysik der Sitten, Reclam Verlag, Stuttgart 1990.

Immanuel Kant, Schriften zur Geschichtsphilosophie, Reclam Verlag, Stuttgart 1985.

Immanuel Kant, Zum ewigen Frieden, Reclam Verlag, Stuttgart 2002.

Matthias Lutz-Bachmann und James Bohman (Herausgeber), Frieden durch Recht, Kants Friedensidee und das Problem einer neuen Weltordnung, Suhrkamp Verlag, Frankfurt/M. 1996.

Hans Ebelin, Kants Zuordnung von Recht und Moral, Einleitung zur Metaphysik der Sitten, in ders., Stuttgart 1990.

Curt Friedlein, Geschichte der Philosophie, Erich Schmidt Verlag, Berlin 1992.

 

كانت فيلسوف روشنگري

گردآوري و ترجمه مطالب از شهلا فريد


كتابي به نام ((اخلاق در فلسفه كانت)) نوشته راجر ساليوان توسط آقاي عزت اله فولادوند به زبان فارسي ترجمه شده و توسط انتشارات طرح نو در سال ١٣٨٠ چاپ شده است.
فولادوند در مقدمه كتاب مي گويد: ((... كانت بالاترين فرمان اخلاق را در اين مي داند كه همه آدميان را به چشم غايت بنگريم ، نه وسيله - يعني استفاده ابزاري از ديگران را در هيچ شرايطي روا نداريم چرا؟ به دليل ارزش و كرامت هر فرد انساني كه بالاتر از ملاحظه ديگران است هر انسان في نفسه غايت است و احترام او واجب. جالب تر اين ك به اعتقاد كانت ، ((هر انسان)) شامل خود شخص نيز مي شود.
- يعني حفظ حرمت و كرامت نفس بر خود شخص نيز واجب است و هيچ كس مجاز نيست براي رسيدن به هدف ، تن به پستي و چاپلوسي و دروغ گويي دهد، چون در اين صورت ، به خويشتن بي حرمتي روا داشته است. كساني مي گويند حقوق و تكاليف به نسبت اوضاع و احوال ديني و تاريخي و فرهنگي و غير آن متغير است ، پس اساس آنچه به عنوان حقوق بشر اعلام شده است و سازمان ملل متحد رعايت آن را بر همه دولت ها واجب شمرده چيست ؟ پاسخ در دو كلمه از قول كانت خلاصه مي شود:
كرامت انسان - كه اگر دنيا زير و زبر شود؟ همچنان پابرجاست.
نظام فلسفي كانت نمانيده چنان گسستي با گذشته بود كه سال ها طول كشيد تا او اجزاي آن را پرورش دهد.
كانت نه تنها متاثر از نهضت روشن انديشي بلكه خود يكي از پيشروان آن در آلمان بود. او بعدها نوشت ((اين كه كسي بياموزد بر پايه تفكر شخصي مستقلا تصميم بگيرد وصفش به مراتب دشوارتر از عمل به آن است ، زيرا بسيار آسان تر است كه كسي تنبلي پيشه كند و بگذارد ديگران به جاي او ببينند. اين كه كسي عمري وابستگي ((خام)) به مراجع را كنار بگذارد و به جاي آن روي پاي خود بايستد، نيازمند شهامت بسيار است)).
در اين كتاب مي خوانيم:
آثار سياسي كانت شباهت ها و قرابت هايي دارد با نوشته هاي گروهي از نويسندگان كه انديشه فلسفي ايشان شالوده اسناد بنيادي جمهوري آمريكاست.
قدر مشترك همه اين مردان اعتقاد به اين بود كه حكومت هاي مطلقه ، اعم از سلطنتي يا جابرانه ، بيش از حد مزاحم زندگي شهروندان مي شوند. مردم عادي در اين قبيل حكومت ها هيچ حق اظهار نظر در تعيين سرنوشت خويش ندارند، و اگر داشته باشند نيز داراي هيچ قدرتي در كنترل مقدرات خود نيستند. اين عيب نه تنها در حاكماني وجود دارد كه به هيچ روي غم مردم خويش را به دل ندارند، بلكه همچنين در حكومت هاي پدرسالاري ديده مي شود كه از سر خير خواهي ، ولي باز مستبدانه ، مي خواهد مسئول سعادت شهروندان باشند. اين گونه دولت ها به گرايش هاي طبيعي آدميان به خودپسندي و كاهلي دامن مي زنند، و از اين راه ، وابستگي و فرومايگي و چاكرمآبي را تشويق مي كنند.
نويسنده كتاب نظر كانت در باره دولت را اين طور بيان مي كند.
كانت به حكم وفاداري به سنت ليبراليسم ، وظيفه بنيادي دولت را وظيفه اي منفي مي دانست و به معناي برقرار ساختن محدوديت هاي ضروري براي حفظ و پيشبرد آزادي يكايك مردم. نظام حقوقي دولت بايد هم قدرت حكمران را محدود سازد و هم خواهش هاي سمج شهروندان را تا به استقرار شرايطي موفق شود كه مردم بتوانند مجمتعا در صلح و آرامش در كنار يكديگر زندگي كنند. از اين رو، قوانين بنيادي نظام حقوقي بايد وظايف سلبي را تعيين كنند، يعني تكاليفي كه مردم را از خلال در آزادي ساير شهروندان ممنوع سازد. (كمتر اصطلاحي در نظريه كانت - و چنان كه خواهيم ديد، در نظريه اخلاقي وي - از اهميتي بيش از ((تكليف)) برخوردار است).
مترجم كتاب در توضيح مي نويسد: ليبراليسم كلاسيك به نحوي كه اينجا تصوير شده است ، امروزه عموما ((محافظه كاري)) ناميده مي شود، در مقابل ليبراليسم ((تجديد نظر طلبانه)) كه مثلا جان استوارت ميل بدان قايل بود. نوع اخير ليبراليسم عمدتا از سياست هاي مداخله گرانه دولتي دفاع مي كند كه صنعت نوعي دولت هاي رفاه گستر امروزي (در تامين اجتماعي) است.
در اين كتاب در باره عقل عنوان زيربناي مناسبات كه كانت به آن معتقد بود آمده است:
كانت استدلال مي كرد كه بالاترين ويژگي دولت خوب ، چنان كه ارسطو نيز معتقد بود، عدالت است ، و پرواضح است كه فقط قدرت مطلق حكومت ضامن عدالت نيست. لذا كانت قائل به اين بود كه صرف نظر از اين كه مردم در اصل به چه انگيزه اي به مراجع مدني گردن نهاده باشند، توجيه نهايي براي تاسيس جامعه اي مركب از شهروندان آزاد بايد ماهيت اخلاقي داشته باشد. ولي پايه اعتقادهاي اخلاقي غالبا هنجاري هاي مختلف و متعارض ديني ـ مذهبي يا ساير هنجارهاي فرهنگي است؛ بنابراين ، چگونه ممكن است نظامي از قوانين به وجود آورد كه اخلاقا براي همه كس پذيرفتني باشد؟
كانت براي رفع اين مشكل قائل به اصلي ماقبل سياسي در قانونگذاري شد كه اساس آن فقط عقل بود، و نام آن را ((اصل عام عدالت)) گذارد. نقش اين اصل تنظيم سراسر ساختار شكلي قوانين در جامعه است. و سرانجام چون اين اصل اساس هر مجموعه اي از قوانين است كه اخلاقا پذيرفتني باشد، كانت مي گويد هر پيكر سياسي در هر نظام سياسي بايد آن را بپذيرد و محترم بشمارد. ولي اگر اين اصل بايد عموما الزام آور باشد، منشا نهايي اعتبار آن چيست ؟ مسلما كليسا نيست كه متاسفانه بسياري از اوقات جابرانه به پشتيباني وضع موجود برخاسته يا لااقل از اعتراض به آن خودداري كرده است. شاه هم نيست كه متاسفانه بسياري از اوقات مدعي اين حق الاهي شده كه سخنگوي خداوند در امور دنيايي است و از اين راه ، خواست هاي خود را پيش برده است. احساسات و منافع شخصي مردم هم نيست ، زيرا در صورت بروز تعارض ميان مردم داراي احساسات و منافع مختلف ، فقط توسل به زور مساله را فيصله مي دهد، و كانت با مسلم گرفتن خصلت بنيادين اصل مورد بحث ، و همچنين با توجه به تعهد خودش به نهضت روشن انديشي (روشنگري)، قائل به اين شد كه يگانه اساس ممكن براي اصل عام عدالت ، حجيت عقل است و بس.
به دليل كلي بودن چنين اصول ، نياز وجود دارد به وضع قوانين بيشتر و مشخص تري كه كانت آن ها را ((قوانين موضوع)) مي خواند، و فقط پس از اين كه وضع شدند قوت قانوني پيدا مي كنند و بايد مسائل مربوط به حق را مشخص تر كنند. قوانين موضوعه معين مي كنند كه در اموري كه در غير اين صورت تابع نظم و قاعده نخواهند بود، مثلا قواعد عبور و مرور در راه ها يا طريقه تحصيل و انتقال اموال ، نبايد با اصل عام عدالت در تعارض بيايند. چون دولت ، هم محق و هم مكلف به وضع چنين قوانين است ، اطاعت از آن ها بايد تكليف شهروندي و از نظر اخلاق ، همچنين وظيفه اي اخلاقي به شمار آيد.
كانت به اختيار و مسئوليت عمل كردن برطبق اصل عام عدالت ، در انسان نام ((خودآييني)) مي دهد. مطابق نظريه سياسي ليبرال كانت ، آنچه به فرد در برابر قدرت دولت اقتدار و پايگاه اخلاقي مي دهد، همين خودآييني است.
دولت ليبرال براي عادل بودن ، بايد همچنين تساوي طلب باشد و همه كس را داراي منزلت اخلاقي واحد بداند. همه را داراي توان خودآييني دانستن بدين معناست كه قوانين بنيادي دولت بايد متساوي شامل همه كس شود، و هيچ استثنايي به نفع ثروتمندان يا قدرتمندان يا صاحبان استعداد يا تحصيلات گذاشته نشود. نبايد هيچ طبقه داراي امتيازات قانوني ويژه وجود داشته باشد، يا از بعضي منافع خاص حمايت شود.
اصل برابري همچنين مستلزم اصل عموميت است. دولت ليبرال ((عام نگر است ، زيرا به يگانگي اخلاقي نوع بشر اعتقاد دارد و براي هم گروهي هاي تاريخي و تشكل هاي فرهنگي مشخص (تنها) اهميت ثانوي قائل است)).
اين ويژگي مستقيما با يكي از عقايد مردم پسند امروزي متناقض است كه ، برطبق آن ، چندگانگي فرهنگي بنيادي تر از يگانگي اخلاقي كل جامعه است.
در فلسفه سياسي كانت به ايده جامعه ملل بر اساس صلح جهاني برمي خوريم.
نويسنده مي نويسد:
فلسفه سياسي كانت محدود به بحث در باره امور داخلي فرد فرد دولت ها نبود، زيرا او عقيده داشت كه شرط تحقق بالاترين خير سياسي ، صلح جهاني است كه توافق هاي عادلانه ميان دولت ها آن را تامين كند. او در معروفترين رساله سياسي خويش ، صلح جاويد، دولت ها را ((اشخاص اخلاقي)) معرفي مي كند داراي همان وظايف ساير اشخاص نسبت به يكديگر، دولت ها نيز مانند افرادي كه جدا از وضع قانونمند زندگي مي كنند، بدوا در يك وضع طبيعي بين المللي بي قانون به سر مي برند و همواره با يكديگر در جنگند يا پيوسته مشغول آماده شدن براي جنگ. آن ها نيز مخالف واگذاري قدرت و اختيار خويش به واحدهاي سياسي ديگرند و در برابر فكر مقاومت مي ورزند.
او معتقد بود كه همان نفع شخصي كه افراد را از وضع طبيعي به جامعه قانونمند رانده است ، ملت ها را نيز به سوي فدراسيوني بين المللي يا نوعي جامعه ملل به صورت قسمي جمهوري جهاني مركب از قدرت هاي داراي حق حاكميت سوق خواهد داد. همينكه چنين وضعي دستياب شود، وابستيگي اقتصادي متقابل ، دولت ها را در آن وضع نگاه خواهد داشت ، و همان تمايل ضد اجتماعي سابق در افراد، و تمايل ناسيوناليستي كنوني در دولت ها په پيشي گرفتن از ديگران ، كشورها را وادار خواهد كرد به آموزش و پرورش شهروندان خود بپردازند تا هر كشور بتواند به نحو موثرتر با ساير كشورها رقابت كند.
ليبراليسم سياسي او بن مايه هاي نظري اخلاقي وي را در خود جمع مي كند.
رابطه اخلاق اجتماعي و خصوصي
بررسي نظريه سياسي كانت ما را با اصل عام عدالت ، يعني اساس هم گروهي عادلانه مدني ، آشنا كرد. اصل مذكور اگر به صورتي بيان شود كه كانت در بنيادها نام آن را امر مطلق مي گذارد، همچنين هنجار بنيادي اخلاق در زندگي شخصي و خصوصي فرد است - به معناي اين كه شخص در تنهايي يا با ديگران يا براي ديگران ، در خلوت خانه يا گروه هاي خصوصي ، چه مي كند.
مثلا روا نيست كه در زندگي اجتماعي يا خصوصي احترامي را كه بايد به ديگران بگذاريم ، نقض كنيم. بنابراين ، نمي توان گفت مفهومي از ((اخلاق خصوصي)) وجود دارد كه به اخلاق اجتماعي مي گويد يا جاي تو يا جاي من. در واقع بايد گفت تصميم به خارج ساختن تمايلات شخصي از شمول اخلاق اجتماعي و حاكم كردن بي منازع آنها در زندگي خصوصي ، شخص را اخلاقا سزاوار نكوهش مي كند. در دايره نظريه كانت ، اخلاق خصوصي به معناي خودمحوري ضد اجتماعي و خودپسندانه ، و مساوي با تصميم به زندگي در وضع طبيعي اخلاقي است ، يعني بي قانون و بيرون از قيود و محدوديت هاي اخلاقي زيستن.
چون اساس جنبه هاي اجتماعي و خصوصي زندگي انسان هر دو بر اصل عام عدالت است ، كانت معتقد است كه آن ها را گرچه بايد از هم تشخيص دهيم ، ولي نبايد از يكديگر جدا كنيم. او اعتقاد راسخ داشت كه اخلاق شخصي ممكن نيست وجود داشته باشد و به شكوفايي برسد مگر در متن جامعه مدني.
مرجع كشوري مي تواند در اجراي قوانين خود دست به قوه قهريه ببرد، اما نمي تواند در مورد دلايل و مقاصدي كه شهروندان ممكن است براي اطاعت از قوانين دارند قانون وضع كنند و به مرحله اجرا بگذارد. ممكن است في المثل شهروندان را از هتك حرمت ديگران باز دارد، اما نمي تواند اصرار بورزد كه به دليل احترام به ديگران از اين كار خودداري ورزند. (اين همان حقيقت محدود در اين گفته است كه اخلاق با قانون گذاري درست نمي شود). به اين جهت ، براي الزام مردم به انجام تكاليف مدني رسما به انگيزه هاي اخلاقي استناد نمي شود، بلكه اساس فقط مجازات است كه حتي اشخاص فاقد منش اخلاقي قوي مي خواهند از آن بپرهيزند و اين خود انگيزه اي مبتني بر مصلحت بيني و دورانديشي است.

مصاحبه هفته نامه آلماني اشپيگل با مانفرد گاير كانت شناس آلماني

گاير در هامبورگ زندگي مي كند و در دانشگاه هاي مختلف آلمان تدريس مي كند.

س - آقاي گاير، شما سال هاي زيادي در باره كانت تحقيق كرده ايد. بر شما چه تاثيري داشت.
ج - هر چه بيشتر از كانت خواندم و بعدتر هر چه بيشتر او را فهميدم ، بيشتر از او ياد گرفتم.
او به من كمك كرد فكري آزاد داشته باشم ، با اخلاق و بي خدا.
س - كانت كمتر مسافرت كرد و هميشه در يك دانشگاه تدريس مي كرد. زندگي او برخلاف ايده ال امروزي كه خود را از طريق تجارب متنوع تحقق مي بخشد، بود، آيا كانت انسان خوشبختي نبود؟
ج - نه. من فكر مي كنم او زندگي عميق و خوشبختي داشته است. ماجراهاي بزرگ در مغز او روي مي داد. او با تصورات خود از فضاي بيكران كهشكان ها تا دل مذاب خورشيد سفر كرد. او يك خواننده علاقمند ادبيات مربوط به سفرها بود.
س - هيچكدام از بيوگرافي هاي كانت و همچنين آن چيزي كه شما نوشتيد، چيز زيادي در مورد رابطه او با زنان نمي گويند. آيا او يك هموسكسوئل بود.
ج - نه اين طور نيست ، گرچه روايتي از رابطه نزديك كانت با مرد جواني وجود دارد. اما كانت دو بار خواست ازدواج كند. او يك بار گفت ، آن وقت كه من به زن ها احتياج داشتم ، نتوانستم دست يابم. آن وقت كه مي توانستم ، به زنان احتياج نداشتم.
س - اخلاق جنسي براي كانت اخلاق گرا خيلي مهم نبود.
ج - كانت از همه مي خواست ، هميشه از خود بپرسند، چقدر آزادي آن ها مي تواند گسترده شود بدون آن كه به ديگران ضرر بزند.
س - يورگن هابرماس و همكار فرانسوي او ژاك دريدا بعد از جنگ عراق ، در دفاع از ((هسته اروپايي)) متكي به خود در مقابل آمريكا به پروژه كانتي حقوقي كردن روابط بين المللي را مطرح مي كنند. شما چه فكر مي كنيد؟
ج - من چنين تقسيم بندي را بين اروپاي پير و كانت و آمريكايي كه نمايندگي حقوق قدرتمندان را مي كند نادرست مي دانم.
كانت از اعلاميه استقلال آمريكا در زمينه حقوق بشر، متاثر شد. سياست بوش ربطي به آمريكا ندارد.
س - اگر ساده بگوييم نيچه توسط نازي ها و ماركس شاگرد هگل توسط كمونيست ها به ويراني كشيده شد. آيا كانت تنها فيلسوفي ايده آليست آلماني نيست كه در قرن ١٩ و ٢٠ از زيان بركنار ماند؟
ج - دقيقا، كانت امروزه بزرگترين نماد فلسفه مدرن است. حتي دريدا نيز اخيرا بيشتر به كانت فيلسوف و متفكر آزادانديشي كه تفكرات خود را در مورد زندگي صلح آميز عمومي عرضه مي كند تاسي مي جويد تا به هايدگر. متفكران بعد از كانت خودشان را به دليل يكسويه نگرانه بودنشان تباه كردند. هگل به خاطر گرفتارشدن در دور تسلسل ديالكتيك به دنبال روح مطلق مي رود و ماركس در بهشت كمونيستي فرو مي رود و نيچه را بيهودگي به پوچي مي كشاند. پس از همه اينها كانت ، نقادي كه ارزش والا و ويژه اي براي عقل قائل است ، از نو كشف مي شود.
س- آيا صلح جاوداني براي كانت پايان محتوم تاريخ است ؟
ج ـ نه ، ((به سوي صلح جاوداني)) براي او تيتر طنز آميزي بود. او اين نوشته را بر روي تابلوي يك مسافرخانه كه در عين حال گورستاني را نشان مي داد، مي بيند. هدف نمي تواند آن چيز باشد كه به ضرورت تاريخ به آن مي توان رسيد. در درازمدت و به تدريج مي شود انتظار داشت كه به صلح نزديك شد. ولي پيش شرط آن كاربرد آزاد و همگاني عقل تك تك انسانهاست كه خود تضمين شده نيست. كانت در عين حال آن انسان سودايي بود كه دو سر رابطه بين نياز به آزادي در انسان را از سويي و ((شرارت كودكي و عادت به ويرانگري)) را از ديگر سو در او مي ديد.
س - آيا فلسفه آزادي كانت به دليل تحقيقات مغز و ژنتيك امروزه بي ارزش شده است ؟
ج ـ كانت خودش مي گويد كه آزادي بطور تجربي قابل اثبات نيست اما همان كه ما زيست ماشيني برنامه ريزي شده را بطوري كه مسئوليتي براي خود قائل نباشيم رد مي كنيم و هم اينكه اصولا دانشمندان علوم در جستجوي آزاد ي هستند و در باره آن به جدل مي پردازند، وجود آن را نشان مي دهد.
س - كتاب آينده شما در باره كدام فيلسوف است ؟
ج - در باره هايدگر، در باره هايدگر نقل مي كنند كه او گفته است هرچه كانت را بيشتر مي فهمم ، بيشتر دوستش دارم. من سعي مي كنم هايدگر را بهتر بفهمم بدون آنكه او را بيشتر دوست بدارم.

زندگي كانت

امانوئل كانت دويست سال پيش درگذشت

كانت يكي از پرنفوذترين فيلسوفان دوران ((جديد)) است. او در تفكر انسان در باره خدا، دنيا و انسان انقلابي ايجاد كرد.
امانوئل كانت در ٢٢ آوريل ١٧٢٤ در كونيگزبرگ در پروس شرقي متولد شد. پدر او يك صنعت گر خرد بود و او در مدرسه اي با تعاليم سخت مذهبي كه حداقل مرجعيت را براي كليسا قايل بود، علم آموخت و سپس به دانشگاه كونيگزبرگ رفت.
فردريك كبير پادشاه وقت ، پروس را به اردوگاه نظامي پهناوري مبدل ساخته بود و با تصرف اراضي مجاور، پروس را به حدي از وسعت رسانيد كه امروز وي را پدر بنيان گذار آلمان كنوني مي دانند.
كانت از سال ١٧٤٨ پس از مرگ پدر، به عنوان معلم خانگي در شهرهاي كوچك پروس شرقي آغاز به كار كرد.
در سال ١٧٥٥ اولين كتاب كانت به نام تاريخ طبيعي عمومي به چاپ رسيد و كانت به عنوان مدرس در دانشگاه آغاز به كار كرد.
در سال ١٧٦٢ از ژان ژاك روسو در كتاب ((اميل)) در باره تعليم و تربيت و كتاب ((قرارداد اجتماعي)) به چاپ رسيد. در سال ١٧٧٠ كانت به عنوان پرفسور منطق و متافيزيك در دانشگاه آغاز به كار كرد. او از اين سال كار به روي كتاب ((سنجش خردناب)) و با ترجمه ديگر آن ((نقد عقل محض)) را ترجمه كرد.
١٧٨١ - كتاب ((سنجش خردناب)) به چاپ رسيد و مورد توجه اهل علم قرار گرفت.
از دسامبر ١٧٨٤ كانت با سلسله مطالبي تحت عنوان روشنگري چيست در مجله ماهانه برلين بحث عميقي را در اين زمينه آغاز كرد. در سال ١٧٨٨ كتاب نقد عقل عملي را به چاپ مي رساند.
در سال ١٧٨٩ انقلاب فرانسه به وقوع مي پيوندد و كانت اين سقوط را به فال نيك مي گيرد و پيش از همه به خاطر پايان عصر تسلط باورهاي مذهبي در سال ١٧٩٥ در اثر خود به نام صلح جاويد، كانت انديشه جهان وندي انسان روشنگر را بيان مي كند.
كانت در ١٢ فوريه ١٨٥٤ پس از بيماري شبه آلزهايمر درگذشت. او در اثر اين بيماري نزديك ترين بستگانش را نيز نمي شناخت.
كانت به دليل آرمان هاي سياسي اش مانند برابري همه كس در برابر قانون و اعتقاد به جايگاه شريف صلح عادلانه بين المللي و هواداري و دفاع از آن آرمان ها حتي تحت حكومت سلطنتي مطلقه و نظامي ، محبوبيت گسترده داشت و انبوه هم ميهنانش براي بزرگداشت وي به تشييع و ترحيمش رفتند.

 

 

 

 

 از نيچه تا مكتب فرانكفورت

خردگريزي

 

دفاع از «عقلانيت» به هر قيمت كاري خطرناك و ضد حيات است.

نيچه

اكثر پژوهشگران نيچه را بحث برانگيزترين و تأثيرگذارترين فيلسوف معاصر دانسته اند. اگر چه نيچه پايه گذار شيوه اي در فلسفه ورزي شد كه شايد بتوان بر آن نام تفكر غيرسامانمند (غيرسيستماتيك) گذارد؛ اما رهيافت خردگريز و انتقادي وي به دستاوردهاي فلسفي زمانه اش، راه را بر تفكرات بعدي گشود.
مطلبي كه از پي مي آيد، بخشي از پيش گفتار مترجم كتاب «مكتب فرانكفورت و نيچه» نوشته هانس گئورگ گادامر است. گادامر در اين كتاب بر تأثير آراي خردگريز و انتقادي نيچه بر پايه گذاران مكتب فرانكفورت اشاره مي كند. اين كتاب توسط دكتر حامد فولادوند از نيچه پژوهان ايراني به فارسي ترجمه شده است

اكثر انديشمندان مكتب فرانكفورت تحت تأثير افكار نيچه قرار گرفته اند، بويژه نسل اول، يعني هوركهايمر، آدرنو و ماركوزه. آنها در مسأله نقد خرد از نيچه الهام مي  گيرند و به همين دليل لازم است موضع نيچه را نسبت به خرد بازبيني كنيم تا ارتباط نيچه با خرد و نيز با خرد دوران روشنگري مشخص گردد. خواننده بايد توجه داشته باشد كه نقد خرد موجب «خردستيزي» و نفي خرد نيست. نيچه و مكتب فرانكفورت خرد را لازمه حيات بشر مي دانند و مانند كانت خردورز هستند. آنان مي كوشند كاركرد انديشه انسان را درست ارزيابي كنند و عقل و عقلانيت را مطلق نكنند؛ يعني «ديدگاه انتقادي» خود را نسبت به پديده ها و مسائل از دست ندهند. مي توان گفت كه آنان «خردگريز» هستند، زيرا از خردزدگي يا كيش خرد دوري مي جويند تا از سلطه ايدئولوژيك ذهنيات يا مفاهيم (ذهن بافي، سفسطه) در امان باشند. لوكر بوزيه،  بنيانگذار معماري مدرن، از مريدان نيچه بود. او مي نويسد: «متعصبان منطق مانند زنبور غيرقابل تحمل اند» .


نيچه و خرد


گفتيم كه نقد خرد، نفي خرد نيست. نيچه اهل انديشه ورزي است، اما از آدم خرد شيفته و خردزده گريزان است. مارتين هيدگر به برداشت انتقادي او از عقلانيت دقت كرده و نيچه را خردستيز نمي داند.
نقد نيچه به خرد شكل هاي مختلفي به خود مي گيرد و مي توان آنها را دسته بندي كرد، همان طور كه ياسپرس بررسي و ترسيم كرده است.
نكته اول- نيچه انديشه و فكر را براي مهار زندگي و شناخت حيات لازم و مفيد مي داند، يعني او بر اين باور است كه ذهن و خرد آدمي اساساً وسيله اي است در خدمت حفظ و شكوفايي حيات و بافت و نقش معرفتي آن بيش از اين نيست. در واقع عقل و به طور كلي انديشه انسان قادر نيست هستي و شدن را بفهمد. اگر بخواهيم به زبان حافظ سخن بگوييم انسان قادر نيست «رازدهر» را كشف كند. عقل و ذهن بسياري از چيزها را درك مي كنند، اما همه داده هاي نهفته در جهان براي عقل انسان دست يافتني نيست. نيچه در اكثر نوشته هاي خود بر مرزها و محدوديت هاي خرد انسان تكيه مي كند.
نكته دوم- به عقيده نيچه خرد مي تواند در زندگي انسان خطرناك و مضر نيز باشد، يعني انسان كنوني در اشتباه است اگر فكر كند كه خرد پاسخ همه چيز را مي دهد در واقع ما شاهد دستاوردهاي علمي خطرناكي كه انسان قرن بيستم با عقل خود به دست آورده مي باشيم. در مورد كاركرد منفي عقل، نيچه مي گويد: «اگر عملكرد بشر تنها بر پايه خرد و عقلانيت بود انسان مدت ها پيش از بين رفته بود» .
نكته سوم- برخلاف متفكراني كه مدعي هستند جهان بر خرد استوار است نيچه مي  گويد تنها عنصر عقلاني كه در جهان مي شناسيم همين «رشته عقل» بشر است و بس. براي نيچه روند ناموزون جهان بر عقل و عقلانيت استوار نيست و عقل ناچيز آدمي قادر نيست عظمت كيهان را بشناسد. نيچه بيشتر به وضع نابسامان و پريشان گيتي توجه دارد و مانند هراكليت گردش آن را بر جنگ و تضاد نيروهاي هستي بنا مي كند. يعني اساس حيات دنيا بر جدال و آشفتگي قرار دارد و خرد آدمي تنها «چاشني» و «رشته» نازكي است. از ديد نيچه وجود خرد و منطق در جهان امري اتفاقي و نادر تلقي مي شود، زيرا او شاهد «بي خردي» انسان و جهانش مي باشد، به خصوص كه از نظر نيچه هنوز انسان «زيادي انساني» و ناآگاه است.
نكته چهارم- بدون شك، نيچه مورخ، آگاه از نابخردي هاي بشر و مخالف خوش باوري منطق گرايان است: آنان خيال مي كنند منطق مي تواند مشكل گشاي تمام مسايل انسان باشد، زيرا «منطق زده ها» فكر مي كنند منطق آنان معيار مطلق همه چيز است و در واقع اينان از خرد و منطق ناچيز خود خدايي ساخته اند، خداي جديدي كه به پرستش آن مي پردازند. نيچه بر اين باور است كه چنين برداشتي، ايدئولوژيك و كوركورانه است زيرا كه اين منطق زده ها براي خود كيش جديدي درست كرده اند.
نكاتي كه مطرح كرديم نشان مي دهد كه نيچه خرد را لازمه  زندگي و ابزار بسيار مفيد و مؤثري براي مهار جهان و سرنوشت انسان مي داند، ولي او توصيه مي كند كه انسان شيفته و دلباخته عقل و خرد نشود. انسان از طريق خرد و عقل مي تواند زندگي روزمره و سرنوشت خود را مهار كند و در نتيجه به نقش خرد نبايد كم بها داد.
انسان با همين عقل و خرد كوچك خود تلاش مي كند كه محيط و زندگي خود را بشناسد و مهار كند و از طريق عقل تصويري ترسيم كند كه اساساً حقيقي نيست. با همين شناخت نسبي و غيرحقيقي انسان مي تواند زندگي خود را پيش برد.
نيچه براين باور است كه اين «منطق ذهني» با خود واقعيت فاصله دارد و اساساً نوعي تخيل، تخمين و اشتباه است، ولي با همين زبان نارسا و دور از حقيقت به خواسته ها و احتياجات عيني روزمره خود پاسخ مي دهد و زندگي خويش را مي سازد. بنابر اين ما انسان ها با ترسيم و تعبير غلط از جهان و زندگي مي توانيم زندگي مان را پيش ببريم يا حداقل حفظ كنيم.
بنابر اين ديدگاه، انسان سعي مي كند كه نيروها و پديده هاي جهان را بشناسد و آنها را تا حدودي درك كند، اما هرگز اين شناخت نمي تواند درست و كامل باشد.
هر اندازه پيوند انسان با حيات و غريزه هاي او بيشتر شود و گسترش يابد مهار كردن و شناخت او غني و قوي تر خواهد شد. هر چه پيوند بين چيزي كه ما آن را «عقل» مي ناميم و چيزي كه «دل» ناميده مي شود محكم تر باشد، انسان شكوفاتر و شناخت او بيشتر مي شود. نيچه مي گويد: انسان متجدد يا انساني كه گرفتار «نيست پنداري» مي شود انساني است كه خردش از حيات و در واقع از دل جدا شده. براي اين كه بتوانيم بهتر اين وضع «خرد گريز» نيچه را بشناسيم به چند فيلسوف و انديشمند اشاره خواهيم كرد: سقراط، دكارت و كانت.


نيچه و سقراط


مي دانيم كه نيچه احساس متضادي به اين انديشمند دارد. سقراط را ستايش مي كند و هم تند به او مي تازد. از نظر نيچه سقراط نماد خردشيفتگي و مظهر عرفان ستيزي است. او به اين شخص «متفاوت» هم ارج مي نهد و هم به او سخت مي تازد. نيچه مي گويد كه اين جدل باز ماهر پيوند ميان غريزه و عقل، حيات و منطق، دل و خرد را از بين برده است و استبداد خرد را حاكم كرده است. سقراط براي جوانان آتن انسان تئوريك را الگو قرار مي دهد، يعني انساني كه تنها اهل عقل و منطق و استدلال است. آري، سقراط حكيم ، هنر، شعر و موسيقي را عملاً نفي مي كند.
نيچه با چنين جهان بيني خردزده اي شديداً مخالف است، زيرا انسان سقراطي مي كوشد حد و حدودي ذهني و منطقي براي حيات و نيروهاي آفرينش تعيين و تحميل كند. در واقع، غريزه زدايي در بينش سقراط موجب گسست خرد و دل گرديده و «نيست پنداري» را در يونان باستان گسترش داده است. از ديدگاه نيچه خرد شيفتگي سقراطي نقطه عطفي در تاريخ فلسفه به شمار مي آيد و به نوعي وارونه كردن ارزش ها با سقراط آغاز مي شود. سقراط با زيركي و جذابيت انديشه را به طرف منطق و ديالكتيك خشك سوق داده و نيچه كه از ديالكتيك مي گريزد اين روند را منفي و انحطاطي مي داند. به طور اجمال موضع نيچه نسبت به سقراط همين است و مي بينيم كه سقراط منطق گرا و عرفان ستيز به لحاظي در برابر نيچه خردگريز ايستاده است.

به عقيده نيچه خرد مي تواند در زندگي انسان خطرناك و مضر نيز باشد، يعني انسان كنوني در اشتباه است اگر فكر كند كه خرد پاسخ همه چيز را مي دهد. در واقع ما شاهد دستاوردهاي علمي خطرناكي كه انسان قرن بيستم با عقل خود به دست آورده مي باشيم. در مورد كاركرد منفي عقل، نيچه مي گويد: «اگر عملكرد بشر تنها بر پايه خرد و عقلانيت بود انسان مدت ها پيش از بين رفته بود»

نيچه و دكارت

به طور كلي نيچه از منطق محوري دكارت گريزان است. او در آثارش اشاره هاي گوناگوني به پدر مكتب اصالت خرد و پدر بزرگ انقلاب فرانسه مي كند.
شايان ذكر است كه خرد محوري آرمان هاي انقلاب فرانسه (
۱۷۹۳-۱۷۸۹) باعث شد كه دكارت را پدر بزرگ انقلاب فرانسه بنامند. در آن دوران مراسم پرستش و كيش الهه خرد شكل مي گيرد. مردم در آن مراسم با اشتياق و هيجان جمع مي شدند و به جاي خداي مسيحيت الهه خرد را مي پرستيدند! نيچه در آثارش چندين بار به دكارت اشاره مي كند. گاهي از سطحي بودن يا ساده لوحي دكارت سخن مي گويد و يا به همان گويي او اشاره دارد. او به ندرت از دكارت تعريف مي كند، مگر به عنوان روش شناسي بزرگ و متفكري بي باك.
نيچه در حكمت شادان، خرد محوري دكارت را عملاً واژگون مي كند. در واقع «فرضيه» مشهور لاتين دكارت را به صورت وارونه نقل مي كند، يعني در برابر جمله مشهور دكارت كه مي گويد: «من مي انديشم، پس هستم» نيچه پاسخ مي دهد: «من هستم، پس مي انديشم» . در اين گفتارمي بينيم كه نگرش هاي نيچه و دكارت نسبت به عقل و هستي كاملاً متفاوت مي باشد. براي نيچه خرد تنها انعكاسي از هستي است و عاقل مركز ثقل عالم نيست. در ضمن در نوشته هاي نيچه ملاحظه مي شود كه او مواضع ضد دكارتي پاسكال و لايب نيتس را تأييد مي كند و به خصوص به پاسكال ارجاع مي كند. با اين كه نيچه از لحاظ جهان بيني كاملاً با اين «مسيحي مؤمن» اختلاف نظر دارد، اما علاقه خاصي به او دارد. پاسكال مريد «منطق دل» است و مسيحيت را عقلاني كرده و نيچه براي پاسكال بيش از دكارت احترام قائل است. در مورد لايب نيتس هم به همين منوال، نيچه ژرف نگري آلماني او را به ظاهربيني دكارت ترجيح مي دهد.
شايد بتوان گفت كه نيچه اساساً با ثنويت گرايي دكارت كه خرد و جسم را در برابر هم قرار مي دهد و غريزه ها، عواطف و تن و نفس را تحقير يا نفي مي كند، مخالف است. زيرا از نظر نيچه انكار تن و نفس و بزرگ و مهم كردن عقل و روح انسان همان زهدمآبي و حيات زدايي است كه مسيحيت قرن ها انجام داده است. در واقع نيچه عملكرد دكارت را در مسير مسيحيت قرار مي  دهد و همراهي او را با كليسا برجسته مي كند. چيزي كه در ديدگاه دكارت نيچه را نيز آ زرده مي كند (علاوه بر اين ثنويت و دواليسم متافيزيكي كه گفتيم) وجود نوعي يقين خواهي و نياز به قطعيت است. اين يقين خواهي افراطي دكارت نيچه را ناراحت مي كند، زيرا دكارت كه خودش مروج شك روشي و مبلغ چنين بينش پيشتازي است، اين چنين نيازمند اطمينان و يقين شده است! در واقع دكارت گرفتار سراب هاي فكري و خردزدگي مي باشد و نيچه اين خردزدگي دكارت را نمي پذيرد و مي نويسد: «حتي عاقل ترين آدم نيازمند است كه گاهي به طبيعت بازگردد، يعني رابطه غيرعقلاني بنيادي خود را با تمام چيزها لحاظ كند.» مي بينيم كه اين برداشت نيچه با عقل محوري دكارت متفاوت است. بايد يادآور شوم كه در مورد دكارت مواضع نيچه با اسپينوزا (فيلسوف به لحاظي نورواقي) همخواني دارد. اسپينوزا اهل شور و شادي است و برخلاف دكارت او به اهميت جسم و تن و نفس توجه مي كند و مي توان گفت كه تا حدودي موضع نيچه منطبق با برداشت هاي ضددكارتي در اسپينوزاست.


نيچه و كانت


نيچه از اهميت انقلاب كپرنيكي كانت آگاه است و به قول مفسران نيچه، جياني واتيمو و ژيل دلوز، او خود را به لحاظي كانتي مي پندارد، يعني نيچه يك احساس خويشاوندي با كانت دارد. در نوشته هاي نيچه گاهي از نبوغ و زيركي شيطنت آميز و گاهي از حماقت و محافظه كاري كانت صحبت مي شود.
نيچه، كانت را در بعضي از نوشته هايش روانكاوي ميانمايه يا «مسيحي خائن» مي خواند. البته خواننده بايد توجه كند كه اصولاً (چه در مورد كانت و چه در مورد اشخاص و مسائل ديگر) در نوشته هاي نيچه يك حالت مشاجره قلمي با لحن تند به چشم مي خورد. اين جنبه افراطي جدلي و قلمي كه گاهي در بيانات نيچه مشاهده مي شود نبايد خواننده را تحت تأثير قرار دهد، زيرا برداشت نامناسبي از نگرش هاي نيچه خواهد كرد. به طور اجمال مي توان گفت كه نيچه با انديشه انتقادي كانت همراهي مي كند، ولي زماني كه مشاهده مي كند كانت برده خرد يا بنده اخلاق و دين حاكم مي شود، سخت به كانت مي تازد. شناخت نيچه از كانت بيشتر از طريق شوپنهاور صورت گرفته، ولي اين باعث نمي شود كه ما ارزش گفتار نيچه را ناديده بگيريم و بگوييم كه نوشته ها و داده هايي كه نيچه در اختيار داشته بيشتر دست دوم بوده است.
ژيل دلوز بر اين باور است كه قرائت غيرمستقيم كانت، نقد نيچه را كم بها نمي كند، زيرا اصل بصيرت فلسفي است، نه دانش فلسفي.


ادامه دارد

 

 

 

 

 

برنشتاین و سوسیال دموکراسی

مبارزان راه سوسياليسم، نخست بايد خود را مجهز به سلاح اخلاقيات كنند و نمونه باشند تا مردم حرف و عمل آنان را بپذيرند و حمايتشان كنند.

 

  

 

« برنشتاين » صاحب فرضيه تعديل ماركسيسم ،و تاکيد بر پياده کردن تدريجي و مرحله به مرحله سوسياليسم 

ادوارد برنشتاين Eduard Bernstein صاحب فرضيه تعديل ماركسيسم 18 دسامبر سال 1932 در 82 سالگي در گذشت . كمونيستها تا زمان فروپاشي شوروي برنشتاين را يك تجديد نظر طلب مي خواندند كه اينك راه او را در پيش گرفته اند.
برنشتاين، يك روزنامه نگار آلماني، نخست از پيروان سرسخت ماركسيسم (سوسياليسم علمي) بود و آن را تنها راه نجات بشر از بدبختي، غم، جنگ و تباهي مي دانست و با اين افكار چون نتوانست در آلمان به كار روزنامه نگاري ادامه دهد به انگلستان رفت و در آنجا به مدت 21 سال به انتشار روزنامه پرداخت. با توجه به روانشناسي بشر، برنشتاين بعداً پاره اي از اصول ماركسيسم را غير عملي ديد و به نشر نظرات خود در روزنامه سوسيال دمكرات
Der Sozial Demokrat دست زد.
يكي از موارد اختلاف نظر برنشتاين با ماركسيسم اين بود كه عقيده داشت طبقه متوسط جامعه نبايد از ميان برداشته شود؛ همين نتيجه اي كه چين در تجريه اي كه از سال 1982 آغاز كرده به آن رسيده و بسياري از احزاب كمونيست ديگر هم به آن گردن نهاده، و پذيرفته اند كه ساختن بناي سوسياليسم بايد تدريجي، و شروع آن از سوسيال دمكراسي باشد.
مورد اختلاف ديگر اين بود كه برنشتاين باور نداشت كه كاپيتاليسم با تضادهاي داخلي اش از درون متلاشي شود. طبق فرضيه برنشتاين، طبقه زحمتكش يك جامعه بايد نخست روشن شود، رشد كند و به تدريج به صورت يك وزنه سياسي در آيد و از راههاي دمكراتيك به قدرت (حكومت) برسد و يا اين كه سهم چشمگيري از آن را به دست آورد و از اين جايگاه به تضعيف بنيادهاي كاپيتاليستي بپردازد. آنگاه با سوسيال دمكراسي آغاز و سپس، مرحله به مرحله، سوسياليسم را جايگزين آن سازد و در جريان عبور از مراحل بايد مراقب فرصت طلبان باشد كه خود را داخل نكنند كه ورود آنان، تكامل را از مسير خود منحرف و با شكست رو به رو خواهد ساخت (دهها سال بعد، شكست سوسياليسم در شوروي و اروپاي شرقي درستي اخطار برنشتاين را كه همانا برحذر بودن از فرصت طلبان است ثابت كرد). يكي از مثالهاي او از اين قرار است كه شكارچي ماهر، نخست شكار خود را خسته مي كند و از پاي در آوردن شكار خسته كار بسيار آساني است، ولي بايد توجه داشت كه در اين شرايط هم هر فرد و گروهي مي خواهد آن را شكار كند. بايد مراقب فرصت طلبان بود.
وي مي گويد كه تنها، با ورود طبقه كارگر به پايگاههاي قدرت نمي توان زيربناي كاپيتاليسم را ويران ساخت به گونه اي كه قابل مرمت كردن نباشد؛ بايد همزمان كارهاي بد و خصلت هاي سوء كاپيتاليسم را براي مردمي كه هنوز روشن نيستند افشاء كرد تا ريشه كني كاپيتاليسم در ذهن آحاد مردم نقش بندد و براي رسيدن به اين هدف به ياري روشنفکران نياز است. بنابر اين، در بطن مبارزه نياز به يك طبقه روشنگر است از جمله اهل جرايد، كتاب نويسان مخصوصا داستان نويسان كه حرفهايشان در مغز عوام الناس فرو مي رود، اصحاب نمايش (تئاتر و سينما).
وي نقش روشنفكران (نويسنده، روزنامه نگار، هنرمند و مدرس) در ويران ساختن بناي كاپيتاليسم و استثمار و هر گونه بنياد ارتكاب ظلم را با انعكاس زشتي هاي آنها بيش از هر عامل ديگر دانسته و گفته است كه تخريب آن بنيادها با قلم، بيان و هنر به گونه اي است كه مرمت پذير نخواهند بود، زيرا كه نوشته و بيان در اذهان افراد نقش مي بندد و آنان را به صورت دشمن آشتي ناپذير استثمارگران و ستمگران در مي آورد. بزعم برنشتاين، يك كتاب داستان؛ يك مقاله مستدل؛ يا يك نمايش، يك تصوير و حتي يك قطعه شعر و يك كاريكاتور مي تواند جامعه اي را منقلب و آماده پذيرفتن هر تغيير و انجام هر اقدام كند.
برنشتاين در توضيح اين نظر يه خود گويد: تا طبقه زحمتکش که نگران تامين معاش روزانه است، متوجه آينده و احقاق خود نشود و به مجالس و به دنياي قلم و تريبون راه نيابد نمي توان به پيروزي اميدوار بود. با طبقه متوسط كه از نظر شمار برتر از طبقه بالا ست و كارايي زياد دارد نبايد در افتاد كه بدون کمک اين طبقه، پيروزي زحمتکشان و اشتثمار شوندگان غير ممكن خواهد شد، زيرا كه طبقه بالا نيروي بازدارنده زحمتکشان را از طبقه متوسط به دست مي آورد و بدون داشتن چنين عاملي نمي تواند به سلطه خود ادامه دهد(بر خر مراد سوار باشد). به عبارت ديگر طبقه بالا كه پاسدار كاپيتاليسم است با اسب طبقه متوسط مي تازد. بنا براين، تا طبقه متوسط كه از دو طبقه ديگر دانش، مهارت و كارايي بيشتري دارد و کارگزار طبقه اول است مطمئن نشود كه با فرو پاشي كاپيتاليسم منافع خود را از دست نخواهد داد دشوار است که تمام عيار در خدمت زحمتکشان قرار گيرد. پس، يک طالب سوسياليسم به همان اندازه كه طبقه متوسط را به سوي خود مي طلبد بايد به سوي اين برود، و نتيجه اين كار همان سوسيال دمكراسي يعني راه ميانه است كه پس از پادار شدن چاره اي جز حركت به سوي سوسياليسم كامل ندارد.
برنشتاين با انقلاب پرولتاريا مخالف است و مي گويد كه از اين طريق ، پيروزي كوتاه مدت خواهد بود؛ زيرا كه چنين انقلابي همه چيز را مي خواهد برق آسا زير و زبر كند كه براي پيشرفت چيزي باقي نمي ماند و چون انقلابيون، بدون داشتن تجربه لازم- خود مي خواهند امور را به دست گيرند باعث پشيماني و عدم رضايت توده ها مي شوند و در اين شرايط براي حفظ نظم، ديكتاتوري نظامي و يا هر شكل ديگر جاي ديكتاتوري طبقه كار گر را خواهد گرفت و توده مردم حسرت گذشته را خواهندخورد. برنشتاين با اين استدلال نتيجه مي گيرد که به جاي انقلاب بايد تحول كرد.
برنشتاين حاضر نمي شود كلمه اي درباره مدينه فاضله بشنود. او مي گويد كه اگر به موازات تحول در جهت سوسيال دمكراسي و تکامل، سطح فهم و آگاهي ها و دانش مردم بالا نرود موفقيت به دست نخواهد آمد.
برنشتاين در يكي از رساله هايش نوشته است: نبايد به يك انقلاب قاطع اميد بست، بايد از طرق دمكراتيك و مسالمت آميز قدرت را در جامعه به دست گرفت. بايد وجدان و ضمير عوام الناس و طبقه ساكت را روشن ساخت و فعال كرد و به آنان فهماند که نبايد تنها در انديشه امرار معاش روزانه خود باشند، بايد به سوي برابري کامل و عدالت اجتماعي - اقتصادي پيش بروند؛ زيرا که آزادي سياسي براي خوشبخت زيستن و دغدغه نداشتن کافي نيست.
برنشتاين اندرز داده است: مردم نسبت به اخلاقيات، با اين كه گاهي خودشان آن را نقض مي كنند حساسيت دارند و به كسي اعتماد مي كنند كه ضعف اخلاقي نداشته باشد؛ بنابر اين مبارزان راه سوسياليسم، نخست بايد خود را مجهز به سلاح اخلاقيات كنند و نمونه باشند تا مردم حرف و عمل آنان را بپذيرند و حمايتشان كنند.
 

 

 

 

 

 

 

يورگن هابرماس و دغدغه‌ی ژرفش دمکراسی

به نظر هابرماس، قابل انکار نيست که ما همواره شاهد بروز و تجلی قهر و خشونت هستيم، اما قهر جلوه ای کاذب از مناسبات انسانی است و نه ماهيت و سرشت واقعی آن. شناخت ژرف انديشانه‌ی بشر قادر است اين جلوه‌ی کاذب را تميز دهد و لااقل زمينه‌ی مساعد را برای حل و فصل مسالمت آميز اختلافات اجتماعی فراهم آورد، تا بدينسان حل قهرآميز منازعات زائد گردد .

بهرام محيی

بدون ترديد، يورگن هابرماس در حال حاضر مطرح ترين و پرآوازه ترين فيلسوف اجتماعی آلمان است. وی که به نسل دوم متفکران «مکتب فرانکفورت» (1) تعلق دارد، از نادر بازماندگانی است که سنت انديشه‌ی فلسفی اين مکتب را پس از بزرگان نسل اول و در رابطه با «نظريه‌ی نقدی» ادامه داده است .

هابرماس در سال 1929 در شهر دوسلدورف متولد شد. در بيست سالگی آغاز به تحصيل در رشته های فلسفه، روانشناسی و ادبيات آلمانی در دانشگاه های گوتينگن، زوريخ و بن نمود. از سال 1954 با سمت استادی در دانشگاه هايدلبرگ به تدريس فلسفه پرداخت. بين سالهای 1971 تا 1982 با سمت رياست انستيتوی ماکس پلانک به کار پژوهشی در زمينه‌ی تأثير دانش و فن بر زندگی اجتماعی مشغول بود. از سال 1983 مجددا" به تدريس فلسفه و اين بار در دانشگاه فرانکفورت پرداخت .

هابرماس تا کنون موفق به دريافت جايزه های علمی و فلسفی متعددی چون جايزه‌ی هگل، جايزه‌ی فرويد و جايزه‌ی آدورنو شده است. آوازه‌ی جهانی او نتيجه‌ی سالها استادی افتخاری در دانشگاه های معتبر آمريکا چون هاروارد است. بسياری از آثار و نوشته های او به زبانهای انگليسی، فرانسه و ساير زبانهای مهم دنيا ترجمه شده است و تأثير انديشه های او بر فلسفه‌ی معاصر و بويژه درايالات متحده‌ی آمريکا، طی سالهای گذشته انکارناپذير و در حال گسترش بوده است .

زبان فلسفی هابرماس، طبق سنت فيلسوفان آلمان پيچيده است. با اين حال در معرفی انديشه های او کتابها و رساله های متعددی به چاپ رسيده که دستيابی به جوهر انديشه‌ی او را آسان تر می سازد. از آن ميان می توان به آثار «آکسل هونت» (2) و «توماس مک کارتی» (3) اشاره کرد. مهم ترين کتابها و رساله های يورگن هابرماس عبارتند از: «تحول ساختاری گستره‌ی عمومی» (4)، «شناخت و علاقه» (5)، «درباره‌ی منطق دانشهای اجتماعی» (6)، «سياست، هنر، دين» (7) ، «نظريه‌ی کنش ارتباطی» (8) و «آينده‌ی طبيعت انسانی» (9). در جستار زير، علاوه بر افکندن نگاهی به فلسفه‌ی سياسی و اجتماعی يورگن هابرماس، درنگی نيز بر نظريه ها‌ی کنش ارتباطی و تکامل او خواهد شد .

فلسفه‌ی سياسی

يورگن هابرماس پس از رساله‌ی دکترايش درباره‌ی فلسفه‌ی «شلينگ»، دست به نگارش مقاله های فرهنگی ـ اجتماعی و فلسفی ـ سياسی و يکسری نوشته ها در معرفی فيلسوفانی چون، «ياسپرس»، «هايدگر» و «بلوخ» زد. اما پس از انتشار رساله‌ی استادی او تحت عنوان «تحول ساختاری گستره‌ی عمومی» بود که سنگ بنای شهرت علمی او گذاشته شد. هابرماس در اين رساله، کارکرد سياسی و شکل گيری افکار عمومی را از نخستين مراحل دمکراسی بورژوايی تا تشکيل دولتهای مدرن امروزی به دقت مورد بررسی قرار داده است. ارزيابی او در اين زمينه، در مجموع نسبتا" بدبينانه است. او نشان می دهد که به چه آسانی و سرعتی می توان افکار عمومی را در زمينه‌ی اداره‌ی جامعه و مديريت سياسی، تحت الشعاع سمتگيری خاصی قرار داد و مضمون معنوی آن را ميان تهی ساخت. پيوند متقابل ميان دولت و شهروندان جامعه، از مسائل محوری مورد نظر هابرماس در اين رساله است. به عقيده‌ی وی، در آغاز، نياز به گسترش تجارت، با رشد شتابان بورژوازی و تحکيم مناسبات شهروندی همراه است. چنين فرآيندی، نياز تاجران را به اطلاعات دم به دم افزون می کند. اين امر، خصلت خصوصی اطلاعات را از ميان می برد و آن را در مقياسی وسيع به گستره‌ی عمومی می کشاند. بدينسان اطلاعات جاری در جامعه، به واسطه‌ی رشد تجارت و صنعت، خصلتی عمومی به خود می گيرد. اين گرايش با دخالت فزاينده‌ی دولت در امور تجاری تقويت می شود، چرا که دولت ناگزير است برای تنظيم مناسبات اجتماعی و اقتصادی، نه تنها همواره قواعد مالياتی بلکه قوانين جديدتر و پيچيده تری وضع کند. به عقيده‌ی هابرماس، همين روند است که به خردگرايی شهروندان منجر می گردد و آنان را به «تماشاگران صالح و عاقلی» تبديل می کند که مشروعيت قوانين وضع شده را به بحث و تبادل نظر می گذارند و در صورت لزوم با آنها به مخالفت برمی خيزند. مردم از دولت انتظار دارند که قوانين و اقدامات خود را توجيه کند. آنان از راههای عقلانی حقوق خود را پی گيری می کنند و اين به اين معناست که حاکمان نيز ديگر نمی توانند صرفا" دست به اقدامات تضييقی و تحديدی با بهانه‌ی «حفظ نظم» بزنند، بلکه بايد با استدلال، شهروندان را قانع سازند. آنان تنها از اين راه است که موفق خواهند شد، مشروعيت قدرت و انحصار قهر خود را تضمين کنند. به نظر هابرماس، در دمکراسی های بورژوايی، چنين وظيفه ای بطور مستمر از طرف حکومتگران مسخ و ميان تهی می گردد. چرا که سيستم سياسی آنطور که بايد و شايد، همايشی برای مباحث عقلانی برای حل مشکلات سياسی نيست، بلکه فقط به سازمانگری در کسوت احزاب تبديل می گردد که سياست را به نوعی «سيرک انتخاباتی» فرومی کاهد؛ سيرکی که مهمترين وظيفه‌ی آن اينست که مردم بر اساس برنامه های حتی الامکان ناروشن و قابل تأويل، حزبی را گزينش کنند. اما گرايش مردم به اين يا آن حزب، مدتهاست خصلت احساسی به خود گرفته و بيشتر تأييد هويت شخصی است تا يک گزينش خردگرايانه‌ی سياسی. البته هابرماس تأکيد می کند که چنين سيستمی مادامی عمل می کند و پايدار است که دولت بتواند از طريق بهبود شرايط مادی زندگی مردم موجوديت خود را مشروعيت بخشد و در واقع در کسوت «دولت تأمين» ظاهر شود. بدينسان روحيه‌ی مصرفی در نزد شهروندان، جای مشارکت سياسی را می گيرد. اما چنانچه دولت به نقش تأمين کننده‌ی مايحتاج جامعه بسنده کند، اين امکان را نيز از دست می دهد که تصميمات خود را بطور عقلانی به بحث گذارد. در ادوار بحرانهای اقتصادی، وضعيت وخيم دولت کاملا" آشکار می شود و اين وخامت دامنگير احزاب متنفذ سياسی نيز می گردد. اصولا" بحران اقتصادی اکثرا" با بحران مشروعيت احزاب سياسی و بطريق اولی دولت همراه است. دولتی که همواره خود را در نظر شهروندان به مثابه مرکز هماهنگی تصميمات عقلانی وانمود ساخته بود، چنانچه قادر به مهار بحران نگردد، موجوديتش به مخاطره می افتد. در ميان شهروندان روحيه‌ی سياست گريزی و بی اعتمادی پرخاشجويانه نسبت به دولت و احزاب سياسی شکل می گيرد. خطرات ناشی از چنين فضايی بطور کامل قابل پيش بينی نيست، اما روحيه‌ی سياست گريزانه‌ی مردم، راه را برای چيرگی انديشه های غيرعقلانی در جامعه می گشايد و هيولای ديکتاتوری و تام گرايی، در افق سياسی ظاهر می گردد. در نوشته های آغازين هابرماس، علت اصلی چنين مشکلی در چارچوب بازتوليد اقتصادی قابل فهم است، اما در آثار بعدی او، تحليل وی از چنين مشکلی به مراتب بغرنج تر می گردد. با اين حال يک نکته همچنان در تحليلهای هابرماس به عنوان نکته‌ی کانونی باقی می ماند و آن بحران وفاداری شهروندان نسبت به دولت است که خود به بحران انگيزه برای مشارکت سياسی شهروندان فرامی روياند. از همين رو مشروعيت يا عدم مشروعيت دولت، بطور مستمر در رابطه با پشتيبانی يا عدم پشتيبانی شهروندان است که به محک زده می شود. دولت بايد برای ابرام مشروعيت خود، تصميم گيريها و قوانين را در معرض سنجش افکار عمومی بگذارد .

يورگن هابرماس در فلسفه‌ی سياسی خود، خواهان حفظ دستاوردهای فلسفه‌ی روشنگری است. او سياسی کردن مناسبات اجتماعی، يعنی آنچه را که کارل مارکس بدون تشديد پيکارهای طبقاتی توهم می دانست، با اتکاء بر نو کردن گفتمان عقلانی در جامعه امکان پذير می داند. اما وی در عين حال تصريح می کند که چنين روندی خصلتی آرمانی دارد و هيچگاه بطور کامل متحقق نخواهد شد، بلکه می بايست آن را در فرآيندی مستمر، غنی تر، ژرف تر و گسترده تر ساخت. بنابراين، چنين امری به منزله‌ی تصوری ايده آل است که می بايد کنش و انديشه‌ی سياسی ما را متعين سازد. فراتر از آن می توان واقعيت موجود را در مقايسه با اين ايده آل سنجيد و در اين زمينه داوری کرد که وضعيت امروز ما از ايده آل های نظام دمکراتيک تا چه اندازه فاصله دارد .

فلسفه‌ی اجتماعی

يورگن هابرماس پس از انتشار رساله‌ی «تحول ساختاری گستره‌ی عمومی»، دست به نگارش يکسری مقاله های فلسفی زد که بعدها تحت عنوان «نظريه و عمل» (10) منتشر شد. وی در اين مقاله ها سعی بر اثبات اين موضوع دارد که وضعيت سياسی و کارکرد اجتماعی علوم در جوامع امروزی، تا حد زيادی متأثر از سنت های بزرگ فلسفی است. اين تلاش در عين حال شامل آن نيز می شود تا نشان دهد که دعاوی سياسی و فلسفی تا چه اندازه متحقق شده اند و يا بايد جامه‌ی تحقق بپوشند. هابرماس در اين مقاله ها نه تنها به بررسی تأثير هگل و مارکس بر روی سياست و اقتصاد می پردازد، بلکه همچنين سنن پوزيتيويست ها و پراگماتيست ها و نيز فلسفه‌ی ديلتی (11) را که پس از جنگ جهانی دوم تقريبا" به فراموشی سپرده شده بود، مورد توجه ويژه قرار می دهد. طرح اوليه‌ی اين يادداشتها، بعدها بطور مبسوط در کتاب «شناخت و علاقه» بازتاب يافت که در آن هابرماس تزی را با اين مضمون ارائه داده است که نقد شناخت تنها به مثابه نظريه ای اجتماعی می تواند ممکن باشد. در نوشته های متأخر او مانند «درباره‌ی منطق دانشهای اجتماعی» نيز هابرماس ديگر بار تصويری از تأثير متقابل نظريه های کلاسيک تکامل سياسی و کارکرد دانشهای مدرن اجتماعی و فنی و فلسفه ارائه می دهد .

مضمون اصلی اين نوشته ها که بازتاب دهنده‌ی هدفگيری نظری هابرماس است، فلسفه‌ی تاريخ از نگرگاه عملی‌ می باشد. پيش شرط چنين امری، بازسازی تاريخ فرهنگی، اقتصادی، سياسی و علمی است. چنين امری بايد نشان دهد که راه حل مسالمت آميز و عاری از خشونت در منازعات سياسی و اقتصادی، چه دستاورد معنوی عظيمی برای بشريت است. در کانون اين بازسازی، مفهوم کليدی «خردگرايی» قرار دارد. اين مفهوم نزد هابرماس، از بارمعنايی چندگانه ای برخوردار است و از بازبينی داوري انسان در مورد بوده ها، تا بررسی مشروعيت کنشها و هنجارها، و نيز امکان آزمون رعايت هنجارها تا درک تجربيات زنده را در بر می گيرد .

در يکی از فرازهای مهم کتاب «شناخت و علاقه» است که يورگن هابرماس انتقاد اساسی خود را نسبت به کارل مارکس و فلسفه‌ی اجتماعی او فرمولبندی می کند. ايراد او به مارکس در اين است که مارکس ميان شيوه ای که انسانها مناسبات ميان خود با طبيعت را تنظيم می کنند و شيوه ای که انسانها مناسبات اجتماعی ميان خود را تنظيم می کنند، تفاوتی قائل نشده است. به عبارت ديگر، مارکس از اين اصل حرکت می کند که شناخت انسان از روندهای طبيعی با شناخت انسان از روندهای اجتماعی تفاوت چندانی ندارد و اين از نظر هابرماس خطايی سنگين است؛ چرا که به عقيده‌ی وی، نوع رفتار انسانها در رابطه با طبيعت، با نوع رفتار آنان نسبت به يکديگر، از اساس متفاوت است. هابرماس معتقد است که انسانها در صورت تکيه بر نيروی خرد قادرند اختلافات خود را با پرهيز از کاربرد قهر و خشونت و برپايه‌ی استدلال و منطق حل و فصل کنند، زيرا در مناسبات ميان آنان نياز مبرمی برای توجيه اهداف مورد نظر وجود دارد و اين بطور کيفی با مناسبات ميان انسان و طبيعت فرق دارد. به عقيده‌ی وی، اين واقعيت که مارکس تفاوتی ميان کار (به مثابه روند چيرگی بر طبيعت) و مناسبات بين انسانی قائل نيست، باعث می شود که او (مارکس) حل و فصل معضلات مربوط به هدايت و تقسيم ثروت در جامعه‌ را بر اساس خردگرايی امری ناممکن بداند. مارکس تضاد منافع را پيش شرط می انگارد، تا از آن هر نوع تنظيم نهادين‌ برای حل منازعات را استتار مناسبات ناعادلانه‌ی موجود به نفع سرمايه داران نتيجه گيری کند. وی به اين ترتيب، «هاله ای مقدس» به دور پيکار طبقاتی و نابودی قهرآميز طبقه‌ی سرمايه دار می کشد. البته خود مارکس پيش شرط چنين امری را تکامل بی وقفه‌ی ابزار توليد يعنی فن و فن آوری و رشد مهارت و دانش کارگران می داند. در واقع همين تکامل نيروهای مولده است که تنش ميان آن را با مناسبات توليدی تشديد می کند و به تضاد ميان آن دو می کشاند. هابرماس درستی اين تز مارکسيستی را رد می کند. او معتقد است که تکامل فرآيندهای اجتماعی ما نبايد صرفا" به مثابه پيامد تکامل تسلط تکنيکی ما بر طبيعت فهم شود. افزايش غايتمندی کنش ابزاری ما از راه علمی کردن وسايل توليد، به خودی خود نمی تواند بر ستم اجتماعی انسان بر انسان نقطه‌ی پايان گذارد. به نظر هابرماس، مارکس حتا در انديشه‌ی خود نيز به گونه ای ناپيگير است، چرا که روندهای آگاهی را که برای انجام پيکار طبقاتی ضروری است، از خردگرايی تسلط بر طبيعت مشتق نمی کند. هابرماس با الهام از هگل، تشکيل آگاهی اجتماعی سنجشگرانه را مسأله ای مربوط به شناخت ژرف انديشانه می داند. چنين شناختی آشکار می کند که مناسبات انسانی نمی تواند و نبايد بر پايه‌ی اعمال قهر استوار شود. البته به نظر هابرماس قابل انکار نيست که ما همواره شاهد بروز و تجلی قهر و خشونت هستيم، اما قهر جلوه ای کاذب از مناسبات انسانی است و نه ماهيت و سرشت واقعی آن. شناخت ژرف انديشانه‌ی بشر قادر است اين جلوه‌ی کاذب را تميز دهد و لااقل زمينه‌ی مساعد را برای حل و فصل مسالمت آميز اختلافات اجتماعی فراهم آورد، تا بدينسان حل قهرآميز منازعات زائد گردد. چنين امری به نظر هابرماس تنها زمانی ميسر است که نظريه پردازی اجتماعی به مثابه نظريه‌ی شناخت صورت گيرد و نشان دهد که شناخت طبيعت و شناخت مناسبات انسانی از دو سنخ متفاوت هستند. فقط از منظر مناسبات اجتماعی است که موضوع يا برابرايستای شناخت، بطور همزمان فاعل شناسا را نيز شامل می شود و سوژه‌ی شناخته شده از فاعل شناسنده قابل تفکيک نيست. انسان در شناخت همنوع خود، خود را می شناسد و برعکس. مادامی که اين شناخت کامل نشده است ـ و می توان انتظار داشت که چنين شناختی هرگز کامل نشود ـ نظريه يا تئوری، چيزی جز نقد و سنجش نخواهد بود .

نظريه ها‌ی کنش ارتباطی و تکامل

نظريه‌ی کنش ارتباطی هابرماس، قلب فلسفه‌ی اجتماعی اوست. همانگونه که ذکر آن رفت، هابرماس می کوشد ثابت کند که منازعات اجتماعی بطور ايده آل می بايست بدون کاربرد قهر و خشونت حل و فصل شود. و اين به آن معناست که بايد نظامی اجتماعی متحقق گردد که در آن تصميمات و به اجرا در آوردن آنها، از طريق استدلالی صورت گيرد. چنين ايده آلی در مورد ارتباط بدون جبر، از طرف هابرماس در نوشته های مختلفی و هر بار از منظری جديد مطرح شده است .

به عقيده‌ی هابرماس، تکامل تاريخی ـ سياسی واقعی که شکل گيری سياسی افکار عمومی را نيز در بر می گيرد، بطور مداوم و از جهات گوناگون، ايده آل ارتباط مسالمت آميز و عاری از خشونت ميان انسانها را خدشه دار کرده و می کند. لذا بايد به دنبال يافتن پاسخی برای اين پرسش بود که چگونه ممکن بوده و هست که تحقق علايق ذهنی و جمعی هميشه دوباره باعث می شود تا انسانها فراموش کنند که درست حفظ همين علايق مشترک است که می تواند در دراز مدت به نهادی شدن اقداماتی منجر گردد که بتواند اختلافات ناشی از تقسيم نعمات مادی را بدون خشونت حل و فصل کند .

به نظر هابرماس اين تصادفی نيست که ابزاری کردن انديشه‌ی سياسی ما، يا به عبارت ديگر، اين واقعيت که ما مناسبات انسانی را هم در چارچوب خردگرايی محصور در موضوع «وسيله و هدف» می انديشيم، بصورت الگو در نظريه‌ی شناخت نيز متجلی می گردد. چرا که دانش نيز امروزه به ابزار قدرت تبديل شده است و می تواند از نيروی تحريف و تحميق زيادی برخوردار باشد. هابرماس به بررسی مسأله‌ی عينيت و بيطرفی در علوم اجتماعی نيز می پردازد. به عقيده‌ی او دانشها را کلا" می توان از سه ديدگاه تفکيک کرد :

1 ـ دانشهای تجربی و تحليلی، که در چارچوب بازتوليد طبيعی ما تکامل يافته اند .

2 ـ دانشهای فرهنگی و هرمنوتيکی، که سنن انسانی را تضمين و شکوفا می کنند .

3 ـ دانشهای انتقادی، که سهمی در تحقق آزادی، برابری و عدالت بر عهده دارند .

به عقيده‌ی هابرماس، دانشهای نوع اول به موضوع کار می پردازند و دانشهای نوع دوم و سوم به موضوع ارتباط ميان انسانها. بدينسان می توان دريافت که در همين دو گروه آخر دانشهاست که نظريه‌ی ارتباطی، نقشی مرکزی ايفا می کند. کنش انسانها فقط در رابطه با طبيعت نيست، بلکه آنان در رابطه با يکديگر و خويشتن نيز دارای کنش هستند. اما موفقيت کنش اجتماعی تحت شرايط ديگری قرار می گيرد، تا موفقيت کنش در رابطه با طبيعت و موضوعات آن. در حاليکه موفقيت کنش در رابطه با طبيعت، فقط در مؤثربودن چنين کنشی داوری می شود، در رابطه با کنش اجتماعی (به شرطی که عاری از خشونت باشد)، چهار شرط و داعيه اعتبار می يابد: قابل فهم بودن اظهار نظرها، حقيقت گفتارها، پذيرفتن راستی طرفين گفتگو و سرانجام درستی گفته های هنجاری. البته برای هابرماس روشن است که که اين شرطها هرگز بطور کامل برآورده نمی شوند، اما اگر بپذيريم که اين شرطها فاقد اعتبارند و نبايد در جريان ارتباط ميان انسانها مد نظر قرار گيرند، اساس ارتباط فرو می ريزد. از آنجا که همين نکته نيز در جريان ارتباط زبانی می تواند و بايد به آگاهی تبديل گردد، وضعيت گفتگو که در برگيرنده‌ی شرايط امکان و عقلانی بودن آن نيز هست، از بُعدی بيشتر از کنش ابزاری برخوردار می گردد، که شرط موفقيت آن در چارچوب پراتيک خود آن قابل توضيح نيست. در واقع همين تأمل و ژرف انديشی در زبان انسانی و کنش ارتباطی اوست که هابرماس را به اين اعتقاد رهنمون می شود که کنش ارتباطی، الگويی برای همه‌ی کنشهای ديگر است .

هابرماس در کتاب دو جلدی «نظريه‌ی کنش ارتباطی» خود، همچنين به تحليل علل بحران های اجتماعی جوامع امروزی و برد و توان نظريه ها و فلسفه‌ی اجتماعی می پردازد. وی با الهام از نظريه‌ی ماکس وبر مبنی بر تکامل خردگرايی در جوامع غربی خاطر نشان می سازد که در زمينه‌ی اجتماعی، يک تحول بنيادين در رابطه با سازوکارهای مهم هدايت و مشروعيت نظام های سياسی پديدار شده است. اين نظامها ديگر مانند گذشته از طريق تعبيرهای اسطوره ای و يا مشروعيت های فردی و خانوادگی برقرار نيستند، بلکه بر پايه‌ی تفاهم در مورد اهداف سياسی و نظر و اراده‌ی آزاد شهروندان استوار می باشند. چنين تفاهمی، صرفا" مشتمل بر ميثاق های اجتماعی نيست، بلکه کنشهای اخلاقی و سنجيدارهای داوری در مورد آنها را نيز در بر می گيرد .

يکی ديگر از بخشهای ساختمان فکری هابرماس، نظريه‌ی تکامل (Evolutionstheorie) اوست. وی در اين نظريه به دنبال يافتن پاسخی برای اين پرسش است که کدام عوامل برای پيشرفت و تکامل فنی و فرهنگی ما تعيين کننده هستند؟ پرسش از چنين امری نيز از منظر امکان بهبود مناسبات سياسی و اجتماعی صورت می گيرد. هابرماس در فلسفه‌ی تاريخ خود از نگرگاه عملی، از اين نقطه حرکت می کند که تکامل ما بايد به مثابه بازگشايی اشکال آگاهی اخلاقی، يعنی فرمولبندی مطالبات ما برای راه حل عاری از خشونت در راستای کسب عدالت، آزادی و برابری مورد نظر قرار گيرد. البته اين مطالبات در کوتاه مدت می توانند سرکوب شوند، اما در دراز مدت نه می توان آنها را از اعتبار انداخت و نه از بين برد. تز هابرماس را در اين زمينه می توان چنين خلاصه کرد: حل مشکلات فنی ما يعنی مشکلات ناشی از کنش ما در رابطه با طبيعت و در چارچوب بازتوليد طبيعی ما، قابليت هايی می طلبد که صرفا" از طريق درگيری با مشکلات فنی، يعنی کنش ابزاری ما قابل ارتقاء نيست. چنين امری مستلزم عيار بالايی از خردگرايی است. هابرماس، سرچشمه‌ی يک چنين خردگرايی را در تکامل و ارتقاء ارتباط متقابل هنجاری (normativ) می داند. تنها از طريق مفهوم و پيدايش ارتباط متقابل هنجاري‌ست که می توان کارکرد و تکامل جوامع را فهميد و نه از طريق خردگرايی ابزاری کار. اما هر دو بُعد اين کنشها، در سطح تکامل واقعی اجتماعی، در ارتباط متقابل و تنگاتنگ قرار دارند. در سطح بازتوليد اجتماعی، می تواند مسائل و مشکلات سيستمی بروز کند که بايد در سطح صورتهای همپيوندی اجتماعی حل و فصل شوند. حل اينگونه مشکلات که سيستم را به مخاطره می اندازند، به تکامل روندهای آموزش اجتماعی وابسته است. به عقيده‌ی هابرماس، جوامع می توانند در ابعاد سه گانه ای بياموزند: 1ـ در قلمرو چيرگی بر طبيعت يا تکامل نيروهای مولده‌ی فن و فنآوری. 2ـ در قلمرو نظام سياسی ـ اجتماعی. 3ـ در حوزه‌ی ارتباط گويا (expressiv) ميان انسانها. وی می کوشد نشان دهد که روندهای آموزشی در ابعاد ذکر شده، از منطق تکاملی خودويژه ای پيروی می کنند. البته بايد روی اين مسأله حساب کرد که روندهای پويای تکامل می توانند کند و يا متوقف و حتا فراتر از آن به بن بست رانده شوند. اين روندها حتا می توانند دچار سير قهقرايی گردند. اما به نظر هابرماس اين امکان وجود دارد که چيزی مانند هدف يک مجموعه‌ی تکاملی را در نظر گرفت .

هابرماس برای تعيين چنين هدفی، ديگر بار به نظريه‌ی کنش ارتباطی متوسل می شود. تحليل شرايطی که بايد فراهم باشد تا ارتباط انسانی موفق گردد، در وضعيت زبانی ايده آل، نه تنها معياری برای داوری در مورد ارتباطی مشخص به دست می دهد، بلکه همچنين اين ايده آل را به مثابه هدف تکامل نيز نشان می دهد. آزادی، برابری و عدالت تنها هنگامی می توانند انديشيده و متحقق شوند که هنجارها خصلتی جهانشمول داشته باشند و به عبارت ديگر برای هر کس در هر زمانی معتبر باشند. بطوريکه هر کس در هر زمان بخواهد که مطابق اين هنجارها با او رفتار شود. هابرماس در تدقيق اين نظر نشان می دهد که شرطهای موفقيت ارتباط زبانی، در تحليل نهايی شرطهای اخلاقی هستند. در ارتباط زبانی ميان انسانها، موضوع فقط بر سر تبادل اطلاعات و حل مشکلات مشخص نيست، بلکه برای دستيابی به توافقاتی بر سر اعتبار قواعد و هنجارها در زمينه‌ی گفتار و کردار است. هابرماس از همين پايه‌ی اعتبار هنجاری زبانی است که سنجيدارهای تکامل اجتماعی را بيرون می کشد .

يکی از عوامل نگرورزانه در نظريه‌ی تکامل هابرماس، وجه تشابهی است که او ميان تکامل آگاهی اخلاقی فردی و تکامل اجتماعی قائل می شود. به نظر او، خصلت نمای تکامل فردی اين است که می تواند خود را از کاربرد عين به عين هنجارها رها سازد و بطور فزاينده قادر است کنشها را نه صرفا" از منظر پيامدهای آن، بلکه با در نظر گرفتن قصد و مقصود انسانهای ديگر مورد داوری قرار دهد. انسان بالغ قادر است بر پايه‌ی اصلهای اخلاقی جهانشمول، بطور خودآيين داوری کند که کدام هنجارهای مشروع، اجازه دارند در شرايطی معين از درجه‌ی اعتبار ساقط گردند. تکامل اجتماعی نيز نزد هابرماس به مثابه روندهای تکامل منطقی آگاهی اخلاقی فهميده می شود. وی خطی موازی ميان وابستگی تام فرد به هنجارهای تحميل شده‌ی بيرونی تا خودآيينی فردی و تکامل اجتماعی فرهنگهای گذشته تا عصر ما ترسيم می کند .

سخن پايانی

مسئله‌ی مرکزی در انديشه‌ی فلسفی هابرماس، شيوه‌ی عملکرد دمکراسی های مدرن و دغدغه‌ برای تعميق آن است. در بررسی های او، توجه به عوامل بازدارنده و تهديد کننده‌ی دمکراسی جای ويژه ای را اشغال می کند. هابرماس هوادار پيگير شرکت فزاينده‌ی مردم در تصميم گيريها از طريق مشارکت سياسی است و افکار عمومی آگاه را مطمئن ترين وثيقه‌ی جلوگيری از سوء استفاده از قدرت سياسی می داند. او معتقد است که می بايد با استفاده از همه‌ی امکانات و ابزارهای موجود، از بروز قهر و خشونت در جوامع امروزين جلوگيری کرد، چرا که قهر و خشونت، همواره به تقويت نيروهای غيردمکرات و ارتجاعی در جامعه منجر می گردد. در جهان بينی هابرماس، نظريه های فلسفی از اهميت زيادی برخوردارند، زيرا اين نظريه ها نه فقط قادرند پيامدهای تکامل جوامع انسانی را آشکارتر سازند و نيز ذهنيت اجتماعی برای دستيابی به جهانی بهتر را شاداب و زنده نگاه دارند، بلکه همچنين می توانند نقش تشويق کننده ای برای شرکت فعال تر مردم در زندگی سياسی ايفا نمايند. هابرماس بر اين نظر است که با تکامل دمکراسی های مدرن، انسانها بطور فزاينده از آموزش و تحصيلات بالاتری برخوردار می شوند و با توجه به گسترش شتابان ارتباطات و نقش فراگير وسائل ارتباط جمعی، دستيابی آنان به اخبار و اطلاعات سهل تر می گردد و اين امر به نوبه‌ی خود در تعميق شناخت آنان نسبت به پديده های پيرامون تأثير مثبت می گذارد. وی تصريح می کند که اصولا" در عصر اطلاعات و ارتباطات ماهواره ای، نمی توان انسانها را در زمينه‌ی اشتغال و غيره بطور فزاينده از آموزشهای عالی تر بهره مند ساخت و بطور همزمان در جهت تحميق سياسی آنان کوشيد. وی چنين امری را متناقض (پارادوکسال) می داند .

--------------------------------------------------------------------------------

توضيحات و منابع :

1 ـ «مکتب فرانکفورت» نام محفلی از متفکران و نويسندگان آثار فلسفی، سياسی و جامعه شناسی معاصر است که از زوايای گوناگون به نظريه‌ی نقدی (Kritische Theorie ) فلسفه‌ی اجتماعی پرداخته اند. سنت آن به «انستيتو برای پژوهشهای اجتماعی» در شهر فرانکفورت آلمان بازمی گردد که «ماکس هورکهايمر» فيلسوف و جامعه شناس آلمانی در سال 1930 رياست آن را عهده دار شد. البته در آثار ارائه شده توسط نمايندگان اين محفل نمی توان تلاشی برای ايجاد يک مکتب فکری برپايه‌ی برنامه ای معين را مشاهده کرد، بلکه بيشتر می توان از توافقی اصولی ميان بزرگان نسل اول آن مانند ماکس هورکهايمر، تئودور آدورنو و هربرت مارکوزه با نمايندگان متأخر آن چون يورگن هابرماس، بر سر رويکردی فکری در تشخيص مسائل و مشکلات جوامع معاصر ياد نمود .

2- Honneth, A./ Bonss, W. (Hrsg.): Sozialforschung als Kritik. Frankfurt/M. 1980.

3- McCarthy, Th.: The critical Theory of Jürgen Habermas. Cambridge, Mass. 1978; dt.: Kritik der Verständigungsverhältnisse. Frankfurt/M. 1980.

4- Habermas, J. : Strukturwandel der Öffentlichkeit. Berlin 1962.

5- Habermas, J. : Erkenntnis und Interesse. Frankfurt/M. 1968.

6- Habermas, J. : Zur Logik der Sozialwissenschaften. Frankfurt/M. 1970.

7- Habermas, J. : Politik, Kunst, Religion. Stuttgart 1978.

8- Habermas, J. : Theorie des kommunikativen Handelns. 2 Bände, Frankfurt/M. 1981.

9- Habermas, J. : Die Zukunft der menschlichen Natur, Frankfurt/M. 2001.

10- Habermas, J. : Theorie und Praxis, Neuwied/Berlin, 1963

11 ـ ويلهلم ديلتی (Wilhelm Dilthey ) (1833 ـ 1911) فيلسوف آلمانی در تلاش پی ريزی علوم تجربی برای پديدارهای روحی و درک روندهای تاريخی روان انسانی از راه فهميدن بود. وی خود را عمدتا" متوجه مکاتب ايده آليسم آلمانی و رومانتيسم و بويژه انديشه های شلايرماخر نمود. از اين طريق به نقد «خرد تاريخی» نائل و به آفريننده‌ی نظريه‌ی شناخت علوم انسانی تبديل شد و تلاش نمود استقلال اين علوم را هم از نظر موضوعی و هم از منظر روش، از علوم طبيعی ثابت کند. «هرمنوتيک» که در آغاز روش خاص کلاسيک زب


منبع
اندیشه

 

فرانسیس فوکویاما

 


پس از "پایان تاریخ" (١)


 برگردان : دانیال .ج

 قسمت (١)



تئوری "پایان تاریخ" فرانسیس فوکویاما – که در سال 1989 مطرح و در سال 1992 در کتابی تشریح شد – منتفذ ترین تلاش برای فهم جهان ِ پس از جنگ سرد بود. در موخره ای بر " پایان تاریخ و آخرین انسان" ، فوکویاما توضیح می دهد که چگونه ایده هایش امواج انتقاد و تغییرات سیاسی را پشت سرگذاشتند.

...

در هفده سالی که از زمان انتشار اولیه مقاله من " پایان تاریخ؟" می گذرد ، فرضیه ام از هر نقطه نظر قابل تصوری مورد انتفاد واقع شده است. انتشار نسخه دوم کتاب " پایان تاریخ و آخرین انسان" این فرصت را برایم فراهم آورد تا اصل موضوع را دوباره بیان کنم ، به جدی ترین مخالفت هایی که علیه اش شد پاسخ دهم ، و در مورد بعضی تغییرات که در سیاست جهانی از تابستان 1989 رخ داده تفسیری داشته باشم.

اجازه دهید با سئوالی شروع کنم: "پایان تاریخ" چه بود؟ خود عبارت البته از من نبود و مربوط به جی اف دبلیو هگل یا بهتر بگویم کارل مارکس بود. هگل اولین تاریخدان فیلسوف بود که تاریخ بشری را به عنوان فرآیندی تکاملی و منسجم می دید. هگل این تکامل را روشن شدن تدریجی منطق انسانی می دانست که نهایتاً منجر به تسری آزادی در جهان می شود. فرضیه مارکس بیشتر پایهء اقتصادی داشت ، که تغییر ابزار تولید را در گذر تحول جوامع انسانی ، از پیش انسان به شکارچی- ذخیره کننده و به انواع کشاورز و صنعتی می دید و بنابراین فرضیه پایان تاریخ تئوری مدرنیزاسیون بود که سئوال فرآیند مدرنیزاسیون نهایتاً به کجا ختم می شود را پیش کشید.

بسیاری از روشنفکران پیشرو در فاصله انتشار مانیفیست کمونیستی مارکس و فردریش انگلس در 1848 و پایان قرن بیستم باور داشتند که پایانی بر تاریخ متصور است که به فرآیند تاریخی پایان داده و منجر به برقراری آرمانشهر کمونیستی می شود.این مدعای من نبود ، متعلق به کارل مارکس بود. دیدگاه ساده ای که من با آن شروع کردم این بود که بعد از 1989 به نظر نمی آمد که چنین خواهد شد. جایی که فرآیند تاریخی انسان به سوی آن پیش می رفت کمونیسم نبود ، بلکه به سوی چیزی بود که مارکسیست ها به آن دموکراسی بورژوایی می گفتند.

به نظر نمی آمد که شکلی عالی تراز جامعه ، ازاینی که بر پایه ء دو اصل دوقلوی آزادی و برابری بنا شده ، وجود داشته باشد. الکساندر کوهوِه ، هگل شناس بزرگ روسی-فرانسوی ، این موضوع را با شیطنت این طور توصیف کرد که تاریخ در 1806 تمام شد ، سالی که ناپلئون پادشاهی پروس را در جنگ ینا-اورشتات شکست داد و اصول انقلاب فرانسه را به نزد آلمان ِ محل زندگی هگل آورد. هر آنچه پس از آن اتفاق افتاد ، صرفاً پرشدن فاصله ای بود تا اصول انقلاب، جهانی شود.

. سئوال

بسیاری از محققان مرا از معلم گذشته ام ساموئل هانتینگتون متمایز کرده اند ، کسی که نسخه ء کاملاً متفاوتی از توسعه جهان در کتاب اش "برخورد تمدن ها و باز سازی نظم جهانی" ارائه داد . البته در بسیاری جهات در مورد اختلاف ما در تفسیر از دنیا اغراق شده است. برای مثال ، من با این نظراو که فرهنگ بعنوان یک مسئله کلیدی در جوامع انسانی باقی خواهند ماند و توسعه و سیاست بدون توجه به ارزش های فرهنگی فهمیده نمی شوند موافقم..

ولی یک مسئله بنیادی ما را از هم جدا می کند. آن این سئوال است که آیا ارزش ها و بنیان هایی که در طول "عصر روشنگری غرب" شکل گرفتند ، بالقوه جهانی هستند ( آن گونه که هگل و مارکس فکر می کردند) ، یا محدود به یک افق فرهنگی هستند ( که منطبق بر دیدگاه فلاسفه متاخر همچون فردریش نیچه و مارتین هایدگر است). هانتینگتون به وضوح باور دارد که آنها جهانی نیستند. او چنین استدلال می کند که انواع نهاد های سیاسی که ما در غرب با آنان آشنا هستیم محصولات جنبی یک فرهنگ خاص مسیحی اروپای غربی هستند و هرگز در خارج از مرز های آن فرهنگ ریشه نخواهد گرفت.

پس سئوال اصلی این است که آیا ارزش ها و نهادهای غربی اهمیتی جهانی دارند ، یا صرفاً تظاهرات موقت ِ پیروزی یک فرهنگ ِچیره اند.

هانتینگتون کاملاً درست می گوید که منشا تاریخی دموکراسی مدرن سکولار لیبرال در مسیحیت قرار دارد ، که اول بار توسط او هم مطرح نشده است.هگل ، الکسیس دو توکویل و نیچه در میان بسیاری اندیشمندان دیگر چنین استدلال کرده اند که دموکراسی مدرن یک نسخه سکولار دکترین مسیحی مبنی بر ارزش جهانشمول انسان است که امروزه به عنوان یک دکترین سیاسی حقوق بشری غیر مذهبی درک می شود. از دیدگاه من هیچ شکی نیست که این موضوع از نقطه نظر تاریخی صحیح است.

ولی در عین اینکه لیبرال دموکراسی ریشه در این خاک فرهنگی دارد ، مسئله این است که آیا این ایده ها می توانند از این ریشه های خاص گرایانه جدا شوند و اهمیتی برای مردمی که در فرهنگ غیر مسیحی زندگی می کنند پیدا کنند. روش علمی که تمدن های مدرن فن سالارانه ما بر آن بنا شده در برهه ای از تاریخ ابتدای اروپای مدرن بر پایه اندیشه فلاسفه ای چون فرانسیس بیکن و رنه دکارت و برای علل تاریخی مشخص ظاهر شده است. ولی وقتی روش علمی اختراع شد تحت مالکیت تمام بشریت قرار گرفت و برای استفاده اش مهم نبود که آسیایی هستید یا افریقایی یا هندی.

بنابراین سئوال این است که آیا آزادی و برابری که ما به عنوان اساس لیبرال دموکراسی بدان می نگریم اهمیت ِجهانی مشابهی دارد؟ من فکر می کنم که چنین است و تصور می کنم که یک منطق کلی بر تحول تاریخی حاکم است که توضیح می دهد چرا باید دموکراسی فزاینده در سراسر گیتی شکل بگیرد. این منطق یک شکل خشک جبرگرایی تاریخی مانند آنچه مارکس می گفت نیست ، بلکه گروهی از نیروهایی بنیادی هستند که تحول اجتماعی انسان را در مسیری که به ما می گوید باید دموکراسی بیشتری در انتهای این فرآیند تکاملی نسبت به شروع اش باشد ، راهبری می کنند.

. منازعه

منشا تاریخ در منطق هگلی-مارکسیستی نهایتاً بر پایه علم و فن آوری ست . علوم جمع شونده اند : ما به صورت دوره ای اطلاعات علمی مان را دور نمی ریزیم. فن آوری است که دنیای اقتصاد را شکل می دهد، چهارچوب تولید اقتصادی را می سازد و به این ترتیب تضمین کننده این است که عصر ماشین بخار با عصر گاو آهن متفاوت است ، و اینکه عصر ترانزیستور و کامپیوتر از عصر ذغال سنگ و فولاد متفاوت خواهد بود . پیشرفت علمی موجب افزایش عظیم بهره وری در تولید می شود که خود موتور پیشرفت سرمایه داری و رشد تکنولوژی و افکار نو در اقتصاد مدرن بازار بوده است.


توسعه اقتصادی استانداردهای زندگی را به شکلی بهبود می بخشد که در همه دنیا مطلوب به حساب می آید. شاهد اش ، از نظر من ، روش ساده "رای دهی مردم با پای هایشان " هست. هر ساله میلیون ها نفر از مردم فقیر در جوامع کمتر توسعه یافته تلاش می کنند که به اروپای غربی ، ایالات متحده ، ژاپن و دیگر کشور های صنعتی مهاجرت کنند ، چراکه می بینند که امکان خوشبختی انسان در یک جامعه مرفه بسیار بالاتر از یک جامعه فقیراست. علی رغم تعدادی از رویاپردازان "روسویی "که فکر می کنند که زندگی در یک جامعه شکارچی یا زمین داری خوش تر از زندگی از مثلاً لوس آنجلس امروزی ست ، تعداد انگشت شماری هستند که واقعاً تصمیم به چنین کاری می گیرند.

میل به زندگی در یک لیبرال دموکراسی در ابتدا به اندازهء میل برای توسعه همه گیر نبود. در واقع ؛ امروز بسیاری رژیم های طرفدار تمرکز قدرت چون چین وسنگاپور ، یا شیلی تحت حکومت پینوشه ، توانستند توسعه پیدا کنند و با موفقیت جوامع شان را مدرنیزه کنند. با این حال ، ارتباط محکمی بین توسعه موفق اقتصادی و رشد نهاد های دموکراتیک وجود دارد؛ چیزی که در ابتدا مورد توجه جامعه شناس شهیر سیمور مارتین لیپست قرار گرفته بود. دلایل فراوانی وجود دارد که چرا این رابطه قوی ست. وقتی کشوری از سطح در آمد سرانه 6000دلار گذر می کند ، دیگر یک جامعه کشاورزی نیست. محتملاً یک طبقه متوسط دارد که مالک مستغلات است و یک جامعه مدنی پیشرفته و سطح بالاتر نخبگان و آموزش عمومی دارد . همه این فاکتور ها در جهت افزایش تمایل برای مشارکت دموکراتیک عمل می کنند و از لایه های زیرین ، تقاضای نهاد های سیاسی دموکراتیک را راهبری می کنند.

بعد نهایی فرآیند مدرنیزاسیون مربوط به زمینه فرهنگی ست. همه خواستار توسعه اقتصادی هستند و توسعه اقتصادی میل به تقویت نهادهای دمکراتیک دارد. ولی در انتهای فرآیند مدرنیزاسیون هیچ کسی خواستار همشکلی فرهنگی نیست . در واقع معضلات هویت فرهنگی دوباره سرباز می کنند.هانتینگتون حق دارد وقتی می گوید که ما هیچ وقت در دنیایی که همشکلی فرهنگی وجود دارد ، یا فرهنگ جهانی که او "انسان داووسی" نام نهاده است زندگی نخواهیم کرد . در واقع ما نمی خواهیم که در دنیایی زندگی کنیم که ارزش های فرهنگی فراگیرش بر پایه نوعی آمریکانیسم جهانی شده قرار دارند. ما بر اساس سنت های مشترک تاریخی ، ارزش های مذهبی و دیگر ابعاد یک حافظه مشترک که سازنده یک زندگی عادی ست زندگی می کنیم.

زندگی در لیبرال دموکراسی های معاصر ، که شامل ایالات متحده می شود ، به گونه ای ست که هویت گروهی یا فرهنگی دائماً مورد تاکید و باز تاکید قرار می گیرند گاهی از نو اختراع می شوند. این جایی ست که تئوریسین های لیبرالیسم مدرن راهنمایی چندانی در موردش برای ما ندارند. توماس هابز ، جان لاک ، بارون دو مونتسکیو ، و ژان ژک روسو همگی مشکل مرکزی کثرت گرایی لیبرال ، یعنی مواجهه نظر فرد در انتخاب های خودمختارش در برابر انتخاب های حاکمیت را پیش بینی کرده بودند.ولی در جوامع مدرن لیبرال افراد خود را در قالب گروه های فرهنگی سازماندهی می کنند تا حقوق گروه در مقابل حقوق حاکمیت قابل دفاع باشد و در عوض انتخاب افراد را به درون آن گروه محدود می کنند.

این می تواند شکل رقیقی داشته باشد ، مثلاً وقتی کانادایی های فرانسوی دانش آموزان کبک را مجبور کردند که به زبان فرانسه آموزش ببینند ، یا می تواند شکلی جدی تر به خود بگیرد ، مثل وقتی که آخوند های اسلامیست در اروپا خواهان آنند که قانون شریعت بر قانون مدنی فرانسه یا هلند اولویت داشته باشد. مسئله حکومت این است که کثرت گرایی لیبرال را به چه گونه تفسیر کند .آیا باید مسئول حفاظت ازحقوق افراد باشد یا حقوق گروه ها ، ودرصورتی که انتخاب اش حفاظت گروه هاست چه محدودیت هایی بر حقوق اشخاص از طرف گروه ها را تحمل می کند.

 

فرانسیس فوکویاما

پس از "پایان تاریخ" (۲)


 برگردان : دانیال .ج


قسمت (۲)


این می تواند شکل رقیقی داشته باشد ، مثلاً وقتی کانادایی های فرانسوی دانش آموزان کبک را مجبور کردند که به زبان فرانسه آموزش ببینند ، یا می تواند شکلی جدی تر به خود بگیرد ، مثل وقتی که آخوند های اسلامیست در اروپا خواهان آنند که قانون شریعت بر قانون مدنی فرانسه یا هلند اولویت داشته باشد. مسئله حکومت این است که کثرت گرایی لیبرال را به چه گونه تفسیر کند .آیا باید مسئول حفاظت ازحقوق افراد باشد یا حقوق گروه ها ، ودرصورتی که انتخاب اش حفاظت گروه هاست چه محدودیت هایی بر حقوق اشخاص از طرف گروه ها را تحمل می کند.

توضیح کامل تر این مسئله از حوصله این مقال خارج است. جوامع لیبرال معدودی هستند که علناً از حقوق فرد در مقابل گروه ، حمایت کرده اند ؛ تنوع فرهنگی ، استفاده از دو زبان رسمی ، و دیگر اشکال به رسمیت شناسی گروه بخشی از سیاست عمومی در ایالات متحده و دیگر دموکراسی های غربی شده اند. در سوی دیگر ، اغلب جوامع لیبرال متوجه اند که به رسمیت شناسی گروه به معنی تضعیف اصول اولیه لیبرال ، یعنی حقوق افراد و مداراگری ست.همان طور که چارلز تیلور توضیح می دهد لیبرالیسم نمی تواند در قبال همه فرهنگ ها بی طرف باشد ، چراکه خودش منعکس کننده ارزش های فرهنگی خاصی ست و می بایست گروه های فرهنگی دیگری که خودشان به شدت غیر لیبرال هستند را رد کند.

سکولاریسم سیاسی به عنوان بخش غیر قابل انفکاک فرآیند مدرنیزاسیون در آمده است .در تاریخ مسیحیت ، کلیسا و حکومت به عنوان نهاد های مجزایی شکل گرفتند در حالیکه این مسئله در مورد اسلام صدق نمی کند. ولی جدایی میان این دو هرگز ضروری یا کامل نبوده است. در پایان قرون وسطی هر شاهزاده اروپایی باور های مذهبی مورد وثوق تابعین خود را دیکته می کرد ، نزاع های فرقه ای در پی " دوره رفورماسیون پروتستانی"(1) منجر به بیش از یک قرن جنگ خونین شد.

بنابراین ، سیاست مدرن سکولار از فرهنگ مسیحی سرچشمه نگرفت ، بلکه چیزی بود که می بایست از خلال تجربه دردناک تاریخی آموخته می شد. یکی از اولین پیروزی های لیبرالیسم مدرن توفیق اش در متقاعد کردن مردم بود به اینکه می بایست اهداف غایی را که توسط مذاهب ادعا می شد از صحنه سیاست حذف کرد. این کشمکشی بود که غرب از آن عبور کرد و تصورم این است که الان دنیای اسلام در حال عبور از آن است.

. یک سوء تفاهم

"پایان تاریخ" همان طور که در ابتدای این مقال آمد ، از زمان اعلام اش از نقطه نظر های بیشماری مورد حمله واقع شده است. بسیاری از این انتقادات بر پایه سوء تفاهم ساده ای در مورد اینکه من چه استدلالی داشتم شکل گرفت ، برای مثال در قسمتی که افراد باور کرده بودند که من فکر می کنم که وقایع از رخ دادن باز خواهند ایستاد. من قصد ندارم در اینجا با اینگونه نقد ها که اگر فرد مذکور کتاب من را خوانده بود اغلب امکان داشت که اصلاً مطرح نشوند روبرو شوم .

البته ، یک سوء تفاهم که من می خواهم از آن رفع ابهام کنم ، مربوط به این کج فهمی است که من استدلال ام برای یک نسخه صرفاً امریکایی پایان تاریخ بود، که یک نویسنده آن را " پیروزمندی وطن پرستانه"(2) نام گذارده بود. خیلی ها پایان تاریخ را مقدمه ای بر هژمونی امریکایی بر مابقی دنیا نه فقط در گستره آمال و ارزش ها ، بلکه در استفاده از قدرت نظامی برای نظم دهی به دنیا بر پایه منافع امریکایی گرفته بودند .

هیچ چیز نمی توانست از این به حقیقت دورتر باشد. هر فردی آشنا با کوهوه (3)و سرچشمه های اندیشه برداشت او از پایان تاریخ ، متوجه می شد که اتحادیه اروپا، تجسمی بسیار کامل تراز ایالات متحده امروزین برای دنیایی واقعی ست. همراه با کوهِوه من نیز استدلال کردم که پروژه ء اروپایی در حقیقت خانه ای بود ساخته شده برای آخرین انسانی که در پایان تاریخ می آید. رویای اروپایی – که بهتر ازهمه در آلمان احساس می شود – این بود که از حق حاکمیت ملی ، سیاست قدرت ، و انواع منازعاتی که نیاز به قدرت نظامی را لازم می کند ( در این باره بعدتر بیشتر خواهم گفت) پا را فراتر بگذارند ؛ در مقابل امریکایی ها ، فهم نسبتاً سنتی تر از حق حاکمیت دارند ، ارتش شان را ستایش می کنند ، و رژه های وطن پرستانه چهارم جولای شان را دوست دارند(4).

دموکراسی مدرن لیبرال بر پایه دو اصل دوقلوی آزادی و برابری شکل گرفته است. این دو در نزاعی تمام ناشدنی هستند : برابری بدون مداخله یک حاکمیت قدرتمند که آزادی های فردی را محدود کند به حد اعلی نمی رسد ، آزادی نیز نمی تواند تا بی نهایت گسترش یابد مگر اینکه اشکال متنوع نابرابری اجتماعی مهلک را پذیرا باشیم. پس هر لیبرال دموکراسی می بایست میان این ها دست به انتخاب هایی بزند. به دلایلی که ریشه در پیشینهء تاریخی شان دارد اروپایی های معاصر بیشتر با قربانی کردن آزادی ، طرف برابری را می گیرند ، و آمریکایی ها به عکس عمل می کنند.این تفاوت ها در شدت است و نه در اصول ؛ با اینکه من نسخه ء آمریکایی را به نوع اروپایی اش در بعضی جهات ترجیح می دهم ،ولی این بیشتر ناشی از مشاهده عملگرایانه و سلیقه من است تا اختلاف در اصول .

. چهار چالش

از میان بسیاری چالش ها که در سناریوی خوش بینانه ء" پایان تاریخ" مطرح شده اند چهار تایشان از نظر من از همه مهم تر اند. اولی مربوط به اسلام به عنوان یک مانع در برابر دموکراسی ، دومی در مورد مسئله دموکراسی در سطحی جهانی ، سومی مربوط به استقلال ِ سیاست ، و آخری مرتبط با عواقب غیر منتظره ء فن آوری ست. من به نوبت هر یک را مورد بحث قرار می دهم.

. اسلام (١)

به خصوص بعد از حملات یازدهم سپتامبر ، بسیاری از افراد ادعا کردند که تناقضی اساسی میان اسلام به عنوان یک دین و امکان برقراری دموکراسی مدرن وجود دارد . هیچ بحثی نیست که اگر شما به اطراف دنیا نگاه کنید بر الگوی کلی توسعه دموکراتیک که در آمریکای لاتین ، اروپا ، آسیا و حتی در آفریقای تحت صحرا شکل گرفته ، مسلمانان به شکل عمده مستثناء شده اند. پس افرادی ادعا می کنند که احتمالاً چیزی در دکترین اسلامی ، مثلاً اتحاد دین و حکومت ، هست که به عنوان یک مانع فرهنگی غیر قابل عبور بر سر گسترش دموکراسی قرار دارد.

اینکه مشکل ریشه در خود اسلام به عنوان یک دین دارد از نظر من شدیداً غیر محتمل است. همهء سامانه های ادیان بزرگ دنیا به شدت پیچیده اند. مسیحیت زمانی ( که چندان هم دور نیست) سلطنت و درجه بندی انسان را مجاز می شمرد ، و ما امروز آن را حامی دموکراسی مدرن می دانیم .دکترین های مذهبی بسته به تفسیر سیاسی ، از یک نسل به نسل دیگر متفاوت اند.این در مورد اسلام هم صدق می کند.

تنوع فراوانی میان سیاست کشور هایی که امروز از نظر فرهنگی مسلمان هستند وجود دارد. دموکراسی های نسبتاً موفق متعددی در کشور های مسلمان وجود دارد ، از جمله اندونزی که بعد از بحران سال1997 از استبداد ، با موفقیت این انتقال را انجام داد ؛ ترکیه که از پایان دومین جنگ جهانی دارای دموکراسی دو حزبی نصفه و نیمه بود ؛ مالی ،سنگال، ودیگر کشور های مثل هند ، که اقلیت قابل توجه مسلمان دارد. به علاوه ، مالزی و اندونزی رشد اقتصادی سریعی را نیز تجربه می کنند، پس اینکه اسلام مانعی بر سر توسعه نیز هست نیز یک انگاره ضرورتاً صحیح نیست.

آلفرد استپان(5) به این اشاره می کند که در الگوی وسیع دموکراتیزه شدن در برهه ای که ساموئل هانتینگتون آن را "موج سوم" گذار دموکراتیک از دهه هفتاد به دهه نود می خواند در حقیقت این اسلام نیست که استثنا است بلکه استثناء بیشتر مربوط به عرب بودن است ، به نظر می آید که چیزی در فرهنگ سیاسی اعراب است که بیشتر مقاومت نشان می دهد. اینکه آن چیز چیست ، محل اختلاف نظر است ولی بسیار محتمل است که یک مانع فرهنگی همچون بقایای قبیله گرایی باشد که مرتبط به دین نیست. و چالش حال حاضر که دنیا با آن به شکل اسلام گرایی افراطی یا "جهادیسم" روبروست بیشتر سیاسی ست تا دینی ، فرهنگی یا مرتبط با تمدن.

همان طور که الیویه روی(6) و رویا و لادن برومند استدلال کرده اند ، اسلام گرایی افراطی بهتر از همه در قالب یک ایدئولوژی سیاسی قابل فهم است. ایده های سیاسی در مورد حکومت ، انقلاب و تطهیر خشونت که در نوشته های سید قطب ، بنیان گذار الاخوان المسلمین در مصر ، یا اسامه بن لادن و ایدئولوگ هایش درون القاعده دیده می شود ، ریشه در ایدئولوژی های افراطی چپ و راست اروپای قرن بیستم – که منظور فاشیسم و کمونیسم است – دارد و نه در هیچ یک از سنن اصیل .اسلامی

آن دکترین ها ، که به شدت خطرناک اند ، هیچ یک از آموزه های محوری اسلام را منعکس نمی کنند ، بلکه از اسلام برای مقاصد سیاسی استفاده می کنند. آنها در بسیاری از کشور های عربی و میان مسلمانان اروپا ، به دلیل شدیداً حاشیه نشین شدن این دسته از مسلمانان دراین جوامع ، محبوبیت یافته اند. بنابراین اسلام گرایی افراطی احیای یک عمل فرهنگی سنتی اسلامی نیست ، بلکه باید در قالب هویت تازه سیاسی بدان نگریسته شود. اسلام گرایی افراطی دقیقاً وقتی بروز می یابد که هویت های سنتی فرهنگی توسط مدرنیزاسیون و نظم کثرت گرای دموکراتیک ، که گسستی میان درون فرد و فعالیت اجتماعی در خارج بوجود می آورند ، مضمحل می شود.
به این دلیل است که بسیاری از جهادی های خشن چون محمد عطا ، سازمان دهنده ء حملات یازدهم سپتامبر ، یا محمد بویری ، قاتل فیلم ساز هلندی تئو ون گوگ ، در اروپای غربی به دیدگاه های رادیکال رسیدند. مدرنیزاسیون از ابتدا علیه خود بیزاری و مخالفت ایجاد کرده است . از این منظر جهادی های معاصر قدم در راه آنارشیست ها ، بولشویک ها ، فاشیست ها و اعضای باند بادر-ماینهوف می گذراند.

سئوال این است که که آیا مسلمانان به شدت بیزار و تندرو بالقوه توانایی تهدید خود ِ دموکراسی را دارند یا خیر. البته که فن آوری مدرن با سلاح های کشتار جمعی کارشان را ساده تر از اسلاف شان کرده است. ولی اسلام سیاسی قرارگاه قدرتمندی تا امروز نداشته است و در کشورهایی مثل ایران ،عربستان سعودی ، افغانستان یا سودان که به قدرت رسیده ، نتوانسته سابقهء سیاسی و اقتصادی قابل قبولی بر جای بگذارد.
از این گذشته قرائت های دیگری هم از اسلام وجود دارند که برای پیشتازی در دنیای اسلام تلاش می کنند. به این ترتیب مطمئناً بخش بزرگی از نزاع ها در درون جهان اسلام خواهد بود. بنابراین از نظر تهدید خارجی به نظرمی رسد که اسلام سیاسی چالشی به مراتب کم اهمیت تر از کمونیسم است که هم محبوبیت جهانی بیشتری داشت و هم به کشوری قدرتمند ومدرن منسوب بود.

مشکل بزرگ تر برای آینده لیبرال دموکراسی مسئله ای مربوط به درون جوامع دموکراتیک است ، به خصوص در کشور هایی مثل فرانسه و یا هلند که دارای اقلیت های بزرگ مسلمان اند. کلاً اروپا در ادغام اقلیت های فرهنگی متفاوت در جامعه از ایالات متحده ضعیف تر عمل کرده است. خشونت فزاینده از سوی مسلمانان اروپایی نسل دوم یا سوم مبین ابعاد تیره تری از مقولهء سیاسی هویت نسبت به مثلاً ناسیونالیست های کبکی یا اسکاتلندی است.
اقلیت های خشمگین ِ تلفیق نشده با جامعه با واکنش شدید از سوی اکثریت جامعه روبرو می شوند که خود نهایتا به درون مرز های فرهنگی و مذهبی خود عقب نشینی می کند. پیشگیری از اوج گیری این کشمکش ها بسوی چیزی که شبیه " برخورد تمدن ها" باشد ، نیاز به نرمش و دیده وری رهبران سیاسی دارد ، چیزی که به شکل خود به خود در فرآیند مدرنیزاسیون تضمین شده نیست.


ادامه دارد ...

 

پی نوشتها :

1. رجوع شود به : http://en.wikipedia.org/wiki/Reformation
2.
jingoistic triumphalism
3.
Kojève
4. روز استقلال امریکا(توضیح مترجم).
5. Alfred Stepan

6. Olivier Roy


نسخه انگلیسی را از اینجا می توانید بخوانید...

 

 

هايدگــــــــــر

 و

 نـازيســــــــــــــــم


 محمد ميلاني / در گفت‌وگو با سياوش



مارتين هايدگر فيلسوف بزرگ معاصر به علت وسعت تفكر و اقداماتش هميشه در بوتهء نقد بسياري از متفكران و صاحب‌نظران قرار گرفته است. بعضي اصالت اصلي را به تفكرش داده‌اند و برخي اقداماتش در جهت حمايت از هيتلر و نازيسم را سرلوحهء كار خود قرار داده‌اند اما همهء مساله اين هست و اين نيست.چه بسا بسياري، هم به تفكرش با ديد احترام نگريسته‌اند و نقد كرده‌اند و هم اعمال و اقداماتش را فراموش نكرده‌اند. دستهء سوم شايد بسيار منصفانه‌تر باشد. كارل ياسپرس و ميگل دبستگي در حق هايدگر گفته‌اند كه عمل و نظر متفكر را نمي‌توان جدا از هم دانست و چه بسا بايد ريشه‌هاي اعمال هايدگر را در افكار و تفكر او جست‌وجو كرد.سياوش جمادي مترجم كتاب هايدگر و سياست نوشته ميگل دبستگي،در گفت‌وگوي حاضر به تشريح اين موضوع مي‌پردازد.

- براي ورود به بحث مايلم كه نظر شما را پيرامون مؤلفه‌هاي بارز فضاي سياسي جامعهء آلمان در دههء 30 با روي كارآمدن رايش سوم و رشد سريع فاشيسم هيتلري بدانم. درست همان دوره‌اي كه مارتين هايدگر پس از انتشار اثر سترگ خود «هستي و زمان» به عنوان چهره‌اي شناخته شده در دنياي انديشه مطرح و پس از مدتي به رياست دانشگاه فرايبورگ منصوب شد.

. در فاصلهء سال‌هاي 1919 تا سال 1933 كه مصادف با به قدرت رسيدن حزب نازي است، آلمان و ملت آلمان درگير مسايل بسيار وخيمي هستند. جنگ جهاني اول و عهدنامهء ورساي فشار مالي زيادي را بر ملت آلمان آورده است. تعداد بيكاران در آلمان افزايش يافته و آشفتگي و تضاد عقايد و جنگ احزاب به حدي رسيده است كه بسياري از جوان‌ها نااميد شده‌اند و اوضاع براي پذيرش يك ديكتاتور مساعد است. جمهوري وايمار شعارها و وعده‌هايي به ملت آلمان داده بود كه آن‌ها را عملي نكرد. سال 1933 حزب ناسيونال سوسياليسم كه معروف به حزب نازيسم است به رهبري آدولف هيتلر قدرت را به دست مي‌گيرد. اين حزب سه دوره در انتخابات طبق گزارشي كه ردريگرز زافرانسكي در كتاب «حكيمي از آلمان» داده شركت مي‌كند و در دو دوره شكست مي‌خورد و در دورهء سوم به طريق بسيار ناجوانمردانه‌اي قدرت را به دست مي‌گيرد. در واقع حزب ناسيونال سوسياليسم در شرايطي كه رقيب چندان قابل توجهي ندارد به قدرت مي‌رسد. در شرايطي كه احزاب ديگر، كمونيست‌ها و دموكرات‌ها، سركوب شده‌اند.

در وهلهء اول هيتلر با قدرت بيان مشهورش در وعده‌هايي كه به ملت آلمان مي‌دهد صحبتي از جنگ، ويراني و نژادپرستي نمي‌كند. حتي مدارك و اسنادي وجود دارد از صلح دوستي هيتلر و خطابه‌هايي كه وي در باب صلح دوستي ايراد كرده است. زافرانسكي در فصلي از كتابش از اين خطابه‌ها ياد كرده است. اما در آن شرايط از متفكران آلمان انتظار مي‌رفت كه نسبت به روشن كردن مردم و گشايش راه سياسي درست بكوشند. آدولف هيتلر از آب گل‌آلود ماهي مي‌گيرد و در واقع در چنين شرايطي است كه از روشنفكران هر جامعه‌اي انتظار مي‌رود راهنما و راهگشاي ملت باشند. بسياري از روشنفكران به ماهيت پليد و ضدانساني رژيـم هيتلري و حزب ناسيونال سوسياليسم پي برده بودند و اين واقعيت برايشان روشن بود و چه بسا كه از اعتراض هم سرباز نزدند. هيتلر ماهيت خودش را با كودتاي آب‌جوفروشان به مردم نشان داده بود. هيتلر قبل از روي كارآمدنش دسته‌اي را به راه انداخته بود موسوم به پيراهن قـهوه‌اي كه برخوردشان به‌خصوص با كمونيست‌ها و سوسيال‌دموكرات‌ها روشي مبتني بر زور، چماق و خفقان بود. آن‌ها به صورت دسته‌اي به تفتيش منازل و به ضرب و جرح افراد مي‌پرداختند و در خيابان‌ها وحشيانه به اعضا و ميتينگ‌هاي كمونيست‌ها و سوسيال دموكرات‌ها حمله مي‌كردند. به طور خلاصه حزب ناسيونال سوسياليسم در سال 1933 قدرت را به دست گرفت اما در شرايطي كه مردم از احزابي كه ادعاي دموكراسي داشتند نااميد و بسياري از احزاب و گروه‌ها سركوب شده بودند، هيلتر پس از دستيابي به قدرت تصميم داشت عظمت و شوكت آلمان تحقير شده را به آن بازگرداند.

اما اين‌كه چگونه فردي بي‌فرهنگ، فردي كه خودش بويي از تفكر و آزادي نبرده مي‌تواند به ملتي عظمت و شوكت دهد و اين‌كه شوكت و عظمت چگونه مي‌تواند بدون آزادي و احترام به آرا و افكار تمامي آحاد ملت ميسر شود، سؤالي بوده كه اگر در آن دوره هم مطرح مي‌شد در ميان سر و صداها و بوق و كرناهاي تبليغات هيتلري محو و نابود مي‌شد. اما ديري نگذشت كه هيتلر ديكتاتور مطلق آلمان شد. مجلس را منحل كرد و اگر اشتباه نكرده باشم در سال 1934 بود كه اولين اردوگاه‌هاي معروف به اردوگاه‌هاي كار اجباري درست شدند. اين اردوگاه‌ها مخصوص توقيف‌هاي دسته‌جمعي بود و كمونيست‌ها در اين اردوگاه‌ها به سر مي‌بردند.

- حزب ناسيونال سوسياليسم آلماني يا همان جنبش كارگري نازي به عنوان يك حزب مطرح و صاحب قدرت در صحنهء سياسي آلمان داراي چه مانيفستي بود و آيا مي‌توانيم هايدگر را نه تنها به عنوان يك عضو بلكه در دوره‌اي به عنوان يكي از نخبگان اين حزب بدانيم؟

. ببينيد وقتي شما صحبت از مؤلفه‌هاي يك حزب مي‌كنيد آدمي را با اين مساله مواجه مي‌كنيد كه مرام‌نامهء يك حزب تا چه حد مبتني بر يك تفكر و فلسفه و همچنين سيستمي ساخته، پرداخته و پخته شده است. بدون شك در هر جاي دنيا وقتي كه يك انقلاب ماركسيستي محقق شد ما مي‌توانيم مدعي شويم كه اين انقلاب مبتني بر يك فلسفهء نظري بسيار پخته بود با همهء نقطه‌ضعف‌ها و معايبش. يعني ريشهء ماركسيسم محصول يك سري شعارهاي توخالي و پوپوليستي نبود. ماركسيسم از دل فلسفه‌اي بيرون آمد كه توسط فردي به نام كارل ماركس بنيان گذاشته شد. زندگي خود ماركس همچون يك افسانه است. ايمان و اعتقادش، سـرگـرداني‌هايش، تبعيدش، فقرش، رنج‌هايي كه براي نوشتن كتاب عظيم كاپيتال متحمل شد، همه و همه باعث شگفتي و تعمق است. اما متاسفانه حزب ناسيونال سوسياليسم بر مبناي فلسفه‌اي پخته و سيستماتيك بنا نشده است. نقطهء اتكاي هيتلر در وهلهء اول بر افكار عمومي و عام‌گرايي بود. هيتلر از همان جواني از يهودي‌ها نفرت و عقده‌هاي شخصي خاصي نسبت به اين قوم داشت. هيتلر در جواني‌اش مي‌خواست نقاش بشود ولي موفق نشد بعد به هر كاري كه دست زد باز هم موفق نشد و معمولائ جنگ‌طلبي همانطور كه فرانتس كـافكـا در گفـت‌وگـوي معـروفش با گوستاويانوش گفته ناشي از فقدان خلاقيت اسـت. در جامعه‌اي كه تفكر نيست، خلاقيت نيست پس يك حزب براي بقا و تداوم حياتش صرفائ نياز به جنگ دارد. نياز به دشمن دارد و از طريق تجاوز و حمله كسب موقعيت مي‌كند. چنين حزبي جنگ‌هايش، مواضعش و عقايدش به هيچ وجه مبتني بر فلسفه‌اي آزادانه نيست و به طور موثق طرح‌ريزي نشده است. البته چنان‌كه هانريش شايرر در كتابش مي‌گويد: «ريشه‌هاي نازيسم آلماني را در فلسفهء هگل، نيچه و ايده‌آليسم آلماني و فلسفه‌هاي حيات جست‌وجو كرده‌اند اما آن صراحتي را كه شما در ماركسيسم مي‌بينيد يعني فلسفه‌اي كه بنا نهاده شود و از آن فلسفه بلافاصله و بلاواسطه دستور‌العمل صادر شود در نازيسم آلماني وجود ندارد. دربارهء قسمت دوم سؤال شما بايد بگويم كه مارتين هايدگر را نمي‌توان به عنوان يك ليدر در حزب نازي به حساب آورد. ماجراي سياسي مارتين هايدگر ماجراي بسيار دردناكي است. بنده به شخصه نمي‌دانم در زندگي‌ام تكليفم را با اين فيلسوف چگونه مشخص كنم. اگر از مواضع سياسي و عمل هايدگر بگذريم و در خيالمان فرض كنيم كه اين آدم آن اعمال ننگين را به‌خصوص در 11 ماه رياست دانشگاه فرايبورگ در سال 1933 انجام نداده بود، با يك متفكر بسيار عميق و بزرگ مواجه هستيم. هايدگر سؤالات بسيار عميق، جذاب و تكان‌دهنده در عالم فلسفه مطرح مي‌كند. فلسفهء وي داراي اين خصوصيت است كه شما در وهلهء اول يا از آن روي‌گردان مي‌شويد و يا اگر مجذوب آن شويد به راحتي قدرت جدايي و دل كندن از اين تفكر را نداريد. آثـار فلسفـي وي به خصوص از نظر هستي‌شناسي و به خصوص «هستي و زمان» يك شاهكار به تمام معنا در فلسفه است و از نظر انسجام، طرح و تحليل مطالب هايدگر را در مقام يكي از بزرگترين فلاسفه در قرن بيستم قرار مي‌دهد. اما چنين آدمي در سال 1933 و در اوج قدرت نازي رياست دانشگاه فرايبورگ را در شرايطي خاص قبول مي‌كند. در اين مورد صحبت‌هاي موافق و مخالف بسيار شده است و ما چيزي كه بتوانيم بر اين صحبت‌ها اضافه كنيم نداريم. شما مي‌توانيد به زندگي‌نامه هايدگر اثر هوگو ات و هايدگر و نازيسم اثر ويكتور فارياس مراجعه كنيد و يا كتاب‌هايي كه توسط شاگردان تراز اول وي نوشته شده است از جمله هاينريش پتست و ايمانوئل لويناس، اين‌ها همه مخالفت شديد خودشان با موضع هايدگر را اعلام كرد‌ه‌اند. اين‌كه ما بياييم موضع و تفكر سياسي هايدگر را جداي از هم بدانيم يا اين‌كه اقدام به انكار آن كنيم عملي بسيار مذبوحانه است كه متاسفانه در كشور ما رواج دارد. شاگردان وي در سر كلاس‌هاي هولدرلين از اين‌كه ناگهان هايدگر درس را قطع مي‌كند و شـروع به گفتن از سياست مي‌كند شگفت‌زده مي‌شوند.

موضع‌گيري و قبول رياست دانشگاه براي هايدگر عواقبي در پي داشت. نپذيرفتن رساله‌هاي دانشجويان يهودي، سكوت در برابر مراسم كتاب‌سوزان كه مقابل در اصلي دانشگاه فرايبورگ صورت گرفت، قطع ارتباط با ادموند هوسرل و كارل ياسپرس به خاطر اينكه هوسرل تبار يهودي و ياسپرس همسر يهودي داشت. بعضي از اين مسايل حقيقي است و ويكتور فارياس آن‌ها را در كتاب خود جمع‌آوري كرده و برخي ديگر شايعه است و مداركي در باب آن‌ها نيست از جمله مسالهء هايدگر و هوسرل. اين‌كه آيا هايدگر از ورود هوسرل استاد وي كسي كه كتاب «هستي و زمان» را به او تقديم كرده به دانشگاه جلوگيري مي‌كند يا نه. تا آن‌جا كه من مي‌دانم ويكتور فارياس در اين مورد مدرك كتبي ارايه نداده است. اما گلايه‌ها و نامه‌هاي هوسرل كاشف از آن است كه چنين واقعه‌اي رخ داده است. در نامه‌هايي كه هايدگر به مقامات نازي در اين زمان مي‌نويسد سعي مي‌كند مخالفت خود را با بازگشت يهوديان به جامعه و قدرت ابراز كند. حال اين از سر اعتقاد بوده و يا جلب توجه، قابل تعمق است. ما در 11 ماه رياست دانشگاهي هايدگر چيزي جز ننگ و اعمالي كه براي دنياي فلسفه شرم‌آور است نمي‌بينيم. خود هايدگر در مصاحبهء معروفش با اشپيگل در صدد توجيه قضيه برآمده است. اما در اين‌جا مساله‌اي را مطرح مي‌كنم و آن اين‌كه در جهان فلسفه جايي براي مريد و مراد‌بازي نيست. مساله اين نيست كه آيا هايدگر مراسم كتابسوزان مقابل در دانشگاه را تاييد كرده است يا نه. مساله آن است كه حتي براي يك دقيقه حاضر شده است رياست دانشگاهي را قبول كند كه جلوي در آن مراسم كتابسوزان انجام مي‌شود. ماهيت رژيم هيتلر اگر بر مردم عادي پنهان بود اما براي فيلسوفي چون هايدگر نبايد پنهان باشد. اين‌كه ليدر يك حزب بود يا نه قطعائ نبود اما اداي ليدرهاي سياسي را درمي‌آورد و كمپي نمايشي در دانشگاه ساخته بود و خودش نقش ليدر را بازي مي‌كرد و دانشجوياني را با لباس خاص حزب نازي هدايت و اداره مي‌كرد. اما ارتباط دادن فلسفهء هايدگر كه اصل و اساسش هستي‌شناسي است با جرياني موسوم به نازيسم و ناسيونال سوسياليسم ارتباطي است كه به آساني مقدور و ممكن نيست و ما را به گمراهي سوق مي‌دهد.

- چه تفاوتي ميان حزب فاشيستي ناسيونال سوسياليست آلماني يا همان جنبش كارگري نازي با ساير حكومت‌هاي فاشيستي مثلائ فاشيست موسوليني در ايتاليا وجود داشت، آيا مي‌توانيم فاشيست آلماني را به عنوان مادر تفكرات سياسي، اجتماعي فاشيستي در اروپاي مدرن معاصر بدانيم.

. سياست به معناي مقدس كلمه آنچه كه افلاطون مورد توجه داشت، يعني كمال مطلوبي كه شهروندان و حاكمان از حقوق حقي خود برخوردار باشند، با ظهور هرگونه حكومت فاشيستي به پايان مي‌رود.

اما اين‌كه تفاوت‌ها در كجا است، طبعائ در فاشيسم ايتاليا تاكيد بيشتر بر ناسيوناليسم است- متكي بر كليساي كاتوليك است. اما در فاشيسم هيتلري، نژادگرايي بسيار شديد و عميق است و فريب و بازيچه قرار دادن دين را ما شاهد هستيم، چيزي كه ما در هيچ كدام از حكومت‌هاي فاشيستي اين دوره نمي‌بينيم.
به علاوه حزب نازي آلمان ادعاهاي زيادي مبني بر برتري نژاد ژرمن و آلمان و به طور كلي نژاد آريا دارد و همان‌طور كه مي‌دانيد حاصلش فجايع هولناكي بود كه در جنگ جهاني دوم رخ داد. ما نمي‌دانيم كه حزب فاشيسم ايتاليا چنين قابليت‌هايي را داشت يا نه، اما پروندهء حكومت فاشيسم آلمان آنچنان پردامنه است كه قابل مقايسه با هيچ كدام از حكومتي‌هاي فاشيستي به وجود آمده در اروپا نيست. حال آن‌كه اين حكومت ما در حكومت‌هاي فاشيستي در اروپاي مدرن و معاصر است يا نه; مي‌توان گفت بله ولي در كليت تاريخ بنده نمي‌توانم چنين نظري بدهم. ريشهء تماميت‌خواهي يا فاشيسم بسيار عميق تر از آن است كه ما بخواهيم حزب ناسيونال سوسياليسم آلمان را مادر و سرچشمه آن بدانيم. در اروپا در زمان‌هاي مختلف شاهد وجود فاشيسم در قالب‌هاي ديگري بوده‌ايم مثلائ انگزيسيون كليسا در دورهء قرون وسطي در دوران حكومت‌هاي پادشاهي و حكومت‌هاي ملوك‌الطوايفي كه به خصوص در آلمان وجود داشته است. شما از زمان يونان باستان و زمان اسـپـارتـاكـوس مـي‌تـوانيـد ريشه‌هاي تمامت‌خواهي را ببينيد. در آپولوژي سقراط شما مي‌توانيد نزاع بين فاشيسم و دموكراسي را ببينيد. اين مساله شايد چيزي است كه به سرشت دوگانه بشر بازمي‌گردد. اين‌كه يك انسان تا چه حد بر اساس من وجودي خودش زندگي مي‌كند و تا چه حد مي‌تواند از من خودش بگذرد.

- اگر بشود وجوهات تفكر هايدگر را به دو دورهء قبل و بعد از جنگ تقسيم كنيم آيا به نظر شما مي‌توانيم تفاوتي در ميان آثار او پيدا كنيم يا خير.

. به عقيدهء من اگر ارتباطي بين تفكر هايدگر و نازيسم وجود داشته باشد، شامل تمام دورهء فكري هايدگر مي‌شود. اگر هم نباشد شامل هيچ‌يك از دوره‌هاي تفكر هايدگر نمي‌شود. اگر عمل سياسي هايدگر نبود به دشواري مي‌توانستيم آن‌طور كه تئودور آدورنو در كتاب معروفش با عنوان اصطلاح اصالت مطرح كرده، تفكر هايدگر را تفكري فاشيستي بدانيم. برعكس حتي از منظري مي‌توانيم تفكر هايدگر را تفكر آزادي بدانيم. اين تفكر با همهء تـحولاتي كه پيدا كرده داراي يك رشتهء وحدت‌بخش است كه از آغاز تا پايان بر آن حاكم است و آن جست‌وجوي معنا و رهيافت در هستي است. هايدگر در باب تفكر بسيار منتظم به روش و اصول است. روش هايدگر روش پديدارشناسي خاصي است كه به آن پديدارشناسي هرمنوتيك مي‌گويند. وي همان‌طور كه در فصول آغازين هستي و زمان ذكر كرده اين روش را مديون كلاس‌هاي درس ادموند هوسرل مي‌داند. ما انتظار داريم در سال 1945 طبق گفته شما با يك چرخش در تفكر و مواضع هايدگر روبه‌رو شويم كه ارتباط با سياست موجود داشته باشد. اما تفكر هايدگر و چرخش آن چندان ارتباطي با سياست ندارد. در نامه‌اي در باب اومانيسم در واقع هايدگر بر مواضع سابق خودش پافشاري مي‌كند. او مي‌خواهد با اين اثر به فرانسوي‌ها اعلام كند كه نسبت توتاليتر و نازيسمي كه به فلسفهء من مي‌دهند درست نيست، در واقع فلسفهء من ضد اومانيسم نيست و اومانيسم به آن معنا كه شما مي‌دانيد و مي‌گوييد هم نيست چون ذات انسان در سوبژكتيويته نيست. هايدگر در تمام تفكرش اصرار دارد كه به تعبيري غايت تفكرش، آزادي انسان است و آزادي انسان «آزادي در» نيست بلكه «آزادي از» است. بنابر اين مخالفت شديد هايدگر با دموكراسي و «آزادي در» از آن رو است كه اين آزادي به معناي نوعي اسارت انسان است. انسان زماني آزاد است كه از بند سوبژكتيويته رها بشود و فرا روي ساحتي گشوده‌تر به نام هستي قرار گيرد. بنابراين آزادي در تفكر هايدگر كاملائ سؤال‌برانگيز است و بنده نمي‌توانم در مقام مخالفت و يا رد آن قرار بگيرم. به طور كلي وقتي ما در تفكر هايدگر قرار مي‌گيريم، وارد جهاني مي‌شويم كه چندان ارتباطي با سياست ندارد. در كتاب «هستي و زمان» كه در سال 1926 نوشته مي‌شود چهار بار كلمهء جنگ به‌كار برده مي‌شود. مفسران به خصوص مخالفان مغرض هايدگر سعي كرده‌اند تكرار چهارباره كلمه جنگ را به نحوي به فاشيسم و نازيسم نسبت بدهند اما اگر شما دقت كنيد، كلمه كمپ (
Kemp ) در آلماني را ياسپرس هم زياد به كار مي‌برد. اين واژه در آلماني صرفائ به معناي جنگ نظامي نيست. اين واژه به معناي تنازع است. از جمله تنازع بقا و هر جا كه اين كلمه را به كار مي‌برد با كلمهء هم پيوندي همراه ‌مي‌كند و اين‌ها را از حالات خاص هستي مي‌داند. در حالي‌كه مي‌توانيم مواضع سياسي هايدگر را به شدت محكوم كنيم. وقتي كه وارد فلسفه‌اش مي‌شويم، نمي‌توانيم به زور عنف تاويلي فلسفه‌اش را به سياست ربط بدهيم. چون هايدگر در كتاب «متافيزيك چيست»؟ از نيست‌انگاري سخن مي‌گويد. بعضي‌ها معتقدند كه اين كتاب متضمن هسته‌هاي اوليهء فاشيسم در تفكر هايدگر است. چرا كه تفكر وي تفكر رعب و ترس و ترس‌انگاري و تشويش است و نص بيان هايدگر لحني تاكيدي است. بيان هايدگر لحني تاكيدي است. بيان اين‌گونه و فضاي دراماتيكي كه ما در «متافيزيك چيست»؟ مي‌بينيم و مسايلي كه در باب نيستي در اين كتاب مطرح مي‌شود موجب انتقادهاي سياسي شديدي عليه هايدگر شد و حتي برخي از جمله‌هاي هايدگر كه مغاير دستور زبان آلماني بود، اسباب تمسخر و شماتت هايدگر را فراهم كرد. اما ما مي‌بينيم كه هايدگر بي‌اعتنا به همهء مخالفت‌ها و موافقت‌ها به راه خودش مي‌رود و تنها يك مقصد را دنبال مي‌كند. در نهايت آن چيزي كه به تمام تفكر هايدگر سيطره دارد، پرسش از هستي و تفكر در باب هستي است.

- حالا كوره‌هاي آدم‌سوزي، اردوگاه‌هاي مرگ، كشتارهاي دسته‌جمعي، فجايع جنگي كه همه و همه به فرمان شخص هيتلر انجام داده مي‌شد را در يك سويقضيه قرار بدهيم و در سوي ديگر اين جملهء هايدگر را قرار دهيم كه در خاطرات ياسپرس آمده و شما هم در مقدمهء هايدگر و سياست به آن اشاره داشتيد كه هايدگر در جواب ياسپرس كه به او گفت، مرد بي‌فرهنگي چون هيتلر چگونه مي‌خواهد آلمان را اداره كند، گفت: «فرهنگ و تربيت مهم نيست به دست‌هاي جذابش نگاه كنيد.» به نظر شما شخصيت اجتماعي هايدگر را سواي شخصيت فلسفي‌اش چگونه شخصيتي مي‌توانيم، بدانيم؟

. حقيقت اين مساله هم براي من يك معماست. به قول ميگل دلبستگي كه شما هم به آن اشاره كرديد ما وقتي كه بخواهيم هايدگر را بخوانيم بايد تفكري توام با درد را بخوانيم و ياد بگيريم و اين بسيار تاسف برانگيز و اسف‌بار است. بعضي‌ها آن را حماقت بزرگ هايدگر ناميده‌اند. عده‌اي هم معتقدند كه هايدگر فيلسوف بزرگي است اما در دوره‌اي از زندگي‌اش مرتكب خطايي شد. بعضي‌ها هم او را با هگل مقايسه مي‌كنند. چنانچه وقتي ناپلئون بناپارت وارد ينا شد، گفت: «مطلق وارد ينا شد».

بسياري از متفكران، ديكتاتورها را ستوده‌اند. در تاريخ ما نمونه‌هاي بسياري را ديده‌ايم. هايدگر در صريح‌ترين مصاحبه‌اش با نشريهء اشپيگل مي‌گويد كه من در آن دوره به عظمت رايش اعتقاد داشتم و معتقد بودم كه اگر بخواهم باحزب نازي همكاري كنم ناچار به سازش هم هستم. در زماني كه نازي‌ها لهستان و نقاط مختلف اروپا را گرفتند و گروه، گروه كودكان و زنان يهودي و حتي بسياري از غيريهوديان از جمله كمونيست‌ها را در قطارهاي معروف به قطارهاي مرگ قرار مي‌دادند و روانه كوره‌هاي آدم‌سوزي مي‌كردند، هايدگر ظاهرائ از حزب كناره‌گيري كرده بود و چه بسا در ابتداي قدرت حزب كه هايدگر به عضويت آن درآمده بود اين فجايع هنوز وجود نداشت. هايدگر بعد از كناره‌گيري از حزب زندگي خودش را وقف درس‌هاي نيچه و هولدرلين كرده بود. اما جاي تعجب است كه چرا ما يك عكس‌العمل شديد از هايدگر در برابر اين فجايع نمي‌بينيم. اين‌كه هايدگر محكوم نمي‌كند و سكوت مي‌كند به نظر بسياري از شارحان و مفسران وحشتناك‌تر از همكاري 11 ماهه‌اش در حزب نازي و در مقام رياست دانشگاه فرايبورگ است. آيا اين سكوت به معناي دوام اعتقادش به نازيسم و قبول آن يا كه از سر غرور است. يا همان‌طور كه هانا آرنت مي‌گويد: «هايدگر هرگز خود را به هيچ وجه مقصر نمي‌داند. شخصيت اجتماعي هايدگر را نيز در فلسفه‌اش مي‌توان خلاصه كرد. هايدگر اهل سياست نبود و از سياست هم آگاهي چنداني نداشته است.»

 

 

 جامعه شناسی ماکس وبر

 

 

1864- 21 آوریل . تولد ماکس وبر در  « ارفوت » ، در « تورنیگه » . پدرش حقوقدان بود ، از خانواده‌ی صاحبان صنایع و تجار نساجی « وستفالی » ، وی در سال 1869 با خانواده اش به برلن آمد و عضو « دیت » شهری ، نماینده‌ی « دیت » پروس و نماینده‌ی « رایشتاک » شد . وی جزو گروه لیبرال های دست راستی تحت رهبری « بنیگس » از اهالی « هانور » بود . مادرش « هلن فالنشاین – وبر» زنی با فرهنگ بسیار بود و بشدت نگران مسائل مذهبی و اجتماعی . وی ، تا لحظه‌ی مرگش در 1919 با پسرش روابط فکری نزدیک داشت و آتش اشتیاق ایمان مذهبی را در نزد وی تیزتر می کرد . ماکس وبر ، در کودکی و نوجوانی اش ، اغلب روشنفکران و مردان سیاست مهم زمانه اش مانند « دیتلهی » « مومسن » ، « زیبل » ، « ترایچکه » ، « کاب » ، را در پذیرایی های پدر و مادرش ملاقات می کرد .

 
  • ماکس وبر جامعه شناسی را علم فراگیر کنش اجتماعی می دانست. او به خاطر تأکید تحلیلی بر کنشگران فردی، از بسیاری از پیشینیان متفاوت بود، زیرا که تحلیل جامعه شناختی آن ها بیشتر بر صورت های ساختاری- اجتماعی مبتنی بود. اسپنسر بیشتر به قضیه تکامل هیئت اجتماعی در مقایسه با ارگانیسم فردی پرداخته بود. علاقه اصلی دورکیم معطوف به تنظیم های اجتماعی ای بود که انسجام ساختارهای اجتماعی را حفظ می کنند. مارکس در تحلیل های اجتماعی اش، بیشتر به کشمکش های طبقات اجتماعی در چهارچوب ساختارهای اجتماعی و روابط تولیدی می پرداخت. اما وبر بر خلاف همه این ها، تاکید اصلی اش متوجه معانی ذهنی ای است که انسان ها کنشگر به کنش های شان نسبت می دهند و جهت گیری های متقابل این کنش ها را در چهارچوب زمینه های تاریخی-اجتماعی، مورد بررسی قرار میدهد. وبر می گفت که رفتاری که از یک چنین معنایی بویی نبرده باشد در خارج از پهنه جامعه شناسی جای می گیرد.

انواع کنش اجتماعی

در جامعه شناسی وبر چهار نوع کنش اجتماعی باز شناخته شده اند. انسان ها می توانند به یک کنش غایتمندانه یا هدفداری دست یازند؛ کنش معقولانه آن ها می تواند معطوف به ارزش باشد؛ آن ها ممکن است به انگیزش های عاطفی یا احساسی عمل کنند و سرانجام این که انسان ها ممکن است دست به یک کنش سنتی زنند.

  • معقولیت غایتمندانه که هم هدف و هم وسایل آن معقولانه برگزیده می شوند، در کار آن مهندسی نمودار است که با کارآترین فن ارتباط وسایل به اهداف، پلی را می سازد.
  • معقولیت معطوف به ارزش، در تلاش برای تحقق یک هدف ذاتی نمایان می شود، هدفی که به خودی خود معقول نیست- مانند دستیابی به رستگاری- اما می تواند با وسایل معقول پیگیری شود- مانند رفتار کسانی که در خدمت مذهبی یک فرقه بنیادگرا کار می کنند.
  • سرانجام این که کنش سنتی به راهنمایی عادات مرسوم فکری و با اتکاء بر « گذشته ازلی» انجام می گیرد؛ نمونه این رفتار در هر یک از مجامع کلیمیان درست آیین دیده می شود.
  • این طبقه بندی از انوع کنش ها از دو جهت به کار وبر می خورد، زیرا که از یک سوی به وبر اجازه می دهد که به تمایزهای سنخ شناختی خویش دست یابد مانند تمایز انواع اقتدار، و از سوی دیگر مبنایی را برای او فراهم می سازد تا مسیر تحول تاریخی غرب را بر آن مبنا مورد بررسی قرار دهد.
  • ریمون آرون حق دارد که کار وبر را بسان « نمونه یک نوع جامعه شناسی هم تاریخی و هم دستگاهمند» می انگارد.

کنش اجتماعی در جامعه نوین غرب:

  • وبر بیشتر به جامعه نوین غرب پرداخته بود، یعنی همان جامعه ای که به نظر او، رفتار افراد آن هر چه بیشتر تحت سلطه معقولیت هدفدار در آمده است، حال آنکه در دوران پیش از این، رفتار انسان ها برانگیخته سنت، محبت یا معقولیت معطوف به ارزش بود. بررسی هایی که وبر از جوامع غیر غربی کرده بود، بیشتر برای روشن تر ساختن این تحول شاخص غرب طراحی شده بودند.
  • کارل مانهایم این قضیه را به خوبی مطرح می سازد، زمانی که می گوید « کل کار ماکس وبر بر محور این پرسش دور می زند که کدامیک از عوامل اجتماعی، معقولیت تمدن غرب را پدید آورده اند». وبر استدلال می کرد که در جامعه نوین، چه در پهنه سیاست یا اقتصاد و چه در قلمرو قانون و حتی در روابط متقابل شخصی، روش کارآی کاربرد وسایل متناسب با اهداف، مسلط شده و جانشین محرک های دیگر کنش اجتماعی گشته است.

فرق وبر و جامعه شناسان دیگر در تحلیل جامعه غرب:

  • نظریه پردازان پیش از وبر می کوشیدند که گرایش های تاریخی یا تکاملی عمده جامعه غربی را بر حسب ساختارهای اجتماعی در نظر گیرند؛ برای مثال، مفهوم مورد نظر تونیس، مستلزم تغییر جهت از اجتماع به تجمع غایتمند بود. مفهوم مین تغییر از جامعه مبتنی بر منزلت به جامعه مبتنی بر قرارداد را پیش کشیده بود و برداشت امیل دورکیم، مبتنی بر حرکت از همبستگی مکانیکی به همبستگی ارگانیک بود. اما وبر در همین مورد پیشنهاد کرده بود که نشانه های بازر و اساسی انسان نوین غربی را باید بر حسب دگرگونی های چشمگیر در موقعیت تاریخی و اجتماعی. وبر که نمی خواست خود را به هرگونه تفسیر « مادی اندیشانه» یا « ایدآلیستی» تاریخ پایبند سازد، واحد نهایی تحلیل خود را همان شخص کنشگر عینی می دانست.
  • جامعه شناسی تفسیری، فرد و کنش او را به عنوان واحد اساسی و اتم خود در نظر می گیرد... فرد بالاترین حد و تنها حامل رفتار معنی دار است…….. مفاهیمی چون دولت، «تجمع، فئودالیسم و نظایر آن، مقولات خاصی از کنش متقابل انسانی را مشخص می سازند. از همین روی، وظیفه جامعه شناسی، تقلیل این مفاهیم به کنش «قابل فهم» است که بدون استثناء در مورد کنش های یکایک افراد بشر صادق است.
  • تأکید وبر بر جهتگیری های متقابل کنشگران اجتماعی و انگیزه های «قابل فهم» کنش های آن ها، از ملاحظات روش شناختی ای مایه می گیرد که رهیافت او را از آن دیگران متمایز می سازند.



  
عقلایی شدن و افسون زدایی

 روند رشدعقلایی شدن انسانها

  • وبر بارها تأکید کرده بود که جهان نوین خدایانش را رها کرده است. انسان نوین خدایان را از صحنه ییرون رانده است و آنچه را که در دوران پیشین با بخت، احساس، سودا، تعهد، و با جاذبه شخصی، وفاداری به ارباب و خیرخواهی و اخلاق قهرمانان فرهمند تعیین می شده است، عقلایی کرده و تابع محاسبه و پیش بینی پذیرش ساخته است. وبر کوشیده بود تا این تحول را در انواع حوزه های نهادی به گونه ای مستند نشان دهد.
  • او در جامعه شناسی دینی خود می خواست راههای پیچیده و پرپیچ خمی را پیگیری کند که _عقلایی شدن زندگی دینی_از طریق آنها، رابطه منظم و معقول انسان با خدا را جایگزین روش های جادویی کرده است. او می کوشید تا نشان دهد که چگونه پیامبران با جاذبه های فرهمندانه شان توانستند قدرت های کاهنان را که مبتنی بر سنت بودند از اعتبار بیندازند؛ و چگونه با پیدایش _دین مبتنی بر کتاب_، فراگرد عقلایی و نظامدار شدن پهنه دینی آغاز شد و در اخلاق پروتستانی به اوج خود رسید.


دیگر جنبه های عقلایی شدن

  • وبر در عرصه حقوقی نیز یک چنین مسیری را از عدالت شخصی رهبران و پیشکسوتان خردمند گرفته تا عدالت قانونی، عقلایی و غیر شخصی جهان نوین، پی می گیرد. او همچنین، تحول فراگرد اقتدار را از شاهان دارای فره موروثی یا قدرتهای اعجازآمیز گرفته تا سران معمولی دولت جدید که در چهارچوب مصوبات معقول و قانونی حکومت می کنند، مورد بررسی قرار می دهد.
  • وبر می گفت که حتی حوزه های تجربی خصوصی ای چون موسیقی نیز از این گرایش های عقلایی جامعه غربی برکنار نیستند. وبر در نوشته های راجع به جامعه شناسی موسیقی، نوت نویسی های دقیق و گام های منظم موسیقی مدرن، یکنواختی و هماهنگی حاکم بر یک ارکستر سنفونیک جدید را در تضاد با بداهه نوازی و خود جوشی نظام های موسیقی آسیایی یا قبایل نانویسا قرار می دهد.


تفسیرتاریخ بشری از نگاه وبر

  • همچنان که گفته شد، وبر در نوشته های روش شناختی اش با هر گونه تفسیر تاریخ بشری که تاریخ را تابع یک نیروی محرک گریز ناپذیر می سازد، سرسختانه مخالفت نشان داده بود. او استدلال می کرد که جامعه را باید یک توازن ظریف میان انواع نیروهای مختلف و متنازع در نظر گرفت، چندان که یک جنگ، انقلاب و یا یک رهبر قهرمانان می تواند این توازن کلی و ظریف را به سود یک پیامد ویژه بر هم زند.
  • با این همه، او در هنگام پرداختن به روندهای معطوف به عقلایی و بروکراتیزه شدن جامعه نوین، به آن گراییده بود که احتمال قوی، نوع بشر در آینده در قفس آهنین خود ساخته اش زندانی خواهد شد. از این جنبه، پیام او با پیام بیشتر پیشینیان سده نوزدهمی اش تفاوت بنیادی دارد. وبر پیامبر موج های دلپذیر آینده نبود، بلکه منادی بدبختی و بلا بود.
  • چه سود از کوششی که هدفش مختصر کردن کاری باشد که تنوعی شگفت انگیز و گستردگی فراگیری دارد. در انیجا تنها می توان این توضیح واضحات را به عمل آورد و گفت که کار وبر در تاریخ علوم اجتماعی یک نقطه عطف تعیین کننده به شمار می آید.
  • جامعه شناسی را می توان به دو دوره ما قبل و ما بعد وبر تقسیم کرد. سراسر جامعه شناسی معاصر یا بسیار معاصر، داغ نبوغ ذاتی وبر را بر پیشانی دارد. حتی آنهایی که نمی توانند در پیش بینی های بدبینانه و اعتقاد قدری رمانتیک وبر به خیرخواهی منجیانه قهرمانان فرهمند سهیم باشند، باز می توانند از میوه های کارهای تحلیلی قدرتمند او بهره گیرند.

 

ابن خلدون و کمی از بیوگرافی و فلسفه اش

 

عبدالرحمن بن حسن خلدون قاضی القضات اشبیلی الاصل مشهور به ابن خلدون مالکی المذهب یا ولی الدین و یا همان ابن خلدون در سال ۱۳۳۲ میلادی در تونس بدنیا آمد.

ابن خلدون که به حق « فیلسوف المورخین » و « مونتسکیوی عرب » خوانده شده، عضو یک خانواده شریف و نجیب اندلسی بود که در اواسط قرن هفتم هجری به تونس مهاجرت کرده بودند. ابن خلدون پس از طی زندگی پر ماجرائی به سال ۸۰۸  هجری در گذشت. آخرین اثر او اتوبیوگرافی اش و مهمترین اثرش مقدمه ابن خلدون است. اهمیت ابن خلدون از نظر روش جدیدی است که در تجزیه و تحلیل تاریخ در پیش گرفته، استفانو کولوزیو در این باره می نویسد: هیچ کس نمی تواند انکار کند که ابن خلدون مناطق مجهولی را در عالم اجتماع کشف کرده است. وی بر ماکیاولی و منتسکیو و ویکو، در ایجاد و وضع دانش نوینی که عبارت از نقد تاریخی است پیشی جسته است… افتخار بنیان گذاری نظریه ی جبر اجتماع نصیب وی می شود که اصول و نظریات عدالت اجتماعی و اقتصادی و سیاسی را ۵ قرن پیش از کونسیدران، مارکس، و باکونین کشف کرده است….

همچنانچه نظریات ابن خادون درباره ی اجتماع متشکل، او را در نخستین صف فلاسفه تاریخ قرار می دهد، افکار و عقائد او درباره ی نقش کار و مالکیت و مزد نیز او را پیشوا و پیشقدم دانشمندان اقتصاد این عصر جلوه گر می کند.

کولوزیو می نویسد: ابن خلدون نخستین نویسنده ای است که در جهان در موضوع فلسفه تاریخ بحث و تحقیق آغاز کرده است.

ناتانیل اشمیت آمریکایی می نویسد: وی در دانش جامعه شناسی به مقامی نائل آمده است که حتی اوگست کنت در نیمه قرن نوزدهم بدان نرسیده است.

لازم بتذکر نیست که فلسفه ابن خلدون در بسیاری از مورخان مغرب زمین اثر گذاشت؛ مثلا اشپنگلر در نوشتن تاریخ زوال و انحطاط غرب و توین بی در نوشتن کتاب بررسی تاریخ بدون شک از ابن خلدون الهام گرفته اند. به عنوان مثال

به عقیده ی ابن خلدون اساس تشکیل سلسه ها روی عصبیت مبتنی است. انقراض آنها هم بر اثر ضعف و فقدان عصبیت پیش می آید. سلسله ها را به لحاظ اینکه سلسله دینی یا سلسله غیر دینی و خانوادگی باشد طبقه بندی می نماید و برای هر یک عصبیتی ثابت می کند و از روی همین قاعده و تئوری کشف کرده برای سلسله های سلطنتی یک عمر ۱۲۰ ساله تعیین می کند که چهل سال اول آن دوره زنده بودن عصبیت و چهل ساله دوم عصبیت تضعیف شده و چهل سال آخری عصبیت فراموش شده  و یا بکلی از بین رفته می باشد.

سلسله سلطنتی هم که علت اصلی بوجود آورنده خود را از دست داده توسط دستی قویتر و با پشتیبانی عصبیت سلسله قبلی را ازبین می برد.

مقصود و مراد ابن خلدون از این عصبیت دولت واضح نیست. او احساسات و تمایلات شدید و جدی مشترک یک عده را درباره یک شخص یا یک خانواده یا یک عقیده که آن عده را وادار به فداکاری و اقدام می نماید عصبیت می نماید. منشا عصبیت هم با قرابت و عقبه خانوادگی است یا عقاید مذهبی؛ زیرا سلسله های دینی و خلافتهای اموی و عباسی بدون عصبیت خانوادگی تشکیل نمی یلفت.

نوین بی هم می گوید: ملتی که نتواند با زمانه عوض شود و خود را در وضعی قرار دهد که کلیه مشکلاتی که برایش پیش می آید دفع نماید، علت وجودی خود را از دست داده و در معرض نابودی و فنا قرار می گیرد و علت وجودی یک ملت هم در نظر توین بی (دین) و یا نوعی ایدئولوژی است که قوه محرکه او را بوجود می آورد.

منبع :

تاریخ فلسفه

مقدمه ابن خلدون

تاریخ فلاسفه اسلام : مرتضی مدرسی

آئین کنفوسیوس

 

تصویری از کنفوسیوسهنگام اشاره به فرهنگ سنتی چین، نام یک شخصیت در اذهان زنده می شود و او کسی جز کنفوسیوس نیست. در جامعه چین هیچکس به اندازه ” کنفوسیوس” تاثیرگذار نبوده است .به همین دلیل هر کسی تا اندازه ای در باره او می داند و کم و بیش تحت تاثیرتئوری مکتب ” کنفوسیوس” قرار گرفته است .
” کنفوسیوس” بنیانگذار مکتب ” کنفوسیوس” است. در بیش از دو هزار سال گذشته اندیشه مکتب ” کنفوسیوس ” نه تنها زمینه های سیاسی و فرهنگی را شامل شده بلکه در فعالیت ها و شیوه های فکری هر چینی تاثیرگذار بوده است. بعضی دانشمندان خارجی اندیشه مکتب ” کنفوسیوس” را اندیشه مذهبی چین می دانند. در واقع مکتب ” کنفوسیوس” یکی از مکتب های قدیمی چین است و اندیشه ای فلسفه است و مذهبی نمی باشد . اندیشه کنفوسیوس نه تنها در فرهنگ چین تاثیرگذاری عمیق دارد، بلکه در بعضی کشورهای آسیا تاثیر گذاشته است.
” کنفوسیوس” سال ۵۵۱ قبل از میلاد به دنیا آمد و سال ۴۷۹ قبل از میلاد در گذشت. هنگامی که سه سال داشت، پدرش مرد و همراه مادرش در استان ” شان دونگ” کنونی واقع در شرق چین اقامت داشت. اسم ” کنفوسیوس” ” کنوگ چیو” بود و ” کنفوسیوس” نامی است که مردم به صورت احترام برای او برگزیدند .
” کنفوسیوس” در دوره حکمرانی سلسله بهار و پائیز زندگی کرد. وی در کشوری بنام ” لو” اقامت داشت و کشور” لو” پیشرفته ترین کشور در زمینه فرهنگی بود.
“کنفوسیوس ” در تمام عمر خود یک مقام عالی رتبه نبود، اما دانش زیادی داشت. در قدیم آموزش و پرورش از حقوق ویژه اشراف بود. اما ” کنفوسیوس” با شیوه خود این حق را از آنان گرفت و خود شاگردانی را جذب کرد و به آنها آموزش داد. افراد از هر طبقه ای با پرداخت مبلغی ناچیز می توانستند برای تحصیل نزد او بروند . گفته می شود که وی سه هزار شاگرد داشته و در میان آنها چند تن جزو دانشمندان آینده بوده اند .
چرا اندیشه ” کنفوسیوس” توانست در دوران فئودالی جایگاه برتر را اشغال کرد؟ مشکل است که به آسانی بتوان به این سوال پاسخ داد . اما به طور ساده می توان گفت که اندیشه طبقه بندی جدیی و اندیشه بهبود بخشیدن سیاسی با منافع طبقه محاکمه منطبق بود و در آن وقت برای ثبات جامعه سودمند به نظر می رسید و به پیشرفت جامعه مساعدت می کرد.طبق تئوری وی، امپراتور باید خیلی خوب کشور را اداره کند و مردم باید به امپراتور وفادارباشند. در این وضع کشور آرام خواهد بود و مردم زندگی با ثباتی خواهند داشت .
در قرن دوم قبل از میلاد، چین کشور قوی، متحد با سیستم تمرکز قدرت بود. حاکمان می دانستند که تئوری ” کنفوسیوس” برای حفظ ثبات جامعه فئودالی مناسب است و به همین دلیل اندیشه ” کنفوسیوس” به عنوان اندیشه رسمی کشور تعیین شد.
در کتاب” لون یو” سخنان قابل نقل ” کنفوسیوس” و گفتگوهای ” کنفوسیوس” با شاگردان وی نگاشته شده است . در جامعه قدیم چین مردم با اندیشه های همین کتاب زندگی خود را استاندارد می کردند. افرادی که می خواستند به مقامی برسند ، باید این کتاب را بدقت می خواندند . چینی ها اعتقاد دارند که نیمی از کتاب” لون یو” می توان یک کشور را اداره کرد.
در واقع ” لون یو” کتابی است که موضوعات آن فراوان و زبان آن زنده است. سخنهای ” کنفوسیوس” مربوط به زمینه های مختلف در آن آمده است، مانند خواندن کتاب، موسیقی،گردش در حومه شهر، دوستی و غیره. در این کتاب آمده است که شاگردی سؤالی مطرح کرد مبنی بر اینکه اگر در میان ارتش، غله و مردم یکی را باید از دست داد ، بهتر است کدام را انتخاب کنیم و کنفوسیوس بلافاصله جواب داد: ارتش.
موضوعات ” کنفوسیوس” بسیار فراوان است و در میان آنها بسیاری حتی امروزه با ارزش است . سخنهای وی در ” لون یو” امروز گفته های عامیانه چینی هاست که همواره مورد استناد قرار می گیرد. مانند این جمله معروف که اگر سه نفر باهم قدم زنند، در میان آنها حتما یک نفر باید معلم باشد . معنی این جمله این است که هر نفر برتری های خود را دارد، بدین جهت افراد باید از یکدیگر بیاموزند.

برگرفته از سایت تاریخ ما

آشنایی با آیین هندوها 

این مطلب از سایت تاریخ ما، برای تکمیل شدن آرشیو سایت ما برداشته شده است و کلیه حقوق مادی یا معنوی آن به سایت عطیم و قابل اتکای تاریخ ما تعلق دارد. و برای رعایت ادب کل مطلب بدون کوچکترین دستکاری آورده شده است. این مطلب از رفرنسی که در آخر مقاله ارائه شده بدست انی کاظمی در سایت تاریخ ما گذاشته شده است.

آیین هندو در قدیم دین برهمایى خوانده مى شد که به برهما، خداى هندوان اشاره مى کرد. هندوئیسم شکل تکامل یافته آنیمیسم است و به همین دلیل بنیانگذار آن شناخته شده نیست . این آیین گونه اى فرهنگ ، آداب و سنن اجتماعى است که با تهذیب نفس و ریاضت همراه شده و در تمدن و حیات فردى و جمعى مردم هندوستان نقش بزرگى داشته است .

۱. مردم هند پیش از هجوم آریاییها

پیش از مهاجرت آریاییها به ایران و هند، مردم این سرزمینها قومى کوتاه قامت و سیاه چرده بودند که فرهنگ و دین و مراسم مخصوص خود را داشتند و تمدن آنان در سطح تمدن بین النهرین بود. این قوم در ایران تقریبا به طور کامل از میان رفتند، ولى در هندوستان به طرف جنوب آن کشور رانده شدند و اکنون به نام قوم دراویدى (Dravidians) شناخته مى شوند و گروه بزرگى از اینها به نام نجسها(Untouchables) معروفند که درباره ایشان سخن خواهیم گفت . حفاریهاى باستانشناسان در منطقه اى به نام موهنجودارو (Daro-Mohenjo) در کرانه رود سند (پاکستان )، آثار عظیمى از تمدن آنان را نشان داده است . از این کشفیات بر مى آید که برخى از خدایان آیین هندو قبل از ورود آریاییان در هندوستان وجود داشته اند.

۲. اصول دین هندو

اصول دین هندو عبارت است از اعتقاد و احترام به کتابهاى باستانى و سنتهاى دینى برهمنان و پرستش خدایانى که به ظهور آنها در دوره هاى قدیم عقیده دارند. اعتقاد به تناسخ و رعایت مقررات طبقات اجتماعى در معاشرت و ازدواج ، همچنین احترام به موجودات زنده ، مخصوصا گاو از اصول آن دین است . لفظ ((ام )) (Om) به معناى آمین براى هندوان بسیار تقدس دارد و از سویى اسم اعظم الهى به شمار مى رود و از این نظر به اسم اعظم یهوه در دین یهود شباهت دارد.

۳- خدایان ودایی

هندوان به عده بى شمارى از خدایان آسمانى و زمینى با اسما و صفات عجیب و غریب معتقدند و به آنها کرنش مى کنند و براى هر یک بتخانه هاى با شکوهى مى سازند. این خدایان با هم خویشاوندى سببى و نسبى دارند و ویژگیهاى جسمى و روحى هر یک به تفصیل و با ذکر جزئیات در کتب مقدس و فرهنگ دینى هندوان آمده است . اعتقاد به جلوه گرى خدایان به شکل انسان و حیوان در ادوار مختلف ، نیز بسیار جلب نظر مى کند دسته بندى خدایان در ارتباط با طبقات اجتماعى نیز معهود است . برخى از معروف ترین خدایان هندو عبارتند از:
اگنى (Agni) یعنى آتش ؛
وارونا (Varuna) یعنى آسمان ؛
ایشوارا (Isvara) یعنى قادر متعال ؛
رودرا (Rurdra) یعنى وحشتناک ؛
راما (Rama) یعنى دلپذیر؛
کریشنا (Krishna) یعنى آبى پر رنگ ؛
یاما (Yama) یعنى ارابه ران معادل جم در آیین زردشت ) که خداى حاکم بر ارواح مردگان است . اشوین (Asvin) یعنى اسب سوار عنوان دو تن از فرشتگان آیین هندو است . هندوان معتقدند که این پزشکان آسمانى براى انسان تندرستى ، نیکبختى و دارایى به ارمغان مى آورند. پرستندگان بت مؤ مث زشت و بد ترکیب کالى (Kali) به معناى سیاه معتقدند هدایاى ویژه این بت را باید از طریق راهزنى به دست آورد و تقدیم بتخانه کرد. البته باید توجه داشت که معمولا بتان را بسیار زیبا مى سازند تا آنجا که بت در شعر فارسى کنایه از محبوب زیبا است .

۴- کتابهای مقدس

ادعیه و آیینهاى هندوان در مجموعه اى به نام وداها(Vedas)به معناى دانش ، به زبان سانسکریت گرد آمده است و به آن شروتى (Sruti)یعنى وحى و الهام و علوم مقدس موروثى لقب مى دهند. پژوهشگران تاریخ تصنیف وداها را بین ۱۴۰۰ تا ۱۰۰۰ ق .م . مى دانند، و بر این اساس سالهاى ۱۵۰۰- ۸۰۰ ق .م . را دوره ودایى مى خوانند.
چهار ودا وجود دارد، به این شرح :
۱٫ ریگ ودا(veda-Rig)یعنى وداى ستایش ؛
۲٫ یجور ودا(veda-Yajur)یعنى وداى قربانى ؛
۳٫ سام ودا(veda-Sama)یعنى وداى سرودها؛
۴٫ اتهرو ودا(veda-Atharva) یعنى وداى اتهروان (نام نویسنده این ودا).
در زمانهاى بعد برهمنان شرح و تفسیرهایى بر بوداها نوشتند؛ از این رو هر یک از وداها داراى دو بخش است :
نخست : منتزها(Mantaras)که عبارت است از متن اورادى در ستایش آتش ، خورشید و سایر مظاهر طبیعت و دعاهایى براى فراخى روزى ، بارورى ، بخشایش گناهان و غیره .
دوم : براهمناها(Brahmanas)که مناسبتهاى آن اوراد را تعیین مى کند. پژوهشگران سالهاى ۸۰۰ ق .م . تا ۵۰۰ ق .م . را دوره برهمنى مى نامند.
کتابهاى دینى ، فلسفى ، عرفانى و ادبى بى شمارى در میراث فرهنگى هندوستان وجود دارد که به زبانهاى مختلف ترجمه شده و از جمله آنها معروف کلیله و دمنه است که در سانسکریت پنچاتنتر(tantra -Panca) یعنى پنج بخش خوانده مى شود.
کتابهاى مهابهاراتا(bharata -Maha) و رامایانا(Ramayana) با محتواى اساطیرى رزمى و بزمى از احترام ویژه اى برخوردارند. کتب دینى و ادبى یاد شده به همه زبانهاى زنده جهان (و از جمله فارسى ) ترجمه شده اند. کتاب بسیار معروف و جذاب بهگودگیتا (gita -Bhagavad) یعنى سرود (خداى ) مجید در بخشى از مهابهاراتاست که مستقلا مورد توجه قرار گرفته است . این کتاب گاهى به تخفیف گیتا نامیده مى شود، در باب اخلاص (Bhakti) سخن مى گوید و در اهمیت کتاب یاد شده همین بس که به طور مکرر به هر یک از زبانهاى زنده جهان ترجمه شده و دست کم شش ترجمه فارسى از آن موجود است . است . این کتاب گاهى به تخفیف گیتا نامیده مى شود، در باب اخلاص (Bhakti) سخن مى گوید و در اهمیت کتاب یاد شده همین بس که به طور است . این کتاب گاهى به تخفیف گیتا نامیده مى شود، در باب اخلاص سخن مى گوید و در اهمیت کتاب یاد شده همین بس که به طور مکرر به هر یک از زبانهاى زنده جهان ترجمه شده و دست کم شش ترجمه فارسى از آن موجود است . این رساله مکالمات کریشنا با شاهزاده اى به نام آرجونا (Arjuna) یعنى روشن را در بر دارد. رساله یاد شده ظاهرا در قرن اول میلادى در روزنامه بزرگ مهابهاراتا گنجانیده شده است و نزد هندوان از هر کتاب دینى و عقلى دیگر محبوبتر و محترمتر به شمار مى رود. نظم آن کتاب یک دست نیست ، ولى نیروى ذوق و شوقى که در طى کلمات آن نوشته اعجاب انگیز وجود دارد، هزاران تن را دلباخته و فریفته خود ساخته است . راز موفقیت گیتا در این است که مى کوشد اثبات کند راه حقیقى نجات و رستگارى در طریقه اخلاص قرار دارد و براى بیان این امر از داستانى کمک مى گیرد. آرجونا سوار بر ارابه سلطنتى براى جنگیدن با عموزادگان خود به سوى میدان مى رود و راننده ارابه که خداى پهلوانى یعنى کریشنا است و در کنار او نشسته است ، وى را به رزم و نبرد تشویق مى کند. شاهزاده دل به جنگ با خویشاوندان خود نمى دهد. در حالى که سرداران سپاه خصم یعنى عموزادگان او در شیپور جنگ مى دمند، به راننده فرمان مى دهد که ارابه او را در وسط رزمگاه در محلى قرار دهد که بتواند کوشش و رزم آورى هر دو سپاه را به درستى مشاهده کند، ولى همین که خویشان و عموزادگان و بزرگان قوم را در حال پیکار و خونریزى مى بیند، دل او از پشیمانى و اندوه لبریز مى گردد. وى درد و رنج خود را با کریشنا راننده ارابه در میان مى گذارد و از گرانى اندوه ، تیر و کمان را از دست بر زمین مى افکند. کریشنا او را بر این کم دلى سرزنش مى کند و دوباره وى را بر جنگ و نبرد برمى انگیزاند. در این هنگام بین آن دو یک سلسله مکالمات رد و بدل مى شود. در مرحله اول کریشنا او را به انجام وظایفى که در برابر صنف و طبقه خود دارد متوجه مى سازد و به او خاطر نشان مى کند که انجام فرائض اجتماعى بر هر کارى مقدم است و نتایج و عواقب آن هر چه باشد، باید آنها را به عمل آورد و نباید پاداش و سزایى توقع داشت . ارجونا وظیفه خود را به یاد مى آورد که باید به عنوان یک شاهزاده از افراد طبقه کشاتریا جنگجویى و رزم آورى پیشه کند. آنگاه وى پاى به میدان نبرد مى گذارد و اعتراف مى کند که تهاون و سستى در انجام این واجب صنفى و فریضه مذهبى گناهى بزرگ است . از سوى دیگر اگر به جنگ بپردازد و کشته شود روان او رستگارى یافته ، به آسمان صعود خواهد کرد، و اگر پیروز گردد، بر تخت پادشاهى خواهد نشست . علاوه بر این میدان جنگ جاى تاءسف و غم خوردن براى کشتگان و قربانیان نبرد نیست ، زیرا اگر چه جسم آنان هلاک مى شود، ولى روحشان جاویدان ؛ باقى و برقرار است . در یکى از قطعات گیتا سخنان زیر آمده که تعالیم اوپانیشادها را در مساءله وحدت الوهیت بیان مى کند و از این نظر قابل توجه است . کریشنا مى گوید:
من برهما هستم ، همان خداى واحد ازلى …
قربانى منم ، دعا و نماز منم .
طعام خیرات مردگان منم .
این جهان بى پایان منم .
پدر و مادر و نیاکان و نگاهبانان و منتهاى معرفت همه منم .
آنچه در زلالى آب و روشنایى آفتاب تصفیه مى شود،
آن کلمه ((ام )) منم .
و منم کتابهاى ریگ ودا، سام ودا، یجور ودا،
طریقت ، شریعت ، مربى ، خداوندگار و قاضى ، شاهد، صومعه و پناهگاه ،
دوست و دشمن ، سرچشمه حیات و دریاى زندگانى .
هر آنچه بر مى آید و هر آنچه فرو مى رود،
بذر و برزگر و فصول و درو همه منم .
مرگ منم و زندگانى منم .
اى ارجونا، حیات این جهان که مى بینى ،
و حیات آن جهان که نمى بینى ، همه منم و بس …

۵- فرهنگ و تربیت ودایی

حدود قرن ۶ ق .م . در اوج اقتدار روحانیان هندو، که برهمن (Brahmana) نامیده مى شوند، نظام طبقاتى شدیدى پذیرفته شد که مدت ۲۵۰۰ سال سایه سهمگین خود را بر کشور پهناور هندوستان افکنده بود و هنوز هم بقایاى آن وجود دارد. پژوهشگران طبقات اجتماعى را کاشت (Caste) مى خوانند که واژه اى پرتغالى و به معناى نژاد است . در این نظام چهار کاشت اصلى وجود داشت :
۱٫ برهمان (Brahmanas)، طبقه روحانیون ؛
۲٫ کشاتریاها (Kshatrias)، طبقه شاهان ، شاهزادگان و جنگاوران ؛
۳٫ ویشیاها (Vaisyas)، طبقه بازرگان و دهقانان ؛
۴٫ شودراها (Sudras)، طبقه کارگران .
معاشرت افراد یک طبقه دیگر شرعا و عرفا ممنوع بود، به خصوص طبقه اخیر که هر گونه تماس ، حتى نگاه کردن افراد طبقات بالا به این گروه ، گناه کبیره شمرده مى شد. فروتر از این چهار طبقه ، گروهى از بومیان غیرآریایى هندوستان بودند که نجسها (Untouchables) نامیده مى شدند. افراد این طبقه به هیچ وجه حق نداشتند در محله هاى آن طبقات چهارگانه تردد کنند و هر گاه از باب ضرورت براى حمل زباله و کناسى به اماکن آنان مى رفتند، موظف بودند با صداى بلند حضور خود را اعلام کنند که مبادا نگاه افراد طبقات بالا به این گروه بیفتد. در این صورت ، بیننده باید با غسل خود را طاهر کند داد و ستد نیز از راه دور، با گذاشتن پول در مکانى و تقاضاى متاع با فریاد و اختفاى کامل انجام مى گرفت … گوش دادن به تلاوت کتابهاى مقدس نیز بر آنان حرام بود و اگر فردى از ایشان در این مورد استراق سمع مى کرد، براى مجازات، سرب مذاب در گوش او مى ریختند. عجیب تر اینکه افراد طبقه نجسها به این وضع خو گرفته ، آن را حق مى پنداشتند و باور داشتند که این تیره بختى زاییده بدکردارى آنان در زندگانى پیشین است که از طریق تناسخ آن را دریافت کرده اند. هر گونه اقدامى براى کم کردن فاصله طبقات چهارگانه (و حدود ۲۰۰۰ طبقه فرعى که به تدریج در ضمن آن چهار طبقه پدید آمده ) و دفاع از نجسها، خلاف شرع و غیرمقبول بود. البته این سنت اجتماعى در سال ۱۹۵۵ رسما لغو شد و تنها جلوه هایى از آن باقى است . رود خروشان و پر برکت گنگ (Ganga) به معناى تندرو که در بخش بزرگى از هندوستان جریان دارد، از تقدس بالایى برخوردار است و غسل کردن در آن ، به خصوص درشهر بنارس (Benares)، عبادتى مهم شمرده مى شود. نیلوفر (Padma) نیز بسیار مقدس است . قربانى و بویژه قربانى اسب (medha – Asva) که قبلا به عنوان یک عمل عبادى میان آنان معمول بود، بعدا به منظور برآورده شدن حاجات انجام مى گرفت . اهیمسا (hinsa – A) به معناى پرهیز از آزار جانداران اصل مهمى است که در زمانهاى بعد، تحت تعالیم مهاویرا مورد توجه قرار گرفت و تاکنون به شدت رعایت مى شود. این آموزه خوردن گوشت حیوانات را عملى غیر اخلاقى مى داند و این مساءله اثر عجیبى بر شیوه زندگى هندوان باقى گذاشته است . هندوان جسد مردگان خود را مى سوزاند و خاکستر آن را بر روى گنگ بر باد مى دهند. قبلا سنت مذهبى این بود، که هنگام سوزاندن جسد مرد متوفى ، همسر وى نیز به نشانه وفادارى میان توده هاى هیزم مى خوابید و همراه شوهر مى سوخت و براى تشویق زنان به این امر به وى لقب ستى (Sati) به معناى بانوى وفادار و بافضیلت عطا مى شد. (این واژه سانسکریت در فارسى و عربى براى تجلیل از بانوان بسیار برجسته به کار مى رود.) اگر احیانا زنى تاب و تحمل این فداکارى را در خود نمى یافت پس از مرگ شوهر موى سر خود را مى تراشید و جلاى وطن مى کرد. زنده سوزاندن زوجه را انگلیسیها پس از استعمار هندوستان در سال ۱۸۲۹ م . ممنوع کردند و از این منع کمتر تخلف شده است . صائب تبریزى در اشاره به این سنت مى گوید: چون زن هندو کسى در عاشقى مردانه نیست سوختن بر شمع خفته کار هر پروانه نیست

۶- فلسفه اوپانیشادها

در دوره برهمنى (سالهاى ۸۰۰ ق .م . تا ۵۰۰ ق .م .) آیین قربانى به افراط گرایید و با توسعه آن مسائل عمیق دینى به فراموشى سپرده شد. قربانى اسب و چیزهاى دیگر آسیب شدیدى به اقتصاد کشور وارد آورد و خزانه پادشاه را تهى کرد. از این رو، برهمنان چاره کار را در اصلاح دین دیدند و بدین منظور براهمناها را پدید آوردند که مشتمل بر دو بخش است :
الف ) آرنیاکاها (Aranyakas) یعنى جنگل نامه ، مشتمل بر مسائل مورد نیاز اهل ریاضت ؛
ب ) اوپانیشادها (Upanishads) به معناى نزدیک نشستن ، کنایه از آموختن اسرار دین .
اوپانیشادها شهرت زیادى پیدا کرد. این کتاب را براى نخستین بار شاهزاده دانشمند، هنرمند و عارف ، داراشکوه عرفان اسلامى و هندویى ، در ۱۰۶۷ ه .ق . به زبان فارسى ترجمه کرد و آن را سراکبر نامید. (نخستین آشنایى غریبان با اوپانیشاد از طریق همین ترجمه بود.) اوپانیشاد به نام ودانتا (Vedanta) به معناى پایان وداها نیز خوانده مى شود. این کتاب بطون وداها را مى شکافد و توجه مردم را از آداب و رسوم ظاهرى به اسرار درونى و مفاهیم باطنى جلب مى کند. کتاب یاد شده شهرت جهانى دارد، تا آنجا که برخى مطالب توحیدى آن در المیزان نوشته علامه طباطبایى آمده است.(۱)

۷- خدایان سه گانه

آریاییان هندوستان مانند سایر مشرکان به خداى حقیقى جهان نیز معتقد بودند و او را برهما (Brahman) به معناى قائم بالذات و ازلى و ابدى مى نامیدند. آنان در آغاز بت و بتخانه نداشتند و مراسم عبادى خویش را در فضاى باز مى دادند و به خدایانى مذکر که معمولا نماد اجرام آسمانى بودند، عقیده داشتند. در دورانهاى بعد بتهایى بى شمار و بتخانه هایى باشکوه و گوناگون ساختند و خدایانى مانند الهه مادر، الهه زمین ، مار کبرا و غیره را به مجموعه خدایان خود مى افزودند.
خدایان تثلیث هندو (Trimurti Hindu) عبارتند از:
۱٫ برهما (Brahman)، خداى ایجاد کننده (که قبلا اشاره شد)؛
۲٫ شیوا (Siva) خداى فانى کننده که مجسمه چهار دست و در حال رقص او فراوان است . رقص شیوا نقش او را در ایجاد و انهدام نشان مى دهد؛
۳٫ ویشنو (Vishnu) خداى حفظ کننده . جلوه هاى دهگانه این خدا براى مردم در طول تاریخ عبارت است از: ماهى ، لاک پشت ، گراز، موجود نیمه آدم و نیمه شیر، کوتوله ، راما (Rama)ى تبر به دست ، راما، کریشنا (Krishna)، بودا (Buddha) و کلکى (Kalki).
(2) آیین هندو فرقه هاى بى شمارى دارد که با یکدیگر در صلح و صفا به سر مى برند. پیروان هر یک از این فرقه ها بر جنبه خاصى از دین تاءکید مى کنند و معمولا به یکى از خدایان روى مى آورند. طرفداران هر یک از شیوا و ویشنو جمعیت بزرگى را تشکیل مى دهند. شیواپرستان عورت شیوا را نیز مى پرستند و آن را لینگا (Linga) مى نامند. مجسمه هاى لینگا و معابد آن نیز فراوان است . از جمله ۱۲ بتخانه بزرگ و باشکوه که به افتخار لینگا و براى پرستش آن بنا کرده بودند، معبد سومنات (Somanatba) است . ثروت هنگفت و خیال انگیز آن بتخانه که چهارده گنبد طلا داشت ، سلطان محمود غزنوى را تحریک کرد تا به سال ۴۱۶ هجرى قمرى به سوى آن لشکر کشد و خزائن انباشته از زر و سیم و گوهرهاى گرانبهاى آن را که طى قرنها گرد آمده بود، تاراج کند. هندوان حمله هاى سابق وى به بتخانه هاى دیگر را به علت خشم گرفتن بت معبد سومنات به آن معبد توجیه مى کردند. سلطان محمود با سپاهى انبوه به عنوان بت شکنى به سومنات حمله کرد و پس از کشتن گروهى بى شمار از هندوان ، گرزگران خود را بر فرق مجسمه لینگا کوبید. وى براى نشان دادن فتح نمایان خود قطعه اى از آن را به مکه معظمه و بغداد و بلاد اسلامى دیگر فرستاد.(۳) افرادى از شیواپرستان ، به نام لینگاوات (vat – Linga) یعنى حاملان لینگا، که مسلکشان در قرن دوازدهم میلادى پایه گذارى شده است ، پیوسته مجسمه اى از لینگا را که داخل کیف کوچکى است به گردن آویخته دارند. چیزهایى شگفت آورى مانند قربانى انسان و نوشیدن شراب در کاسه سر مردگان به برخى از فرقه هاى شیوایى نسبت داده مى شود. فرقه هاى شکتى (Sakti) به معناى نیرو، معتقدند قوه الهى در جنس لطیف قرار دارد. از اینجاست که در معابد شکتى زنانى جوان مى رقصند. برخى از این فرقه ها رقصهاى وحشیانه ، آوازهاى گوش خراش و حرکات جنون آمیز را براى تکامل روحى لازم مى دانند.

۸- نظریه تناسخ و تصور کارما

بر اساس قانون کارما (Karman) به معناى کردار، آدمى نتیجه اعمال خود را در دوره هاى بازگشت مجدد خود در این جهان مى بیند. کسانى که کار نیک انجام داده اند، در مرحله بعد زندگى مرفه و خوشى دارند و آنان که کار بد مى کنند، در بازگشت با بینوایى و بدبختى دست به گریبان خواهند بود و چه بسا به شکل حیوان بازگشت کنند. به عقیده برخى تناسخیان ، بازگشت انسانها ممکن است به یکى از چهار صورت زیر باشد که تصادفا به ترتیب الفبا از جمادات تا انسانها را شامل مى شود:
۱٫ رسخ ، یعنى حلول شخص متوفى در جمادات ؛
۲٫ فسخ ، یعنى حلول شخص متوفى در نباتات ؛
۳٫ مسخ ، یعنى حلول شخص متوفى در حیوانات ؛
۴٫ نسخ ، یعنى حلول شخص متوفى در انسانها (تناسخ ).
سمسارا (Samsara) به معناى تناسخ در بسیارى از ادیان و مذاهب جهان (حتى نزد برخى فرقه هاى انحرافى جهان اسلام ) با عناوین گوناگون وجود داشته و دارد،(۴) اما این عقیده در آیین هندو از اهمیت بیشترى برخوردار است . هندوان معتقدند آدمى همواره در گردونه تناسخ و تولدهاى مکرر در جهان پر رنج گرفتار است . تنها راه رهایى انسان از گردونه تناسخ و تولدهاى مکرر در جهان پر درد و بلا پیوستن به نیروانا (Nirvana) است . این کلمه در لغت به خاموشى و آرامش و در اصطلاح به ((فناى فى الله )) دلالت مى کند. نیروانا مورد توجه بوداییان واقع شده است .

۹- فلسفه وحدت وجود

حکیمان و دانشمندان هندو مى گویند خدایان بى شمار آن دین همه مظاهر یک خداى واحد و بزرگند و تمام موجودات بخشهایى از کالبد عظیم الوهیت به شمار مى روند. از دیدگاه آنان این جهان و همه اجزاى آن در حقیقت خیالى بیش نیست . این خیال را مایا (Maya) یعنى فریب و وهم ، مى نامند. به عقیده آنان تمام این صورتهاى وهمى سرانجام نابود مى شوند و تنها برهما که ثابت و پایدار است ، باقى مى ماند. در قرون اخیر عرفان هندویى غربیان را مسحور کرده است، همان طور که عرفان اسلامى نیز در جلب کردن غربیان به اسلام سهم زیادى دارد. قوانین اخلاقى ، تصوف و اندیشه هاى لطیف آیین هندو از روزگار کهن جذابیت داشته است و تاءثیر تفکرات هندو بر اهل تصوف در مسیحیت و اسلام دیده مى شود.
اصول ایمان هندوان چهار چیز است :
۱٫ الوهیت روح ؛
۲٫ وحدت موجودات ؛
۳٫ وحدت خدایان ؛
۴٫ وحدت مذاهب و ادیان .
آیین هندو با خود محورى میانه اى ندارد و یک هندو مى تواند علاوه بر آیین خود به هر یک از ادیان جهان بگرود. با این وصف، شدیدترین تعصبها را مى توان میان هندوان یافت . کافى است به یاد بیاوریم که مهاتما گاندى به سبب اعتقاد به برابرى هندوان و مسلمانان ، مورد دشمنى گروهى از هندوان قرار گرفت و یکى از ایشان او را با گلوله کشت . ملى گرایى هندویى در دوره هاى اخیر بسیار شدت یافته است و یکى از تازه ترین و خشن ترین مظاهر آن تخریب مسجد بابرى و کشته شدن تعداد بى شمارى از مسلمانان و هندوان در این حادثه بود. مستمسک آنان در ارتکاب این عمل این بود که مکان مسجد بابرى زادگاه بت راما بوده است . آنان با این سخن ادعا مى کنند که ویشنو (یکى از خدایان تثلیث هندو) در آنجا به شکل بت راما جلوه کرده و به همین دلیل ، هندوان در آن مکان بتخانه اى ساخته بوده اند که به مسجد تبدیل شده است . آنان به همین بهانه بتهاى خود را بر ویرانه هاى مسجد نصب کردند و آنها را پرستیدند. هندوان تصمیم دارند ساختمان بتخانه را در فرصت مناسب آغاز کنند.

۱۰- فلسفه یوگی یا روش جوکیان

به عقیده هندوان ، دستیابى به حقیقت یا اتحاد با خداى توانا از طریق یوگا (Yoga) یعنى یوغ نهادن حاصل مى شود. یوگا به ریاضتهاى سخت و طاقت فرسا دلالت مى کند و معمولا با نشستن آرام و پیوسته به شکل چهار زانو و همراه با تاءمل انجام مى گیرد، اما شیوه هایى دیگر نیز معمول است ، مانند ایستادن ، وارونه ایستادن ، خم شدن و آویختن دستها و زیستن بر روى تختى که در سراسر آن میخهاى تیزى سر بر آورده است . این عملیات چه بسا براى دهها سال ادامه یابد و با مشقتهایى دیگر مانند در پیش رو نهادن آب و تشنه به سر بردن همراه باشد.(۵) با آنکه هدف از ریاضت وصول به حقیقت است ، گاهى کشف و کراماتى را پدید مى آورد. یوگى (Yogin) معمولا آن امور را مانع کمال خود مى داند و بسیار مى شود که به آن خوارق عادت ابدا توجهى نکند و از اظهار آن روى بگرداند. حبس دم به گونه اى است که بر اثر تمرینهاى سخت تنفس کاهش مى یابد و یوگى در طول سال به چند نفس بسنده مى کند. همچنین ضربان نبض و سایر کارهاى بدن را مى توان با یوگا در اختیار گرفت . در همه این حالات بدن شیوه هاى نوى را بر مى گزیند و زنده مى ماند. چه بسا یک یوگى را به مدت شش ماه دفن کنند و پس از این مدت قبر او را بشکافند و او را بیرون آورند و وى با یک بار تنفس زندگى را از سر گیرد. تواناییهاى دیگرى نیز براى برخى از آنان میسر مى گردد، مانند رهایى از جاذبه زمین ، متوقف کردن قطار، به جوش آوردن آب با یک نگاه و غیره . (۶) دانشمندان مغرب زمین به تکرار، آزمایشهاى علمى گوناگونى روى یوگیان انجام داده و واقعى بودن این حالات را به اثبات رسانده اند. از جمله یک هیاءت علمى فرانسوى به رهبرى دکتر بروس (Brosse) در ۱۹۳۶ تحقیقات و آزمایشهایى در باب یوگیان انجام داد و دستاوردهاى خود را منتشر کرد.(۷)

پی نوشتها:

۱- المیزان ، ج ۱۰، صص ۳۰۱ – ۳۰۲٫
۲- کلکى موعود آخر الزمان است که براى اصلاح جهان ، شمشیر به دست و سوار بر اسب سفید، ظاهر خواهد شد.
۳- معبد سومنات بارها ویران شده و شالوده بناى کنونى آن در سال ۱۹۵۱ نهاده شده است .
۴- شاعرى از روى طنز، چارپایى را مخاطب قرار داده و این رباعى را گفته است :
اى رفته و باز آمده ((بل هم )) گشته
نامت زمیان مردمان گم گشته
ناخن همه جمع آمده و سم گشته
ریشت زعقب در آمده دم گشته
۵- آداب و شرایط یوگا در کتاب پاتانجالى آمده است و دانشمند بزرگ مسلمانان ابوریحان بیرونى آن را به عربى ترجمه کرده است .
۶- لازم است تاءکید شود که در امثال این امور، شایعات بى اساس و داستانهاى بى پایه به مراتب بیشتر از واقع است .
۷- مجله Medicale Presse، ش ۸۳، ۱۴ اکتبر ۱۹۳۶

بر گرفته از آشنائی با آئین هندوئیسم از کتاب آشنایی با ادیان بزرگ نوشته استاد توفیقی