ايــن وبـــلاگ اهـــدا شــــده اســـت بـــه شـخصيــت ارزشـــمنـــد ســـياســـى , اجـــتمـــاعى ,و فــــرهنـــــگـــى کشــــور زنــــده يـــاد خيـــــر مـــحمـــــد کــــارگـــــر

اقتبـــاس از ســــــــايت  بي بي سى

قند پارسی؛ هزار سال پس از سرایش شاهنامه

زبان فارسی در قانون اساسی جدید و سایر قوانین افغانستان و حتی حکومت های قرن گذشته "درّی" خوانده شده است، بدون ذکر کلمه فارسی زیرا برخی از فرهنگیان و اهل ادب افغانستان زبانشان "فارسی دری" می خوانند.

نبشته از محترم عالم افتخار

درد ســـــرطـــانى در پيـــــکر اســــــلام

--از+جهال...pdf
Adobe Acrobat Document [640.9 KB]
Download

میرعبدالواحد سادات

Mir_A_Wahed_Sadad%20Afghnistan%20dar%20p
Adobe Acrobat Document [328.4 KB]
Download
Mir_A_Wahed_Sadad%20Afghnistan%20dar%20p
Adobe Acrobat Document [272.6 KB]
Download
Mir_A_Wahed_Sadad%20Afghnistan%20dar%20p
Adobe Acrobat Document [320.0 KB]
Download
kesmate 4.docx
Microsoft Word Document [118.8 KB]
Download
kesmate-5.docx
Microsoft Word Document [125.1 KB]
Download

 


             میرعبدالواحد سادات


  • اعمار وبازسازی قصرهای تاریخی                                                                                               

بی بی سی در پنجم اگست سال پار ترسایی گزارشی را در رابطه به تصمیم شاروالی کابل بخاطر بازسازی قصر های تاریخی ویران شده آن شهربه نشررساند ودرهفته قبل بازهم بی بی سی از افتتاح حساب بانکی توسط شاروالی بخاطرجمع آوری اعانه مردم خبر داد .
درین ارتباط بنابر علاقمندی و احساس مسوولیت در برابر وطن و مردم مراتب آتی خدمت هموطنان عزیز تقدیم میگردد تا با نظرات سودمند شان بحث رادرین موردغنا بخشند .
جا دارد در ابتدآ از شاروال کابل و حسن نیت شان در زمینه که « بخاطر ترویج فرهنگ مشارکت مردم در باسازی و توسعه افغانستان انجام یافته » اظهارقدردانی صورت گیرد .
طوری معلوم می شود که حتی در آشفته بازار کنونی و دولت فساد ، نیز اشخاص با احساس همانند شاروال کابل میخواهند کار های را انجام دهند .

در رابطه با اعمار مجدد و با سازی قصرهای تاریخی شهر کابل این موارد پیشنهاد میگردد:
 
اول

بسیار خوب وحتی ضرورخواهد بود تا قبل از اقدام به بازسازی ، این سوال در معرض نظر خواهی قرار داده شود ، تا مردم نظر بدهند که این قصر ها بازسازی شوند ویا چنانچه در بعضی کشور های جنگ زده دیده شده قصر ها بحالت فعلی حفظ گردد ، تا از یکطرف مایه عبرت برای نسلهای بعدی باشد واز جانب دیگر در فردای صلح و ثبات توریسم را رونق بخشد.

دوم

در مورد قصر چهلستون بازسازی مطرح نیست زیرا چنانچه در گزارش شاروالی آمده است ، بکلی از بین رفته است. و قصر تاریخی دارالامان نیزامکان بازسازی نخواهد داشت . (محاسبه شاروالی در رابطه به سی ملیون دالر وجوه مالی بخاطر بازسازی آن قصر بسیار خوشبینانه و غیر تخصصی است).
بدینرو با حفظ ایندو محل تاریخی بحالت موجود ،عملی و مفید خواهد بود تا در صورت امکان و تدارک وجوه مالی بخاطر اعمارقصر ها مطابق نقشه های اولی اقدام صورت گیرد . البته قصر تپه تاج بیگ شاید قابل بازسازی باشد که من اطلاع ندارم .

سوم

در مورد تدارک وجوه مالی

در پهلوی جلب همجانبه کمک مردم از داخل و خارج کشور ،بسیار ضرور است تا عاملین تخریب این قصر ها که نام خدا از برکت پول های باد آورده صاحب گنج های قارونی وملیاردر می باشند ،بخاطر رعایت حد اقل انصاف ربع دارایی شانرا به همین منظور به شاروالی کابل بسپارند .(البته این موضوع یک سراب خواهد بود ، مگر آنکه مردم از طریق مطبوعات ، رسانه ها و جامعه مدنی نوعی فشاراخلاقی را بوجود آورند).
دراخیر یادهانی این مطلب نیز خالی از مفاد نخواهد بود تا برای ایجاد فضای اعتماد ، ضرور است تا شاروالی کابل بخاطرعلنیت و شفافیت در پروسه جمع آوری پول و مصرف آن تدابیر و ابتکارات را بکار گیرد
                              با احترام

اقتباس از سايت آسمايي

نوشته هاى ميرعبدالوحد سعادات 


قسمـــــت ســــــوم

رسیدن: 01.06.2011 ؛ نشر : 09.06.2011

افغانستان در چنبره ی جیوایکونومی امریکا

 

(پایپلاین ها، پایگاها، چالش ها)

 

چی باید کرد؟

 

تهیه و نگارش: میرعبدالواحد سادات

اهدا: این کتابواره را به آنانی اهدا مینمایم که از تأسیس کمپنی شرق الهند تا رسیدن پای غول یونیکال در منجلاب بزرگترین بازیهای پیچیده ی تاریخ، اعم از "بازی بزرگ"، "جنگ سرد" و معاملات و کشمکش های "جیوایکونومی " جاری صادقانه، در دفاع از مصالح و منافع علیای وطن و مردم قرار داشته و از آرمانهای همیشه جاویدان آزادی، ترقی و عدالت پاسداری نموده و می نمایند.


سخن آغازین:

از چندی به این طرف بحث هایی پیرامون "ایجاد پایگاه نظامی امریکا در افغانستان" در داخل و خارج کشور مطرح است. یک بخشی از این بحث ها با تایید و یا تردید خلاصه گردیده است. این گونه برخورد ها باعث می گردند تا تمام جوانب مربوط به این مساله ی با اهمیت در سرنوشت افغانستان و منطقه و دارای تاثیرات عمده در عرصه ی بین المللی با تمام عمق و پهنای آن مورد توجه هموطنان قرار نه گیرد. البته تعدادی از هموطنان در زمینه برخورد همه جانبه را انجام داده و نظرات مستدل شان را ارایه نموده اند. به ادامه تلاش های هموطنان عزیز و احترام به نظرات شان، این قلم نیز کوشش کرده است تا پس منظر مسایل جاری را بررسی و اهداف و انگیزه های اساسی و پشت پرده ی بحران موجود را مورد بحث و بررسی قرار دهد.

واضح است تا علل "مریضی" خود را تشخیص نه نماییم، چی گونه خواهیم توانست، نوعیت تداوی را مشخص بسازیم. در احوال مشخص کنونی عوامل بسیار خطرناک داخلی و خارجی در حال رشد اند که هست و بود افغانستان را تهدید می نمایند، چی گونه ممکن است از طرح و بررسی این مسایل کلیدی طفره رفت و با یک "پرسش ماهرانه" مسایل بعد از سال (۲۰۱۴) را در دستور روز قرار داد.

این تقدم و تأخر در طرح مسایل بسیار سووال برانگیز بوده و از موجودیت "کاسه ی پر از زهر" زیر این نیم "کاسه ی مالامال از شهد امریکا ـ انگلیس هوشدار باش و زنهار می دهد. به هر حال از آن جایی که مساله مستقیماً به سرنوشت وطن و مردم ما ارتباط می گیرد، سکوت و سکون را در مورد جایز نه دانسته، به انگیزه ی حُب وطن و مردم و تنها در راستای منافع آنان به برسی موضوع می پردازیم. امیدوارم طرح این مسایل باعث توسعه ی دامنه ی بحث گردیده و بتواند راه را به سوی گفتمان همه جانبه مردمی مساعد و گسترش دهد و هر فرزند افغانستان و هر شهروند کشور هر فکر و اندیشه ی سیاسیی که داشته و دارد و در هر کجایی از شطرنج سیاسی افغانستان که قرار داشته و یا دارد، بتواند صادقانه درد دل و صدای خویش را به خاطر هست و بود مادر وطن آغشته به خون بلند نماید.
***
رووس مطالب مطروحه در این نبشته از این قرار می باشد:

1- پروسه ی تضعیف مرحله به مرحله ی افغانستان در ورای سیاست های امریکا:
ـ امریکا و اهداف جیوپولیتیک به خاطر پایگاه های نظامی :

  • قبل از جنگ سرد

  • در جریان جنگ سرد

  • در مرحله ی جاری جیواکونومیک (انرژی محور)

2- موقعیت خاص جغرافیایی و تاریخی افغانستان ( در ازمنه ها و دالان های تاریخ)
3- پایگاه نظامی یکی از اهداف قبلی و اساسی امریکا
4- پایپ لین و پایگاه در خدمت جیوایکونومی امریکا
5- پایگاه وسیله سیطره بر منطقه و خیزش به آسیای میانه
6- پایگاه ضرورت افغانستان ؟ و یا وسیله ی برای رسیدن به اهداف و مقاصد امریکا!
7- مساله پایگاه و عکس العمل های کشور های همسایه، قدرت های منطقوی و در گیر
8- چالش های موجود در برابر هست و بود افغانستان
9- چی باید کرد

  • برخورد واقعگرایانه

  • شناخت جیوپولیتیک موجود جهانی

  • رفتن بسوی گفتمان های ملی، مردمی و همه جانبه

البته در لابلای مسایل فوق الذکر، مطالب مبرم مرتبط با این بحث نیز مطرح خواهند گردید.

به خاطر ارایه بهتر و جلوگیری از خسته کن شدن برای خواننده ی عزیز مطالب در بخش های جداگانه و تحت عناوین فرعی ارایه می شوند. ذکر این نکته خالی از مفاد نه خواهد بود تا اذعان نمایم که این نبشته چنان چی معمول گردیده "بیطرف نه بوده" و واضحاً در پیوند با مصالح وطن و منافع مردم تهیه گردیده و جانبدار چنین مصالح و منافعی می باشد. البته خواننده ی عزیز می تواند مطمین باشد که در بررسی مسایل بدون حُب و بُغض و یا شعار گرایی و شعار زده گی، واقعیت های عینی و تلخ مطمح نظر خواهند بود. در لابلای نوشته هرگاه ضرورت ذکر نام اشخاص مطرح بوده، جهت اختصاربه اسم و تخلص اکتفا خواهد شد که به هیچوجه به معنای کم بها دادن به بزرگان نه می باشد.

قبل از پرداختن به اصل موضوع، شاید توضیح این مطلب نیز ضرورت باشد که تراژیدی افغانستان و تداوم آن معلول و محصول مداخله ی خارجی است که در ایجاد و تداوم آن ایالات متحده ی امریکا، اتحاد شوروی (روسیه فعلی)، پاکستان، ایران، عربستان سعودی و ... مسوولیت داشته و دارند و طبعاً بررسی جداگانه یی را ایجاب می نماید. صاحب این قلم افتخار دارد که در گذشته مواردی را در زمینه مطرح نموده و امیدوار است در آتیه نیز در این ارتباط مصدر کار سودمند شود.

از آنجایی که موضوع بحث مرتبط با نقش امریکا می باشد لذا در این نبشته عواقب این نقش منفی به خصوص در احوال جاری مورد بررسی قرار گرفته است.

 

قابلیت آقای کرزی در کشف و افشای ؟ مساله پایگاه نظامی:

آقای کرزی به حیث "موفقترین" چهره در تطبیق گام به گام سیاست های امریکا ـ انگلستان در افغانستان، که برخلاف تصور عامه، بسیار با مهارت عمل می نماید، در چند ماه اخیر به برکت حس ششم و "فراست" کسبی ناشی از مجاورت با "هوشیاران جهان"، گویی کف دست امریکایی ها را خوانده و به این "کشف بزرگ" نایل آمده که گویا "امریکایی ها می خواهند پایگاه نظامی بسازند" و چی طور و چی کار... و بعداً در یکی از مصاحبه ها با چهره ی بسیار جدی و عبوس، در حالی که انگشت شهادت را تکان می دهد، خاطر نشان می نماید که : «...اما من مخالف کلمه ی "دایمی" هستم...». فاعتبرو یا اولی الابصار !

هموطن عزیز! تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل! باری در کتاب «مجموعه ی اندرزها» خوانده بودم: «آنانی که خود را هوشیارترین همه فکر می کنند، مرتکب بدترین اشتباهات می شوند و در آخر کار همانندی زاغ هوشیار که چی چیزها را نوش جان نه می نمایند.». بیچاره رییس جمهور فراموش کرده است که طرح این مساله سابقه ی بسیار طولانی دارد و ابداً تازه و جدید نه می باشد و احتیاج به "رمالی" و "کف شناسی" نه دارد؛ انسانهای با حافظه ی متوسط به خوبی می توانند مسایلی را به خاطر آورند که چی گونه سناتور جان مکین و خانم کلینتن (سناتور آن وقت نیویارک) در سال (۲۰۰۵) در سفری که به افغانستان داشتند، این موضوع را مطرح کردند و طی چند سال اخیر این موضوع چندین بار از زبان مقامات بلند پایه امریکا به عبارات مختلف ابراز گردیده است.

 

انتخاب و بالا کشیدن این مساله ی جنجالی در همان شب و روز:

واضح است که طرح این مساله در همان شب و روز (حدود چهار ماه قبل) به روی محاسبه بسیار دقیق -مشاوران پشت پرده- که خواسته اند با یک تیر دو نشان را بزنند صورت گرفته است؛ زیرا تجربه ی ده سال گذشته نشان می دهد، هر زمانی که خر لنگ امریکا ـ انگلیس در گل افغانستان بند مانده است، برای تغیر و تحریف اذهان خلق الله یا از داخل و یا از آن طرف اوقیانوس ها مساله ی پر سر و صدایی را مطرح کرده اند. امپراتوری وسیع تبلیغاتیی که در خدمت شان قرار دارد اگر هیچ سوژه یی نه یافته اند، درامه ی "ناقضان حقوق بشر" (مشمول در دولت)، جنگ سالاران (اجزای متشکله ی دولت) و یا ... را پیشکش کرده اند.

بحران مشروعیت که از همان ابتدای خشت کج "قرارداد بن"، دامنگیر دولت می باشد با درامه ی انتخابات ریاست جمهوری و ایجاد پارلمان سوپر ارتجاعی کنونی به اوج خود رسیده و تقلب گسترده و جنجال های پیرامون آن با شروع جلسات ولسی جرگه به خاطر تعین رهبری شان افتضاح را به اوج آن رسانید که طبعاً مایه شرمساری بزرگ برای دولت و حامیان دروغین دموکراسی به شمار می رود.

برای تغیر و انحراف اذهان عامه دست اندرکاران امور بصورت عاجل " دوسیه قدیمی طرح ایجاد پایگاه نظامی دایمی" امریکا را به حیث مبرمترین مساله در دستور کار روز قرار دادند و با استفاده از امکانات وسیع تبلیغاتی بحث های داغ را در رابطه سازماندهی نمودند تا بتوانند همزمان چند پاخته را با یک تیر شکار نموده و اذهان عامه را تغیر و انحراف بدهند تا معاملات ننگین "بی سر و صدا" انجام یابند و درامه ی مضحک (بازیهای قرون وسطایی قومی)، نخستین افاده ها و هسته ها برای "دمکراسی" را مدفون و پارلمان سوپر ارتجاعی به درد بخور را برای صحه گذاری بر پلانهای بعدی منجمله تایید پایگاه نظامی و... به وجود آورند . از جانب دیگر با طرح مساله ی پایگاه، نوعی "ذهنیت سازی" و «پالایش اذهان" را برای پلانهای مطروحه خویش در رابطه را انجام بدهند و به اصطلاح "ترسک" مردم را از ایجاد "پایگاه و حضور دوامدار" و ... بپرانند. زیرا "پایگاه سازی" یکی از اهداف اساسی و ستراتیژیک امریکا ـ انگلستان می باشد و تمام جان کنی و جان فشانی و لشکر کشی ها به خاطر همین هدف صورت گرفته است. بناءً بسیار ضروری است تا شکل دهی اذهان در پیوند به این خواست و هدف انجام یابد و طبعاً در رابطه تجارب گسترده یی را در اختیار دارند و چنان چی خود شان تعریف می نمایند : «نقش اصلی در "تحقیق و انکشاف" لازمه ی خطوط اساسی و نیز راه های حل و فصل و بیرون رفت، چی گونه گی و انجام برخورد ها و فعالیت ها برای دولت امریکا بر عهده سازمانهایی است که به "فکر انباره" مشهور اند...»

در جای دیگر مرتبط به همین موضوع میخ وانیم: «شورای روابط خارجی که در سال (۱۹۲۱) تشکیل یافت و اعضای آن اکنون در حدود ۳۶۰۰ تا ۴۰۰۰ نفر می باشند؛ در گروه ها و بخش های مختلف کار می کنند، آنان در زمینه ی اقتصاد، گلوبالازیشن، حقوق بشر، امنیت داخلی، سازمانهای بین المللی، رسانه ها، جنگ و مناقشات، علم و تکنولوژی، تروریسم و سیاست های امریکا در عرصه های مختلف نظر و مشوره می دهند، گزارش می نویسند و نیازها و خط مشی ها را تیوریزه می کنند. به این ترتیب این شوراها تنها درگیر سیاست خارجی نه می باشند بلکه تقریباً در همه جا دست می اندازند».

ـ طفره رفتن از مسایل و سووالات اساسی که همین اکنون مطرح می باشند

در حال که مبرمترین مسایل مربوط به هست و بود افغانستان مطرح اند و بدون بررسی و حل و فصل آن رسیدن تا سال (۲۰۱۴) زیر سووال جدی قرار می گیرند، بسیار آگاهانه از طرح این مسایل طفره میروند.
اهم این مسایل و سووالات به این قرار بیان میگردند:

  • در این دهسال چی نتایج وجود دارد؟

  • بحران اعتماد و بحران مشروعیت؟

  • نبود دولت مشروع و فاقد حاکمیت ملی؟

  • قوای مسلح ما در کجا رسیده است؟

  • به عوض بازار آزاد، بازار فساد؟

  • نهادینه کردن فساد و اقتدار جنگ سالاران؟

و در بعد خارجی:

  • سیاست های کجدار و مریز؟

  • مداخلات گسترده ی پاکستان و دسایس ایران؟

و غیره و غیره که هست و بود افغانستان به آن ها ارتباط دارد. بدون پرداختن به این مسایل اساسی، طرح مساله ی جنجال بر انگیز پایگاه ها، نوعی خاک زدن به چشم مردم است و طبعاً در راستای منافع امریکا ـ انگلیس مفید تمام می شود؛ اما تجربه ی دردناک و خونبار نشان می دهد که کاملاً به ضرر افغانستان تمام می شود. این افغانان اند که به خاطر "خانه ی خویش" باید سنجش های عمیق و همه جانب را انجام بدهند و به عوض ده بار، صد بار پل و گز نمایند.

در دهسال قبل زمانی که کار نظامیان امریکا، از طریق زد و بند با "اتلاف مخالف طالبان" پیشی گرفت، "سیاستمدارن" آن کشوربه عجله عجیب و غریب به بن شتافتند و به اصطلاح وطنی ما "حلال و مردار" قراردادی منعقد و اداره ی انتقالی را سازماندهی نمودند که می توان آنرا کلوخ ماندن و از آب گذشتن قلمداد کرد و این مردم بیچاره ی ما اند که در این مدت کفار ه ی آن "خشت کج" نهادن را می پردازند.

اکنون که در دهمین سالگرد آن قرارداد قرار داریم، هر انسان واقعبین می تواند قضاوت نماید که آن کار خام به مفاد افغانستان نه بوده و دستاورد آن این است که از لحاظ حفظ کشور و هست و بود آن و تصاحب کشور خویش در "نقطه ی صفری" قرار داریم و اگر این مکتب و این ملا باشد با همین بحران مزمنی که دامنگیر ما است و ستون فقرات افغانستان را تخریب می نماید، چشم امید بستن به چند پایگاه نظامی به مفهوم آن است که ما در در برابر سیل مدهش، ساختن خانه های ریگی را " تضمین" کننده ی خانه "مشترک" خویش قلمداد نماییم. در آن صورت باید گفت که پایگاه "نظامی بسیار خوب است" تا از همین دولت طراز جهادی ـ طالبی و مافیایی و فساد سالاران و جنگسالاران حراست نماید.

درست با درک و درس این تجارب دردناک، به طرح این مسایل و سووالات می پردازیم و "زخم خونین" را باز می نماییم تا تشخیص دقیق صورت گرفته و تدابیری به خاطر علاج آن مفید واقع گردد.

 

افغانستان ـ امریکا و پروسه ی تضعیف مرحله به مرحله

بعد از ختم جنگ جهانی دوم که ایالات متحده ی امریکا بنابر دلایل معین تاریخی عهده دار رسالت انگلستان در بعد جهانی گردید و در راس سیستم جهانی سرمایه داری قرار گرفت، مقارن با سالهایی است که در یک پلان استعمار کهن در وجود یک تولد نامیمون، پاکستان در منطقه نقب گذاری و خلق گردید.

این سالهای آغازین جنگ سرد و تقسیم جدید قدرت در عرصه ی جهانی و بین المللی می باشد. در آرایش جدید توازن قدرت بین المللی و تعین ساحات نفوذ در شطرنج ابر قدرت های مسلط و رقیب (امریکا و اتحاد شوروی)، امریکا از همان زمان تا (۱۹۷۳) و (۱۹۷۸) و به نوعی تا (۲۰۰۱) بر اساس منافع و مصالح جیوپولیتیک خویش، همیشه افغانستان را از عینک پاکستان (متحد سیاسی و نظامی خویش) دیده است. با تمام شکایات و رسوا گردیدن پاکستان، نه تنها به حیث "مرکز تروریسم" بلکه به مثابه حامی تروریسم جهانی تا کنون علایم در تغیر سیاست امریکا در قبال پاکستان در عمل وضاحت نه دارد و حتا در این اواخر تشویش فراوان وجود دارد که "خالق پاکستان"، انگلیس تلاش وسیع را رویدست دارد تا یکبار دیگر، کشور ما را به آن تسلیم نماید.

طی تمام این سالها، در برابر مراجعات مکرر زمامداران وقت افغانستان به خاطر جلب همکاری امریکا در عرصه های اقتصادی و نظامی طرف امریکایی پیوسته شرایط خاص، مطابق به منافع و بر وفق مراد پاکستان را مطرح کرده و همیشه جواب منفی توأم با بی اعتنایی و تحقیر ارایه گردیده است.

تصور و اظهارات ریچارد نیکسن (در سمت معاون رییس جمهور امریکا) بعد از سفر به افغانستان، بسیار موهن و تحقیر آمیز بود. محقق و دپلومات امریکایی «لیون پاولادا» تصور و بر خورد آن وقت امریکا را چنین خلاصه می نماید: «... امریکایی ها افغانستان را به صفت یک سرزمین دور افتاده یی که در آن به قول کپلنک قبایل وحشی و ددمنشی سکونت داشته، که افراد آن قانون شکنان متعصب مذهبی، متنفر از بیگانه گان اند، درک می نمودند.»

در سال (۱۹۴۸) هنگام سفر شاه محمود خان صدر اعظم وقت، جورج مارشال وزیر خارجه ی وقت امریکا، حین مباحثه پیرامون دریافت کومک های نظامی و اقتصادی امریکا ، برخورد بسیار تحقیر آمیز با او انجام داد.

در سال (۱۹۵۱) در ملاقات محمد نعیم خان سفیر افغانستان در واشنگتن، پاسخ جورج مکی معاون وزیر خارجه به او، هنگام بحث پیرامون دریافت کمک نظامی به مراتب تحقیر آمیز تر از حادثه ی قبلی بود. محمد نعیم خان هنگام بحث روی دریافت کومک های نظامی گفته بود: «اگر این کومک نزدیک و مشهود نه باشد، شاید افغان ها مجبور شوند با روس ها مفاهمه نمایند. معاون وزیر خارجه در پاسخ، نمره تلفون سفارت اتحاد شوروی در واشنگتن را از سکرتر خود خواسته، بر روی کاغذ نوشته و برایش می دهد».* 2

بعد از سال (۱۹۷۳) که مداخلات پاکستان در افغانستان آغاز یافت، امریکا در برابر اقدامات حکومت بوتو، مبنی بر جا دادن، تربیه، تسلیح و تجهیز مخالفان جمهوریت اول افغانستان د، "چراغ سبز" نشانداده و آن پروژه را که توسط نصیرالله بابر اداره و کنترول می گردید مورد حمایت قرار داد.

بعد از سال (۱۹۷۸) که حدود این مداخلات گسترش یافتند، امریکا به مثابه حامی تجاوز پاکستان، داخل اقدام گردید و چنان چی بارها افشا گردیده و در سال (۱۹۹۸) بریژنسکی در مصاحبه ی با نول آبزرواتور، افشاء ساخت، در ماه جولای سال (۱۹۷۹) فرمان کومک به تنظیم های جهادی در پاکستان از طرف کارتر رییس جمهور وقت امریکا صادر گردید و کار وسیع با پاکستان به خاطر آماده ساختن آنان و گسیل آن به افغانستان به خاطر عملیات خرابکارانه انجام یافت.

برژینسکی که خود یکی از طراحان این عملیات محسوب می شود، در کتاب خویش اعتراف می نماید که چی گونه به خاطر مقصد جیوپولیتیک، قوتهای نظامی اتحاد شوروی را به افغانستان کشاندند و به این ترتیب افغانستان به مرکز تصفیه حساب ابر قدرت ها و نطح جنگ سرد مورد استفاده قرار گرفت.

جزییات این مسایل در آثار و کتابهای زیاد افشا گردیده اند و منجمله دگروال یوسف مسوول بخش افغانستان در (آی.اِس.آی) در کتاب خویش «تلک خرس» یک بخش زیاد اسرار جنگ اعلام ناشده بر ضد افغانستان را افشا ساخته است. وی می نویسد: «...امریکایی ها بارها گفته اند که این یک عملیات عالی «سی.آی.ای» به خاطر درگیر ساختن اتحاد شوروی در یک جنگ بی مفهوم است.»

در زمان حضور نظامی اتحاد شوروی در افغانستان (۱۹۸۰ـ۱۹۸۹) امریکا پالیسیی را در پیش گرفت تا از یک طرف در بُعد دیپلوماسی مانع حل و فصل مسایل افغانستان توسط موسسه ملل متحد گردد و از جانب دیگر در برابر برآمدن قوتهای نظامی اتحاد شوروی موانع ایجاد نماید، چنانچی این حقایق منجمله توسط حسن الاهیکل، کوردوویز و سلیک هریسن افشا گردیده اند. کوردوویز و سلیک هریسن در کتاب شان «حقایق پشت پرده ی تهاجم شوروی بر افغانستان» می نویسند: «... لیکن در آن وقت اکثراً پالیسی امریکا این بود که جنگ تا آخرین افغان دوام نماید». آن ها به ادامه می نویسند: «... در سال (۱۹۸۳) یوری اندروپوف رهبر وقت اتحاد شوروی مصمم بود قوای آن کشور را از افغانستان بیرون کند اما اداره ی ریگن عملاً مانع آن گردید ؛ زیرا هنوز انتقام ویتنام به شکل کامل آن گرفته نه شده بود».

در آن سالها امریکا به خاطر سمت دهی درست جنگ اعلام ناشده بر ضد جمهوری دموکراتیک افغانستان کمیسیون آتی را به ترکیب جنرال کیسی رییس «سی.آی.ای»، جنرال اختر عبد الرحمن رییس «آی.اِس.آی» و سعود الفیصل رییس استخبارات رژیم سعودی به مسوولیت جنرال ضیاالحق ایجاد کرد. نتایج کار این کمیسیون که با پول فراوان شیخ های عرب، مواد مخدر و ارسال گسترده ی سلاح و مهمات از چندین کشور تقویه می گردید در وجود هزاران افغان و عرب و عجم، چنان زهری را در خارزار افغانستان کِشتند که نه تنها منطقه و جهان را مسموم ساخته، بلکه امروز به مثابه تروریسم بین المللی از همان مرکز -پاکستان- بزرگترین خطر را در برابر تمدن جهان به وجود آورده است. شرارت پیشه گان نامدار جهان، منجمله اسامه بن لادن و هزاران عرب بی وطن دیگر از دستاورد های همان کمیسیون به حساب می آیند.

بعد از موافقتنامه ی ژنو (۱۹۸۸) امریکا بر خلاف تعهدات خویش پیرامون موافقتنامه، به حیث گرانتور و نادیده انگاشتن امضای وزیر خارجه اش -شولتس- به ارسال سلاح و کومک های دوامدار و در سازماندهی جنگ معروف جلال آباد با اردوی پاکستان همنوا گردید.

شکست اردوی پاکستان در جنگ جلال آباد که هزاران شرارت پیشه عرب و جنگجویان تنظیم های جهادی را رهبری می کرد، یکی از صفحات درخشان به خاطر دفاع از تمامیت ارضی، استقلال و حاکمیت ملی کشور بر ضد پاکستان و تجاوز خارجی به حساب می آید.

از سال (۱۹۹۲) تا (۱۹۹۶) با صدور تنظیم های جهادی به کابل و آغاز جنگهای خانمانسوز که دمار از روزگار مردم بیرون کرد و باعث نابودی اساسات مادی و تخنیکی کشور و نابودی اردوی ملی افغانستان گردید، امریکا ظاهراً خود را بیطرف جلوه می داد اما در عمل مصروف تدارک و خلق پروژه ی جدید خود بود- پروژه یی که بتواند در خدمت اهداف جدید مرحله ی جیوایکونومیک قرار گیرد؛ زیرا دیگر وسایل جنگ سرد یعنی تنظیم های جهادی، وظایف محوله را انجام داده بودند.

دلچسپ است به خاطر بیاوریم که چی گونه همزمان با طراحی پروژه ی طالبان، سر و کله ی غولهای نفتی «بریداس و یونیکال» در افغانستان و منطقه پدیدار گردید و مردم ما برای نخستین بار با این نامها آشنا شدند.

واضح است که امریکا به حیث حامی طالبان، از ورود آنان به کابل استقبال کرد و مدتها تلاش نمود تا "مخلوقش" را به صراط مستقیم عیار نماید. سر انجام آن چی طی بیشتر از ربع قرن در افغانستان و منطقه کشت کردند تا جنگ سرد را ببرند، به شکل شعله های آتش در یازدهم سپتامبر سال (۲۰۰۱) در برجهای سمبول قدرت امریکا سر برآورد.

سازماندهی هجوم نظامی امریکا بر افغانستان در اکتوبر همان سال، در ظاهر امر به خاطر نابودی القاعده و طالبان سازماندهی گردید. اما اکنون که ما در دهمین سال آن حوادث قرار داریم، می توانیم مشاهده نماییم که بالاثر آن هجوم نظامی، جایگاه طالبان در شطرنج افغانستان عوض گردیده و شاخه های القاعده احتمالاً عهده دار رسالتهای دیگر باشند. بی جهت نه بوده است که با تمام جنگ و کشتار و جباریت خاص رامزفلد وزیر دفاع وقت امریکا، رهبری طالبان و القاعده به امانت و سلامت به پاکستان وضع الجیش یافتند. با این مروری که بر برخورد امریکا با افغانستان انجام یافت، بد نخواهد بود تا روی این نکته مکث نماییم که آیا امریکا اشتباه کرده است؟

واضح است که امریکا و سایر قدرتهای بزرگ اشتباهات مدهشی را انجام می دهند. اما جان مطلب در این است که: این اشتباهات در تطبیق و تحقق سیاستها و پالیسی ها است. اهداف ستراتیژیک بر اساس منافع ملی امریکا، که همان منافع بزرگترین کارپوریشن ها و انحصارات بزرگ و صنایع نظامی و نفتی و... است با سنجش های بسیار دقیق و همه جانبه توسط مووسساتی با امکانات تحقیقاتی طراحی گردیده و بعد از عبور از دهلیز های ادارات استخبارات، پنتاگون و وزارت خارجه، در کاخ سفید رسمیت می یابند. واضح است که در تمام این مراحل، غولهای نفتی و کارپوریشن های صنایع نظامی و تسلیحاتی در جریان تدوین اسناد از طریق "اولیگارشی اداری" که اکثراً نور چشمی های آنان می باشند قرار می گیرند.

بناءً طرح این گونه مسایل که گویا امریکا اشتباه کرده است و ... یا "عقلای کرام" افغانی تصور می نمایند که گویا راه درست را به امریکا نشان داده اند و... بسیار ساده لوحانه پنداشته می شود. ستراتیژیست های امریکا و انگلستان با مهارت راه را برای اهداف طویل المدت خویش هموار می نمایند. (حالت مشابه را می توان در عدم مهار کردن تحریکات، کشتارها و جنایات حفیظ الله امین مطالعه کرد که سر انجام کار به مداخله ی نظامی شوروی کشانیده شد).

بعد از تهاجم نظامی امریکا بر افغانستان که در دهمین سال آن قرار داریم امریکا و انگلستان مصروف رهبری بحران و تعمیق و گسترش آن در افغانستان، پاکستان و به درجات متفاوت در سایر کشور های منطقه بوده اند. طرح این واقعیت به آن مفهوم نه می باشد که بسیاری از تغیرات در کشور طی این ده سال نادیده گرفته شوند و یا این که منفی گرایی صورت گیرد؛ اما متأسفانه واقعیت های تلخ از این قرار اند:

  • عدم توجه به سیستم سازی و دولت سازی؛

  • عدم توجه به ایجاد قوای مسلح؛

  • تشدید بی سابقه ی بحران مشروعیت و باالنتیجه بحران اعتماد؛

  • تشدید بی سابقه ی اختلافات قومی، زبانی، سمتی و مذهبی؛

  • ـ قوتمندی و اقتدار جنگ سالاران و سازماندهی مجدد طالبان. و ده ها مصیبت دیگر.

در این دهسال سیاست کجدار و مریز امریکا ـ انگلستان، مداخله ی گسترده ی پاکستان و دسایس ایران، ابعاد بحران را گسترش بی سابقه داده است.

برای این که خواننده ی عزیز تصور نه نمایند که این حقایق به خاطر ضدیت با امریکا بیان می گردند، از زبان خود امریکایی ها و یکی از برجسته ترین چهره های عرصه ی پژوهش و افغانستان شناس معروف آن کشور نقل قول می نمایم: بارنت روبین که در تکمیل اسناد بن و تهیه طرح قانون اساسی موجود نقش داشته و پیوسته در رفت و آمد به افغانستان می باشد؛ می نویسد:« ... امریکا از ایجاد دولت مدرن و مشروع در افعانستان جلو گیری کرده است».

طی دو ـ سه سال اخیر امریکا و انگلستان آگاهانه "میلودی شکست و گریز" را سروده اند که باعث تقویت روحیه طالبان گردیده و پاکستان و ایران را به مداخله و دسیسه مصمم تر کرده است.

زمان به سرعت می گذرد. ماحصل تمام این دهه و دستاورد حضور گسترده ی نظامی و اقتصادی این است که متأسفانه افغانستان در اسارت کامل قرار دارد:

  • اسیر حرص و آز منافع سیطره جویانه جیوایکونومی (انرژی محور) امریکا و انگلستان؛

  • اسیر مافیای مواد مخدر و ده ها مافیای دیگر؛

  • اسیر جنگ سالاران و جنگباره گان و زورمندان؛

  • اسیر بازار فساد و فساد سالاران Z

  • اسیر تاجران دین و دین فروشان؛

  • اسیر آفت قوم پرستی و زبان پرستی (که میلان به بیرون را تشدید می نماید)؛

  • اسیر تفرقه و طاعون بی اتفاقی؛

  • اسیر جهالت و بدویت قبیلوی.

(بی انصافی است اگر تمام مصایب خود را بر دوش امریکا و انگلستان بیندازیم و متوجه سهم خود نه باشیم ؛ اما قدر مسلم آن است که در افغانستان همیشه و به خصوص در برهه ی بیشتر از یک دهه ی اخیر نقش عامل بیرونی و خارجی عمده بوده و می باشد.).

باری شاعر و شخصیت ملی و اجتماعی کشور ما عبدالرحمن پژواک گفته بود:

مــرا ز ملک یـاد می دهد امـروز

که مردمان آن اسیر مملکت آزاد است

اکنون به «پژواک» ثانی ضرورت داریم که از اسارت مردم ما و اسارت کشور داد بزند. اما کجاست حرف حقیقت؟ مثل آن که ما عادت کرده ایم که حقیقت را در مسلخ مصلحت از بین ببریم:

یک نعره ی مستانه در این شهر نشنیدیم

ویران شود این شهر که میخانه ندارد

ادامه دارد


قســـــمت دوم

رسیدن: 17.06.2011 ؛ نشر : 19.06.2011

افغانستان در چنبره ی جيو اکونومی امريکا

 

(پايپلاين ها، پايگاه ها، چالش ها)

چي

بايد کرد؟

تهیه و نگارش: میر عبدالواحد سادات

قسمت دوم

- لینک بخش نخست

نوشتار

دوران جنگ سرد (1945 ـ1991):

بسیاری از محققین «پوتسدام» را آغاز جنگ سرد می پندارند که با سقوط اتحاد شوروی پایان می یابد.

در آن دوره در راستای جیوپولوتیسم و اهداف امریکا ـ انگلیستان به حیث رهبران سیستم سرمایه داری بین المللی، ابر قدرت اتحاد شوروی به حیث "حریف و دشمن " اصلی اعلام گردید و بالطبع در بعد ایدیولوژیک کمونیسم به حیث "خطر" و "دشمن" قلمداد گردید.

طی سالهای آغاز و تشدید جنگ سرد در ابعاد مختلف بخاطر تسخیر ساحات نفوذ، تشدید مسابقات تسلیحاتی و گسترش "ساحه ی نفوذ" نظامی تلاش های گسترده یی انجام یافت و تقریباً در تمام نقاط جهان سلسله ی پایگاه های نظامی امریکا ایجاد گردید. به اساس دوکتورین "کمربند نظامی" به دور اتحاد شوروی، کشور های مسلمان همسرحد و همجوار آن مانند ترکیه، ایران، عراق و پاکستان در مدار پیمانهای نظامی امریکا ـ انگلستان قرار گرفتند. در مرحله ی بعدی تداوم جنگ سرد و انکشاف تکنولوژی نظامی و ساخت راکت های دوربُرد که مجهز با سرگلوله های هسته یی بودند؛ طرح "کمربند نظامی" را بی اثر ساخت. از این رو عوض آن طرح "کمربند سبز" به دور اتحاد شوروی مطرح گردید.

در آن زمان روی تأثیرگذاری بر شصت ملیون مسلمان جمهوریت های آسیای میانه و قفقاز اتحاد شوروی، محاسبه و سرمایه گذاری می گردید، به همین منظور شورش ها و جنبش های اسلامی (اسلام سیاسی بنیادگرا) تشویق، ایجاد و سازماندهی گردید و پسوند "اسلامی" با نامهای رسمی دولتهای همجوار اتحاد شوروی، پاکستان و ایران ایزاد گردید. ( بدینترتیب بزرگترین تحقیر بر تاریخ بیشتر از یکهزار سال سابقه اسلامی مردمان این کشور ها وارد شد که گویا قبلاً این کشورها تا حال اسلامی نه بوده اند.).

سقوط اتحاد شوروی و پایان "جنگ سرد"

بعضاً استدلال می گردد که جنگ سرد پایان نه یافته و دوام دارد که می توان منطق آن را قویاً درک کرد؛ زیرا همان اعمال به اشکال دیگری آن تداوم یافته است.

در این نبشته بر اساس تقسیم "رسمی" مراحل مختلف عناوین تنظیم گردیده تا خواننده ی عزیز ماهیت و جوهر مراحل مختلف و اسباب و وسایل آن را در تقسیم معادلات قدرت جهانی به صورت مشخص مطالعه نمایند.

سقوط اتحاد شوروی و ختم جنگ سرد رافعه ی ستراتیژیک جهان را به نفع امریکا تغیر داد. شاید با همین درک، ولادیمیر پوتین هنگامی که رییس جمهوری روسیه بود؛ طی صحبتی در آلمان ابراز داشت که: «سقوط اتحاد شوروی یک فاجعه ی جیوپولیتیک بود». ایالات متحده امریکا همانند دوران ختم جنگ دوم جهانی در این دوره نیز (جنگ سوم جهانی که بدون فیر مرمی انجام یافت) خوش شانس بود. این بار کاملاً یکه تاز و به حیث یگانه ابر قدرت جهان شناخته شد-عنوانی که باالذات بزرگترین امتیاز تاریخی و ستراتیژیک برای آن کشور محسوب می گردید.

امریکا از برکت این امتیاز دارای صلاحیت های وسیع در موسسه ی ملل متحد، سازمان نظامی ـ سیاسی ناتو، سازمان تجارت جهانی و سایر مراجع بین المللی گردید و برای کمتر از یک دهه توانست روسیه و یک تعداد کشور های دیگر را در خدمت اهداف خویش قرار دهد. در این مدت امریکا تلاش کرد تا از میراث امپراطوری اتحاد شوروی، قالین پنجاه پارچه یی به وجود آورد تا بر هر پارچه ی آن آسانتر مسلط باشد. در این دوره است (یک دهه بعد از ختم جنگ سرد) که امریکا به حیث یگانه ابر قدرت جهانی (با قوی ترین عضلات بازو و حداقل اخلاق) بدون تشویش و دغدغه، تعهدات بین المللی، پرنسیپ های قبول شده حقوق بین المللی و ارزشهای اخلاقی در روابط بین المللی را به صورت خشن به خاطر منافع آزمندانه جیواکونومی (انرژی محور)خود زیر پا می گذارد.

تعریف مرحله ی بعد از جنگ سرد:

هر گاه قرار باشد تعریفی از این مرحله ارایه گردد گویا رین تعریف ارایه شده توسط تعداد زیاد پژوهشگران این عرصه همانا " مرحله ی جیو اکونومی ـ انرژی محور" می باشد که می تواند اهداف جیوپولیتیک و جیو ستراتیژیک جهانی را در مرحله ی بعد از ختم جنگ سرد احتوا نماید. عمده ترین اهداف سیاست خارجی امریکا ناشی از جیو اکونومی می تواند چنین مشخص شود:

ـ تسلط بر ساحات دارای منافع حیاتی (از لحاظ انرژی و جیو اکونومی)

ـ تداوم تسلط بر خلیج فارس و تسلط کامل بر حوزه ی کاراییب و ایجاد تسلط بر آسیای میانه و حوزه ی کسپین.

باری یکی از طراحان ستراتیژی امریکا گفته بود: « بازی قرن بیست را قدرتی برد که خلیج فارس را در اختیار داشت و بازی قرن بیست و یک را قدرتی می برد که بر علاوه ی خلیج فارس بر منابع عظیم نفت و گاز آسیای میانه و حوزه ی کسپین مسلط باشد و تسلط بر آن به مفهوم سیطره بر تمام جهان است».

به این

نترتیب نقشه های جیواکونومیک بر اساس "ساحات انرژی" تدوین گردیده که در آن اهمیت بزرگ آسیای میانه و حوزه ی کسپین مشخص گردیده است؛ جایی که تنها ترکمنستان به تنهایی (۲۱۰۰۰) ملیارد متر مکعب گاز در اختیار دارد.

در این جا است که می توان از اهمیت استثنایی افغانستان به حیث "معبر ورودی به آسیای میانه" به خوبی آگاه گردید که "قرعه ی فال" تصادفی و یا به خاطر گل روی اسامه و ملاعمر به نام افغانستان نه خورده است. کشوری که در قرن گذشته به حساب" در ورودی هندوستان" مورد توجه قرار گرفت، مورد تهاجم و تجاوز نظامی قرار داده شد و زجر کشید، قربانی داد و در "بازی بزرگ" حدود جغرافیایی آن محدود و محاط به خشکه گردید، در قرن بیست و یک با حلول روح همان بازی بزرگ در جدول های جیواکونومی جاری بار دیگر مورد هجوم نظامی قرار گرفته و در اشغال امریکا قرار دارد.

طاوس ز نقش پر خود دام بدوش است

بیدل چی عجب، گر ز هنر در قفس رفتم

طرح پروژه طالبان (خلق کردن طالبان):

در این ارتباط آن قدر رساله،مقاله، کتاب و سند انتشار یافته است که تلاش اضافی به خاطر اثبات این حقیقت که طالبان به اساس:

ـ اندیشه و طرح انگریزی

ـ سازماندهی پاکستانی

ـ پول سعودی

ـ رهبری پشت پرده ی امریکایی

ایجاد گردیده *4، از کفر ابلیس معروفتر است و تلاش بیشتر در زمینه بیشتر خرما بردن به بغداد است

تعداد زیادی هموطنان کتاب ها، مقالات و ترجمه ی های بسیار سودمندی را ارایه کرده اند که بسیار قابل قدر و مفید می باشند.

قبل از افشاگریهای بینظیربوتو که در فوق نقل گردید؛ ریچارد مکنیری مسوول بخش سرویس جهانی سی.اِن.اِن در تحلیل گفته های رابین رافاییل معاون وقت وزارت خارجه امریکا و یکی از مدافعین پروژه یونیکال و طالبان نوشت که: «چنین اظهاراتی فقط این باور فزاینده در افغانستان و خارج را تقویت کرد که ایالات متحده امریکا، به ویژه سازمان سی.آی.ای ضمن تبانی با سازمان اطلاعات نظامی پاکستان (آی.اِس.آی) بانی پیدایش و رشد طالبان بوده است... در سال (۱۹۹۴) یعنی زمان ظهور طالبان، امریکا نسبت به هویت و منشا طالبان اظهار بی اطلاعی می کرد و کومک و پشتیبانی از طالبان را پنهان می نمود، موضوعی که امروز مُضحک به نظر می رسد.»

پایگاه تحقیقاتی انتی وار در امریکا، واشنگتن پُست و گزارش های کنگره ی امریکا افشا کرده اند که ملیون ها دالر مالیه دهنده گان امریکا، برای پروژه طالبان داده شده است. در امریکا، کانادا و اروپا محققین و پژوهشگران بسیار برجسته با نشر کتابها و مقالات متعددی مشت امریکا را در ایجاد پروژه طالبان باز کرده، اهداف و انگیزه های خاص آن را در زمینه افشا نموده اند.

دلچسپ است که ژورنالیست معروف پاکستانی (احمد رشید) در زمره ی نخستین کسانی است که با نشر کتاب (طالبان، اسلام، نفت و آسیای میانه) توجه زیادی را به هیولای (یونیکال ـ طالبان) جلب کرد.

با تصرف کابل در ۲۷ سپتامبر سال ۱۹۹۶ از جنگباره گان تنظیمی، یک بخش، "خواب های طلایی" کارمندان قصر سفید و وزارت خارجه که در راستای منافع یونیکال فعال بودند، برآورده گردید. مایکل بردل رییس سابق دفتر سی.آی.ای در اسلام آباد، از این که طالبان به سرزمینی که پاکستان را به ترکمنستان وصل می نماید، مسلط گردیده اند از "خداوند شکر گزار" بود.

حامیان دروغین حقوق بشر، در برابر جنایت نابخشودنی طالبان در شهادت داکتر نجیب الله و برادرش و اعلام و انفاذ قوانین شریعت خاص قرون وسطایی (دیوبندی ـ وهابی) و دربند کشیدن رسمی زنان سکوت اختیار نمودند و تعهدات اخلاقی و حقوقی شان را زیر پا گذاشتند.

در فردای ورود طالبان به کابل خانم رابین رافاییل معاون وزیر خارجه از "برقراری عاجل مناسبات دیپلوماتیک" با طالبان سخن گفت و نطاق وزارت خارجه آن کشور موضع رسمی دولت خود ر ا چنین بیان کرد: «ایالات متحده ی امریکا در اقدامات طالبان برای تطبیق قوانین اسلامی چیزی قابل اعتراض مشاهده نه می کنند.»

اهداف و انگیزه ی اساسی در خلق طالبان:

هر دوره وسایل خاص خود را به کار دارد. در دوران جنگ سرد تنظیم های ایجاد شده جهادی در پاکستان و ایران به حیث وسایل جنگ سرد در تطبیق ستراتیژی امریکا به خاطر تبدیل کردن افغانستان به ویتنام اتحادشوروی و همچنان بعد از صدور آنها به کابل، وظایف محوله ی شان را در جنگهای "نیابتی" و تحقق خوابهای ضیا الحق که "کابل باید بسوزد" انجام دادند.

در دوره ی جیواکونومی که بازی های جدید مرتبط به اهداف نوین ناشی از اقتضاات مرحله ی بعد از جنگ سرد، مطرح گردید، ضرورت "وسایل جدید" نیز به میان آمد. به این اساس طوری که قبلاً نیز تذکار رفت، پروژه طالبان به اساس اندیشه انگریزی، سازماندهی (آی.اس.آی)، پول سعودی، به رهبری امریکا چنان که گوست استیف کول در کتاب خویش مطرح کرده در راستای مصالح جیو اکونومی امریکا ـ انگلستان ایجاد گردید.

پروژه طالبان باید "مارش تاریخی" به سوی آسیای میانه را زمینه سازی و تقرب به حوزه ی کسپین را مساعد و در مراحل بعدی به حیث وسیله ی فشار بر روسیه و چین مورد استفاده قرار گیرد، مهار و متزلزل کردن ایران در راستای همین پروژه طالبان مطرح می باشد.

مقدرات تاریخی افغانستان بعد از دوره ی جنگ سرد درست در ماحول همین جیوپولیتیک تعین می گردد و "قلب آسیا" که در قرون گذشته به حیث دروازه ی هندوستان مورد تهاجم قرار گرفت و قربانی داد، اکنون به حیث معبر ورودی به آسیای میانه به حیث عمده ترین نقطه در قاره ی «اوروـ آسیا» مورد هجوم قرار گرفته و به حیث محل تقاطع، تصادم و امتزاج منافع رقبای "بازی بزرگ جدید" باید قربانی بدهد. از این رو پروژه طالبان به حیث ابزار جیو اکونومیک (انرژی محور) در راستای منافع غولهای بزرگ نفت و گاز و کومک های وسیع پولی آنان (بریداس و یونیکال و کنسرسیوم مشترک دلتا به رهبری خالد بن محفوظ) شکل یافته است.

دلچسپ خواهد بود که بدانیم که خالد بن محفوظ از زمره ی شرکای بوش کوچک محسوب می گردد که با هم فعالیت و معاملات و کمپنی مشترک داشته اند که اعتبار آن کمپنی توسط شریک شان سالم بن لادن برادر اوسامه بن لادن تدارک گردیده است.

یک تعداد از افغان ها و امریکایی های افغان الاصل که در این دهسال در اداره ی کابل حایز مقامات بلند بوده و می باشند در زمره ی معاش بگیران و "لابی" های یونیکال قرار دارند.

همچنان شماری از شخصیت های بسیار معروف و شناخته شده ی امریکایی هم از زمره ی معاش بگیران کمپنی های بزرگ نفتی می باشند. ذکر این مطالب به خاطر دارای اهمیت است تا ما بتوانیم به کان و کیف پالیسی جیو اکونومی مسلط بر مقدرات کشور خود آگاه باشیم.

زمانی که رهبری طالبان بعد از یازدهم سپتمبر بدون تلفات به پاکستان انتقال یافتند، یک تعداد از مهره های درشت آنان که حشر و نشر بیشتر با یونیکال داشتند مانند عبدالوکیل متوکل، عبدالسلام ضعیف، حکیم مجاهد و... به حساب "حسن نیت" بازداشت و تحت مراقبت قرار گرفتند تا بعداً در معاملات جاری به حیث مهره های میانجی مورد استفاده قرار گیرند و در آینده شاید "قرعه فال زعامت دولتی" نیز به نام آنان زده شود.

خواننده ی عزیز به خوبی به یاد می آورد که چگونه همین لابیهای یونیکال که نام خدا درس خوانده و دارای القاب و رتب علمی نیز می باشند مذبوحانه قلم و قدم می زدند تا این جریان قرون وسطایی دیوبندی و وهابی و تجاوز آشکار پاکستان را بومی و خوش نام جلوه بدهند.

عده ی از این آقایان در معرفی بلند پایه گان جهادی در اروپا و امریکا نیز متناسب به اقتضای آن مرحله، زیاد جانفشانی نموده اند. یعنی به هر دو رخ سکه ی بنیاد گرایان در چوکات وظایف محوله "خدماتی" را انجام داده اند.

امریکا و اهداف قبلی آن در جهت جابه جا شدن دوامدار در افغانستان:

تجربه ی تمام کشور ها و از جمله افغانستان ثابت ساخته که هیچگاه قدرت های بزرگ به شکل تصادفی و به خاطر اهداف آنی و موقتی لشکرکشی نه می نمایند. امریکا در راستای اهداف ستراتیژیک خود -که در مرحله ی بعد از جنگ سرد بر جیواکونومی متکی است- افغانستان را در اشغال خود دارد و تا زمانی که از درون تضعیف نه گردیده و به بحران عمیق فرو نه رود و یا قدرتهای رقیب نیرومند وارد عرصه نه گردیده و موانع جدی را ایجاد نه نمایند، به اشکال و عناوین مختلف در منطقه حضور و سیطره خواهد داشت. بهتر است تایید استدلال خویش را از زبان خود بلند پایه گان قصر سفید بشنویم: تامی فرانکس قوماندان عمومی عملیات نظامی امریکا در افغانستان در همان ماه اوکتوبر سال ۲۰۰۱ میلادی گفته بود: « ...نیروهای امریکایی برای مدت طولانی در افغانستان مستقر خواهند شد.». جنرال چهار ستاره ی کولین پاول وزیر خارجه امریکا در دورۀ اول "بوش کوچک" گفته بود: «... باید حضور نظامی تا قلب جنوب غرب آسیا ادامه و پایدار بماند تا به نفوذ وسیع سیاسی ـ اقتصادی در آن منطقه بیانجامد.»

لوی درستیز قبلی امریکا ریچارد مایزر در همان زمانی که عهده دار این سمت بود گفت: «... امریکا در نظر دارد در افغانستان پایگاه نظامی بسازد.» یکی از محققین از زبان بلند پایه گان قزاقستان نوشته است : «.. هویدا است که ادامه ی جنگ در افغانستان بهانه یی است که امریکا می خواهد از آن طریق نفوذش را در منطقه تامین و استحکام بخشد.»

زمینه سازیهای حقوقی برای حضور دوامدار نظامی:

مسوولین امریکایی و شرکای شان در افغانستان به خاطر حضور دوامدار نظامی در عرصه های مختلف، منجمله در بخش حقوقی قبلاً زمینه سازی کرده اند. به سابقه ی موضوع مراجعه می نماییم: در قانون اساسی نافذ که با جنجالهای زیاد تصویب گردید، به صورت آگاهانه و هدفمند چند مورد دارای اهمیت بسیار زیاد و اصولی را که در تمام قوانین اساسی قبلی افغانستان مسجل گردیده بود، حذف کردند. در حالی که در مجموع سیستم قانون گذاری و از جمله در تهیه و تسوید قوانین اساسی گذشته افغانستان نیز رعایت گردیده بود که عناصر بسیار مثبت و دارای اهمیت اصولی، به خصوص مسایل که با احوال جدید مطابقت و مشابهت می داشته باشد، باید در قانون جدید تسجیل و تداوم یابند.

متأسفانه بر اساس سنجش صاحبنظران پشت پرده در طرح و تسوید قانون اساسی، بعد از اشغال کشور توسط امریکا دوـ سه ماده قانون اساسی قبلی که دارای روح ملی و تضمین کننده ی استقلال و حاکمیت ملی بودند حذف گردیده و لویه جرگه را مصروف مسایل قومی و زبانی ساخته و به اصطلاح وطنی در زیر ریش شان خر سوار به هدف خویش رسیدند.

ماده ی سوم قانون اساسی - که در زمان حاکمیت حزب دموکراتیک خلق افغانستان (حزب وطن) به تصویب لویه جرگه و توشیح داکتر نجیب الله رسیده بود-حکم می کرد: «جمهوری افغانستان کشور غیرمنسلک بوده، در پیمان های نظامی شامل نه می شود و تأسیس پایگاه های نظامی خارجی را در قلمرو خود اجازه نه می دهد.».

همچنان در ماده ی سی و پنجم آن حکم ذیل وجود داشت: «هیچ یک از اتباع جمهوری افغانستان، به دولت خارجی تسلیم داده نه می شود.»

واضح است که طراحان اصلی، موارد مندرج ماده ی سوم قانون اساسی قبلی را برای رسیدن به اهداف بعدی آگاهانه در طرح جدید نه گنجانیدند که بیانگر نیات و اهداف قبلی و اصلی امریکا در تأسیس پایگاه نظامی دایمی می باشد. جالب این است که در صلاحیت های رییس جمهور مندرج ماده ۶۴ قانون اساسی، ارسال قوای مسلح به خارج از کشور نیز در بند ششم آن مسجل گردیده است.

همچنان حکم قاطع ماده سی و پنجم قانون اساسی قبلی را با حواله به رویه باالمثل با روح ضعیف در ماده ی بیست و هشتم قانون اساسی جدید گنجانیده اند. (در عمل طی ده سال گذشته، متأسفانه ده ها هموطن بی گناه به نام طالب و القاعده به دولت امریکا دست بسته تسلیم داده شده اند و حتا یک موردی وجود نه دارد که یک امریکایی که مرتکب جرم در افغانستان شده به سیستم عدلی و قضایی کشور ما سپرده شده باشد. همچنان موجودیت زندانهای مخفی و مخوف امریکا در افغانستان نه تنها برهان بر نه بود حاکمیت ملی دولت است بلکه نقض خشن حقوق بشر در آن مایه شرمساری مدافعین دروغین حقوق بشر است.)

انگیزه و اهداف امریکا در تهاجم نظامی بر افغانستان:

اکنون که ما در دهمین سال حضور نظامیان امریکا در افغانستان می باشیم، شاید خوشباورترین افراد نیز متیقن شده باشند که هدف تهاجم نظامی امریکا، نه تنها سرکوب طالبان و القاعده نه بوده و نیست، بلکه برعکس آنان اجزا و عناصر متشکله ی رسیدن به "اهداف بزرگ" بوده و استند.

پس هدف اساسی در کجا است؟

هدف اساسی را باید در تداوم روح بازی بزرگ، در مرحله ی بعد از "جنگ سرد" یعنی مرحله ی جیواکونومی یا بازی بزرگ جیو اکونومی جستجو کرد.

هانس گرونگر در کتاب خویش تحت عنوان (خون در برابر تیل) می نویسد: «... تا زمانی که اقتصاد جهان وابسته به نفت است، تا آن زمان دلایل برای جنگ، نیز نفت خواهد بود.». دلچسپ است که روزنامه های معتبر و معروف واشنگتن پست و نیویارک تایمز به حیث امپراتوری مطبوعاتیی که می توانند به حساب مراکز سیاست سنج امریکا قلمداد شوند حوادث یازدهم سپتامبر و پیامد های آن، "جنگ با تروریسم" را از کارنامه های «کارلایل کارپوریشن» ارزیابی نموده اند که بخش عمده صنایع نظامی را تهیه و در روابط تنگاتنگ با خانواده ی بوش و بن لادن قرار دارند.

به این ت

رتیب، حوادث دهه ی اخیر قرن گذشته در افغانستان و به تعقیب آن هجوم نظامی امریکا، تعمیق بحران و گسترش آن در منطقه، تحقق همان اهداف سیاست خارجی امریکا است که بر اساس جیواکونومیک (انرژی محور) تنظیم گردیده و عرب و عجم و القاعده و طالب و تنظیم سالاران و فساد سالاران و انجو سالاران وسایل و ابزار تحقق همان سیاست محسوب می گردند که هر کدام در محل و موقع آن مورد استفاده قرار می گیرند.

ادامه دارد

 

***


قسمـــــت اول

افغانستان در چنبره ی جیوایکونومی امریکا

 

(پایپلاین ها، پایگاها، چالش ها)

 

چی باید کرد؟

 

تهیه و نگارش: میرعبدالواحد سادات

اهدا: این کتابواره را به آنانی اهدا مینمایم که از تأسیس کمپنی شرق الهند تا رسیدن پای غول یونیکال در منجلاب بزرگترین بازیهای پیچیده ی تاریخ، اعم از "بازی بزرگ"، "جنگ سرد" و معاملات و کشمکش های "جیوایکونومی " جاری صادقانه، در دفاع از مصالح و منافع علیای وطن و مردم قرار داشته و از آرمانهای همیشه جاویدان آزادی، ترقی و عدالت پاسداری نموده و می نمایند.


سخن آغازین:

از چندی به این طرف بحث هایی پیرامون "ایجاد پایگاه نظامی امریکا در افغانستان" در داخل و خارج کشور مطرح است. یک بخشی از این بحث ها با تایید و یا تردید خلاصه گردیده است. این گونه برخورد ها باعث می گردند تا تمام جوانب مربوط به این مساله ی با اهمیت در سرنوشت افغانستان و منطقه و دارای تاثیرات عمده در عرصه ی بین المللی با تمام عمق و پهنای آن مورد توجه هموطنان قرار نه گیرد. البته تعدادی از هموطنان در زمینه برخورد همه جانبه را انجام داده و نظرات مستدل شان را ارایه نموده اند. به ادامه تلاش های هموطنان عزیز و احترام به نظرات شان، این قلم نیز کوشش کرده است تا پس منظر مسایل جاری را بررسی و اهداف و انگیزه های اساسی و پشت پرده ی بحران موجود را مورد بحث و بررسی قرار دهد.

واضح است تا علل "مریضی" خود را تشخیص نه نماییم، چی گونه خواهیم توانست، نوعیت تداوی را مشخص بسازیم. در احوال مشخص کنونی عوامل بسیار خطرناک داخلی و خارجی در حال رشد اند که هست و بود افغانستان را تهدید می نمایند، چی گونه ممکن است از طرح و بررسی این مسایل کلیدی طفره رفت و با یک "پرسش ماهرانه" مسایل بعد از سال (۲۰۱۴) را در دستور روز قرار داد.

این تقدم و تأخر در طرح مسایل بسیار سووال برانگیز بوده و از موجودیت "کاسه ی پر از زهر" زیر این نیم "کاسه ی مالامال از شهد امریکا ـ انگلیس هوشدار باش و زنهار می دهد. به هر حال از آن جایی که مساله مستقیماً به سرنوشت وطن و مردم ما ارتباط می گیرد، سکوت و سکون را در مورد جایز نه دانسته، به انگیزه ی حُب وطن و مردم و تنها در راستای منافع آنان به برسی موضوع می پردازیم. امیدوارم طرح این مسایل باعث توسعه ی دامنه ی بحث گردیده و بتواند راه را به سوی گفتمان همه جانبه مردمی مساعد و گسترش دهد و هر فرزند افغانستان و هر شهروند کشور هر فکر و اندیشه ی سیاسیی که داشته و دارد و در هر کجایی از شطرنج سیاسی افغانستان که قرار داشته و یا دارد، بتواند صادقانه درد دل و صدای خویش را به خاطر هست و بود مادر وطن آغشته به خون بلند نماید.
***
رووس مطالب مطروحه در این نبشته از این قرار می باشد:

1- پروسه ی تضعیف مرحله به مرحله ی افغانستان در ورای سیاست های امریکا:
ـ امریکا و اهداف جیوپولیتیک به خاطر پایگاه های نظامی :

  • قبل از جنگ سرد

  • در جریان جنگ سرد

  • در مرحله ی جاری جیواکونومیک (انرژی محور)

2- موقعیت خاص جغرافیایی و تاریخی افغانستان ( در ازمنه ها و دالان های تاریخ)
3- پایگاه نظامی یکی از اهداف قبلی و اساسی امریکا
4- پایپ لین و پایگاه در خدمت جیوایکونومی امریکا
5- پایگاه وسیله سیطره بر منطقه و خیزش به آسیای میانه
6- پایگاه ضرورت افغانستان ؟ و یا وسیله ی برای رسیدن به اهداف و مقاصد امریکا!
7- مساله پایگاه و عکس العمل های کشور های همسایه، قدرت های منطقوی و در گیر
8- چالش های موجود در برابر هست و بود افغانستان
9- چی باید کرد

  • برخورد واقعگرایانه

  • شناخت جیوپولیتیک موجود جهانی

  • رفتن بسوی گفتمان های ملی، مردمی و همه جانبه

البته در لابلای مسایل فوق الذکر، مطالب مبرم مرتبط با این بحث نیز مطرح خواهند گردید.

به خاطر ارایه بهتر و جلوگیری از خسته کن شدن برای خواننده ی عزیز مطالب در بخش های جداگانه و تحت عناوین فرعی ارایه می شوند. ذکر این نکته خالی از مفاد نه خواهد بود تا اذعان نمایم که این نبشته چنان چی معمول گردیده "بیطرف نه بوده" و واضحاً در پیوند با مصالح وطن و منافع مردم تهیه گردیده و جانبدار چنین مصالح و منافعی می باشد. البته خواننده ی عزیز می تواند مطمین باشد که در بررسی مسایل بدون حُب و بُغض و یا شعار گرایی و شعار زده گی، واقعیت های عینی و تلخ مطمح نظر خواهند بود. در لابلای نوشته هرگاه ضرورت ذکر نام اشخاص مطرح بوده، جهت اختصاربه اسم و تخلص اکتفا خواهد شد که به هیچوجه به معنای کم بها دادن به بزرگان نه می باشد.

قبل از پرداختن به اصل موضوع، شاید توضیح این مطلب نیز ضرورت باشد که تراژیدی افغانستان و تداوم آن معلول و محصول مداخله ی خارجی است که در ایجاد و تداوم آن ایالات متحده ی امریکا، اتحاد شوروی (روسیه فعلی)، پاکستان، ایران، عربستان سعودی و ... مسوولیت داشته و دارند و طبعاً بررسی جداگانه یی را ایجاب می نماید. صاحب این قلم افتخار دارد که در گذشته مواردی را در زمینه مطرح نموده و امیدوار است در آتیه نیز در این ارتباط مصدر کار سودمند شود.

از آنجایی که موضوع بحث مرتبط با نقش امریکا می باشد لذا در این نبشته عواقب این نقش منفی به خصوص در احوال جاری مورد بررسی قرار گرفته است.

 

قابلیت آقای کرزی در کشف و افشای ؟ مساله پایگاه نظامی:

آقای کرزی به حیث "موفقترین" چهره در تطبیق گام به گام سیاست های امریکا ـ انگلستان در افغانستان، که برخلاف تصور عامه، بسیار با مهارت عمل می نماید، در چند ماه اخیر به برکت حس ششم و "فراست" کسبی ناشی از مجاورت با "هوشیاران جهان"، گویی کف دست امریکایی ها را خوانده و به این "کشف بزرگ" نایل آمده که گویا "امریکایی ها می خواهند پایگاه نظامی بسازند" و چی طور و چی کار... و بعداً در یکی از مصاحبه ها با چهره ی بسیار جدی و عبوس، در حالی که انگشت شهادت را تکان می دهد، خاطر نشان می نماید که : «...اما من مخالف کلمه ی "دایمی" هستم...». فاعتبرو یا اولی الابصار !

هموطن عزیز! تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل! باری در کتاب «مجموعه ی اندرزها» خوانده بودم: «آنانی که خود را هوشیارترین همه فکر می کنند، مرتکب بدترین اشتباهات می شوند و در آخر کار همانندی زاغ هوشیار که چی چیزها را نوش جان نه می نمایند.». بیچاره رییس جمهور فراموش کرده است که طرح این مساله سابقه ی بسیار طولانی دارد و ابداً تازه و جدید نه می باشد و احتیاج به "رمالی" و "کف شناسی" نه دارد؛ انسانهای با حافظه ی متوسط به خوبی می توانند مسایلی را به خاطر آورند که چی گونه سناتور جان مکین و خانم کلینتن (سناتور آن وقت نیویارک) در سال (۲۰۰۵) در سفری که به افغانستان داشتند، این موضوع را مطرح کردند و طی چند سال اخیر این موضوع چندین بار از زبان مقامات بلند پایه امریکا به عبارات مختلف ابراز گردیده است.

 

انتخاب و بالا کشیدن این مساله ی جنجالی در همان شب و روز:

واضح است که طرح این مساله در همان شب و روز (حدود چهار ماه قبل) به روی محاسبه بسیار دقیق -مشاوران پشت پرده- که خواسته اند با یک تیر دو نشان را بزنند صورت گرفته است؛ زیرا تجربه ی ده سال گذشته نشان می دهد، هر زمانی که خر لنگ امریکا ـ انگلیس در گل افغانستان بند مانده است، برای تغیر و تحریف اذهان خلق الله یا از داخل و یا از آن طرف اوقیانوس ها مساله ی پر سر و صدایی را مطرح کرده اند. امپراتوری وسیع تبلیغاتیی که در خدمت شان قرار دارد اگر هیچ سوژه یی نه یافته اند، درامه ی "ناقضان حقوق بشر" (مشمول در دولت)، جنگ سالاران (اجزای متشکله ی دولت) و یا ... را پیشکش کرده اند.

بحران مشروعیت که از همان ابتدای خشت کج "قرارداد بن"، دامنگیر دولت می باشد با درامه ی انتخابات ریاست جمهوری و ایجاد پارلمان سوپر ارتجاعی کنونی به اوج خود رسیده و تقلب گسترده و جنجال های پیرامون آن با شروع جلسات ولسی جرگه به خاطر تعین رهبری شان افتضاح را به اوج آن رسانید که طبعاً مایه شرمساری بزرگ برای دولت و حامیان دروغین دموکراسی به شمار می رود.

برای تغیر و انحراف اذهان عامه دست اندرکاران امور بصورت عاجل " دوسیه قدیمی طرح ایجاد پایگاه نظامی دایمی" امریکا را به حیث مبرمترین مساله در دستور کار روز قرار دادند و با استفاده از امکانات وسیع تبلیغاتی بحث های داغ را در رابطه سازماندهی نمودند تا بتوانند همزمان چند پاخته را با یک تیر شکار نموده و اذهان عامه را تغیر و انحراف بدهند تا معاملات ننگین "بی سر و صدا" انجام یابند و درامه ی مضحک (بازیهای قرون وسطایی قومی)، نخستین افاده ها و هسته ها برای "دمکراسی" را مدفون و پارلمان سوپر ارتجاعی به درد بخور را برای صحه گذاری بر پلانهای بعدی منجمله تایید پایگاه نظامی و... به وجود آورند . از جانب دیگر با طرح مساله ی پایگاه، نوعی "ذهنیت سازی" و «پالایش اذهان" را برای پلانهای مطروحه خویش در رابطه را انجام بدهند و به اصطلاح "ترسک" مردم را از ایجاد "پایگاه و حضور دوامدار" و ... بپرانند. زیرا "پایگاه سازی" یکی از اهداف اساسی و ستراتیژیک امریکا ـ انگلستان می باشد و تمام جان کنی و جان فشانی و لشکر کشی ها به خاطر همین هدف صورت گرفته است. بناءً بسیار ضروری است تا شکل دهی اذهان در پیوند به این خواست و هدف انجام یابد و طبعاً در رابطه تجارب گسترده یی را در اختیار دارند و چنان چی خود شان تعریف می نمایند : «نقش اصلی در "تحقیق و انکشاف" لازمه ی خطوط اساسی و نیز راه های حل و فصل و بیرون رفت، چی گونه گی و انجام برخورد ها و فعالیت ها برای دولت امریکا بر عهده سازمانهایی است که به "فکر انباره" مشهور اند...»

در جای دیگر مرتبط به همین موضوع میخ وانیم: «شورای روابط خارجی که در سال (۱۹۲۱) تشکیل یافت و اعضای آن اکنون در حدود ۳۶۰۰ تا ۴۰۰۰ نفر می باشند؛ در گروه ها و بخش های مختلف کار می کنند، آنان در زمینه ی اقتصاد، گلوبالازیشن، حقوق بشر، امنیت داخلی، سازمانهای بین المللی، رسانه ها، جنگ و مناقشات، علم و تکنولوژی، تروریسم و سیاست های امریکا در عرصه های مختلف نظر و مشوره می دهند، گزارش می نویسند و نیازها و خط مشی ها را تیوریزه می کنند. به این ترتیب این شوراها تنها درگیر سیاست خارجی نه می باشند بلکه تقریباً در همه جا دست می اندازند».

ـ طفره رفتن از مسایل و سووالات اساسی که همین اکنون مطرح می باشند

در حال که مبرمترین مسایل مربوط به هست و بود افغانستان مطرح اند و بدون بررسی و حل و فصل آن رسیدن تا سال (۲۰۱۴) زیر سووال جدی قرار می گیرند، بسیار آگاهانه از طرح این مسایل طفره میروند.
اهم این مسایل و سووالات به این قرار بیان میگردند:

  • در این دهسال چی نتایج وجود دارد؟

  • بحران اعتماد و بحران مشروعیت؟

  • نبود دولت مشروع و فاقد حاکمیت ملی؟

  • قوای مسلح ما در کجا رسیده است؟

  • به عوض بازار آزاد، بازار فساد؟

  • نهادینه کردن فساد و اقتدار جنگ سالاران؟

و در بعد خارجی:

  • سیاست های کجدار و مریز؟

  • مداخلات گسترده ی پاکستان و دسایس ایران؟

و غیره و غیره که هست و بود افغانستان به آن ها ارتباط دارد. بدون پرداختن به این مسایل اساسی، طرح مساله ی جنجال بر انگیز پایگاه ها، نوعی خاک زدن به چشم مردم است و طبعاً در راستای منافع امریکا ـ انگلیس مفید تمام می شود؛ اما تجربه ی دردناک و خونبار نشان می دهد که کاملاً به ضرر افغانستان تمام می شود. این افغانان اند که به خاطر "خانه ی خویش" باید سنجش های عمیق و همه جانب را انجام بدهند و به عوض ده بار، صد بار پل و گز نمایند.

در دهسال قبل زمانی که کار نظامیان امریکا، از طریق زد و بند با "اتلاف مخالف طالبان" پیشی گرفت، "سیاستمدارن" آن کشوربه عجله عجیب و غریب به بن شتافتند و به اصطلاح وطنی ما "حلال و مردار" قراردادی منعقد و اداره ی انتقالی را سازماندهی نمودند که می توان آنرا کلوخ ماندن و از آب گذشتن قلمداد کرد و این مردم بیچاره ی ما اند که در این مدت کفار ه ی آن "خشت کج" نهادن را می پردازند.

اکنون که در دهمین سالگرد آن قرارداد قرار داریم، هر انسان واقعبین می تواند قضاوت نماید که آن کار خام به مفاد افغانستان نه بوده و دستاورد آن این است که از لحاظ حفظ کشور و هست و بود آن و تصاحب کشور خویش در "نقطه ی صفری" قرار داریم و اگر این مکتب و این ملا باشد با همین بحران مزمنی که دامنگیر ما است و ستون فقرات افغانستان را تخریب می نماید، چشم امید بستن به چند پایگاه نظامی به مفهوم آن است که ما در در برابر سیل مدهش، ساختن خانه های ریگی را " تضمین" کننده ی خانه "مشترک" خویش قلمداد نماییم. در آن صورت باید گفت که پایگاه "نظامی بسیار خوب است" تا از همین دولت طراز جهادی ـ طالبی و مافیایی و فساد سالاران و جنگسالاران حراست نماید.

درست با درک و درس این تجارب دردناک، به طرح این مسایل و سووالات می پردازیم و "زخم خونین" را باز می نماییم تا تشخیص دقیق صورت گرفته و تدابیری به خاطر علاج آن مفید واقع گردد.

 

افغانستان ـ امریکا و پروسه ی تضعیف مرحله به مرحله

بعد از ختم جنگ جهانی دوم که ایالات متحده ی امریکا بنابر دلایل معین تاریخی عهده دار رسالت انگلستان در بعد جهانی گردید و در راس سیستم جهانی سرمایه داری قرار گرفت، مقارن با سالهایی است که در یک پلان استعمار کهن در وجود یک تولد نامیمون، پاکستان در منطقه نقب گذاری و خلق گردید.

این سالهای آغازین جنگ سرد و تقسیم جدید قدرت در عرصه ی جهانی و بین المللی می باشد. در آرایش جدید توازن قدرت بین المللی و تعین ساحات نفوذ در شطرنج ابر قدرت های مسلط و رقیب (امریکا و اتحاد شوروی)، امریکا از همان زمان تا (۱۹۷۳) و (۱۹۷۸) و به نوعی تا (۲۰۰۱) بر اساس منافع و مصالح جیوپولیتیک خویش، همیشه افغانستان را از عینک پاکستان (متحد سیاسی و نظامی خویش) دیده است. با تمام شکایات و رسوا گردیدن پاکستان، نه تنها به حیث "مرکز تروریسم" بلکه به مثابه حامی تروریسم جهانی تا کنون علایم در تغیر سیاست امریکا در قبال پاکستان در عمل وضاحت نه دارد و حتا در این اواخر تشویش فراوان وجود دارد که "خالق پاکستان"، انگلیس تلاش وسیع را رویدست دارد تا یکبار دیگر، کشور ما را به آن تسلیم نماید.

طی تمام این سالها، در برابر مراجعات مکرر زمامداران وقت افغانستان به خاطر جلب همکاری امریکا در عرصه های اقتصادی و نظامی طرف امریکایی پیوسته شرایط خاص، مطابق به منافع و بر وفق مراد پاکستان را مطرح کرده و همیشه جواب منفی توأم با بی اعتنایی و تحقیر ارایه گردیده است.

تصور و اظهارات ریچارد نیکسن (در سمت معاون رییس جمهور امریکا) بعد از سفر به افغانستان، بسیار موهن و تحقیر آمیز بود. محقق و دپلومات امریکایی «لیون پاولادا» تصور و بر خورد آن وقت امریکا را چنین خلاصه می نماید: «... امریکایی ها افغانستان را به صفت یک سرزمین دور افتاده یی که در آن به قول کپلنک قبایل وحشی و ددمنشی سکونت داشته، که افراد آن قانون شکنان متعصب مذهبی، متنفر از بیگانه گان اند، درک می نمودند.»

در سال (۱۹۴۸) هنگام سفر شاه محمود خان صدر اعظم وقت، جورج مارشال وزیر خارجه ی وقت امریکا، حین مباحثه پیرامون دریافت کومک های نظامی و اقتصادی امریکا ، برخورد بسیار تحقیر آمیز با او انجام داد.

در سال (۱۹۵۱) در ملاقات محمد نعیم خان سفیر افغانستان در واشنگتن، پاسخ جورج مکی معاون وزیر خارجه به او، هنگام بحث پیرامون دریافت کمک نظامی به مراتب تحقیر آمیز تر از حادثه ی قبلی بود. محمد نعیم خان هنگام بحث روی دریافت کومک های نظامی گفته بود: «اگر این کومک نزدیک و مشهود نه باشد، شاید افغان ها مجبور شوند با روس ها مفاهمه نمایند. معاون وزیر خارجه در پاسخ، نمره تلفون سفارت اتحاد شوروی در واشنگتن را از سکرتر خود خواسته، بر روی کاغذ نوشته و برایش می دهد».* 2

بعد از سال (۱۹۷۳) که مداخلات پاکستان در افغانستان آغاز یافت، امریکا در برابر اقدامات حکومت بوتو، مبنی بر جا دادن، تربیه، تسلیح و تجهیز مخالفان جمهوریت اول افغانستان د، "چراغ سبز" نشانداده و آن پروژه را که توسط نصیرالله بابر اداره و کنترول می گردید مورد حمایت قرار داد.

بعد از سال (۱۹۷۸) که حدود این مداخلات گسترش یافتند، امریکا به مثابه حامی تجاوز پاکستان، داخل اقدام گردید و چنان چی بارها افشا گردیده و در سال (۱۹۹۸) بریژنسکی در مصاحبه ی با نول آبزرواتور، افشاء ساخت، در ماه جولای سال (۱۹۷۹) فرمان کومک به تنظیم های جهادی در پاکستان از طرف کارتر رییس جمهور وقت امریکا صادر گردید و کار وسیع با پاکستان به خاطر آماده ساختن آنان و گسیل آن به افغانستان به خاطر عملیات خرابکارانه انجام یافت.

برژینسکی که خود یکی از طراحان این عملیات محسوب می شود، در کتاب خویش اعتراف می نماید که چی گونه به خاطر مقصد جیوپولیتیک، قوتهای نظامی اتحاد شوروی را به افغانستان کشاندند و به این ترتیب افغانستان به مرکز تصفیه حساب ابر قدرت ها و نطح جنگ سرد مورد استفاده قرار گرفت.

جزییات این مسایل در آثار و کتابهای زیاد افشا گردیده اند و منجمله دگروال یوسف مسوول بخش افغانستان در (آی.اِس.آی) در کتاب خویش «تلک خرس» یک بخش زیاد اسرار جنگ اعلام ناشده بر ضد افغانستان را افشا ساخته است. وی می نویسد: «...امریکایی ها بارها گفته اند که این یک عملیات عالی «سی.آی.ای» به خاطر درگیر ساختن اتحاد شوروی در یک جنگ بی مفهوم است.»

در زمان حضور نظامی اتحاد شوروی در افغانستان (۱۹۸۰ـ۱۹۸۹) امریکا پالیسیی را در پیش گرفت تا از یک طرف در بُعد دیپلوماسی مانع حل و فصل مسایل افغانستان توسط موسسه ملل متحد گردد و از جانب دیگر در برابر برآمدن قوتهای نظامی اتحاد شوروی موانع ایجاد نماید، چنانچی این حقایق منجمله توسط حسن الاهیکل، کوردوویز و سلیک هریسن افشا گردیده اند. کوردوویز و سلیک هریسن در کتاب شان «حقایق پشت پرده ی تهاجم شوروی بر افغانستان» می نویسند: «... لیکن در آن وقت اکثراً پالیسی امریکا این بود که جنگ تا آخرین افغان دوام نماید». آن ها به ادامه می نویسند: «... در سال (۱۹۸۳) یوری اندروپوف رهبر وقت اتحاد شوروی مصمم بود قوای آن کشور را از افغانستان بیرون کند اما اداره ی ریگن عملاً مانع آن گردید ؛ زیرا هنوز انتقام ویتنام به شکل کامل آن گرفته نه شده بود».

در آن سالها امریکا به خاطر سمت دهی درست جنگ اعلام ناشده بر ضد جمهوری دموکراتیک افغانستان کمیسیون آتی را به ترکیب جنرال کیسی رییس «سی.آی.ای»، جنرال اختر عبد الرحمن رییس «آی.اِس.آی» و سعود الفیصل رییس استخبارات رژیم سعودی به مسوولیت جنرال ضیاالحق ایجاد کرد. نتایج کار این کمیسیون که با پول فراوان شیخ های عرب، مواد مخدر و ارسال گسترده ی سلاح و مهمات از چندین کشور تقویه می گردید در وجود هزاران افغان و عرب و عجم، چنان زهری را در خارزار افغانستان کِشتند که نه تنها منطقه و جهان را مسموم ساخته، بلکه امروز به مثابه تروریسم بین المللی از همان مرکز -پاکستان- بزرگترین خطر را در برابر تمدن جهان به وجود آورده است. شرارت پیشه گان نامدار جهان، منجمله اسامه بن لادن و هزاران عرب بی وطن دیگر از دستاورد های همان کمیسیون به حساب می آیند.

بعد از موافقتنامه ی ژنو (۱۹۸۸) امریکا بر خلاف تعهدات خویش پیرامون موافقتنامه، به حیث گرانتور و نادیده انگاشتن امضای وزیر خارجه اش -شولتس- به ارسال سلاح و کومک های دوامدار و در سازماندهی جنگ معروف جلال آباد با اردوی پاکستان همنوا گردید.

شکست اردوی پاکستان در جنگ جلال آباد که هزاران شرارت پیشه عرب و جنگجویان تنظیم های جهادی را رهبری می کرد، یکی از صفحات درخشان به خاطر دفاع از تمامیت ارضی، استقلال و حاکمیت ملی کشور بر ضد پاکستان و تجاوز خارجی به حساب می آید.

از سال (۱۹۹۲) تا (۱۹۹۶) با صدور تنظیم های جهادی به کابل و آغاز جنگهای خانمانسوز که دمار از روزگار مردم بیرون کرد و باعث نابودی اساسات مادی و تخنیکی کشور و نابودی اردوی ملی افغانستان گردید، امریکا ظاهراً خود را بیطرف جلوه می داد اما در عمل مصروف تدارک و خلق پروژه ی جدید خود بود- پروژه یی که بتواند در خدمت اهداف جدید مرحله ی جیوایکونومیک قرار گیرد؛ زیرا دیگر وسایل جنگ سرد یعنی تنظیم های جهادی، وظایف محوله را انجام داده بودند.

دلچسپ است به خاطر بیاوریم که چی گونه همزمان با طراحی پروژه ی طالبان، سر و کله ی غولهای نفتی «بریداس و یونیکال» در افغانستان و منطقه پدیدار گردید و مردم ما برای نخستین بار با این نامها آشنا شدند.

واضح است که امریکا به حیث حامی طالبان، از ورود آنان به کابل استقبال کرد و مدتها تلاش نمود تا "مخلوقش" را به صراط مستقیم عیار نماید. سر انجام آن چی طی بیشتر از ربع قرن در افغانستان و منطقه کشت کردند تا جنگ سرد را ببرند، به شکل شعله های آتش در یازدهم سپتامبر سال (۲۰۰۱) در برجهای سمبول قدرت امریکا سر برآورد.

سازماندهی هجوم نظامی امریکا بر افغانستان در اکتوبر همان سال، در ظاهر امر به خاطر نابودی القاعده و طالبان سازماندهی گردید. اما اکنون که ما در دهمین سال آن حوادث قرار داریم، می توانیم مشاهده نماییم که بالاثر آن هجوم نظامی، جایگاه طالبان در شطرنج افغانستان عوض گردیده و شاخه های القاعده احتمالاً عهده دار رسالتهای دیگر باشند. بی جهت نه بوده است که با تمام جنگ و کشتار و جباریت خاص رامزفلد وزیر دفاع وقت امریکا، رهبری طالبان و القاعده به امانت و سلامت به پاکستان وضع الجیش یافتند. با این مروری که بر برخورد امریکا با افغانستان انجام یافت، بد نخواهد بود تا روی این نکته مکث نماییم که آیا امریکا اشتباه کرده است؟

واضح است که امریکا و سایر قدرتهای بزرگ اشتباهات مدهشی را انجام می دهند. اما جان مطلب در این است که: این اشتباهات در تطبیق و تحقق سیاستها و پالیسی ها است. اهداف ستراتیژیک بر اساس منافع ملی امریکا، که همان منافع بزرگترین کارپوریشن ها و انحصارات بزرگ و صنایع نظامی و نفتی و... است با سنجش های بسیار دقیق و همه جانبه توسط مووسساتی با امکانات تحقیقاتی طراحی گردیده و بعد از عبور از دهلیز های ادارات استخبارات، پنتاگون و وزارت خارجه، در کاخ سفید رسمیت می یابند. واضح است که در تمام این مراحل، غولهای نفتی و کارپوریشن های صنایع نظامی و تسلیحاتی در جریان تدوین اسناد از طریق "اولیگارشی اداری" که اکثراً نور چشمی های آنان می باشند قرار می گیرند.

بناءً طرح این گونه مسایل که گویا امریکا اشتباه کرده است و ... یا "عقلای کرام" افغانی تصور می نمایند که گویا راه درست را به امریکا نشان داده اند و... بسیار ساده لوحانه پنداشته می شود. ستراتیژیست های امریکا و انگلستان با مهارت راه را برای اهداف طویل المدت خویش هموار می نمایند. (حالت مشابه را می توان در عدم مهار کردن تحریکات، کشتارها و جنایات حفیظ الله امین مطالعه کرد که سر انجام کار به مداخله ی نظامی شوروی کشانیده شد).

بعد از تهاجم نظامی امریکا بر افغانستان که در دهمین سال آن قرار داریم امریکا و انگلستان مصروف رهبری بحران و تعمیق و گسترش آن در افغانستان، پاکستان و به درجات متفاوت در سایر کشور های منطقه بوده اند. طرح این واقعیت به آن مفهوم نه می باشد که بسیاری از تغیرات در کشور طی این ده سال نادیده گرفته شوند و یا این که منفی گرایی صورت گیرد؛ اما متأسفانه واقعیت های تلخ از این قرار اند:

  • عدم توجه به سیستم سازی و دولت سازی؛

  • عدم توجه به ایجاد قوای مسلح؛

  • تشدید بی سابقه ی بحران مشروعیت و باالنتیجه بحران اعتماد؛

  • تشدید بی سابقه ی اختلافات قومی، زبانی، سمتی و مذهبی؛

  • ـ قوتمندی و اقتدار جنگ سالاران و سازماندهی مجدد طالبان. و ده ها مصیبت دیگر.

در این دهسال سیاست کجدار و مریز امریکا ـ انگلستان، مداخله ی گسترده ی پاکستان و دسایس ایران، ابعاد بحران را گسترش بی سابقه داده است.

برای این که خواننده ی عزیز تصور نه نمایند که این حقایق به خاطر ضدیت با امریکا بیان می گردند، از زبان خود امریکایی ها و یکی از برجسته ترین چهره های عرصه ی پژوهش و افغانستان شناس معروف آن کشور نقل قول می نمایم: بارنت روبین که در تکمیل اسناد بن و تهیه طرح قانون اساسی موجود نقش داشته و پیوسته در رفت و آمد به افغانستان می باشد؛ می نویسد:« ... امریکا از ایجاد دولت مدرن و مشروع در افعانستان جلو گیری کرده است».

طی دو ـ سه سال اخیر امریکا و انگلستان آگاهانه "میلودی شکست و گریز" را سروده اند که باعث تقویت روحیه طالبان گردیده و پاکستان و ایران را به مداخله و دسیسه مصمم تر کرده است.

زمان به سرعت می گذرد. ماحصل تمام این دهه و دستاورد حضور گسترده ی نظامی و اقتصادی این است که متأسفانه افغانستان در اسارت کامل قرار دارد:

  • اسیر حرص و آز منافع سیطره جویانه جیوایکونومی (انرژی محور) امریکا و انگلستان؛

  • اسیر مافیای مواد مخدر و ده ها مافیای دیگر؛

  • اسیر جنگ سالاران و جنگباره گان و زورمندان؛

  • اسیر بازار فساد و فساد سالاران Z

  • اسیر تاجران دین و دین فروشان؛

  • اسیر آفت قوم پرستی و زبان پرستی (که میلان به بیرون را تشدید می نماید)؛

  • اسیر تفرقه و طاعون بی اتفاقی؛

  • اسیر جهالت و بدویت قبیلوی.

(بی انصافی است اگر تمام مصایب خود را بر دوش امریکا و انگلستان بیندازیم و متوجه سهم خود نه باشیم ؛ اما قدر مسلم آن است که در افغانستان همیشه و به خصوص در برهه ی بیشتر از یک دهه ی اخیر نقش عامل بیرونی و خارجی عمده بوده و می باشد.).

باری شاعر و شخصیت ملی و اجتماعی کشور ما عبدالرحمن پژواک گفته بود:

مــرا ز ملک یـاد می دهد امـروز

که مردمان آن اسیر مملکت آزاد است

اکنون به «پژواک» ثانی ضرورت داریم که از اسارت مردم ما و اسارت کشور داد بزند. اما کجاست حرف حقیقت؟ مثل آن که ما عادت کرده ایم که حقیقت را در مسلخ مصلحت از بین ببریم:

یک نعره ی مستانه در این شهر نشنیدیم

ویران شود این شهر که میخانه ندارد

ادامه دارد

 

این تحلیل در سه بخش از سایت صدای آلمان اقتباس شده است. 

  

آیا می توان نکات عمده ی ستراتیژی کوتاه مدت و دراز مدت ایالات متحده ی امریکا در افغانستان و منطقه را روشن ساخت؟ 

ملک ستیز، پژوهشگر امور بین المللی 

   پیش از اینکه به مبحث ستراتیژی امریکا پیرامون افغانستان بپردازم، لازم میدانم تا نظر گذرا داشته باشم به معنی واژۀ ستراتیژی و گونه های شکل گیری آن.

واژۀ ستراتیژی برای نخستین بار توسط دانشمند بزرگ چینی بنام سُن تسیو، 2500 سال پیش از امروز در سدۀ ششم پیش از میلاد مورد استفاده قرار گرفت. آماج سُن تسیو پیرامون ستراتیژی را تعیین راه و رسم نبرد در برابر دشمنان شکل میداد. وی در کتاب مشهور خویش بنام «هنر رزمیدن» ستراتیژی را تعریف و توضیح کرد.

   به قول سُن تسیو، در هر نبردی اگر خود، دشمنان و ماحول خود را شناختی، پیروزی کامل از آن توست. وی سیزده تیز نبرد را بنام ستراتیژی نظامی تشخیص نمود. وی می گفت ستراتیژی مجموعۀ از برنامه های تدوین شدۀ است که برای رسیدن به هدف معینی طرح ریزی می گردد. سپس این اثر ارزشمند به سایر نقاط جهان راه پیدا کرد و به زبان های گوناگونی برگردان گردید. در سال 1772 فرانسوی ها آنرا به اروپا کشانیدند. ناپلیون فرماندۀ رزمندۀ فرانسوی از اندوخته های این اثر بسیار آموخت و لشکر کشی های گستردۀ انجام داد. به همین ترتیب این اثر به سایر دولت های مقتدر اروپا چون بریتانیا و آلمان راه گشایی نمود.

     «هنر رزمیدن» به زبان انگلیسی، پس از شکل گیری نظام سیاسی در ایالات متحدۀ امریکا در واپسین سال های سدۀ هژدهم، از لندن به واشنگتن بُرده شد. امریکایی ها با آموزش از درس های مهم آسیایی ها و اروپایی ها، به فکر ساختارهای رزمی نظام تازه تأسیس خویش بودند. اگر به پیشینۀ شکل گیری ستراتیژی امریکا نگریشته شود، به روشنی دیده میشود که سُن تسیو و تیزهایش نقش مهمی در گزینش پیامدها، بازده ها و مقاصد ستراتیژیک ایالات متحدۀ امریکا داشته است.

     روند نضج گیری ستراتیژی ایالات متحدۀ امریکا به سه دوره تقسیم بندی گردیده است. دورۀ نخست را سدۀ هژدهم شکل میدهد که بیشتر بر پایه گذاری ساختارهای کشاورزی وبهسازی نظام کشاورزی در ایالات متحدۀ امریکا تکیه میکرد. دورۀ دوم را دروان شگوفایی اقتصادی نامیده اند که سدۀ نزدهم را در بر می گیرد. دورۀ سوم که در برگیرندۀ سدۀ بیستم است، دوران شکل گیری نظام رزمی ایالات متحدۀ امریکا نامیده میشود. درین دوره، ایالات متحده امریکا توانست به یکی از مقتدرترین نظام های جهان مبدل گردد. بدین ترتیب، ساختار ستراتیژیک ایالات متحدۀ امریکا از دوره های بهسازی کشاورزی، تکنالوژی و تقویت اقتصادی گذشته و به استحکام نظام رزمی پا گذاشته است.

     ایالات متحدۀ امریکا دارای یک ستراتیژی کُلی بوده که ستراتیژی های متعددی از آن نشأت کرده اند. دورنمای ستراتیژی کُلی ایالات متحدۀ امریکا را تأمین امنیت ملی بربنیاد تقویت منافع گستردۀ اقتصادی ایالات متحدۀ امریکا در جهان شکل میدهد. بر بنیاد این دورنما مأموریت ستراتیژیک ایالات متحدۀ امریکا شکل گرفته است. این مأموریت از اجرای برنامه های ستراتیژیک ایالات متحدۀ امریکا نظارت می نماید.

     مأموریت ستراتیژیک ایالات متحدۀ امریکا را گروه های اجرایی و متخصص در زمینه های گوناگونِ اداری و اجرایی میسازند که مسوولیت نظارت و اجرای برنامه های ستراتیژیک امریکا را به عُهده دارند. این مأموریت ها، وظایف و مسوولیت های گوناگونی دارند. به گونۀ نمونه مأموریت ستراتیژی بین المللی ایالات متحدۀ امریکا را وزارت امور خارجۀ این کشور عُهده مند است. مأموریت ستراتیژی اقتصاد ملی ایالات متحدۀ امریکا را وزارت های اقتصاد، تجارت و مالیۀ این کشورعُهده مند میباشند. بدین ترتیب، مأموریت ستراتیژی کُلی ایالات متحدۀ امریکا را ادارۀ قصر سفید می سازد که در رأس آن رییس جمهوری ایالات متحدۀ امریکا قرار دارد و مأموریت های متعددی دیگری ازین مأموریت کُلی نشأت کرده اند.

     ستراتیژی کُلی ایالات متحدۀ امریکا دارای پیامد ها و یا هدف های مهم میباشد. مهم ترین هدف های ستراتیژیک امریکا را تقویت هژمونی قدرت سیاسی، اقتصاد، اجتماعی و فرهنگی این کشور در سطح ملی و بین المللی میسازد. از همین جاست که ایالات متحدۀ امریکا در اجرای برنامه های سیاسی – نظامی خود، هدف ها و یا پیامدهای بالایی را به عنوان پیش شرط قرار میدهد. بهترین نمونۀ این مبحث را میتوان در نقش ستراتیژی امریکا در خاور میانه دید که پیش زمینۀ آنرا هدف اقتصادی شکل میدهد.

   بازده های اقتصادی که ازین هدف ها و یا پیامد ها بدست می آیند، سنگ پایه های ستراتیژی ایالات متحدۀ امریکا را شکل میدهد.  

     ایالات متحدۀ امریکا دارای سه گونه ستراتیژی میباشد.

     گونۀ نخست، ستراتیژی کُلی ایالات متحده است که دربر گیرندۀ سیاست ملی و بین المللی این کشورمی باشد.

     گونۀ دوم، ستراتیژی های منطقه یی ایالات متحده نامیده می شود. هدف های ستراتیژی های منطقه یی بر بنیاد دورنمای کُلی ستراتیژی امریکا (که در بالا از آن ذکر رفت) ساخته می شود و شامل گروه های از کشورهای می گردد که در جغرافیاهای معینی از جهان موقعیت دارند. به گونۀ نمونه ستراتیژی امریکا در مورد کشورهای امریکای لاتین و یا کشورهای جنوب شرق آسیا که در بر گیرندۀ چند کشور جهان در جغرافیاهای گوناگون جهان می باشند. نمونۀ خوب دیگر این گونه ستراتیژی ها را میتوان در ستراتیژی منطقۀ جنوب آسیا دید که دربرگیرندۀ کشورهای چون هند، پاکستان و سریلانکا است. بازده های ستراتیژی های منطقه یی امریکا را تشدید روابط بین المللی امریکا در جهت توسعۀ اقتصاد ملی این کشور شکل میدهد.

     گونۀ سوم ستراتیژی های امریکا را تک – ستراتیژی های ملی با شُرکای مختلف در جهان می سازد. تک- ستراتیژی ها بر بنیاد دورنمای ستراتیژی کُلی ایالات متحدۀ سامان میابد. بازدۀ مهم تک- ستراتیژی ها را تأمین منافع ملی امریکا در جغرافیای کشور دوم و استفادۀ مشروع از منابع همدیگر (دو دولت) می سازد. ایالات متحدۀ امریکا برخی از کشورهای جهان را بنام دولت های ستراتیژیک خویش می نامد. به گونۀ نمونه، بریتانیای کبیر یکی از دولت های ستراتیژیک ایالات متحده نامیده می شود. هردو دولت قرارداد درازمدت ستراتیژیک خویش را پس از جنگ دوم جهانی بصورت مستمر توسعه بخشیده و آنرا گسترده تر می سازد. بر اصل این همکاری ستراتیژیک هردو دولت منافع مشترک خویش را در پیوند به امنیت ملی بربنیاد توسعۀ همکاری های سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی با هم دیگرهماهنگ می نمایند. بر اساس این همکاری ستراتیژیک هردو دولت تلاش می نمایند تا از منابع هم دیگر برای تقویت و توسعۀ نظام های خویش استفاده نمایند.

 

روابط سیاسی و ستراتیژیکی ایالات متحدۀ امریکا و افغانستان

 

2

 

     حالاکه نظر اجمالی بر شکل گیری ستراتیژی های امریکا انداختیم، مناسبات ستراتیژیک ایالات متحدۀ امریکا را با افغانستان مورد بحث قرار می دهیم.

     مناسبات سیاسی - ستراتیژیک افغانستان و امریکا را میتوان به سه مرحله تقسیم بندی کرد:

        مرحلۀ نخست، پیش زمینه های روابط سیاسی و آغاز مناسبات دپلوماتیک میان دو دولت

      نخستین گام ها برای ایجاد مناسبات سیاسی میان دولت های افغانستان و امریکا در دهۀ سوم سدۀ نُزدهم برداشته شد. سپس در سدۀ بیست، در سال 1921 روابط رسمی دپلوماتیک میان دو دولت درنتیجۀ امضای قرارداد راولپندی که میان دولت های افغانستان و هند بریتانوی به نیابت از دولت امریکا، به امضأ رسید، آغاز گردید. این قرارداد زمینه های تقویت روابط سیاسی، اقتصادی، اجتماعی وفرهنگی امریکا با دولت افغانستان را فراهم گردانید.

   بدین ترتیب، سال های 1930-1940 ایالات متحدۀ امریکا دست به راه اندازی برخی از برنامه های نوسازی ساختاری در افغانستان زد که مرحلۀ خوبی در مناسبات میان دو کشور به حساب می آید. در سال 1959 رییس جمهور هیزنهاور از کابل بازدید کرد و صفحۀ جدیدی در مناسبات میان دولت ها را باز کرد. پیامد مهم این سفر قرضۀ 500 ملیون دالری ایالات متحدۀ امریکا به افغانستان بود که در زمینه های آموزش و پرورش، بهداشت، و کشاورزی تا سال های 1978 مورد استفاده قرار گرفت. درین دوران سفارت ایالات متحده در کابل توسعه یافت و برنامه های فرهنگی و اجتماعی ایالات متحده در افغانستان گسترش حاصل کرد. درین دوران، محمد ظاهر پادشاۀ افغانستان نیز سفری به واشنگتن داشت و با رییس جمهور کینیدی ملاقات کرد.

   با تحولات سیاسی در سال های 1978 مناسبات افغانستان با امریکا به سردی گرایید و در سال 1979 سفیر ایالات متحده در کابل به قتل رسید و موجب نخستین بحران در مناسبات این دو دولت گردید.

     مرحلۀ دوم، دوران جنگ سرد، تنشها و بحرانها در مناسبات

     پس از کودتای هفتم ثور و تغییر رژیم در افغانستان، مناسبات هر دو کشور گونۀ دپلوماتیک همکاری ها را وداع گفت و برنامه های استخباراتی و رزمی جانشین آن گردید. برژینسکی مشاور امنیت ملی رییس جمهور کارتر، دکتورین کارتر پیرامون افغانستان را طرح ریزی کرد. این دکتورین بر بنیاد حمایت از مخالفین دولت جمهوری دموکراتیک افغانستان که از حمایت گستردۀ اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی برخوردار بود، شکل میگرفت و زمینۀ خوبی را برای انتقام گیری امریکا از جنگ ویتنام مساعد می گردانید. این حمایت که از مجاهدین افغان در نبرد بر ضد سربازان شوروی و دولت حامی آن صورت میگرفت، در نخستین سال دهۀ هشتم سدۀ پیش آغاز گردید. حمایت ایالات متحده از مجاهدین در سال 1980 از 20 تا 30 ملیون دالر آغاز گردید، اما به زودی تا 630 ملیون دالر در سال رسید و به بزرگ ترین و طویل ترین عملیات استخباراتی و اوپراتیفی امریکایی ها در تأریخ این کشور نام گرفت.

     دکتورین کارتر- برژنسکی، دولت پاکستان را که در همسایگی افغانستان قرار داشت به عنوان مجری این حمایت ها برگُزید. بدین ترتیب، از سال 1981 تا 1987 دولت امریکا 3.2 ملیارد دالر را از مجرای پاکستان به مجاهدین افغانستان کمک نمود که بنام مرحلۀ نخست حمایت های امریکا از مجاهدین افغانستان شهرت حاصل کرد. برای اجرای این کمک ها، دولت پاکستان مبلغ یک ونیم ملیارد دالر امریکایی در جهت تقویت نظامی خویش بدست آورد که خرید 40 فروند جیت های بم افگن نوع « F-16 » را در پی داشت.

به ادامه، دکتورین ریگان که بر سرنگونی دولت اتحاد شوروی هدف گیری شده بود، زمینه های خوبی را در افغانستان پیدا کرده بود. مرحلۀ دوم حمایت های امریکا از مجاهدین افغانستان که سال های 1978 تا 1993 را در بر میگرفت، به 4.2 ملیارد رسید. درین دوران 2.2 ملیارد دالر از اجرای این برنامه ها به دولت حامی مجاهدین، یعنی پاکستان سرازیر گردید.

     با پیروزی مجاهدین در سال 1992 جنگ های شدیدی دامنگیر افغانستان شد. این دوران، دورۀ مرموزی در مناسبات افغانستان با ایالات متحده به حساب می آید. مجاهدینی که در حمایت امریکایی ها به قدرت رسیده بودند، خود سبب جنگ داخلی گردیدند. این دوران مصادف بود به ختم جنگ سرد و پیروزی دکتورین ریگان.

     مرحلۀ سوم، مصادف بود به آغاز دولت مجاهدین که سبب ترغیب امتیازهای بیشتر امریکا با افغانستان نمی گردید. مناسبات هردو دولت زمانی به بحران دومی رسید که ایالات متحدۀ امریکا از تشکیل گروه طالبان که در ولسوالی میوند ولایت قندهار و حمایت گستردۀ پاکستان شکل میگرفت، به اوج خود رسید.

مرحلۀ سوم، دوران پس از یازدهم سپتمبر سال 2001 و حضور نظامی امریکا در افغانستان

     درین دوران زمینه های گستردۀ برای تقویت مناسبات دپلوماتیک و ستراتیژیک میان هردو دولت مساعد گردید. دولت مؤقت، دولت انتقالی و دولت پس از انتخابات، همه در حمایت گستردۀ امریکا شکل گرفت. پس از سقوط طالبان دولت امریکا تلاش نمود تا زمینه ها برای ایجاد ستراتیژی دوجانبه میان هردو دولت برقرار گردد. سفارت ایالات متحده بازگشایی گردید و به زودی به یکی از مهم ترین و گران ترین مأموریت های دپلوماتیک امریکا در جهان مبدل گردید.

   در پهلوی مأموریت های رسمی، سمت نمایندۀ ویژۀ رییس جمهور امریکا درافغانستان فعال گردید و زلمی خلیل زاد درین سمت گماشته شد. ایجاد این سمت، نمونۀ مهمی از تعهد و توجۀ ستراتیژیک ایالات متحدۀ امریکا به افغانستان محسوب میگردید.

   از سال 2003 هیئت های ویژۀ از سوی مأموریت های ستراتیژیک امریکا به افغانستان گماشته شدند. در نتیجۀ این رفت و شُدها، زمینۀ امضای قرارداد ستراتیژیک میان هردو کشور مساعد گردید و نخستین قرار داد ستراتیژیک میان هردو کشور توسط رییس جمهور بوش و رییس جمهور کرزی در ماه می سال 2005 به امضا رسید. مشروعیت این ستراتیژی از فیصله نامۀ شماره 1386 شورای امنیت سازمان ملل متحد نشأت کرده است.

این ستراتیژی، جیوپولیتیک افغانستان را برای سیاست خارجی امریکا تعریف می نماید که دارای سه پیامد مهم زیر می باشد:

     پیامد امنیتی:

     ارجحیت امنیتی، مهم ترین پیامد ستراتیژیک این قرارداد میان هردو دولت به حساب میاید. بر بنیاد این پیامد ستراتیژیک، دولت ایالات متحدۀ امریکا تمرکُز ویژۀ به ظرفیت پروری نهاد ها وساختارهای امنیتی افغانستان مبذول میدارد. همچنان براصل این پیامد نیروهای نظامی ایالات متحدۀ امریکا دست به عملیات های گسترده در جغرافیای افغانستان زده و بر منافع ملی و امنیت ملی هردو کشور تأکید می نمایند.

     پیامد توسعه و بازسازی:

     دولت ایالات متحدۀ امریکا برای تمام دولت های که آنرا به عنوان دولت های شریک ستراتیژیک خویش انتخاب می نماید، زمینه های گستردۀ اقتصادی فراهم میسازد. از همین رو، توسعۀ اقتصادی افغانستان از اولویت های ستراتیژیک این قرارداد به حساب می آید. مرکز حمایت های بین المللی ایالات متحدۀ امریکا که یکی از مأموریت های ستراتیژی اقتصادی این کشور به جهان روبه انکشاف است، افغانستان را به یکی از اهداف مهم خود مبدل می گرداند.

     پیامد حکومت داری خوب و تأمین دموکراسی و حقوق بشر:

     بر اساس این پیمان ستراتیژیک، بازسازی و نو سازی زیر ساختارها در افغانستان، نیاز مبرمی به ادارۀ خوب و فعال در افغانستان دارد. از این رو، حمایت از ایجاد نهاد های دموکراتیک، ایجاد و گسترش جامعۀ مدنی، حمایت از حقوق بشر و تقویت حاکمیت قانون، حمایت از رسانه ها و ترویج و تعمیم فرهنگ پلورالیزم حمایت از دولت افغانستان به عنوان نطقۀ عطف ستراتیژیک در منطقه به ویژه آسیای میانه و خاور مینه از نکات مهم درین پیمان به حساب می آید. 

   ستراتیژی پسابوش (اوبامایی) که بعضی ها آنرا به اشتباه ستراتیژی نو امریکا برای افغانستان میگویند، توسط دکتورین اوباما-کلینتن توسعه یافت و به ستراتیژی منطقه یی امریکا در منطقۀ جنوبی آسیا راه پیدا کرد. دکتورین اوباما- کلینتن، تکتیک ها و یا بازده های جدیدی برای اجرای ستراتیژی امریکا برگزید که نکات مهم آنرا تقویت نیروهای محلی، رساندن نیروهای امنیتی به خود اتکایی، تقویت و تحکیم پایه های محلی حکومت در بر می گیرد.

   ستراتیژی های کُلی، منطقه یی و تک – ستراتیژی امریکا پیرامون افغانستان همسویی ها و دیگرسویی های را در منطقه در پیوند با ستراتیژی های دولت های مقتدر در پی داشته است. نمونه های خوب آنرا میتوان در تکتیک های ستراتیژیک امریکا با روسیه در چارچوب همکاری های منطقه یی با ناتو پیرامون افغانستان نام بُرد. این تاکتیک ها سبب گردیده است که استراتیژی منظقه یی امریکا انعطاف پذیربوده و اولویت های کوتاه مدت و دراز مدتی برای رسیدن به دورنمای خود را داشته باشد.

 

3

 

     آیا دولت افغانستان ظرفیت وتوانمندی مشارکت ستراتیژیک با دولت ایالات متحدۀ امریکا را داراست؟

     افغانستان امتیاز کلان ستراتیژیکی برای امریکا دارد. موقعیت افغانستان در میانۀ آسیای میانه و خاور میانه از یکسو و حضور گروه های دهشت افگن درین جغرافیای پیچیده سبب این اهمیت تأریخی گردیده است.

   افغانستان جایگاۀ ویژۀ در زنجیرۀ سه گانۀ ستراتیژیک امریکا دارد. این اهمیت سبب گردیده است که امریکا، افغانستان را به عنوان (پارتنر) ستراتیژیک خویش برگزیند. دولت هایی که به عنوان شُرکای ستراتیژیک امریکا برگزیده می شوند، با پشتوانۀ گستردۀ حمایت اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی امریکا همراه میباشد.

     اما به باور این قلم از 150 سال بدینسو که مناسبات دپلوماتیک میان دو کشور شکل گرفته است، برنامه های ستراتیژیک امریکا توسط سیاست گذاران و ستراتیژی سازانِ امریکایی برای افغانستان سامان یافته اند و دولت افغانستان مجری این برنامه ها و ستراتیژی ها بوده است. در حالیکه مشارکت ستراتیژیک بر بُنیاد منافع ملی دولت های که این پیمان را میسازند، شکل میگیرد. نبود تعریف دقیق ازمنافع ملی در افغانستان و کمبود گفتمان وحدت ملی در میان افغان ها سبب گردیده است که دولت های افغانستان درین مدت نتوانند منافع مشترک ستراتیژیک خود را با ایالات متحدۀ امریکا تشخیص نمایند.

   اگر به ستراتیژی امریکا پیرامون افغانستان از بُعد ستراتیژی کُلی نگریسته شود، به وضاحت مشاهده میگردد که دولت ایالات متحدۀ امریکا دولت تنها حامی افغانستان است واین حمایت گسترده بالای شانه های دولت مردان افغانستان چنان سنگینی کرده است که نتوانند به عنوان پارتنر ستراتیژیک عمل نمایند. این امر باعث گردیده است که افغان ها نمی تواند ممثل ارادۀ ستراتیژیک با امریکا باشند. این نکته که آیا دولت افغانستان توانسته به شریک متوازن برای امریکا مبدل گردد، آماج انتقادی این مقاله را میسازد که با تأسف پاسخ آن «نه» میباشد.

 

4

   ستراتیژی حکومت افغانستان باید در چارچوب سیاست های بزرگ ایالات متحده ی امریکا، جامعه ی جهانی و کشور های همسایه به چه شکل باشد؟

   آسیب شناسی معضلۀ افغانستان،

   سی سال جنگ های پیهم، معضلۀ افغانستان را به یکی ازطویل ترین و دشوار ترین منازعات بین المللی مبدل گردانیده است. این منازعه که ریشه در ابعاد داخلی، منطقه یی و جهانی دارد، سبب تنش های پیچیدۀ گردیده که چالش های کلان جهانی را در پی داشته است. هرچند منازعۀ افغانستان توسط نهاد های گوناگون جهانی مورد پژوهش و آسیب شناسی قرار گرفته است، اما با تأسف، افغان ها خود نتوانسته اند پرُسش های مهم و دشواری را از خود بپُرسند و منازعات درونی خویش را آسیب شناسی نمایند.

     به باور این قلم دوران جنگ سرد، دوران ساده تری برای حل منازعات افغانستان به شمار میرفته است. در دوران جنگ سرد دشمنان و دوستان افغانستان تعریف ایدیالوژیک و رزمی شده بودند. تقسیم نیروهای نبرد از یک سو و انگیزه ها برای نبرد در افغانستان از سوی دیگر، کاملا مبرهن و روشن بودند. دوران جنگ سرد، چهره ها و بازیگران روشنی داخلی، جهانی و منطقه یی داشت. اما مجریان جنگ های دوامدار امروز در افغانستان از کمبود تعریف های چون دوست، دشمن، انگیزه و تعهد رنج می برند. به بیان بهتر، جامعۀ جهانی درگیر این سردرگمی تأریخی در افغانستان گردیده است. تا به حال در هیچ سند بین المللی تعریف مشخصی از تروریسم به دست نیامده است.

   این در حالی است که امروز ایالات متحدۀ امریکا بیتشر از 2.3 تریلیون دالر را درمبارزه علیه تروریسم به مصرف رسانیده است. نهادهای معتبر پژوهشی وستراتیژیک امریکا به صراحت میدانند که دولت پاکستان به گونه های مختلفی دست به حمایت از گروه های میزند که ایالات متحدۀ امریکا آنها را گروه های دهشت افگن و دشمنان منافع ملی خود می داند. درعین حال گفته می شود که افغانستان در مرز با پاکستان لانۀ پرورش برای تروریسم جهانی است. در حالی که هردو دولت، شُرکای ستراتیژیک ایالات متحده نیز به شمار می روند. پارادوکسی که درینجا به وجود می آید اینست که چگونه میتوان دولتی را پارتنر ستراتیژیک خواند درحالی که خود تأمین کنندۀ دشمنان امریکاست؟ این پارادوکس سبب گردیده است که دولت افغانستان نتواند برنامه های مفید صلح پروری را راه اندازی نماید.

     برای آنکه دولت افغانستان بتواند این پارادوکسِ چالش برانگیز را پاسخ دهد و به شریک فعال ستراتیژیک امریکا مبدل گردد، نیاز جدی به پرداختن به نکات زیرین دارد:

     پاکستان را باید شناخت

     پاکستان از ناشناخته ترین همسایه ها برای دولت افغانستان به شمار می رود. با وجود ارتباطات روزمرۀ سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی با این کشور، هنوز دولت افغانستان از ضعف جدی در شناخت دقیق پاکستان رنج می برد. دولت پاکستان توانمندی های زیادی دارد که میتواند به نقطۀ عطفی برای ستراتیژی کلان امریکا مبدل گردد. اگر افغان ها، پاکستان را از دیدگاهای منابع و ظرفیت ها همراه با دیدگاه های ستراتیژیکی اش مورد شناسایی قرار ندهد، به هیچ صورت نخواهد توانست جایگاۀ پاتنر ستراتیژیک امریکا را بدست آورد و مانند همیش به عنوان مجری ستراتیژی های برونی باقی خواهد ماند. زیرا پاکستان قدرت بی نظیری در سرقت منافع امریکا را درمنطقه دارد. آنها به سادگی میتوانند هدفمندی ستراتیژیک غرب از افغانستان را به نفع پاکستان برُبایند.

     رهگشایی به خاور میانه

     امتیازی که افغانستان نسبت به پاکستان برای ستراتیژی امریکا دارد، در جیوستراتیژی افغانستان با خاورمیانه از راه ایران و جیوپولیتک افغانستان در پیوند به آسیای میانه تعریف می گردد. افغان ها باید از درس های امارات متحدۀ عربی بیاموزند و زمینه های خوبی برای گسترش روابط اقتصادی خود با خاور میانه را مساعد گردانند. این راه گشایی میتواند با شناخت بهتر از نقش ایران در منطقه و جهان میسر است. هماهنگی بیشتر با ایران بر بُنیاد همکاری های منطقه یی می تواند توجه مستمر ستراتیژی امریکا را به افغانستان جلب نماید.

     پیوند ستراتیژیک با آسیای میانه و قفقاز

   امریکایی ها به این باور هستند که آیندۀ جهان متعلق به آنانی است که آسیای میانه را با خود دارند. این برآیندِ ستراتیژیک باید اهمیتی زیادی برای افغان ها حاصل نماید. افغان ها می توانند ایجاد گر زمینه های خوبی برای ستراتیژی های غرب و شرق در پیوند با نقش آنها در آسیای میانه باشند. وجود پرقدرت روسیه در شمال آسیای میانه باعث میگردد تا امریکا توجۀ ستراتیژیکی اش را از طریق افغانستان به آسیای میانه مبذول دارد. این یک امتیاز جالب ستراتیژیکی برای افغانستان تلقی میگردد که نباید تلف گردد.

     تمرکز بیشتر به همسایه های دور

     تأمین همکاری های ستراتیژیکی با چین، روسیه و هند، زمینه های بیشتر و بهتری را برای همکارهای ستراتیژیکی با امریکا مساعد می گرداند. دولت افغانستان باید بداند که ستراتیژی سیاست خارجی اش نمیتواند دوستانه با این سه همسایۀ بزرگ نباشد.

   هماهنگی با هرسه قدرت منطقه یی میتواند وزنۀ ستراتیژیک دولت افغانستان را بالا بُرده و توجۀ بیشتر ستراتیژی های غرب در رأس ایالات متحدۀ امریکا را جلب نماید.  

     افغان ها باید خالق و مالک ستراتیژی خویش باشند

افغان ها باید در ایجاد ستراتیژی ملی خویش زمینه های مساعدی را برای اجماع ملی در پیوند به منافع ملی، امنیت ملی و وحدت ملی مساعد گردانند. بدین ترتیب آنها می توانند مقبولیت و مشروعیت برای ستراتیژی ملی و بین المللی افغانستان را خلق نمایند. با شکل گیری تعریف ها برای این ارزش ها، دشمنان و دوستان افغانستان تعریف خواهند شد و انگیزه و تعهد برای افغانستان نضج خواهد گرفت. به بیان دیگر افغان ها باید خود خالق و مالک ستراتیژی خویش گردند. ستراتیژی ملی باید به گفتمان ملی مبدل گردد.

   افغان ها باید با حمایت جامعۀ بین المللی مجموعۀ از کارکردهای نهاد های ستراتیژیک جهان پیرامون افغانستان را جمع بندی کرده و دیدگاه های جهان پیرامونش را مورد ارزیابی قرار دهد. ساختارها ومتخصصین افغان باید برای ایجاد ستراتیژی ملی ظرفیت پروری گردند. پیامدها، بازده ها و مأموریت های ستراتیژیک در افغانستان شکل بگیرند و مردم افغانستان از طریق نقش فعال جامعۀ مدنی، دولت، رسانه ها، احزاب سیاسی و سکتور خصوصی برای ایجاد این ستراتیژی فعال گردند.

 


 

معنای نام کشورهای جهان

 

آرژانتین : سرزمین نقره ( اسپانیایی )

آفریقای جنوبی : سرزمین بدون سرما / آفتابی جنوبی ( لاتین ، یونانی )

آلبانی : سرزمین کوه نشینان

آلمان : سرزمین همه مردان یا قوم ژرمن ( فرانسوی ، ژرمنی )

آنگولا : از واژه نگولا که لقب فرمانروایان محلی بود

اتریش : شاهنشاهی شرق ( ژرمنی )

اتیوپی : سرزمین چهره سوختگان ( یونانی )

ازبکستان : سرزمین خودسالار ها ( سغدی ، ترکی ، فارسی دری )

اسپانیا : سرزمین خرگوش کوهی ( فنیقی )

استرالیا : سرزمین جنوبی ( لاتین )

استونی : راه شرقی ( ژرمنی )

اسرائیل : جنگیده با خدا ( عبری )

اسکاتلند : سرزمین اسکات ها ( لاتین )

افغانستان : سرزمین قوم افغان ( فارسی )

اکوادور : خط استوا ( اسپانیایی )

الجزایر : جزیره ها ( عربی )

السالوادور : رهایی بخش مقدس ( اسپانیایی )

امارات متحده عربی : شاهزاده نشین های یکپارچه عربی ( عربی )

اندونزی : مجمع الجزایر هند ( فرانسوی )

انگلیس : سرزمین پیر استعمار ( ژرمنی )

اوروگوئه : شرقی

اوکراین : منطقه مرزی ( اسلاوی )

ایالات متحده امریکا : از نام آمریگو وسپوچی دریانورد ایتالیایی

ایتالیا : شاید به معنی ایزد ( یونانی )

ایران : سرزمین آریایی ها٬ برگرفته از واژه « آریا » به معنی نجیب و شریف

ایرلند : سرزمین قوم ایر ( انگلیسی )

ایسلند : سرزمین یخ ( ایسلندی )

باهاما : دریای کم عمق یا ریشدارها ( اسپانیایی )

بحرین : دو دریا ( عربی )

برزیل : چوب قرمز

بریتانیا : سرزمین نقاشی شدگان ( لاتین )

بلژیک : سرزمین قوم بلژ از اقوام سلتی، واژه بلژ احتمالاً معنی کیسه می داده

بلیز : یا از نام دزدی دریایی به نام والاس یا از واژه ای بومی به معنای آب گل آلود

بنگلادش : ملت بنگال ( بنگلادشی )

بوتان : تبتی تبار

وتسوانا : سرزمین قوم تسوانا

بورکینافاسو : سرزمین مردم درستکار

بولیوی : از نام سیمون بولیوار مبارز رهایی بخش آمریکای لاتین

پاراگوئه : این سوی رودخانه

پاکستان : سرزمین پاکان ( فارسی دری )

پاناما : جای پر از ماهی ( زبان کوئِوا )

پرتغال : بندر قوم گال از اقوام سلتی ( لاتین )

پورتوریکو : بندر ثروتمند ( اسپانیایی )

تاجیکستان : سرزمین تاجیک ها ( فارسی دری )

تانزانیا : این نام از همامیزی تانگانیگا سرزمین دریاچه تانگا + زنگبار گرفته شده

تایلند : سرزمین قوم تای

ترکمنستان : سرزمین ترک + ایمان = ترکیمان = ترکمان = ترکمن سرزمین ترک هایی که مسلمان شده اند ( مربوط به سده های آغازین اسلام )

ترکیه : سرزمین قوی ها ( ترکی با پسوند عربی )

جامائیکا : سرزمین بهاران

جیبوتی : شاید به پادری بافته از الیاف نخل می گفتند ( زبان آفار )

چاد : دریاچه ( زبان بورنو )

چین : سرزمین مرکزی ( چینی )

دانمارک : مرز قوم ” دان ”

دومینیکن : کشور دومینیک مقدس ( اسپانیایی )

روسیه : کشور روشن ها، سپیدان

روسیه سفید / بلاروس : درخشنده روس / سفید روسی

رومانی : سرزمین رومی ها

زلاند نو : زلاند جدید ( زلاند نام یکی از استان های هلند به معنای دریاست )

ژاپن : سرزمین خورشید تابان ( ژاپنی )

سریلانکا : جزیره باشکوه ( سنسکریت )

جزایر سلیمان : از نام حضرت سلیمان

سوئد : سرزمین قوم ” سوی ”

سوئیس : سرزمین مرداب

سودان : سیاهان ( عربی )

سوریه : سرزمین آشور ( سامی )

سیرالئون : کوه شیر

شیلی : پایان خشکی / برف

عراق : شاید از ایراک به معنای ایران کوچک ( فارسی )

عربستان سعودی : سرزمین بیابانگردان در تملک خاندان خوشبختواژه عرب به معنی گذرنده و بیابانگرد استسعود یعنی خوشبخت .

فرانسه : سرزمین قوم فرانک از اقوام سلتی

فلسطین : یکی از اسامی قدیم رود اردن

فنلاند : سرزمین قوم ” فن ”

فیلیپین : از نام پادشاهی اسپانیایی به نام فیلیپ

قرقیزستان : سرزمین چهل قبیله قرقیزی

قزاقستان : سرزمین کوچگران قزاقی

قطر : شاید به معنای بارانی ( عربی )

کاستاریکا : ساحل غنی ( اسپانیایی )

کانادا : دهکده زبان سرخپوستی ” ایروکوئی ”

کلمبیا : سرزمین کلمب ( کریستف کلمب ) ( اسپانیایی )

کنیا : کوه سپیدی ( زبان کیکویو )

کویت : دژ کوچک هندی ( عربی )

گرجستان : سرزمین کشاورزان ( یونانی )

لبنان : سفید ( عبری )

لهستان : سرزمین قوم ” له ”

لیبریا : سرزمین آزادی

مجارستان : سرزمین قوم مجار ( مجاری )

مراکش : مغرب

مصر : شهر ، آبادی

مقدونیه : سرزمین کوه نشین ها، بلندنشین ها ( یونانی )

مکزیک : اسپانیای جدید ( اسپانیایی )

موریتانی : سرزمین قوم مور ( لاتین )

میکرونزی : مجمع الجزایر کوچک فراسوی

نروژ : راه شمال

نیجر : سیاه ( لاتین )

نیجریه : سرزمین سیاه ( لاتین )

نیکاراگوئه : دریای نیکارائو ( نام مردم آن منطقه ) آگوئه ( اسپانیایی )

واتیکان : گرفته شده از نام تپه ای به نام واتیکان ( اتروسکی )

ونزوئلا : ونیز کوچک

ویتنام : اقوام ” ویت ” جنوبی ( ویتنامی )

ویلز : بیگانگان ( ژرمنی )

هلند : سرزمین چوب آلمانی

هند : پر آب ( فارسی باستان )

هندوراس : ژرفناها ( اسپانیایی )

یمن : خوشبخت

یونان : سرزمین قوم “یون “


زنـــدگى نامــــه ايـــــنيشتين

١.pdf
Adobe Acrobat Document [647.1 KB]
Download

.١٠...درس طلایی از آلبرت انیشتین

- کنجکاوی را دنبال کنید.
“من هیچ استعداد خاصی ندارم. فقط عاشق کنجکاوی هستم”

۲- پشتکار گرانبها است.
“من هوش خوبی ندارم، فقط روی مشکلات زمان زیادی می گذارم”

۳- تمرکز بر حال
“مردی که بتواند در حالی که دختر زیبایی را می بوسد با ایمنی رانندگی کند، به بوسه اهمیتی را که سزاوار آن هست نمی دهد”

۴- تخیل قدرتمند است.
“تخیل همه چیز است. می تواند باعث جذاب شدن زندگی شود. تخیــل به مراتب از دانش مهم تر است”

۵- اشتباه کردن
“کسی که هیچ وقت اشتباه نمی کند هیچ وقت هم چیز جدید یاد نمی گیرد”

۶- زندگی در لحظه
“من هیچ موقع در مورد آینده فکر نمی کنم، خودش بزودی خواهد آمد”

۷- خلق ارزش
“سعی نکنید موفق شوید، بلکه سعی کنید با ارزش شوید”

۸- انتظار نتایج متفاوت نداشته باشید.
“دیوانگی یعنی انجام کاری دوباره و دوباره و انتظار نتایج متفاوت داشتن”

۹- دانش از تجربه می آید.
“اطلاعات به معنای دانش نیست. تنها منبع دانش تجربه است”

۱۰- اول قوانین را یاد بگیرید بعد بهتر بازی کنید.
“اگر شما قوانین بازی را یاد بگیرید از هر کس دیگر بهتر بازی خواهید کرد”

اقتبـــــــاس از سايت زندگى

 

ناسيوناليسم

مهم ترين گرايش سياسی ای که شيرازه جامعه ما را تهديد ميکند، ناسيوناليسم قومی است. اين گرايش سياسی از نظر فکری ضعيف و از لحاظ تشکيلاتی نامنسجم است. اما اين ضعف ها نبايستی قشر آزاديخواه و سکولار جامعه را از پتانسيل مخرب  اين تفکر غافل بدارد. ناسيوناليسم قومی  طرفدارن فعال و متفکر دارد. تعدادی هستند که، آگاهانه يا ناآگاهانه، بذر کينه قومی ميکارند. زمينه ساز بوجود آمدن اردوهای متخاصم قومی هستند. سعی دارند که هويت قومی را جايگزين هويت انسانی شهروندان بکنند.

انواع ناسيوناليسم

ناسيوناليسم بردو نوع است: ناسيوناليسم "مدنی" و ناسيوناليسم قومي.

ناسيوناليسم مدنی به سيستم سياسی ای گفته می شود که ساختار سياسی جامعه بعد از اضمحلال سيستم فئودالی را شکل داد. هرچند اشاره به حقوق شهروندی، برابری در مقابل قانون، کم اثر کردن ارزشهای مذهبی و فئودالی و تمايل به اتکا بيشتر به منطق علمی از ويژگيهای اين سيستم سياسی به شمار ميرود، اما کليدی ترين ماموريت ناسيوناليسم "مدنی"، ساختن هويت ملی يا فراقبيله ای بجای هويت عشيره ای، و سازمان دادن دولتهای متمرکز سراسری بجای سيستمهای ملو ک الطوايفی بوده است. بعبارت ديگر، ناسيوناليسم مدنی با ساختن مليت ها، ساختار جامعه را طوری بازسازی کرد که امکان رقابت سرمايه را در جغرافياهای سياسی متفاوت فراهم آورد.
اما متفکرين طرفدار جامعه سرمايه داری و يا متاثر از رسانه های اصلی عقيده ندارند که ملت يک پديده ساخته شده است. طبق اين تفکر، ادعا ميشود که "ملت" به گروهی از انسانها اطلاق ميگردد که دارای نژاد، فرهنگ و تاريخ مشترک هستند.
 اما،اين تعريف، کامل نیست. زیرا ملتها زيادی هستند که از اقوام مختلف تشکيل و دارای ريشه های تاريخی و فرهنگی متفاوت هستند. امریکا و کانادا نمونه های از اين "ملت"ها هستند. از طرف ديگر، جوامع فراوانی هم وجود دارند که فرهنگ، تاريخ و نژاد مشترک دارند اما ملتهای مختلفی را تشکيل داده اند. کشورهای عربی نمونه اين ملتها است. اين واقعيات روشن نشان ميدهد که ملت ساخته و پرداخته عده ای صاحب زور و ثروت است. هرچند پسوند "مدني" به اين نوع ناسيوناليسم اضافه شده است اما واقعيت اين است که ناسيوناليسم نيروی محرکه جنگ بين انسانها، و "ملت" محصول جنگها ميباشد. برای نمونه ملت کانادا محصول جنگ بين انگليسی زبانها، فرانسويها و مردم بومی کانادا است. ايالات متحده آمريکا محصول جنگ بين آمريکا، انگليسيها، مردم بومی آن سرزمين و اسپانيائی ها ميباشد. جنگهای ناپلئون ملت فرانسه را ساخت. شکست ولزيها و اسکاتلنديها از انگليسی ها، منجربه تولد انگلستان گرديد. جنگ جهانی اول و قتل عام ارمنی ها ملت ترکيه را بوجود آورد. کشورهای عربی و آفريقايی محصول جنگ و رقابت کشورهای اروپائی هستند. اينها تازه بهترين نمونه های ناسيوناليسم مدنی هستند. پروسه تشکيل دولتهای ملی بروشنی بر اين واقعيت تاکيد دارد که ملت عبارت است از مجموعه افرادی که در اثر جنگهای مختلف در چارچوبه های سياسی معينی تحت کنترل تشکيلاتی به نام دولت در آمده اند. پرچم، سرود، آئين های ملی و...علاوه بر مشخص ساختن اردوی گروههای متنوع صاحب ارتش و سرمايه، حکم داروی مسکن برای تخفيف درد پروسه ملت سازی و ملت پروری دارد.

ناسيوناليسم قومی به گرايش سياسی ای اطلاق ميشود که قوميت، زبان و آداب و رسوم جامعه منتسب به قوم "خودش" برايش مقدس بوده و برای گرفتن سهمی از قدرت اين ويژگيها را به پلاتفرم سياسی تبديل ميکند. تقدس خون، خاک و زبان، کهنه پرستی، منزه جلوه دادن قوم "خود"، اهريمن سازی از ا قوام دیگر، اشاعه تنفر قومی از ويژگيهای فکری ناسيوناليسم قومی است. برای اشاره به محصول ناسيوناليسم قومی ميتوان به وقايع افغانستان ،يوگسلاوی در دهه نود ميلادی، نسل کشی رواندا و کشتار در فلسطين و اسرائيل و وقايع چچن اشاره کرد. برای روشن شدن بيشتر موضوع، سعی خواهد شد، درک ناسيوناليسم قومی را ازجايگاه زبان، قوميت و فرهنگ مورد بررسی قرار گيرد .

تقدس زبان
از نظر ناسيوناليسم قومی، زبان مکالمه حکم يک بخش مقدس از هويت قومی را دارد که بايستی از آن به هر قيمتی پاسداری نمود.
1. برخلاف نظر ناسيوناليسم، زبان يک وسيله برای ارتباط انسان با افراد پيرامونش است. اين وسيله فرهنگی هم متغير است. مدام و هم زمان با تحولات اقتصادی و اجتماعی جامعه در حال تغيير و دگرگونی است، بوجود می آيد و محو ميشود و يا تبديل به چيز ديگر ميگردد. اين نکته را هم ياد آور شوم که فراگيری زبانی غير از زبان محلی هر کسی را با فرهنگ تر ميکند. اما علت اينکه طرفداران ناسيوناليسم قومی آنرا "بی فرهنگی" قلمداد ميکند در جائی ديگر بايستی جستجو کرد.
2. زبان های فارسی وپشتو به دلايل قابل توضيحی به عنوان زبانهای رسمی کشور انتخاب شده است. متعاقب گسترش سرمايه داری و ضرورت استفاده از تکنولوژی و علوم جديد و سازمان دادن جامعه مدرن و تشکيل دولتهای متمرکز وجود يک زبان سراسری که همه شهروندان بتوانند با هم ارتباط برقرار کنند ضرروری شد ه است و جهان هرچه بیشتر بطرف یک زبانی پیش میرود.  در قرن 17 تنها 25 درصد از مردم انگليس به زبان انگليسی امروزی صحبت ميکردند. بعد از استقلال ايتاليا تنها 2.5 درصد از جمعيت آن کشور به زبان ايتاليائی امروز تکلم ميکردند. اما نياز به آموزش علوم و تکنولوژی، دولتمردان را واداشت که يک لهجه را از ميان لهجه های رايج انتخاب و به زبان سراسری کشور تبديل کنند. طبعا زبانی به عنوان زبان سراسری انتخاب ميشد که در مناطق شهرنشين اصلی بيشترين رواج را داشت.

 خلاصه، زبان يک ارزش فرهنگی نبود که توسط عظمت طلبی  به بقيه تحميل شود. ناسيوناليسم قومی بوسيله ستايش زبان ايل و تبار خود و تکفير زبان اقوام دیگر قصد دارد که سوخت مورد نياز برای ايجاد تنفر قومی را آماده و نيرو بسيج کند.

قوم اهريمنی
برخلاف نيروهای سياسی سکولار ، سوسیالست و کمونيست، ناسيوناليسم قومی با توسل به ايجاد تنفر قومی نيرو بسيج ميکند. ناسيوناليسم قومی انتقادی جدی ای به نابرابری اقتصادی، نابرابری حقوقی بين زن و مرد، که دولت حاکم به جامعه شان تحميل کرده است، ندارد. مطالباتی نظير بيمه بيکاري، اشتغال برای همه، بهداشت و تحصيل رايگان و رفاهيات اجتماعی در دستگاه فکری اين تفکر سياسی ناياب است. در نتيجه به منظور جمع آوری نيرو، و برای تبديل شدن به اهرم فشار و امتيازگيری در برابر خود هيچ راهی غير از تنفر قومی نمی شناسد. به همين علت توسل تبليغات عليه ملیت های دیگر محور اصلی کمپا ين شان را تشکيل ميدهد.

قوم برگزيده
در حالی که از ديدگاه ناسيوناليسم قومی، قوم "دیگر" ، منشاء هرگونه بلايای زمينی و سماوی بشمار ميرود، قوم "خودی" نژادا منشاء نيکي، شکست ناپذيری و منجی عالم بشريت معرفی ميشود.

بخاطر نفوذ  بیشترشان در سيستم سياسی اقتصادی . از طریق ايجاد غرور، خودخواهی قومی و برانگيختن تنفر يک گروه اجتما عی بر عليه گروه ديگر نيرو برای آرمانشان جمع کند.

فرهنگ

 تقدس فرهنگ فرسوده فئودالی يکی ديگر از ستونهای تشکيل دهنده ناسيوناليسم قومی است. اين تفکر چون ميخواهد با متمايز کردن "ملیت خود" از "ديگران" هويت همنوعانش را شکل دهد، خود را با دست آوردهای بشری بيگانه ميداند. مثلا پوشش لباس غربی، مراوده آزاد زن و مرد، زير سئوال بردن نورمها و سنن اجتماعی کهن در دستگاه فکری اين گرايش سياسی ـ "فرهنگ بيگانه" محسوب ميشود. انتقاد ناسيونالسيم قومی به اقوام دیگر اين نيست که چرا مانع تماس فرهنگی شهروندان با دنيای خارج شده است. دقيقا برعکس، اعتراض بر سر اين است که چرا دروازه ای ديگر گشوده شده فرهنگ و جهان بينی آنها را به چالش کشيده. در عصر حاکميت "جهان بينی های بومی و اقليمي"، وقتی کسی مريض ميشد بجای دکتر، او را نزد ملا و دعا نويس ميبردند؛ زن برده مرد بحساب ميامد؛ دهقان مايملک فئودال بود. متفکرين ناسيوناليسم قومی ميخواهند موج روند تاريخ را به عقب برگردانند. اين امر را خودشان علنا و بدون پرده فرياد ميزنند.

فعالين ناسيوناليسم قومی از نظر طبقاتی حتی بورژوازی را نمايندگی نمی کنند. بورژازی امروزی بيشتر تمايل به تجارت آزاد، ادغام فرهنگها و در خيلی موارد کم کردن محدوديت اجازه کار برای شهروندان کشورهای مختلف دارد. حرکت اتحاديه اروپا بسوی يک کشور واحد با يک ساختار سياسی و زبان ارتباطی مشترک يک نمونه از روند جامعه سرمايه داری امروز است. در آينده نزديک شاهد ادغامهای بيشتر در امريکای شمالی، آسيای جنوب شرقی و حتی کشورهای عربی خواهيم بود. اين اتفاقات در حالی رخ ميدهد که متفکرين و فعالين قومگرا ميخواهند اعضای منتسب به قوم خود را در يک محدوده جغرافيايی محبوس و از دست آوردهای فرهنگی همنوعانشان در اقصا نقاط دنيا محروم کنند. فعالين تفکر مورد بحث تنها آن قشر از جامعه را که بعلت فشارهای اجتماعی و عجز خودشان از جوابگوئی به وضعيت موجود به لومپنيزم درغلطيده اند، نمايندگی ميکنند. مشغله اينها "عفت" و "پاکی" زنان ايل و عشيره خود و پس فرستادن آنان به سر شغل "هويتي" خودشان يعنی "خانه داری" است.

 مشکل خود هويت ملی است نه فقدان آن

برخلاف تصور رايج، مسئله ملی يک معضل طبيعی اجتماعی نيست. فعالين ناسيوناليسم اين مسئله را تبديل به مشکل اجتماعی کرده اند. کودکی که به دنيا می آيد نه مذهب دارد نه مليت. اما فاکتورهای پيرامونی نظير فرهنگ و سنت خانواده و اطرافيان، رسانه های گروهی و تحولات سياسی اجتماعی ارزشهای فکری و فرهنگی او را ميسازند. اين فاکتورها سبب ميشود که در يک مقطع انسان خود را متعلق به مذهب يا مليت خاصی قلمداد بکند. همان نيروئی که سنگسار انسان را به جرم به اوج رساندن يک رابطه دوستی، يعنی سکس، توجيه ميکند؛ همان نيروئی که برادر و پدر ناموس پرست را وادار ميکند که برای بازگرداندن "عفت" و "شرف" خانوادگی خواهر و يا دختر خود را به قتل برسانند، همان نيرو يا شبيه همان نيرو انسان قومپرست و ناسيوناليست را وادار ميکند که برای دفاع از هويت قومی اش جان بدهد و جان بگيرد.
 خيلی ها هستند که خود را متعلق به قوم خاصی ميدانند. به تاريخ و فرهنگ ملی خود افتخار می کنند، اما در عين حال خيلی از اين افراد حاضر هستند آب و خاک، آداب و رسوم، افتخارات ملی و حتی اعضای خانواده خود را رها کرده و بدتر از همه خطر بجان بخرند تا خود را به کشوری برسانند که با زبان، فرهنگ و آداب و رسوم آن هيچ آشنائی ندارند، اما در آنجا از حقوق ابتدائی برخوردار هستند. اين نمونه نشان ميدهد که تعلق به دين و مليت غريزی نيست، بلکه به وسيله فرهنگ جامعه، رسانه های گروهی و فعاليت يک عده توليد شده است. بنابر اين بدييهات، حقوق ملی هيچ قرابتی با حقوق مدنی ندارد. ما سه کشور مستقل فارسی زبان و بيش از يک دو درجن کشور عربی زبان داريم اما وجدانا چند درصد از جمعيت اين کشورها از کمترين حقوق انسانی برخوردارهستند؟

بحث بی پايگی ناسيوناليسم ما را با سئوالی ممکن است مواجه کند: پس دليل رشد ناسيو ناليسم قومی در دهه اخير چيست؟ علت اوج گيری اين تفکر در دهه نود را بايستی در جنگ سرد يافت. همچنانکه در کشورهای اسلامزده مثل افغانستان و ايران ، اسلام اسلحه غرب بر عليه نفوذ شوروی بود، در اروپا ناسيوناليسم قومی اين ماموريت را برای مقابله و تضعيف بلوک شرق ايفا کرد. بلوک غرب به جنگهای قومی آذربايجان و ارمنستان، چچن و يوگسلاوی احتياج داشتند تا هژمونی خود را بر دنيا تثبيت کنند. تا بهره کشی انسان از انسان را موجه جلوه دهد. تا نابرابری اجتماعی را ازلی و ابدی قلمداد کند. تلاش برای هويت قومی و ملی تلاشی است برای برگرداندن موج تاريخ؛ تلاشی است برای انباشتن مشکلی بر گرفتاريهای ديگر.
مشکل انسان امروزی فقدان هويت ملی نيست بلکه خود داشتن هويت ملی سرچشمه اکثر مشکلات جامعه است. هويت های ملی گوناگون سازنده مرزهای "پرگوهر" متعدد، ارتشهای بزرگ و کوچک و سلاحهای کشتار جمعی هستند. اين موانع دنيا را پر از فقر، نا امنی و خشونت کرده است. راستش ناسيوناليسم فلسفه ای است برای مشروعيت بخشيدن به کشتن انسان به دست همنوعش. ايدئولوژی است که استثمار و به انقياد کشيدن انسان را موجه جلوه ميدهد. فلسفه ای است که ساخت، انباشت و بکارگيری سلاحهای کشتار جمعی و پاکسازی قومی را توجيه ميکند. اگر يک دهم هزينه ای که صرف جنگهای ملی، تسليحات اردو، امورات مرزداری و کنترل رفت آمد انسانها شده است، خرج جامعه ميشد اکنون کره زمين تبديل به بهشت شده بود.

راه حل "مسئله ملی" از نگاهی ديگر
بنا به آنچه که گفته شد، ناسيوناليسم ايدئولوژی ای است که منشاء اکثر جنگها در دو قرن اخير بوده است. ملت حاصل اين جنگها و اساسا به گروهی از افراد جامعه اطلاق ميشود که مغلوب دولتها شده اند. فلسفه مدح و ثنای افتخارات ملی، پوشاندن فقر، استثمار و اشاعه جهل است. جهل به منظور ممانعت انسان از آگاهی در مورد حقوق خويش است. ناسيوناليسم قومی از اين بدتر، تفکری است که ستونهای اصلی اش بر مبنای قوم ستيزی و جهل فرهنگی استوار است. مجاهدت طرفداران اين ايدئولوژی به قصد باز گرداندن جامعه به دوره فئودالی است.

اساسی ترين راه حل مسئله ملی افشاء کرکتر عقبگرای اين تفکر است: افشا پيآمدهای هولناک اين جنبش و تاکيد بر خواستهای مدنی و پيشرو جامعه است. اگر کسی دلسوز قوم و قبيله خود است، در عوض راه پسروي، لازم است که راه پيشروی را به آنها نشان دهد.بجای تبليغات قوم ستيزانه بايستی انسانها را به مطالبه يک زندگی شاد و مرفه تشويق نمود. در عوض تلاش برای اختراع قوم سنج، لازم است که به مردم فراخوان داد که آموزش و خدمات طبی رايگان، مسکن مناسب، بيمه بيکاری و حق پوشش آزاد را مطالبه کنند. در مقابل خواست  (مرکزیت ) یا (فدراليسمی) که از قوم پرستی و جنگ ریشه گرفته باشد بايستی ايجاد شوراها، دمکراتيک ترين و قابل دسترترين تشکلی که تضمين کننده آزادی و رفاه اجتماعی است، را ترويج نمود.

 

گرفته از سيات زندگى

 

هوالجميل

بحثي در تصوف

سرگذشت بودا و ابراهيم ادهم

 در قرون اول اسلامي، بلخ و اطراف آن از مراكز بسيار مهم تصوف شده و صوفيان خراسان در تهور فكري و آزادمنشي پيشرو صوفيان بشمار ميرفته اند و عقيدهء (( فناء في الله)) كه تا اندازهء مقتبس از افكار هندي است، بيشتر بدست صوفيهاي خراساني از قبيل ، بايزيد بسطامي و ابوسعيد ابوالخير ترويج ميشده است.

سرگذشت ابراهيم ادهم را كه اميرزادهء بلخ بود و ترك دنيا نمود و بواسطهء رياضت هاي طولاني از بزرگان صوفيه شده است مطابق آنچه از شرح حال بودا شنيده بودند، ساخته و پرداخته اند و البته مشابهت هاي عجيبي مابين اين دو سرگذشت است.

سرگذشت بودا ( سيدهارتا )  Siddharta

سرگذشت بودا در كتب اسلامي بعنوان (( يوزاسف )) ( بوزاسف) و (( بلوهر)) از همان اوايل اسلام منتشر شده است و اولين ماخذي را كه ما سراغ داريم كه اين قصه را مفصلا ذكر كرده است در اواخر كتاب (( اكمال الدين و اتمام النعمه)) شيخ صدوق ابو جعفر محمد بن علي بن الحسين بن موسي بن بابويه القمي است كه در اواسط قرن چهارم تاليف شده است، اين قصه به تفصيل و اشباع تمام در چهل صفحه به عربي ذكر شده و بعد از آن مكرر  به عربي و فارسي  بهمان عنوان قصهء (( يوذاسف و بلوهر )) بطبع رسيده است و نيز تمام اين قصه در اواخر چلد هفدهم بحارالانوار مرحوم مجلسي مندرج است.

چون مبالغهء بسيار در موضوع تاثير طريقت بودا و عرفان هندي شده است و بعضي حكايت ابراهيم ادهم و نحوة تصوف خراسان مخصوصا بلخ را ساخته شده از روي حكايت بودا دانسته اند، خلاصهء از دو سرگذشت را بنظر خوانندگان ميرسانيم تا خود صحت و سقم اين عقيده را قضاوت نمايند.

بر حسب عقيدهء بوداييان هرچندي يكبار بودايي در زمين ظاهر ميشود كه عقيدهء صحيح را به مردم تعليم دهد زيرا(( بودا)) بمعني (( حكيم ))  و (( مرشد )) است، بعد از مدتي اين تعليم فاسد شده از ميان ميرود و تجديد آن مربوط به ظهور بوداي جديد است. ولي امروز وقتي بودا ميگوييم مقصود آخرين بوداي تاريخي است كه نام او (( سيدهارتا)) Siddharta   و نام خانواده گيش  (( گوتاما ))  Gotama  است. گوتاما پسر سودهودانا Suddhodana   يكي از روساي قبيلهء  (( ساكياس ))  Sakiyas   است و بهمين مناسبت او را (( ساكياموني )) يعني (( مرتاض ساكياس)) ميگويند. قبيلهء ساكياس در شمال بنارس جا داشته اند و در اين قبيله است كه بودا در اواسط  قرن  ششم قبل از ميلاد متولد شده و در سال چهار صدو هفتادو هشت قبل از ميلاد پس از هشتاد سال زندگي مرده است.

بودا در نزده سالگي دختر عموي خود را ازدواج نمود و با كمال خوشي و تنعم زندگي ميكرد. در سن بيست و نه روزي در بين آنكه به شكار گاهي ميرفت ، مردي را ديد كه بواسطهء كبر سن بنهايت درجهء فرسودگي و بيچاره گي رسيده است، وقتي ديگر مردي را ديد كه بمرض سخت علاج ناپذيري مبتلا شده و رنج ميبرد، و چندي بعد منظرهء كريه بدني كه در حال پوسيدگي بود، او را منقلب ساخت. در تمام اين موا قع خادم و مصاحب وفادار او موسوم به

 (( چانا )) Channa   او را متذكر و متنبه ميساخت و به وي ميگفت : (( اين است پايان زندگي بشر )).

وقتي ديگر بودا يكي از تاركين دنيا را ديد كه با كمال استراحت خاطر و برازندگي و آزادگي ميگذرد، از چانا پرسيد كه اين مرد چه حالي دارد، چانا شرحي از اخلاق و احوال  تاركين دنيا كه پشت به همه چيز زده اند حكايت كرد و گفت كه اين جماعت دايما در گردش اند و در طي سياحت و گردش قولا و عملا تعاليم مهمي به مردم ميدهند.

خلاصه آنكه با اختلاف رواياتي كه هست قدر مسلم اين است كه ذهن اين شاهزادهء جوان بتدريج برآشفت و او را از زندگي و هياهوي آن دلسرد نمود.

روزي در همان لحظه ايكه ميخواست از تفرج گاه به شهر برگردد، قاصدي رسيده خبر تولد پسري را كه اولين او بود آورد. بودا در آن حال با برآشفتگي بي اختيار با خود گفت : (( اينك رابطهء جديدي كه مرا بدنيا مي بندد !)) خلاصه در حاليكه نوازندگان در اطراف او بودند بشهر برگشت و آنشب خويشان و نزديكان او بمناسبت مولود جديد شادمانيها و رقص ها كردند ولي بودا بطوري منقلب و برآشفته بود كه توجه به آن اوضاع نداشت، و بالا خره در پايان شب مانند كسي كه خانه اش طعمهء حريق شده باشد ناگهان از بستر خواب برجسته به چانا امر كرد اسب حاضر كند و در آن اثنا سر به اتاق زن و فرزند  يگانهء خود فرو برده بدون اينكه آنها را بيدار كند در آستانهء آن در با خود عهد كرد كه تا

(( بودا )) يعني  (( حكيم روشن و نوراني )) نشود بمنزل خود برنگردد و گفت : (( ميروم تا معلم و منجي انان برگردم نه شوهر و پدر )).

خلاصه با چانا بيرون رفت و سر به بيابان نهاد و در اين موقع است كه  (( مارا ))  Mara   يعني وسوسه كنندهء بزرگ ( ابليس يا نفس اماره ) در آسمان ظاهر شده سلطنت و عزت تمام جهان را باو وعده داد كه از عزم خود برگردد، ولي او بدام وسوسه نيفتاد.

بودا آنشب مقداري در ساحل رودخانه رفت، بعد لباس هاي فاخر و جواهر خود را به چانا بخشيده او را برگرداند و خود هفت شبانه روز در بيشهء بسر برد، بعد در آن سرزمين بخدمت برهمني موسوم به (( آلارا)) درآمده  و چندي بعد ملازمت برهمني ديگر موسوم به (( اودراكا )) را اختيار نمود و از اين دو نفر تمام حكمت و دانايي  هندي را آموخت ولي قلبش آرام نيافته به جنگلي كه در يكي از كوهستانها واقع بود رفت، و در آنجا با مصاحبت پنج شاگردي كه گردش جمع بودند شش سال به توبه و رياضات شاقه پرداخت تا آنكه در آن ناحيه شهرت يافت و به همين جهت عزم كرد كه آنجا را ترك كند و چون به قصد رفتن بپا خاست از غايت ضعف و ناتواني برزمين افتاده از هوش برفت  چندانكه شاگردانش چنان پنداشتند كه مرده است، ولي بحال آمد و از آن وقت ببعد رياضات سخت را  رها نمود و مرتبا غذا ميخورد. پنج نفر شاگرد و مصاحب او چون ديدند بودا از رياضت كاسته از احترام باو دست باز داشتند و او را رها كردند و به بنارس رفتند.

بودا ثروت و مقام و لذايذ دنيا را رها كرد كه بآرامش و سكون خاطر برسد. از راه تعلم و فلسفه و حكمت سايرين نتوانست ، رياضت و توبه هم اطمينان قلبي  را كه انتظار ميبرد باو نداد. حاصل آنكه در كار خود حيران و سرگردان بود و درست در همان روزي كه شاگردان او پراكنده شدند، بودا زير درختي ساعتها با خود انديشيد كه چه كند و چه راهي پيش گيرد، وسوسهء بسيار باو هجوم آورد ، دلش به زن و فرزند و مقام  و ثروت و عيش و تنعم رغبت پيدا كرد و اين مبارزه و جهاد با نفس تا غروب آفتاب ادامه داشت اما بودا بالاخره از اين مبارزه  فاتح بيرون آمد يعني بر نفس غلبه يافت و در نتيجهء اين مبارزه است كه به  (( نيروانا )) اتصال يافت و بر خودش مسلم شد كه (( بودا )) شده  يعني اشراق يافته و روحاني شده است.

بودا چون اطمينان و آرامشي را كه سالها در طلبش بود جست تصميم گرفت كه به ارشاد پرداخته  مسلك خود را بسايرين عرضه دارد. در اين موقع بودا سي و پنج ساله بود ، اول قصد دو نفر معلم خود (( آلارا )) و (( اودراكا )) نمود ولي چون دانست كه آنها مرده اند در نزديكي بنارس نزد پنج نفر شاگرد شتافته آنها را ارشاد نموده پيرو خود ساخت و نيز مادر و زن و پدرش باو گرويدند، آنگاه جماعتي از خواص شاگردان خود را مامور به ارشاد خلق كرد.

از تاريخ اشراق در زير درخت مذكور تا هجده ماه مفصلا تاريخ او را نوشته اند و از آن ببعد روايات متفرقي از حيات او نگاشته اند از اين قبيل كه در طي گردشهاي خود بچه اشخاصي برخورد و در هر مورد چه تعاليمي داد، چه چيز ها از او پرسيدند و او چه جوابها گفت و امثال آن. خلاصه آنكه بعد از نوراني شدن  مدت چهل و پنج سال در دره هاي رود گنگ در گردش و تعليم بود تا در هشتاد سالگي از دنيا رفت.

 سرگذشت ابراهیم ادهم

آنچه که شیخ فریدالدین عطار در تذکره الاولیا راجع به ابو اسحق ابراهیم بن ادهم نوشته، تقریبا مطابق است با آنچه که سایر کتب تراجم عرفا  نوشته اند.

ابتدا ابراهیم ادهم آن بود که پادشاه بلخ بود، و عالمی زیر فرمان داشت و چهل شمشیر زرین با چهل گرز زرین در جلو و عقب او میبردند. یک شب بر تخت خفته بود نیم شب سقف خانه بجنبید چنانکه کسی بر بام میرود، آواز داد که کی است. گفت آشناست اُشتری گم کرده ام بر این بام طلب میکنم. گفت ای جاهل اُشتر بر بام میجویی. گفت ای غافل تو خدای را در جامهء اطلس خفته بر تخت زرین میطلبی.

از این سخن هیبتی به دل او آمد و آتشی در دلش افتاد تا صبح آنروز نخوابید. چون روز شد بر تخت نشست  متفکر و متحیر و اندوهگین، ارکان دولت هر یکی بر جای خویش ایستادند، غلامان صف کشیدند، ناگاه مردی با هیبت از در درآمد چنانکه هیچ کس را از خشم و خدم زهره نبود که گوید تو کیستی، جمله را زبانها بگلو فرو شد، همچنان می آمد تا پیش تخت، ابراهیم گفت چه میخواهی. گفت در این رباط فرو می آیم. گفت این رباط نیست سرای من است تو دیوانهء. گفت این سرای پیش از این از آن کی بود. گفت از آن پدرم. گفت پیش از آن. گفت از آن پدر پدرم. گفت پیش از آن. گفت از آن فلان کس. گفت پس رباط این بُود که یکی می آید و یکی میگذرد. این بگفت و ناپدید شد و او خضر علیه السلام بود. سوز و آتش جان ابراهیم  زیاده شد، و دردش بر درد بیفزود. گفت اسب زین کنید که به شکار میروم که مرا امروز چیزی رسیده است که نمیدانم چیست، خداوندا این حال بکجا خواهد رسید. اسب زین کردند روی به شکار نهاد، سراسیمه در صحرا میگشت چنانکه نمیدانست که چه میکند، در آن سرگشتگی از لشکر جدا افتاد در راه آوازی شنید که (( انتبه )) بیدار گرد، ناشنیده کرد و برفت. دوم بار همین آواز آمد، هم بگوش درنیاورد. سوم بار همان شنید، خویشتن را از آن دور افکند. چهارم بار آواز شنید که ((  انتبه قبل ان تنبه )) بیدار گرد پیش از آن که بیدار کنند. اینجا یکبارگی بی اختیار میشود، ناگاه آهوی پدید آمد خویشتن را مشغول بدو کرد. آهو با او به سخن آمد که مرا به صید تو فرستاده اند تو مرا صید نتوانی کرد، ترا از برای اینکار آفریده اند که میکنی، هیچ کار دیگر نداری. ابراهیم گفت این چه حالی است ، روی از آهو بگردانید، همان سخن که از آهو شنیده بود از قربوس زین آواز آمد، خوفی در او پدید آمد و کشف زیادت گشت. چون حق تعالی خواست تا کار تمام کند سه بار دیگر همان آواز آمد تا کشف به اتمام رسید و ملکوت بر او گشاده گشت، یقین حاصل شد و فرو آمد و جمله جامه و اسب از آب چشمش آغشته گشت، توبه کرد، شبانی را دید نمدی پوشیده وکلاهی از نمد بر سر نهاده ، گوسفندان در پیش کرده. بنگریست غلام وی بود، قباء زرکشیده و کلاه مغرق بدو داد و گوسفندان بدو بخشید و نمد از او بستد و در پوشید و کلاه بر سر نهاد......  پس همچنان پیاده در کوهها و بیابانها بی سر و پا میگشت  و بر گناهان خود نوحه میکرد. پس از آنجا به نیشاپور افتاد ، گوشهء خالی میجست که بطاعت مشغول شود، تا بدان غار افتاد که مشهور است. نه سال ساکن غار شد....... روز پنج شنبه ببالای غار برفتی و پشتهء هیزم گرد کردی و صبحگاه  روی به نیشاپور کردی و آنرا بفروختی و نماز جمعه بگذاردی  و بدان سیم نان خریدی و نیمه به دراویش دادی و نیمی بکار بردی و بدان روزه گشادی تا دگر هفته باز آن ساختی..... چون مردمان از کار او آگاه شدند از غار بگریخت و روی به مکه نهاد..... نقل است که چهارده سال قطع بادیه کرد که همه را در نماز و  تضرع بود تا نزدیک مکه رسید.....  نقل است که چون از بلخ برفت او را پسری  ماند به شیر و چون بزرگ شد پدر خویش از مادر طلب کرد ، مادر حال بگفت که پدر تو گم شد....... نقل است که گفت وقتی  در بادیه متوکل میرفتم، سه روز چیزی نیافتم، ابلیس بیامد و گفت پادشاهی و آن چندان نعمت بگذاشتی تا گرسنه به حج میروی با تجمل به حج هم توان شد که چندین رنج بتو نرسد. گفت چون این سخن از وی بشنیدم، بسر بالایی برفتم ، گفتم الهی دشمن را بر دوست گماری تا مرا سوزاند، فریاد رس که من این بادیه را بمدد تو قطع توانم کرد، آواز آمد یا ابراهیم آنچه در جیب داری بیرون انداز تا آنچه در غیب است ما بیرون آوریم، دست در جیب کردم  چهار دانگ نقره بود که فراموش مانده بود چون بینداختم ابلیس از من رمید و قوتی از غیب پدید آمد.اضافه بر اینها یک سلسله اقوال و اعمال  و گفت و شنود ها و سرمشق های زهد و ریاضت  را به او نسبت میدهند که با همهء اختلافات صوری متن سرگذشت  و روح قصه خالی از شباهت آنچه به بودا نسبت داده شده نیست.

*********************

به عقیدهء بودا که امروز  میلیون ها  انسان از مردم چین، جاپان، آنام و سیام و کره و تبت و بیرمانی و هند و ترکستان و غیره پیرو او هستند، شّر و درد از عالم وجود جدانشدنی است، و نجات عبارت از این است که انسان بوسیلهء علم الهی و پرهیز از گناه و صدقه و اعمال خیر و تفکر و مراقبه ، خود را از جهلی که مولد شهوات و میلها و هوی و هوسهاست، آزاد سازد و به درجهء کمال برسد که در پناه رحمت کامل  نیروانا بیارامد.

نیروانا، لغت سانسکریت است که بهمان معنی اصلی هندی وارد زبانهای اروپایی شده و بمعنی (( خاموش ساختن )) و (( از میان بردن )) و (( فنا )) است.

بودا چهار حقیقت بزرگ را تعلیم میداد:

اول آنکه (( رنج)) ملازم زندگی و غیر متفک از آن است و این حقیقت از راه تسلسل علل و معلوماتی که در عالم وجود حکمفرماست ثابت میگردد.

دوم آنکه علت رنج و درد (( میل )) است چه هر خواستنی همراه با ترس و دغدغه و بد بختی است.

سوم آنکه برای از میان بردن رنج و درد باید به این شبح موهومی که حیات نامیده میشود، و به میل و خواهش نفس که منبع همهء بدبختی هاست پشت پا زد و از راه (( نیروانا )) یعنی فنا و مرگ بارادهء حیات لغزنده و متغیر را بحیات ثابت و غیر متغیری مبدل ساخت.

چهارم آنکه راه وصول به (( نیروانا )) زهد کامل و فرونشاندن هر میل و خواهش است. پس اساس اخلاقی که بودا تعلیم میدهد این است که باید از خود جدا شد و خود را رها ساخت یعنی از خود گذشت و هر خواستنی را در خود محو کرد. حضرت مولانا میگوید:

آزمودم مرگ من در زندگیست  ..  چون رهم زین زندگی پایندگیست

و منصور حلاج نیز گوید :

اقتلونی یا ثقاتی  ..  ان فی قتل حیاتی

حضرت مولانا جلال الدین بلخی که یکی از پخته ترین  و پرسرمایه ترین بزرگان صوفیه است، در دفتر سوم مثنوی میگوید:

از جمادی مُردم و نامی شدم  ..  وز نما مُردم بحیوان سرزدم

مُردم از حیوانی و آدم شدم  ..  پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم

حملهء دیگر بمیرم از بشر  ..  تا برآرم از ملایک بال و پر

وز ملک هم بایدم جستن ز جو  ..  کل شییء هالک الاوجههُ

بار دیگر از ملک پران شوم  ..  آنچه اندر وهم ناید آن شوم

پس عدم گردم عدم چون ارغنون  ..  گویدم کانا الیه راجعون

مرگ دان آن کاتفاق امت است  ..  کاب حیوانی نهان در ظلمت است

همچو نیلوفر برو زین طرف جو  ..  همچو مستسقی حریص و آب جو

مرگ او آب است و او جویای آب  ..  میخورد واللهُ اعلم بالصواب

ای فسرده عاشق ننگین نمد  ..  کو ز بیم جان ز جانان میرمد

سوی تیغ عشقش ای ننگ زنان  ..  صد هزاران جان نگر دستک زنان

جوی دیدی کوزه اندر جوی ریز  ..  آب را از جوی کی باشد گریز

آب کوزه چون در آب جو شود  ..  محو گردد در وی و چون او شود

وصف او فانی شد و ذاتش بقا  ..  زین سپس نی کم شود نی بد لقا

خویش را بر نخل او آویختم  ..  عذر آنرا که از او بگریختم

اشعار فوق نظریهء تطور را  که در جهان غرب بنام ((  Evolution  )) مسمی است، به بسیار زیبایی یاد میکند و در مرحلهء صعودی به انسان وحتی فرشتگان توقف ننموده، موضوع وحدت الوجودی را بمیان می آورد .

عقیده به (( فنا )) و محو شخصیت که صوفیه (( فنا )) و (( محو )) یا  (( استهلاک )) مینامند ظاهرا در اصل هندی است. انعدام و از میان بردن تعینات شخصی شرط محو شدن در خداست. از جملهء شباهت های نزدیکی که بین بوداییان و مسلک تصوف هست یکی ترتیب مقامات است که سالک بترتیب و تدریج از مقامی بمقام دیگر تا بمقام فنا میرسد. در طریقهء بوداییان هشت مقام هست، یعنی راه سلوک عبارت از هشت منزل است، همانطور که اهل سلوک مسلمین در طی طریقه از مراحل مختلفی میگذرند. اگر چه در جزییات شروط سلوک  و خصوصیات مقام راه با یکدیگر فرق دارد و مسلم است که عوامل زمان و مکان و مذهب و نژاد و سایر خصوصیات بهر رنگ مخصوصی زده، ولی در اصول هر دو مشترکند و از شباهت های تام میتوان حدس زد که میبایستی از یک اصل و منبع ناشی شده باشد.

در هر دو طریقه پیروان متوسل بحصر فکر میشوند که صوفیه (( مراقبه )) و بوداییان  (( دیانا )) مینامند و هر دو بطرف این اصل میروند که عارف و معروف یکی شود، حتی اینکه صوفی میگوید شرک است که بگوییم خدا را میشناسیم زیرا نتیجهء چنین حکمی اعتقاد بتعدد مبداء است و این خود شرک است، و همین منطق و نحوة استدلال بسیار شبیه است بعقیدهء عرفای  هندی که میگویند: (( با عقل برهمن را شناختن کوشش بی فایده است و هرکس چنین عقیده ای داشته باشد عقیدهء غلطی است زیرا هر عرفانی مستلزم دو چیز است یکی شخصی است که می شناسد (( عارف ))  و دیگری موضوعی که مورد عرفان است (( معروف )).

صرف نظر از از آداب و عادات و چیز های جزیی ، قراین مهمی هست براینکه ریاضت و مراقبه و تجرید عقلانی و ترک علایق تا مقدار زیادی در نتیجه تاثیر بودایسم است، ولی یک فرق اساسی و معنوی بین این دو مسلک هست و آن این است که بودایی فقط تربیت اخلاقی نفس و تصفیهء باطن را منظور دارد و بس، اما تصوف تهذیب نفس را در نتیجهء وصول بمعرف و عشق خدا بدست می آورد. بعبارهء آخری سیر بودایی هرچه هست در مرحلهء خویشتن سازی است در حالیکه صوفی خود را در راه معرفت بیخود میسازد و به اصطلاح صوفیه (( باقی بالله )) میشود.

عقیدهء فناء صوفیه یعنی عقیدهء گم شدن فرد در وجود کلی و یکی شدن شخص با آنکه در اصطلاح عرفا

(( اندکاک )) نامیده میشود ظاهرا از عقاید هندی است. بطوریکه در فصول کتاب تاریخ تصوف در اسلام در طی بحث از مقامات و احوال اهل سلوک از  (( فنا )) و (( بقا )) صحبت شده و بعد نیز بگفته های آنها در این مقاله استشهاد خواهیم جست، بهترین معرف تصوف واقعی گفته های با حال و موثر خود بزرگان صوفیه است که زمینه را برای درک حقیقت احوال آنها که غالبا بنحو روشنی وصف شدنی نیست و گاهی از فرط رقت و لطف بتعبیر و بیان در نمی آید، مهیا سازد. مخصوصا در مواضیع صوفیانه ایکه مربوط به عشق و احساس و شور و وجد و حال است و کاری به کمیات و مادیات و ظواهر و محسوسات ندارد هر بیانی قاصر و نارساست، و بجز ممارست تام کلمات پیشروان صوفیه از نظم و نثر و مانوس شدن با آن گفته ها راهی برای پی بردن بسنخ آن احوال و احساسات نیست. بقول حافظ :

ای آنکه بتقریر و بیان دم زنی از عشق  ..  ما با تو نداریم سخن خیر و سلامت

به این نکتهء اساسی نیز باید توجه داشت که (( فنای )) صوفیه و (( نیروانا )) ی بودایی کاملا یک چیز نیست زیرا اگر چه در هر دو از فنای فردیت و انعدام شخصیت حکایت میشود ولی نیروانا کاملا در فنای محض میایستد، در حالیکه فنای صوفیه همراه با بقاء است یعنی حیات ابدی در خداست.

فنای صوفیه که در عالم وجد خود را در جمال الهی باخته و گم کرده و محو ساخته است و باقی ببقاء خداست بکلی با آرامش نیروانا که هیچ سودایی در سر ندارد متفاوت است. بودا میگوید : درد، لازمهء زندگی است و بد بختی علاقهء باین زندگی است و رفع درد بترک زندگی است و کف نفس و گذشتن از شهوات نجات از زندگی و رسیدن به نیروانا است، باین معنی که مطلوب بودایی این است که از درد زندگی نجات یابد و بسعادت ((  نداشتن درد ))  یعنی سعادت منفی برسد. ولی صوفی مطلوبش بیشتر از این است و با فنای در خدا میخواهد به  (( بقاء بالله )) برسد.

حاصل آنکه راجع بتاثیر بودایی در تصوف مبالغه  شده و بسیاری  چیز ها هم به بودایسم نسبت داده شده که اساسا هندی است نه بودایی بمعنی خاص. البته این نکته را هم باید دانست که با آنکه  (( فنا )) با شکل وحدت وجودی هندی  اساسا  با نیروانای مذهب بودا فرق دارد ولی این دو عقیده بحدی از جهات بسیار مشابه با یکدیگرند که نمی توانیم بگوییم با یکدیگر مرتبط نیستند. فنا یک وجهه اخلاقی دارد که عبارت است از خاموش کردن همه میلها و هوسها و از میان رفتن صفات رذیله در نتیجهء ممارست باخلاق فاضله، نیروانا عبارت است از فرونشاندن آتش نفس یعنی آن جنبهء حیوانی معصیت خیز که بحکم (( کارما )) در سرشت بشر برای ادامهء حیات موجود است و همیشه انسان را زمین گیر میکند و این عمل بوسیلهء پرورش جنبهء مخالف آن جنبهء حیوانی صورت میگیرد.

 با عرض حرمت .. سمیع رفیع ... جرمنی